فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

2- سفری که بازگشت نداشت

امیرالمومنین - علیه السلام - وارد مسجد گردید، ناگهان جوانی گریه کنان در حالی که گروهی او را تسلی می دادند، جلوی آن حضرت آمد.
امام - علیه السلام - به جوان فرمود: چرا گریه می کنی؟
جوان: یا امیرالمومنین! سبب گریه ام حکمی است که شریح قاضی درباره ام نموده، که نمی دانم بر چه مبنایی استوار است؛ و داستان خود را چنین شرح داد: پدرم با این جماعت به سفر رفته و اموال زیادی به همراه داشته و اینها از سفر بازگشته و پدرم با ایشان نیامده است، حال او را از آنان می پرسم، می گویند: مرده است. از اموال و دارایی او می پرسم، می گویند: مالی از خود برجای نگذاشته است. ایشان را به نزد شریح برده ام و او با سوگندی آنان را آزاد کرده، با این که می دانم پدرم اموال و کالای زیادی به همراه داشته است.
امیرالمومنین - علیه السلام - به آنان فرمود: زود به نزد شریح برگردید تا خودم در کار این جوان تحقیق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نیز نزد شریح آمده به وی فرمود: چگونه بین ایشان حکم کرده ای؟
شریح: یا امیرالمومنین! این جوان مدعی بود که پدرش با این گروه به سفر رفته و اموال زیادی با او بوده و پدرش با ایشان از سفر بازنگشته است. و چون از حالش جویا شده، به وی گفته اند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آیا بر ادعای خود گواه داری؟ گفت نه، پس این گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند.
امیرالمومنین - علیه السلام - به شریح فرمود: بسیار متاسفم که در مثل چنین قضیه ای این گونه حکم می کنی؟!
شریح: پس حکم آن چیست؟
امام - علیه السلام - فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بین آنان داوری کنم که پیش از من جز داود پیغمبر کسی به آن حکم نکرده باشد.
ای قنبر! ماموران انتظامی را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموری را بر یک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهایشان خیره شد و فرمود: چه می گویید آیا خیال می کنید که من از جنایتی که بر پدر این جوان آگاه نیستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران فرمود: صورتهایشان را بپوشانید و آنان را از یکدیگر جدا سازید پس هر یک را در کنار ستونی از مسجد نشاندند در حالی که سر و صورتشان با جامه هایشان پوشیده شده بود، آنگاه امام - علیه السلام - منشی خود، عبدالله بن ابی رافع را به حضور طلبیده به او فرمود: قلم و کاغذ بیاور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نیز مقابلش نشستند. و آن حضرت - علیه السلام - به مردم فرمود: هر وقت من تکبیر گفتن شما نیز تکبیر بگویید و سپس مردم را از مجلس قضاوت بیرون نمو و یکی از آن گروه را طلبیده مقابل خود نشانید و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابی رافع فرمود: اقرار این مرد را بنویس و به باز پرسی او پرداخت و پرسید: در چه روزی شما و پدر این جوان از خانه هایتان خارج شدید؟
- در فلان روز.
- در چه ماهی؟
- در فلان ماه.
- در چه سالی؟
- در فلان سال.
- در کجا بودید که پدر این جوان مرد؟
- در فلان محل.
- در خانه چه کسی؟
- در خانه فلان.
- به چه بیماری؟
- با فلان بیماری.
- مرضش چند روزی طول کشید؟
- فلان مدت.
- در چه روزی مرد؛ چه کسی او را غسل داده کفن نمود و پارچه کفنش چه بود و چه کسی بر او نماز گزارد و چه کسی با او وارد قبر گردید؟
و چون بازجوئی کاملی از او به عمل آورد صدایش به تکبیر بلند شد، و مردم همگی تکبیر گفتند، سایرین که صدای تکبیرها را شنیدند یقین کردند که آن یکی سر خود و دیگران را فاش ساخته است، آن حضرت - علیه السلام - دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وی را به زندان ببرند.
سپس دیگری را به حضور طلبیده مقابل خود نشانید و صورتش را باز کرده به وی فرمود: آیا تصور می کنی که من از جنایت و خیانت شما اطلاعی ندارم؟
در این هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چاره ای جز اقرار به گناه خویش و تقریر داستان ندید و عرضه داشت: یا امیرالمومنین! من هم یک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر جوان، تمایلی نداشتم؛ و این گونه به تقصیر خود اعتراف نمود.
پس امام - علیه السلام - تمام شهود را پیش خوانده یکی پس از دیگری به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت - علیه السلام - آنان را عهده دار خونبها و اموال پدر جوان گردانید. در این موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافی شدید بین جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغی را ادعا می کرد، پس امیرالمومنین انگشتر خود و انگشترهای آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط کنید و هر کدامتان که انگشتر مرا بیرون آورد در ادعایش راست گفته است؛ زیرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت می کند.
پس از فیصله و اتمام قضیه شریح گفت: یا امیرالمومنین! حکم داوود پیغمبر چه بوده است؟
آن حضرت - علیه السلام - فرمود: داوود از کوچه ای می گذشت، اتفاقا به چند کودک برخورد نمود که سرگرم بازی بودند، و شنید کودکی را به نام مات الدین؛ مرد دین صدا می زنند، داوود کودکان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت: نام تو چیست؟
گفت: مات الدین.
داوود گفت: چه کسی این نام را برای تو معین کرده؟
گفت: پدرم.
داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسید ای زن! اسم فرزندت چیست؟
گفت: مات الدین.
داوود: چه کسی این نام را بر او نهاده است؟
زن: پدرش.
داوود: به چه مناسبت؟
زن: زمانی که این فرزند را در شکم داشتم، پدرش با گروهی به سفر رفت، ولی با آنان بازنگشت، احوالش را از ایشان جویا شدم گفتند: مرده. گفتم: اموالش چطور شده؟ گفتند: چیزی از خود برجای ننهاده! گفتم: پس هیچ وصیت و سفارشی برای ما به شما نکرد؟ گفتند: چرا تنها یک وصیت نمود، وی می دانست که تو بارداری، سفارش نمود به تو بگوییم فرزندت پسر باشد یا دختر، نامش را مات الدین بگذاری.
داوود گفت: آیا همسفرهای شوهرت مرده اند یا زنده؟
گفت: زنده.
گفت: مرا به خانه هایشان راهنمایی کن.
زن، داوود را به خانه های آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتیب از ایشان بازجویی نمود و چون جنایت ایشان برملا گردید خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت: حالا نام پسرت را عاش الدین؛ زنده است دین بگذار (18).
و همین خبر را کلینی (ره) نیز به اسنادی دیگر از اصبغ بن نباته نقل کرده که می گوید: امیرالمومنین - علیه السلام - در قضیه چنان قضاوت شگفت انگیزی نمود که هرگز مانند آن را نشنیده ام و سپس همین داستان را نقل نموده تا آنجا که می گوید: امام - علیه السلام - با آن گروه به نزد شریح برگشتند و آن حضرت این مثل معروف را برای شریح می خواند:
اوردها سعد و سعد مشتمل - یا سعد ما تروی علی هذا الابل
مردی به نام سعد، شتران خود را برای آب دادن وارد رودخانه کرده در حالی که خود را در میان لباسش پیچانده بود؛ ای سعد! با این وضع نخواهی توانست شترانت را آب دهی.
کنایه از این که لازم بود شریح در اطراف قضیه، تحقیق زیادتری نموده و به قضاوتی ظاهری و پوشالی اکتفا نکند (19).
و مضمون این خبر را عامه نیز نقل کرده اند، چنانچه صاحب مناقب (20) از زمخشری در مستقصی و ابن مهدی در نزهه از ابن سیرین آن را نقل کرده اند.
آری، از اخباری که تا اینجا نقل گردید معلوم شد که آن حضرت علیه السلام هم مانند سلیمان پیغمبر داوری نموده (که در آخر داستان سوم از فصل اول ذکر شد) و هم مثل دانیال پیغمبر و در این خبر نیز همچون داوود پیغمبر.
و به همین جهت بوده که پیامبر گرامی - صلی الله علیه و آله - در اخبار زیادی آن حضرت - علیه السلام - را به پیامبران تشبیه کرده است، و چه زیبا سروده شاعر پارسی زبان: آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری.

3- حیله گری با امیرالمومنین!

هنگامی که رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از مکه به مدینه هجرت نمود، امیرالمومنین - علیه السلام - را در مکه وکیل و نایب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هایی را که مردم نزد پیامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده، آنگاه به مدینه رود.
در آن روزهایی که علی - علیه السلام - امانتها را به مردم تحویل می داد، حنظله بن ابی سفیان، عمیر بن وائل ثقفی را تطمیع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه کند، و به وی گفت: اگر علی از تو گواه بخواهد ما گروه قریش برای تو شهادت خواهیم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وی داد که از جمله آنها گردن بندی بود که به تنهایی سیزده مثقال طلا وزن داشت.
عمیر نزد امیرالمومنین - علیه السلام - رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. علی - علیه السلام - هر چند ودایع و امانات را ملاحظه کرد، سپرده ای به نام عمیر ندید و دانست که او دروغ می گوید، پس او را موعظه نمود تا از ادعایش دست بردارد ولی اندرزها سودی نبخشید و عمیر همچنان برگفته خود ثابت بود و می گفت: من بر ادعای خود گواهانی از قریش دارم که آنان برایم گواهی می دهند؛ مانند ابوجهل، عکرمه، عقبه بن ابی معیط، ابوسفیان و حنظله.
امیرالمومنین - علیه السلام - فرمود: این نیرنگی است که به تدبیر کننده اش بر می گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه کعبه بنشینند و به عمیر رو کرده و فرمود: اکنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله نمودی؟
عمیر: نزدیک ظهر بود که سپرده را به او تحویل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.
و آنگاه ابوجهل را طلبیده همان سوال را از او پرسید، ولی ابوجهل گفت: مرا حاجتی به پاسخ گفتن نیست، و بدین وسیله خود را رها کرد.
پس از آن ابوسفیان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسید ابوسفیان گفت: نزدیک غروب آفتاب بود که عمیر امانتش را تسلیم پیامبر صلی الله علیه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستین خود قرار داد.
نوبت به حنظله رسید او گفت: بخاطر دارم که آفتاب در وسط آسمان بود که عمیر ودیعه را به پیامبر داد و آن حضرت امانت را در پیش رو گذاشت تا وقتی که خواست برخیزد، آن را به همراه خود برد.
و سپس عقبه را احضار کرد و کیفیت را از او جویا شد، وی گفت: به هنگام عصر بود که عمیر امانتش را تحویل پیامبر - صلی الله علیه و آله - داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عکرمه را خواست و چگونگی را از او پرسش نمود، عکرمه گفت: اول روز بود که عمیر امانت را به پیامبر تحویل داده پیامبر آن را تحویل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.
و عمیر آنجا نشسته بود و تمام جریانات و تناقض گوییهای آنان را می شنید. آنگاه امیرالمومنین - علیه السلام - به عمیر رو کرده فرمود: می بینم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است!
عمیر گفت: الان حقیقت حال را به شما خواهم گفت: زیرا شخص حیله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتی را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرک من حنظله و ابوسفیان بوده اند و اینکه دینارهایی که مهر هند، زن ابوسفیان بر آنها نقشین است نزد من موجود می باشند که آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه امیرالمومنین - علیه السلام - فرمود: بیاورید شمشیری را که در گوشه خانه پنهان است، شمشیر را آوردند.
علی - علیه السلام - شمشیر را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آیا این شمشیر را می شناسید؟ گفتند: آری، این شمشیر حنظله می باشد، از آن میان ابوسفیان گفت: این شمشیر از حنظله سرقت شده است.
امیرالمومنین به وی فرمود: اگر راست می گویی پس غلام تو مهلع؛ سیاه چکار کرد؟
ابوسفیان گفت: او فعلاً برای انجام ماموریتی به طائف رفته است.
آن حضرت فرمود: ای کاش! می آمد و تو یک بار دیگر او را می دیدی و اگر راست می گویی او را احضار کن بیاید.
ابوسفیان خاموش شده سخنی نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قریش فرمود تا محل معینی را حفر کنند، چون حفر کردند ناگهان به جسد کشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بیرون بیاورید، جسد را بیرون آورده و به طرف خانه کعبه حمل کردند، مردم از مشاهده پیکر بیجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسیدند.
امام - علیه السلام - فرمود: ابوسفیان و پسرش این غلام را تطمیع کرده وبه پاداش آزادیش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا این که در راهی برایم کمین کرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشیرش را گرفتم. و چون مکر و نیرنگ آنان در این دفعه بجایی نرسید خواستند بار دیگر حیله ای به کار برند ولی آن هم نقش بر آب گردید (21)!
فصل چهارم
قضایایی که مدعی را در حدود شرعی از اقرار منع و به انکار ترغیب نموده است!

1- مردی که به زنای خود اقرار کرد!

مردی نزد امیرالمومنین - علیه السلام - آمده گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک کن.
امام - علیه السلام - از او روی گردانده و به وی فرمود: بنشین! و آنگاه به حاضران رو کرده و فرمود: آیا نمی تواند کسی از شما که مرتکب گناهی شده، گناهش را پنهان بدارد چنانچه خداوند آن را پنهان داشته است. (کنایه از این که باید پنهان کند و اظهار ننماید. و مقصود اصلی آن حضرت تعریض به اقرار کننده بود تا از اقرار خودداری کند).
بار دیگر مرد برخاسته گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک گردان.
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: چه چیز سبب شد که چنین اقراری بر خود بکنی؟!
گفت: برای این که پاک شوم.
امام - علیه السلام - به وی فرمود: چه پاکی برتر از توبه؟ و به اصحاب خود رو کرده با آنان به گفتگو مشغول گردید.
مرد بازخاسته گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک کن.
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: قرآن می خوانی؟
گفت: آری.
فرمود: بخوان! مرد چند آیه از قرآن را صحیح تلاوت کرد. باز امیرالمومنین، از او پرسید؛ آیا مسائل لازم خود را از حقوق خداوند در نماز و زکات می دانی؟
گفت: آری.
آن حضرت - علیه السلام - مسائلی از او پرسید و آن مرد درست پاسخ گفت. باز به او فرمود: آیا بیمار نیستی؟ و درد سر یا گرفتگی سینه ای در خود احساس نمی کنی؟
گفت: نه.
امیرالمومنین - علیه السلام - به او فرمود: وای بر تو! برو تا همان طوری که آشکارا از حالت پرسیده ایم در غیابت نیز از حالت جویا شویم، و اگر بازنگردی تو را احضار نخواهیم کرد، و چون مرد دور شد آن حضرت از وضع جسمی و روانی او از اصحاب خود پرسش نمود، گفتند: کاملاً سالم و حالش طبیعی است.
پس از چندی مرد باز آمده گفت: یا امیرالمومنین! زنا کرده ام مرا پاک گردان.
آن حضرت - علیه السلام - به وی فرمود: اگر باز نمی آمدی تو را طلب نمی کردیم اکنون که دفعه چهارم اقرار توست و حکم خدا بر تو لازم شده، تو را آزاد نخواهیم کرد.
سپس آن حضرت به افرادی که آنجا حضور داشتند فرمود: شما برای اجرای حد کافی هستید و نیازی به اعلام دیگران نیست. شما را به خدا سوگند می دهم بامدادان که می آیید باید به صورتهایتان نقاب بسته باشید به طوری که هیچ کدامتان دیگری را نشناسد و فردا صبح در وقت تاریکی هوا حاضر شوید؛ زیرا ما به صورت کسی که او را سنگسار می کنیم نگاه نمی نماییم.
فردا صبح طبق فرموده آن حضرت به هنگام تاریکی هوا در محل مقرر حاضر شدند. امیرالمومنین - علیه السلام - نیز به آنجا تشریف برد و فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم حد نزند کسی از شما که خودش مستحق چنین حدی می باشد؛ زیرا آن کس که خداوند بر او چنین حقی دارد نمی تواند مثل آن حق را از دیگران مطالبه نماید.
در این هنگام عده زیادی از حاضران برگشتند، که راوی می گوید: به خدا قسم تا این ساعت نفهمیدم آنها چه کسانی بودند، سپس آن حضرت چهار سنگ به طرف او انداخت و سایرین نیز به او سنگ زدند (22).