فهرست کتاب


قضاوتهای امیرالمومنین علی علیه السلام

آیه الله علامه حاج شیخ محمد تقی تستری

در مدح مولا (ع)

اهل خرد در عجب، زعشق و عرفان دوست - من چه بگویم که حق، نشسته در جان دوست
پیک امین مفتخر، که در شب پرخطر - بزد دو تک بال و پر، بشد نگهبان دوست
جنگ و جهادش برین، صوت دعایش حزین - روح زتن می برد، جمال تابان دوست
مادر گیتی شعف، که زاده در و صدف - امیر و شاه نجف، بود به فرمان دوست
آنچه که خواهد روا، حب و ولایش دوا - چاره چه سازم که می، نهفته در آن دوست
مکرمت ولایت، مسئلت و منزلت - و سوره هل اتی، برفته در شان دوست
تا که سلونی بگفت، قلب عدو را بکفت - اشعث و ذعلب بیفت، به خاک خذلان دوست
شمس و قمر منفعل، منزوی و منعزل - چون که بشد مشتمل، فروغ رخشان دوست
مدح وفایی ببین، شمس و سنایی چنین - حافظ و سعدی قرین، اسیر دستان دوست
هم دل و هم جان ما، هم سر مستان ما - هستی و امکان ما، شود به قربان دوست
دوش به وقت سحر، گفته همان مطهر - این اثر پر ثمر، بماند از آن دوست
گر نظری او کند، موهبتی گر دهد - صخره طلا می شود، خوشا به مهمان دوست
شاد بود موسوی، اگر کند پیروی - به عزم و رزم قوی، زشرع یاران دوست

مقدمه مولف

سپاس خدایی را سزد که به عدل و راستی داوری می کند و آنان را که مشرکین سوی خدا می پرستند به چیزی حکم نمی کنند و خدا شنوا و بیناست (6)
و درود بر روان پاک پیامبرش محمد بن عبدالله - صلی الله علیه و آله - که او را به منظور اجرای فرامین حقه و قوانین عادلانه اش برگزید، و بر عترت طاهرینش که پایندگان به عدل هستند و به احکام و مقرراتش حکم می نمایند، بویژه پسر عمش امیرالمومنین - علیه السلام - که می فرمود: اگر بر بساط قضاوت تکیه زنم حکم می کنم بین پیروان تورات به توراتشان و پیروان انجیل به انجیلشان و پیروان قرآن به قرآنشان، بطوری که هر کدام به نطق آمده بگویند: علی به عین آنچه که در ما هست داوری نموده است (7)
و دشمن بسان دوست اعتراف کرده که قضاوت علی - علیه السلام - از همه امت صحیح تر بوده است و بارها که قضایای مشکلی برای خلیفه دوم عمر پیش می آمد می گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می شد، و بجز علی - علیه السلام - کسی غصه و اندوهش را بر طرف ننموده است .
و شیخ کلینی - رحمة الله - در کافی، و صدوق - رحمة الله - درفقیه و مفید رحمة الله در ارشاد، طوسی رحمة الله در در تهذیب، و سید رضی رحمه الله در خصائص الائمه، و سروی رحمه الله در مناقب پاره ای از قضاوتهای آن حضرت - علیه السلام - را نقل کرده اند .
و جمعی از علمای متقدم کتابهایی مستقل در این زمینه تالیف نموده اند اگر چه بجز کتاب ابراهیم بن هاشم قمی که بنا به نقل بعض از مطلعین موجود است، بقیه به ما نرسیده. ولی در کتاب فهرست شیخ طوسی و نجاشی مذکور می باشند، مانند کتاب اسماعیل بن خالد، و عبدالله بن احمد و محمد بن قیس بجلی، و عبیدالله بن ابی رافع یا پدر او و...
ولی ندیده ام کسی از علمای متاخر کتابی جداگانه در این باره تالیف نموده باشد، و تنها به مقدار یک باب در ضمن کتاب خود اکتفا کرده اند، مانند مرحوم مجلسی در بحار و شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه .
چون موضوع مهم بود مایل شدم از قدما پیروی کنم و در این موضوع کتابی مستقل بنگارم، و بنا به نقل سروی، اهل تسنن در این خصوص کتابهایی تالیف نموده اند، مانند موفق مکی، و بدیهی است که ما به آن سزاوارتریم. و شیخ مفید در نموده اند، به ترتیب: قضاوتهای آن حضرت در زمان حیات رسول خدا - صلی الله علیه و آله - ، و در زمان خلافت هر یک از خلفای سه گانه، و در زمان خلافت خود آن بزرگوار، ولی من آنها را تحت عنوانهای دیگری مرتب نمودم
فصل اول
قضایائی که با استفاده از اسلوبی ابتکاری حقیقت واقعه را کشف نموده به طوری که منکر بناچار اعتراف نموده است.

1- زنی که فرزند خویش را انکار می کرد

او که جوانی نورس بود سراسیمه و شوریده حال در کوچه های مدینه گردش می کرد، و پیوسته از سوز دل به درگاه خدا می نالید: ای عادل ترین عادلان!میان من و مادرم حکم کن .
عمر به وی رسید و گفت: ای جوان! چرا به مادرت نفرین می کنی؟!
جوان: مادرم مرا نه ماه در شکم خود نگهداشته و پس از تولد دو سال شیر داده و چون بزرگ شدم و خوب و بد را تشخیص دادم مرا از خود دور نمود و گفت: تو پسر من نیستی!
عمر رو به زن کرد و گفت: این پسر چه می گوید؟
زن: ای خلیفه! سوگند به خدایی که در پشت پرده نور نهان است و هیچ دیده ای او را نمی بیند، و سوگند به محمد - صلی الله علیه و آله - و خاندانش! من هرگز او را نشناخته و نمی دانم از کدام قبیله و طایفه است، قسم به خدا! او می خواهد با این ادعایش مرا در میان عشیره و بستگانم خوار سازد. و من دوشیزه ای هستم از قریش و تاکنون شوهر ننموده ام.
عمر: بر این مطلب که می گویی شاهد داری؟
زن: آری، و چهل نفر از برادران عشیره ای خود را جهت شهادت حاضر ساخت.
گواهان نزد عمر شهادت دادند که این پسر دروغ گفته، می خواهد با این تهمتش زن را در بین طایفه و قبیله اش خوار و ننگین سازد.
عمر به ماموران گفت: جوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شهود تحقیق زیادتری بشود و چنانچه گواهیشان به صحت پیوست بر جوان حد افتراء (8) جاری کنم.
ماموران جوان را به طرف زندان می بردند که اتفاقا حضرت امیرالمومنین علیه السلام در بین راه با ایشان برخورد نمود. چون نگاه جوان به آن حضرت افتاد فریاد برآورد: ای پسر عم رسول خدا! از من ستمدیده دادخواهی کن. و ماجرای خود را برای آن حضرت شرح داد.
امیرالمومنین - علیه السلام - به ماموران فرمود: جوان را نزد عمر برگردانید. جوان را برگرداندند، عمر از دیدن آنان برآشفت و گفت: من که دستور داده بودم جوان را زندانی کنید چرا او را بازگرداندید؟!
ماموران گفتند: ای خلیفه! علی بن ابیطالب به ما چنین فرمانی را داد، و ما از خودت شنیده ایم که گفته ای: هرگز از دستورات علی - علیه السلام - سرپیچی مکنید.
در این هنگام علی - علیه السلام - وارد گردید و فرمود: مادر جوان را حاضر کنید، زن را آوردند و آنگاه به جوان رو کرده و فرمود: چه می گویی؟
جوان داستان خود را به طرز سابق بیان داشت.
علی - علیه السلام - به عمر رو کرد و فرمود: آیا اذن می دهی بین ایشان داوری کنم؟
عمر: سبحان الله! چگونه اذن ندهم با این که از رسول خدا - صلی الله علیه و آله - شنیدم که فرمود: علی بن ابیطالب از همه شما داناترست.
امیرالمومنین - علیه السلام - به زن فرمود: آیا برای اثبات ادعای خود گواه داری؟
زن: آری، و شهود را حاضر ساخت و آنان مجدداً گواهی دادند.
علی - علیه السلام - : اکنون چنان بین آنان داوری کنم که آفریدگار جهان از آن خشنود گردد، قضاوتی که حبیبم رسول خدا - صلی الله علیه و آله - به من آموخته است، سپس به زن فرمود:
آیا ولی و سرپرستی داری؟
زن: آری، این شهود همه برادران و اولیای من هستند.
امیرالمومنین - علیه السلام - به آنان رو کرد و فرمود: حکم من درباره شما و خواهرتان پذیرفته است؟
همگی گفتند: آری.
و آنگاه فرمود: گواه می گیرم خدا را و تمام مسلمانانی را که در این مجلس حضور دارند که عقد بستم این زن را برای این جوان به مهر چهارصد درهم از مال نقد خودم، ای قنبر! برخیز درهمها را بیاور. قنبر درهمها را آورد، علی - علیه السلام - آنها را در دست جوان ریخت و به وی فرمود: این درهمها را در دامن زنت بینداز و نزد من میا مگر این که در تو اثر زفاف باشد( یعنی غسل کرده باشی).
جوان برخاست و درهمها را در دامن زن ریخت و گریبانش را گرفت و گفت: برخیز!
در این موقع زن فریاد برآورد: آتش! آتش! ای پسر عم رسول خدا! می خواهی مرا به عقد فرزندم در آوری! به خدا سوگند او پسر من است! و آنگاه علت انکار خود را چنین شرح داد: برادرانم مرا به مردی فرومایه تزویج نمودند و این پسر از او بهمرسید، و چون بزرگ شد آنان مرا تهدید کردند که فرزند را از خود دور سازم، به خدا سوگند او پسر من است. و دست فرزند را گرفت و روانه گردید.
در این هنگام عمر فریاد برآورد: اگر علی نبود عمر هلاک می شد (9).