بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

10.ایمان

پس از آن مراحل که تا به حال گذشته؛ یعنی از توجه و حیرت، پس از امن و حمد، پس از قصد و اقرار، پس از عذر، پس از، طلب، پس از خستگی و درگیری، تو با این سرمایه اسلام؛ یعنی شناخت خودت و پیوند و رابطه هایت با هستی و با جامعه و درنتیجه با سرمایه قرآن و رسالت، به راهت ادامه می دهی و اسلام را تا ایمان پیش می بری.
اللهم بذمه الاسلام أتوسل الیک؛ با رشته اسلام خودت را به تو پیوند می زند و بحرمه القران أعتدالیک؛ و با حرمت گرفتنم از قران به تو تکیه می کنم. و بحبی النبی الامی القرشی الهاشمی العربی التهامی المکی المدنی أرجو الزلفته لدیک، و با عشقم و محبتم به پیامبری امی که رابطه ای نژادی و فامیلی با او ندارم و فقط رنج های مکه و مدینه اش و ضرورت پیامش برای من، مرا به او ربط داده است، من با عشقم به چنین مردی، امید قرب تو را دارم؛ چون ای عشق و آن حرمت. آن رشته، نشانه می دهد که من به تو عشق دارم و با تو پیوندی دارم، گرچه گاهی عشق های دیگر کورم می کنند، اما تو در دلم جایی داری و من به سوی تو کوششی دارم و امید قربی را در سر گذشته ام.
فلا توحش استیناس ایمانی؛ تو انس عشق مرا به وحشت مینداز و پاداش مرا پاداشت آنهایی قرار ده که برای غیر تو بودند و عبودیت دیگران را به گردن گرفتند و فقط اسلامشان به خاطر نگهداری خونشان بود و حصار منافعشان؛ منافعی که به آن رسیدند، اما ما با زبان ها و دل ها ایمان آوردیم و بذر عشق تو را در دل آبیاری نموده ایم تا از ذنب های ما به عشق هایی و بت هایی که هنوز اسیر آنها که حفظ خودشان را خواستند به آن آرزو رسیدند.
فأدر کنا ما أملنا؛ ما را به آرزوی خویش برسان و امید خودت را در دل ما ثابت بدار و دل های ما را پس از این همه هدایت و عشق، در سختی و تاریکی و باز گشت مخواه و از رحمت خودت بر ما ببخش، که بسیار بخشنده هستی.
به عزت تو سوگند مه اگر مرانپذیری و این رشته هایی را که مرا با تو پیوند می دهد، به خاطر عصیان هایم و سرکشی هایم قطع کنی و مرا از خود برانی، من از تو دست نمی شویم و از این درگاه نمی روم ؛ چون دلم الهام گرفته از شناخت کرامت تو و وسعت رحمت تو.
خدای من! بنده فراری جز سوی مولای خودش باز نمی گردد و مخلوق جز با آفریدگارش پیوند نمی خورده و پناه نمی بیند.
خدای من! اگر تو مرا با زنجیرهای که خودم برای خودم بافته ام همراه کنی و مرا به سوی آتش ها روانه سازی و میان من و خوبی ها فاصله بیندازی، من امیدم را از تو نمی برم و صورت آرزویم را از تو باز نمی گردانم و عشق تو از دلم بیرون نمی رود.من آن همه پوشش و ستر تو را فراموش نمی کنم، گرچه غفلت ها گریبانم را گاهی بگیرند. عشق تو در من هست. تو بیا عشق های دیگران را بیرون کن، که مرا به طرف نکشند و مرا به غفلت ها و در نتیجه به عصیان ها و سرکشی ها هجوم ها آلوده نکنند.
خدا! این دل من همچون بتخانه ای است که بی نهایت بت در آن خانه گرفته و اطراق کرده و صاحب خانه شده اند. اینها مستأجرهایی هستند که بیرون نمی روند و خانه را خالی نمی کنند.
من برای بیرون کردنشان بارها کوشیده ام، اما به عجز رسیده ام. سیدی أخرج حب الدنیا من قلبی؛ تو بیا حب و محبت غیر خودت را، پست ها و پستی ها را از من جدا کن و مرا با رسول پیوند بزن، تا عشق بزرگ تو به عشق های دیگرم جهت بدهم. آنها را در یک جهت به جریان بیندازم؛ چون منی که از عشق هایی سرشار هستم، مهم را فدای مهم تی می کنم و آنچه را دوست دارم در راه آنچه بیشتر دوست دارم، می گذارم.
خدا! مرا به مرحله تو به راهنمایی کن. مرا از شناخت و عشق سرشار کن تا به سوی، تو باز گردم و مرا بر گریستن بر خود کمک کن پس از آنکه بر همه چیز جز خودم اشک ها ریختم و حتی خون دادم. من خودم را از دست داده ام، با تأخیرها و تسویف ها و سوف افعال ها، بزودی بزودی انجام می دهم ها، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم و فقط با رؤیاها سرخوش شدم و اکنون به جایگاه کسانی رسیده ام که هیچ امیدی به خوبی شان نیست. راستی چه کس بدبخت تر و بد حال تز از من است، اگر من همین گونه و با این وضع خانه بگیرم در قبری که برای خوابم آماده اش نکرده ام و با عمل صالح، فروشی درون درون آن نینداخته ام.
من که برای از دست دادن یک لباس، یک خانه که خیابان ازش عبور کرده گریه ها می کنم و شبها خوابم را می گذاردم،چه شده که گریه ای ندارم. گریه، برای از دست دادن جانم که چراغ راهم نشد. گریه برای تاریکی قبرم که رحم دیگر من است و شروع راهم. گریه برای محاکمه ها و گریه برای تولدم از خاک و بیرون آمدنم از قبر، در حالی که نه لباسی دارم و نه عزت هاو مدارکم همراهم هستند و فقط بارها سنگین عمرم را بر شانه های شکسته انداختم و کوله بار سنگین گناهم را به خویش بسته ام و در زیر این باز خمیده ام و نگاه تشنه ام به هرطرف می چرخد و به راست و چپ می خورد، مردمی را می بینم که در جایگاهی دیگر هستند و موقعیتی دیگر دارند که آنها را بی نیاز می کند.
چهره هایی را می بینم درخشنده، خندان و شاد و چهره هایی که در آن روز گرد آلوده غم است و اسیر ذلت و خواری.
سیدی علیک معمولی و معتمدی؛
خدای من! تکیه من بر تو بر توست. من با سرمایه هایم خسارت را خریده و با دست هایم، خودم را سوزانده ام. هیچ یک از تکیه گاه هایی که تا دیروز داشتم برای من نیست. اطمینان من، آید من و تکیه من تویی. به رحمت تو چنگ زده ام و تو بار رحمتت به هر کس که بخواهی می رسی و با کرامت خویش هرکس را که بخواهی راه می دهی.
این مرور دقیق از دورها تا فرداها و این همراهی حساب شده با خویش، انسان را به خودش و بت هایش و خسارت هایش نزدیک می کند و تنهایی و طلبش را نشانش می دهد.
در نتیجه کسی که با زبان خود این سرور را خوانده و کسی که خود این راه را طی کرده، از بت ها و از شرک هایش جدا می شود؛ چون می بیند که اینها برای او کار گشایی ندارند، جز اشک هایش جدا می شود؛ چون می بیند که اینها برای او کار گشایی ندارد، جز اشک چشم و ذلت چهره ها و بار سنگین بر پشت او چیزی ندارد.
این گونه، انسان از وحشت ها و تنهایی ها به امید و به عشق حق و سپس به توحید می رسد،در حالی که درا ین جریان خودش را از گذشته تا آینده همراهی کرده و نارسایی بت ها، تنهایی همیشگی و غربت مستمر خویش را دیده است و با این دیدار به حمد و سپاس و تشکر رسیده که: فلک الحمد علی ما نقیت من الشرک قلبی.

11.توحید

و هنگامی مه انسان شریک هایش را دید و بر خویش نظارت کرد و یافت که چه چیزهایی در او جریان داشته و او را به جریان می انداخته، از آنها که در سطح او هستند و پایین تر از او هستند پاک می شود، جدا می شود و آنها را از دل خود بیرون می راند و با این آزادی نا چار به قدرت ها می رسد و زبان گنگ و لالش باز می شود، هر چند این زبان در برابر لطف او نارسا کوتاه کند است الهی افبلسانی هذا الکال اشرک خدای من که مرا از شرک جدا کردی، من چگونه و با چه زبانی تو را شکر کنم. با زبانم این کوتاه؟ ام بغایه جهدی فیعملی ارضیک، یا باکارها شکر تو چه ارزش دارد .و کارهای من را در برابر داده های تو چه جایگاهی خواهد داشت.
خدای من! این سخاوت توست که آرزوی مرا گسترده و این پذیرش توست که کارها من را قبول کرده است
در این مرحله، این وجود از خود بریده و از شرک رهیده است که دیگر هیچ بندی بر پا ندارد و با تمام وجود به او رو آورده به توحید رسید
تا به حال از عواملی که انسان را به ایمان و به جدایی از شرکت ها و به توحید می رسانده، مرور شده، چون انسان با شناخت محبت ها وبا شناخت بخشش ها وبا شناخت عظمت ها و با شناخت زیبایی و لطافت های او همدم می شود و از غیر او می برد
این جریان با انا الضعیف شروع شده و با بررسی بتهایی که یک عمر بر ایشان دویده بودی و آخر سر با ذلک و عریانی بار سنگینشان را به دوش برداشه بودی و در زیر آن بار و با دست خالی بر خویش اشک ریخته بودی، با بررسی اینها آن جریان از اسلام وایمان به توحید رسیده و اکنون تو جز او نمی توانی بخواهی و جز برای او برای دیگری نمی توانی باشی و این اوست که زبان تو را باز کرده و آروزی های تو را گسترده و کارهای ناچیز تو را که با این بینش و با این دید توحیدی هرماه شده پذیرفته و این تویی که با او در این مرحله از توحید می گویی و پیمان می بندی با گفتن و پیمان، خودت را به راه می اندازی که این چنین بمانی و از راه نیفتی.
سیدی رغبتی و الیک رغبتی و الیک تأمیلی؛
خدای من! من فقط به تو رغبت درام، که جز تو برای کسی عظمتی نیست و فقط روی آرزویم به توست، که جز تو، جهتی نیست و فقط روی آرزویم به توست، که جز تو، جهتی نیست و هر راهی بسته و بن بست است. و قد ساقنی الیک أملی؛
مرا آرزوهایم، به سوی تو رانده اند. جز در این درگاه آرزوی تأمین نمی شود. و علیک یا واحدی عکفت همتی؛
و فقط بر تو، ای تنها محبوب من، همتم معتکف شده؛ چون پستی ها همتی را به خود جلب نمی کند.
و الیک یا واحدی عکفت همتی؛
و فقط بر تو، ای تنها محبوب من، همتم معتکف شده؛ چون پستی ها همتی را به خود جلب نمی کند.
و فیها عندک انبسطت رغبتی؛
در بهره هایی که نزد توست خواسته من گسترش یافته.
ولک خالص رجائی و خوفی؛
و این است که امید خالص و ترس خالص من فقط از توست. دیگران از من چیزی نمی گیرند و اگر با تو بودم و در راه تو بودم آنچه از من بگیرند همان را به من نداده اند؛ چون این ها را من ناچار از دست می دادم، ولی در راه تو، از دست دادن، همان بدست آوردن است، که در راه تو نباشم، اما آنها که در راه بودند، در موج حادثه، فقط می گفتند: أو لسنا علی الحق؛ آیا ما بر حق نیستیم و آندم که می شنید و تأیید می شدند با تمام قاطعیت می گفتند: أذاًلانبالی؛ دیگر باک نداریم.(33)
اینها باک نداشتند که مرگ بر آنها وارد شود و یا آنها بر مرگ به آنها عمری جاودانه می داد و دقلی رنگ رنگ می گرفت.
آنچه ترس را به عامل قدرت سازد بدل می کند، همین دیده است که انسان در راه است و بر حق. ترس بد نیست، اینها امید خالص، امیدی که یأس در آن رخنه نکرد و ترس از ظلم، که ترس از عظمت اوست و خشیت و رهبت.
این ترس نتیجه عشق است. عاشق از جدایی می ترسد.
وبک آنست محبتی؛ خدای من! عشق من، به تو مأنوس شده و محبت من با تو دمخور گردیده و مرا به سوی تو کشانده و دستم را به سوی تو انداخته و مرا به طاعت تو وادار کرده. عشقم مرا به تو کشانده و ترسم مرا به طاعت تو متصل کرده.
بحبل طاعتک مددت رهبتی؛ من ترسم را تا ریسمان طاعت، کشیده ام و این ترس را این گونه به عمل تبدیل کرده ام و این تویی که هر بدی و بن بستی را به خوبی تبدیل می کنی و راه ها را می گشایی.
یا مولای یا مولای بذکرک عاش قلبی؛ خدا تنها با یاد تو دلم زنده است و گرنه با تمام زندگی ها دلمرده و افسرده خواهم بود. تنها تو دلم زندگی می کند و با نجوا و گفت و گوی تو، درد ترس را سبک می کنم و ترس هایم را می ریزم.
ای بزرگ من! ای مولای من! و ای پایگاه آرزوهایم! و ای آخرین فریاد و ای آخرین سؤالم! مرا از آن گناهانی که از اطاعت مستمر و دائم تو جدا می کند جدا کن؛ فرق بینی و بین ذنبی المانع لی من لزوم طاعتک.
من پس آن همه فراز و نشیب و امید و ترس، فقط با امید ثابتم و طمع بزرگم، از تو می خواهم، تویی که بر خودت واجب کرده ای که محبت کنی و نرمش نشان بدهی.
تمام کارها در دست تو هست و تمام خلق در کف حمایت تو هستند و بر عهده تو و در دست تو، هر چیز در برابر قدرت تو زبون است.
با این مرور و این نجوای عاشقانه و با این دیدار از عظمت و قدرت او انسان با یاد ذنب ها و محاکمه هایش از او می خواهد.
خدای من! در آن لحظه ای که من در برابر تو و در حضور تو با آن بارهای سنگین. آن ذلت ایستاده ام و در محاکمه تو زبانم بند آمده و دلیلم تکه تکه شده و عقلم در جواب ها مانده و پریده، تو در این لحظه تنهایی و ضعف بر من رحم کن.
ای آرزوی بزرگ من! مرا ناامید مکن در هنگامه ای مه نیاز به تو بیشتر و شدیدتر می شود. تو مرا به خاطر جهل ها و شتاب هایم رها مکن، بل به خاطر فقرم بر من رحمت آور.
خدای من! تکیه و اعتماد و امید و وابستگی من بر تو ست و به محبت تو چنگ زده ام و در درگاه خانه تو بار خود را افکنده ام و به سخای تو خواسته ام و به کرامت تو دعایم را با سختی شروع کرده ام. من فقط در نزد تو می توانم امید بهره ای داشته باشم و فقط به غنای تو می توانم نداریم را جبران کنم. من فقط؛ در زیر سایه عفو توست که بر پا ایستاده و به سوی جود تو نگاهم را کشیده ام و به سوی کرم تو چشم را بالا آورده ام و فقط
به خوبی های تو نگاهم را ادامه داده ام، پس تو مرا با آتش هجران و جدایی و با آتش حسرت و ندامت و با آتش گناهم مسوزان، که من هستی .ای خدای من! تو گمانم را تکذیب مکن، که تو اطمینان من هستی و مرا از پاداش ها محروم نکن که تو به فقرم آگاه هستی.
خدا! اگر مرگ من نزدیک شده و مرا کارهایم به تو نزدیک نکرده اند، من این اعتراف را وسیله کمبودهایم قرار داده ام؛ چون فیض تو سرشار است و آنچه که ما را محروم کرده، دیوارهایی است که ما بر گرد خویش بالا آورده ایم و حصاری است که ما خود را در آن زندانی کرده ایم . من این حصارها را و این دیوارها را با اعترافم شکستم و و غرورم را ریخته و جهلم را گذشتم، پس تو مرا بهره مند کن تا جبران شکست های گذشته بشود.
راستی صادقانه ترین احساس ها و زیباترین کلمه ها و عالی ترین موج ها درا ین جمله ها شکل گرفته و ترکیب شده اند، ترکیبی که انسان را دوباره می سازد و در عشق ها و ترس ها و امیدها را شکل می دهد، که با چه کسی باشد، از چه بترسد و به چه کسی رو بیاورد و چگونه کمبودها و جرم ها را پاک کند و وسیله ای برای مرض هایش فراهم آورد. ما یا باور نداریم که مریض هستیم و یا عشق به سلامتی نداریم یا تحمل تهیه دارویش را.... این است که دنبال درمان نیستیم و اگر یک روز، دارو را هم گرفتیم، زمینه اش را فراهم نکرده، سرکشیده ایم و بی بهره مانده ایم. (34)
و این همه همراه با کمک تصویرها و قضاها و جوهایی است که دعای ابو حمزه را به به غنایی تا حد شاعرانه ترین سرودها پیش می آورد. و در این دعا تنها خواهش نیست، که خواستن پس از زمینه ها و تصویرها و صحنه هایی است که تو را می سازد و زبانت را باز می کند و احساست را شکوفا می نماید.
الهی ان عفوت فمن أولی منک بالعفو؛ خدا! اگر تو جرم ها را پاک کنی، چه کسی به این کار سزاوارتر؟ و اگر شکنجه بدهی پس چه کسی از تو عادل تر؟ تو در این به غربت من رحم بیاور، که من حتی به خودم بیگانه ام و از خودم فراریم و هیچ چیز مرا انسی نمی آورد و مرا به خود نمی خواند. من در جمع تنهایم و در تنهایی خویش از خویشتن خسته و حتی در خودم و با خودم بیگانه.
و این بیگانگی از آنجا مایه می گیرد که من با هر چیز جز خودم رابطه داشته ام و برای هر کس جز خودم گام برداشته ام. همه چیز را ساخته ام، بزمم را، خانه ام را، شغلم را، اما خودم را خراب کرده ام.
تا هنگامی که آن بت ها خراب نشده اند و آن ساخته ها ویران نگشتند، من غربت خودم را حس نکرده ام اما اکنون می بینم که غریبم و اگرچه پا در خاک دارم اما سرم به سوی آسمان هاست.
تو بر این تنها رحم کن که این بیگانه جز با تو یگانه نمی شود و جز با تو انس نمی گیرد. تو در این دنیا بر غربتم و در هنگام مرگ بر گرفتاریم و در قبر بر تنهاییم و در خاک بر وحشتم و پس از رستاخیز که برای حساب بپاخاستم بر ذلت ایستادنم و بر خواری جایگاهم، رحمت بیاور.
در آن روز آنچه را که تا آن لحظه بر آدم ها مخفی داشته بودی بر من بیامرز و آن پوشش و ستر را همان طور بر من بیفکن که من آن روز به این پوشش محتاج ترم و آن روز در آن جمع بیچاره ترم.
خدا! به من محبت کن در آن لحظه ای که مرگ گلویم را گرفته و پلک هایم را سنگین کرده و نگاهم را شکسته و مرا بر خوابگاه خویش انداخته و دست های محبوب، مرا زیر و رو می کنند و مرا می غلتانند و هر یک در خود حرفی و با خود امیدی و برای خود نقشه ای می سازند.
و بر من از فضل خودت بریز در آن لحظه ای مه بر روی سنگ و جایگاه شستن در رازم کرده اند و همسایه های خوبم به شستنم پرداخته اند و یا مرده شورهای بی خیال قطارم کرده اند و حتی لحظه ای هم به من فکر نمی کنند، که فکر خود را از پیش شسته اند.
بر من ببخش در آن هنگام که انتقال یافته ام و تنها بر تو در چاله ام وارد شده ام. تو در این خانه تازه و در این مرحله حساس باز به غربت من رحم کن تا با غیر تو مأنوس نشوم.
خدای من! اگر مرا به خودم واگذار کنی هلاک می شوم؛ چون آنها که راه افتاده اند خطرهاشان زیاد است و آنها که مانده اند احتکارشان بحران خیز است.
خدای من! من از چه کسی کمک بخواهم اگر تو مرا از لغزش هم رها نکنی و به چه کسی پناه بیاورم، اگر تو گرفتاریم را برطرف نکنی. خدای من! چه کسی را دارم؛ سیدی من لی و من یرحمنی؛ اصلا چه کسی به من محبت می کند که اگر تو محبت نکنی. مگر نه اینکه محبت ها را تو در دل ها ریخته ای؟ و به بخشش چه کسی امیدوار باشم اگر بخشش تو را روز نداریم از دست بدهم؟ به سوی چه کسی از گناهانم فرار کنم که مهلت من گذشت و وقتم منقضی شد؟
خدای من! تو مرا عذاب نده که من به تو امید وارم. خدای من! تو این امیدم را ثابت نگه دار و ترسم را به امن برسان؛ چون در زیادی گناه من جز گذشت تو امیدی نیست.
خدای من! من از تو آن را می خواهم که سزاوار آن نیستم، اما تو سزاوار نگهداری و بخشایشی. مرا بیامرز و از نظارت خودت لباسی بر تن من کن؛ لباس تقوا و اطاعت را، که رنج ها و دنباله های همیشگی و چشم پوشی های بزرگ و گذشت های کرامت بوده ای.
الهی أنت الذی تفیض سیبک؛
خدای من! تو کسی هستی که بخشش ها و نعمت ها را می ریزی، آن هم بر کسانی که تو را باور نکرده اند و ربوبیت تو را انکار نموده اند، پس تو چه خواهی کرد با آنها که از تو خواسته اند و به این یقین رسیده اند که تمام هستی و آفرینش و تمام دستور برای توست. تو بزرگی و تو بالایی، ای پروردگار تمام هستی ها.
خدای من! بنده تو در درگاه توست و تنگدستی ها او را بر این درب پا داشته اند و او با دعایش، با خواستنش، دارد این در را می کوبد و با امید پنهان و نهفته اش، نگاه جمیل و لطف زیبایی تو را به سوی خودش می کشد و با آن پیوند می خواهد.
پس تو با آن چهره کرامتت از من روی بر مگیر و آنچه می گویم از من بپذیر.

12. خواسته ها

من تو را با این دعا، با این همه طلب خواندم و امیدم این است که مرا باز نمی گردانی؛ چون به این شناخت رسیده ام که تو مهربانی و بخشنده.
خدا! تو کسی هستی که هیچ خواستاری او را خسته نمی کند و هیچ بهره برداری او را کم نمی سازد. تو همانطور هستی که خودت می گویی و بالاتر از ما گویای آنیم.
و این است که من بیشترین و گسترده ترین خواسته هایم را پیش تو می آورم.
خدای من! من از تو صبر بجا و گشایش نزدیک و گفته هماهنگ و پاداش بزرگ را خواستارم.
من از تو تمام خوبی ها را می خواهم؛ چه آنهایی که به آن آگاهی و چه آنهایی که از آن بی خبرم؛ چون خوبی ها یک چهره ندارند، که خوبی از خوشی جداست. خوبی ها آنهایی هستند که کمبودهای مرا تأمین می کنند و نیازم را بر آورده می کنند، نه هوسم را و چه بسا نیاز من در شکست ها و ضربه ها و رنج ها باشد. من از تو خوبی ها را می خواهم و چون می دانم که حتی تحمل الطاف تو را ندارم. (35) از تو صبر می خواهم و از تو گشایش می خواهم و از تو پاداش بزرگ.
من از تو همان هایی را می خواهم که عباد صالح تو از تو خواسته اند؛ چون می خواهم با خوبی ها و لطف تو به صلاح فلاح به خوبی و رویش برسم و باور شوم.(36)
من از تو این همه را می خواهم. ای بهترین مسؤول و ای بخشنده ترین بخشنده! خواسته های مرا درباره خودم و اهلم و پدر و مادرم و فرزندانم و خاندانم و برادرانی که در راه تو با هم هستیم، خواسته هایم را درباره تمام اینها به من عنایت کن. تو زندگی مرا گوارا کن تا حتی با ناخوشی ها خوش باشم و مردانگی مرا، اصلاح کن تا در تمام این حالت های امید و یأس و عشق و نفرت و خستگی و نشاط مرا، اصلاح کن تا در تمام این حالت ها برای تو باشم.
مرا از آنها قرار بده که زندگیشان را طولانی کرده ای و بازدهی شان؛ چون به خشیت و آگاهی و به شکر و سپاسگزاری رسیده بودند (37) و بهترین زندگی ها را برای آنها گذاشته بودی با سروری دائم حتی در رنج ها و کرامتی مستمر حتی در گرفتاری ها و عیشی تمام و پر از کام. آنها که از دنیا کام گرفتند و در کام دنیا نرفتند. آنها با دنیا راه رفتند و در راه دنیا نرفتند. آنها که با نور نگاه کردند، نه اینکه نور را نگاه کرده باشند .
تو هر کاری را که خواسته باشی می توانی؛ که حاکمی و نامحدود و دیگران نا توانند؛ که محکومند و درگیر باشند.
الهی خصنی منک بخاصه ذکرک؛
پس از آنکه در گذشته می خوانیم: اللهم اشغلنی بذکرک؛ خدایا! مرا به یاد خودت به کار بگمار و به من شغلی بده، اکنون یک مرحله بالاتر را می خواهیم که ما را با یاد ویژه و مخصوص خودت خصوصیتی ببخش. چون آنها که به این یاد و این ذکر می رسند، دیگر با اینکه تمام وجودشان شغل او را دارد و برای اوست دیگر برایشان ریاء و به چشمها فروختن و سمعه و به گوش ها خواندن و غرور، در دلها نشستن و تفرعن، به پست ها رسیدن، مطرح نیست. دیگر نمی توانند به غیر او بفروشند و همان گفته ی آن زنده دل است که گفته بودند: چه کنیم تا ریاء نکنیم و گفته بود و با تعجب پرسیده بود، مگر می شود ریاء کرد؟! آیا تو جنس و متاعی را که خریداری به چند برابر از تو می خزند به یک رند و دزدی که اگر از تو گرفت باز پشت سر فحشت می دهد، مفت می دهی؟ مشکلی است؟ مشکل این است که برای غیر او باشیم و در راه غیر او. ما ضرورتی ندارد که در خودمان چیزی بیافرینیم، بلکه کافی است آنچه را که داریم جهت بدهیم و رهبری کنیم. ما که حرکت می کنیم به سوی هیچ ها و پوچ ها نرویم. ما که غضب می کنیم برای کم ها و حقارت ها غضب نکنیم. ما که می خواهیم قانع نباشیم و به گفته رسول، از آن پیرزن یهودی کم تتر نشویم.
فاجعلنی لک من الخاشعین.
اگر من با این ذکر همراه شدم می توانم از رزق گسترده ی تو را و امن و آرامش خودم و نورچشم ها و فرزندها و ثروت ها و نعمت های پایدار و سلامت ها و نیروها و دین سالم و پاکم، بهره بگذارم و در طاعت تو و رسول تو، محمد به کار مشغول شوم.
واستعملنی بطاعتک و طاعه رسولک محمد صلی اللَّه علیه و آله أبداً ما استعمرتنی؛
مرا به طاعت خودت و اطاعت پیامبرت محمد، به کار گیر برای همیشه مادام که به من عمری می دهی.
واجعلنی من أ و فر عبادک نصیباًعندک؛ من را از پر بهره ترین بندگانت قرار بده، از آنچه که خوبی نازل کرده ای و نازل می کنی در ماه رمضان و در شب قدر.
شبی که نعمت ها را دادی و در آن شب قرآن را فرستادی تا طرز بهره برداری از نعمت ها را هم به یاد داشته باشیم و بتوانیم با فرشتگان تو به ساختمان بنایی؛ سر زمین عمر خویش بپردازیم،بنایی که خرابی.
تو ما را از تمام این نعمت ها و آنچه که در هر سال فرو می ریزد بهره مند کن.
از محبت هایی که پخش می کنی و از عافیت های که می پوشی و از گرفتاری هایی که دفع می کنی و از عافیت های که می پوشانی و از گرفتاری هایی که دفع می کنی و از خوبی هایی که می پذیری و از بدی هایی که می گذری، از تمام این ریزش ها ما را بهره مند کن. نه تنها نعمت ها که عافیت ها را به ما بده، که عافیت بهره برادری بدون گرفتاری از نعمت هایی است که تو عنایت کرده ای و این است که رسول می گوید: اگر یک چیز می خواهی عافیت بخواه؛ چون آنها که نعمت را با عافیت داشته اند ضرر نمی کنند وگرنه نعمت ها را به کفر و چشم پوشی تبدیل می کنند و جامعه را به نابودی می کشند. (38)
و ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامنا هذا و فی کل عام و ارزقنی رزقا واسعاً من فضلک الواسع؛ برای بار سوم در کنار بهره ها و نعمت ها از رزق حج و از رزق واسع و گسترده که در تمام وجود انسان را می گیرد گفت و گو می شود.
آنها که در تمام شب قدر به بهره برداری نرسیدند، دیگر امید به بهره برداری و تجارتشان نیست، مگر اینکه در حج، روز عرفه را درک کنند.
خدای من! مرا از رزق گسترده ی خود بهره مند کن و بدی ها را از من برگردان. بدهکاریها و ستم هایی که در نزد من مانده تو عهده دار باش تا من صدمه نبینم و گرفتار نشوم. من خود با تمام نیرو می کوشم و یکی از نیروهای من توی که خداوند قدرت ها و گشایشگر بن بست ها هستی. تویی که می توان بر تو تکیه کرد و می توان با تکیه بر تو با دشمن های بزرگ درگیر شد و موسی صفت، در برابر فرعون قدرت ایستاد و ابراهیم وار، برا بر تجمل ها و بدعت ها و محمد کردار، برابر تمامی آنچه که جز تو ست و برای غیر توست.
چون تویی که دل ها و چشم ها در دست توست و فرعون، صاحب دلش نیست و نمرود، صاحب آتش و عزیز، صاحب خواب و رؤیایش و یهود، صاحب و پاسدار مرزها و بتخانه هاشان نیستند، که اینها پیش از آنکه در دست آنها باشد در دست تو هستند و به فرمان تو، که تو حتی پیوند علیت و وابستگی را در تمام هستی ریخته ای و علت ها را به معلول ها ربط داده ای و مقهور نیستی و دست بسته نداری.
آنها که راه نیفتاده اند تو بی تفاوت هستند، درگیری ندارند؛ که همچون آب هر چیزی را به خود راه می دهند و اما آنها که راه افتاده اند و با تو همراهند دیگر از درگیری نمی ترسند و در درگیری ها گرفتاری ندارند و از دشمن ها وحشتی به خود راه نمی دهند، که تو تکیه گاهشان هستی.
و اخذ عنی بأسماع و أبصار أعدائی؛
تو گوش های دشمن و چشمها مخالف و کینه توازن و ستمگران را بگیر، که نه خیری بدست بیاورند و نه چیزی ببینند و غافلگیر شوند و من به پیروزی برسم.
این درس است برای آنها که می خواهند به نصری و پیروزی برسند، چگونه کار کنند و چگونه چشم و گوش دشمن را ببندند و از کجا بر او بشورند و در چه قسمتی نفوذ کنند تا به پیروزی برسند. دشمن را ببندند و از کجا بر او بشورند و در چه قسمتی نفوذ کنند تا به پیروزی برسند. دشمنی که اطلاعات ندارد و؛ پرتو دیدگاه ندارد، نمی تواند با تو بجنگد و اگر شروع کرد ناچار ضربه پذیر خواهد شد و چشم تو روشن و دل تو شاد و عم تو مرتفع خواهد گردید؛ چون دشمن در موضع پایین تری قرار خواهد گردید؛ چون دشمن در موضع پایین تری قرار خواهد گرفت و تو از درد و رنج جدا خواهی شد.
أقر عینی و فرح قلبی؛
تو مرا شاد کن و مرا از آنچه که مرا به خود مشغول داشته به گشایش برسان. آنها که از خلق تو هستند و برای من بدی می خواهند، مرا بر آنها مسلط کن. اگر چه اینها کشتزار مرا نگرفته اند و اگر چه گندم هم به من داده اند و اگر چه نان برایم پخته اند، ولی از نیرویم کی خواهند استفاده ببرند و مرا برای خود می خواهند و از من سوء استفاده می کنند.
اینها دشمن های پیچیده تر و پنهان تری هستند و تو آنها را زیر پای من بگذارد؛ که تو گفته ای: أنتم الاعلون ان کنتم مؤمنین. (39)
این برتری و تسلط نتیجه ی نوری است که در محیط تاریک و خفقان آنها پخش می شود. (40)
آنها خلق را به تاریکی می کشند و از درون پوک کی کنند و می غلتانند و تو هنگامی که قدر و ارزش این خلق را نشان دادی و از درون پر شدند، دیگر به کم قانع نمی شوند و به خاطر پشیزی خود را نمی فروشند و در راه منافع دیگران نمی غلطند و دیگر اسیر و سوسه ها و بدی های شیطان، که آنها را گم می کند و گرفتار پست ها و عنوان سلطان که آنها را می خرد، نمی شنوند.
و اکفنی شر الشیطان و سیئات عملی؛
میان بدی شیطان، که اغواء و زینت است و بدی سلطان که پوک کردن و در تاریکی نگه داشتن است (41) و پراکنده کردن است و بدی سلطان که پوک کردن است و بدی های خودم که این زینتها را پذیرفتن و به این کم ها قانع شدن است، رابطه هایی مطرح می شود. چون این ما هستیم و این بدی های ماست و کوتاهی های ماست که ما را نفوذپذیر سلطان و شیطان می سازد. و در این بینش، ستمکش، ستمگر را می پروری هر دو در عذاب شری کند، که در جرم شریک بوده اند. (42)
و طهرنی من الذ نوب کلها و أجرنی من النار بعفوک؛
مرا از ذنب ها و کوتاهی ها پاک کن و مرا از آتش هایی که خودم برافروخته ام و آتش هایی که از درون من و از دل من شروع می شوند و آتش ندامت و حسرت، نجات بده و مرا در بهشت داخل کن و مرا از آنها که تو از پاکی و أنس و خوبی شان سخن ها گفته ای همسری بده. منی که امروز هر جلوهای دلم را می برد، چه شده که به آن جلوه ها نور و حورها تو جهی ندارم و از آنها نمی خواهم.
در روایت است هنگامی که مؤمن به نماز می ایستد، جمعی از حوریه ها دور او را می گیرند و همین که سلام می دهد و تعقیبش را می خواهند، منتظر هستند که از آنها خواستگاری کند و از آنها بخواهد و اگر پس از نماز از آنها نخواست و از آنها حرف نرند، به هم نگاه می کنند که مگر بهتر از ما سراغ دارد؟و می روند.
ما به این زن هایی که نه وفایی دارند و نه دوامی و نه همدلی و أنسی، چگونه راغب هستیم و چگونه در راهشان همه چیز را می گذاریم، ما از آنهایی مه خدای ما برای ما گذاشته و از آن نورهایی مه برای ما آفریده، سخنی نم گوییم و خواستگاری نداریم. آبا این بی توجهی و غفلت دلیل بی اعتقادی نیست؟ حقیقت اینکه، ما هنوز نه بهشت را لمس کرده ایم و نه جهنم را این است که از هر کدام اینها فقط حرف می زنیم که ما را از آتش نجات بده و آتش را بازی فکر می کنیم، نه از آن هراسی داریم و نه تصویرش را کشیده ایم و همینطور از بهشت و نعمت ها. گاهی استغناء نشان می دهیم که ما طالب لقاییم و اما می بینیم که چگونه برای ازدواج با اینها که جز رنج نمی زدایند و جز فشار باری ندارد، چقدر می کوشیم و نشانی از استغناء نداریم.
در این دعا به دنبال آن همه طلب و أنس و نجات از آتش ها و رسیدن به بهشت ها، می بینم که از حور خواستگاری می کنند و سپس به بهشت های بالاتر و أنسهای عمیق تر، پر می گشاید.
مرا به آنها که تو سر پرست و ولایتشان را عهده دار شدی و صالح بودند، به محمد و خاندان او، آنها که خوب بودند و پاک و آزاده و انتخاب شده، ملحق کن، که درود تو بر آنها و بر جسم هایشان و روح هایشان، که جسمها در راه تو بود. دست و پا و چشم و گوش آنها یک لحظه راکد نماند و روحشان یک لحظه قرب غیر تو را نپزی رفت.
پس از آن همه مرور و این همه توجه و این همه نیاز و طلب، دوباره به گفت و گو می پردازد و زیر پای خویش را محکم می کند، که این همه بار نیاز و این همه طلبت را با خود دارد.
الهی و سیدی وعزتک و جلالک لئن طالبتنی بذنوبی لا طالبنک بعفوک ولئن طالبتنی بلؤمی لاطالبنک بکرمک؛
معبود من و بزرگ من! به عزت تو سو گند و به بزرگی تو قسم، که اگر مرا در برابر ذنب ها و جرم هایم مطالبه کنی، من تو را با عفوت مطالبه می کنم. و اگر مرا باپستی و فرومایه گی ام بگیری، تو را با کرامتت و لطفت هوا هم گرفت.
و لئن أدخلتنی النار لاخبرن أهل النار بحبی لک؛
اگر مرا به آتش بکشی، به آنها که در آتش هستند خواهم گفت که من عاشق او بوده ام و او را دوست داشته ام. آنها را از عشقم آگاه خواهم کرد. آخر خدای من! اگر تو فقط برای دوستانت و فرمانبر دارانت آمرزش داشته باشی، پس گناهکاران به چه کسی پناه بیاورند...
اگر تو جز به وفاداران به خودت، کرامت نکنی، پس بدکارها از آنچه کسی کمک بخواهند.
خدای من! مرا اگر به آتش بیندازی، دشمن تو شیطان شاد می شود، که یکی را ربودم و اگر مرا به بهشت برسانی رسول را بر خوشحالی دشمنت ترجیح می دهی و سرور رسولت را بیشتر دوست داری.
من از تو می خواهم تمام دلم را از خودت پرکنی تا به سوی غیر تو نروم. من از تو خشیت رامی خواهم نه خوف را و ترس را. من دیگر نه از ظلم تو می ترسم، که تو را شناخته ام چقدر مهربانی و نه از جرم خودم وحشت دارم، که کرامت تو را دیده ام که بزرگواری. من از تو خشیت را می خواهم و همیت را و خشوع را. درک عظمت تو و احساس بزرگی تو می تواند این خشیت را در من بگذارد. منی که از یک کوه بلند و از یک رود عظیم و یک دریا به خشیت می رسم. من از تو خشیت را می خواهم و باور به دستور و گرایش به خودت را. می خوانم مه غم نت تو باشی و شوقم و نیازم به سوی تو باشد. ای صاحب جلال و اکرام! تو مرا از محبوب هایم ببر و از عشق بکن و دیدار و لقاء خودت را بر من محبوب کن تا من لذت این خطاب را حس کنم؛ یاایها الانسان انک کادح الی ربک کد حاًفملاقیه (43)ای انسان، تو که با کول بار رنجهایت و فشارهایت به سوی او راه افتادی، پس به لقاء او می رسی.
خدا! تو این لقاء برای من راحت و شادی و کرامت را بگذار. راحتی پس از رنج ها و کرامت پس از خواری ها و محکومیت ها. منی که باید در خودم، در خانه ام و در محلم، در جامعه و در هستی حاکم می بودی محکوم پفیوزها
شده ام. در خودم حکومتی و نظارتی ندارم. در خانه ام مدیریت و تدبیری ندارم در محلم محکوم هستم، در اجتماعم مغضوب.
خدا! مرا به صالح هایی که گذشتند ملحق کن و مرا از صالح هایی که هستند قرار بده و درا ین راه مرا نگهدار باش که نلغزم، که من درگیر و گرفتارم؛ درگیر نیروهای درونی و مانع های بیرونی.
تو مرا بر نفس کمک کن که مرا نلغزاند. آخر من و نفس همچون راکب و مرکب هستیم. مادام مه من و مرکبم یک جا را می خواهیم؛ یعنی مادام که من جایی را نمی خواهم، خوب این مرکبم می چرخد و می گردد و مسأله ای نیست، اما هنگامی که من کاری پیدا می کنم و مقصدی را می خواهم، درگیری شروع می شود، نفس می خواهد بماند و من می خواهم بروم.
مادام که تو با یم احساس برتر به احساس ها و خواسته های نفست جواب نگفته باشی، در گرفتاری می مانی، اما آنجا که تضادها را حل کردی و هماهنگ ساختی، همان نفس می شود وسیله رفتن و همان غریزه ها و هوس ها می شوند پای راه.
أعنی علی نفسی؛ تو مرا با آن شناختی و عشق و بلایی مه صالح ها را با آنها کمک کردی، کمک کن. من حتی پس از شناخت و علاقه
و رسیدن به احساس های نیرومند، شاید نتوانم رشته ام را از این آب ها و علف ها ببرم. تو از این بت ها به من ضربه می زنی تا راه بیفتم و در راهه نمانم.
تو با این تازیانه و بلاها مرا یاری کن که مرکب من ایستاده و راه را می خواهد.
تو کار مرا به خوبی ختم کن من از تو می خواهم که این کارها را پس از تمام شدن برای من نگهداری که دوباره ضایعش نکنم و نسوزانمش و ثبط نشود و بر باد نرود. تو مرا پایدار و محکم بدار و مرا به دره هایی که از آنها داده ای باز مگردان.
خدای من! از تو ایمانی و عشقی را خواستارم که محدود به یک لحظه و یک روز و یک عمر نباشد. عشقی که به دیدار بینجامد. مرا بر آن زنده بداری و بمیرانی و بر انگیزی.
خدای من! دل من را از ریاء، از چشم ها و گوش ها و از اشک ها، پاک کن که این پاکی در گرو دیدار توست. آنهایی که تو را دیدند و سود زیاد را در تجارت با تو مشاهده کردند، خود را و عمل ها را به غیر تو نمی فروشند.
آنها که تو را دیدند دیگر نمی توانند تا گرفتار شک ها و تردیدها بشوند. تفکری که به جریان نیفتاده تبدیل به سوسه می شود. چاقویی که کار نکرده زنگ می زند.
تو مرا از اینها پاک کن تا تنها کار من برای تو باشد.
تو به من بصیرتی از دین بده، که بدانم چه نیازی دارم و چه رابطه های دارم که این نیاز را شدیدتر می کند؛ چون تا این دید نباشد حکم تو فهمیده نمی شود و به علم ها عامل می شود. فقه - علم با عمل و احکام تو سنگینی می کنند و به خرافه می مانند، مثل آن دهاتی که به موتور ماشین نگاه می کند و تمامش را زیادی می دید. آنها که نیازها و رابطه ها را نشناخته اند به عقل نیاز ندارند تا چه رسد به وحی.
تو به من بینشی در دین و آگاهی از حکم و فقه در آگاهی از حکم و فقه در آگاهی و دو بهره از رحمت خویش، در دنیا و در آخرت بهره مند بشوم و با این بینش به عصمتت دست یابم. چون آنچه که انسان را از عصیان جدا می کند یکی شناختت و دیگری احساس و عشق بزرگتر است.
منی که تا دیروز به کثافتم راغب بودم، با شناخت امروزم حتی فکر نزدیک شدنش را هم ندارم.
منی که تا دیروز برای توپ ها می دویدم و یا برای پول جان می دادم، امروز پولم را در راه عشق های بزرگترم خرج می کنم و دیگر تضادی میان این عشق به ثروت و عشق های بزرگترم خرج می کنم و دیگر تضادی میان این عشق به ثروت و عشق به لباس احساس نمی کنم، آنها در راه یکدیگر، هماهنگ شده اند.
و بیض وجهی بنورک و اجعل رغبتی فیما عندک؛ مرا با نور خودت رو سفید کن و خواسته ی مرا به سوی خودت بگذار و مرا در راه خودت و با هدف رسولت بمیران.
پس از آنکه با ذکر، انسان به شغل می ریسد و با ذکر خاص،؛ در شغلش گرفتار ریاء نمی شد و پس از آنکه با تو جهات دیگر کارهایش را و خوبی هایش را پاسداری می کرد، پس از این مراحل، توجه به مانع هایی می شود که درا ین مراحل انسان را از عمل و حرکت باز می دارند و برای نجات، پناه می خواهد و با این پناهندگی به تو درس می دهد که خودت آن را بپذیری.
1. أعوذبک من الکسل؛
و من به تو از کسالت ها و سستی ها پناه می برم. عامل کسالت گاهی نبود شعور است و گاهی بی کاری و گاهی بروز حادثه ها و گاهی غذاها و جایگاه ها. آگاهی و تحرک، انسان را از کسالت باز می دارد. ورزشکارهایی که بیکار مانده اند باید دست بکار شوند و حادثه و مقعیت ها مسأله ای نیستند که باید وضعیت ما حساب شده باشد و موضع گیری ما صحیح و دقیق. مهم موقعیت ها نیستند، مهم موضع گیری ماست و غذاها و جایگاه ها را می شود کنترل کرد.
و اما سستی به خاطر بارزشی بودن سودهایی است که حسابش را کرده ایم. آنجا که انسان بهره ای زیاد درنظر بگیرد به جنبش می افتد.
والهم و الجبن؛ غم و ترس هم از تاریکی مایه می گیرد. انسان در تاریکی بیشتر می ترسد.
هنگامی که یک راه تاریک می شود، ترس زیادتر خواهد شد، آخر چه می شود، چه پیش می آید؟ اگر تمام آنچه از ما می گیرند، همان را به ما داده اند، دیگر چه ترسی و چه وحشتی و چه غمی و چه غصه ای؛ چون آنچه؛ راه خرج نشود،؛ در خاک دفنن خواهد شد.
والغفله؛
غفلت نتیجه ی عدم تمرکز است و عدم تمرکز، به خاطر توجه به اهمیت هایی است که ذهن را به خود می کشند و در هود می برند. ذهن انسان سراغ اهمیت های است که ذهن را به خود می کشند و در خود می برند. ذهن انسان سراغ اهمیت ها را می گیرد و به آن توجه می کند.
واقسطوه
دلی مه سخت شد دیگر رویشی ندارد و زمینی که شخم نخورد ناچار سخت می شود. قساوت ها از کوچک شمردن ها مایه می گیرد، اما اگر بدانیم که میکروب ها در کوچکی شان کارهای بزرگی انجام کی دهند، حتماً آنها را بزرگ می کنیم و از آنها سطحی نمی گذاریم.
والذله؛
ما در خود و در خانه و در جامعه، ضعیف و ذلیل هستیم، در حالی که ما را حاکم هستی آفرید بودند. والمسکنه و الفقرا والفاقه؛
بیچارگی و نداری و تنگدستی، اینها از قناعتهای غلط و زهدهای خشک، مایه می گیرد و طرف خیال می کند که در راه نباید بهره بردارد، در حالی که مؤمن به اندازه ی همه ی خلقت استعداد دارد و باید استعدادهایش را به جریان بیندازد و همه را عیال خود و بر عهده خود ببیند.
آنها که از اینها به خدا پناه می برند به این آگاهی رسیده اند و ناچار خود با آن درگیر می شوند و این هم درسی است که امام غیر مستقیم به تو می دهد که چگونه از اینها که ترسیده ای و به خدا پناه برده ای خودت جدا شوی؛ چون آنچه خدامی دهد با دست های تو و با اسباب ها و وسیله هایی است مه در دست توست.
و کل بلیه؛
آنچه گرفتاری در راه پیش می آید که ما را می شکند به خاطر این است که توقع راحتی و نرمش داریم.
والفواحش
بدی ها چه آنها که آشکارند و چه آنها که در چهرره ی خوبی ها پنهان شده اند اما از عامل های کثیفی برخوردارند، ما را از تمام اینها نجات بده.
2. و أعوذبک من نفس؛
به تو پناه می برم از دلی که قانع نسیت، زیاد جمع می کند و شکمی که سیری ندارد، و بیش از حد حرص می زند و دلی که قانع نیست با کارهایش به غرور می رسد و دعایی که مسموع نیست و رد میشود و کارهای که یک عمر به آن پرداخته ایم و نافع نیست و محدود و یک بعدی است و بهره ای ندارد.
ما یک عمر حرف زده ایم، ولی نه در جایی خودش و یک عمر کوشیده ایم،
ولی نه در سر بزنگاه و این است که با همه عظمت ها کاری نکرده ایم، اما یک میکروب اگر به جایگاه خود نشست کارها می کند و یک دارو اگر در وقت خود مصرف شد، درمان ها خواهد داشت.
3. اعوذ بک یا رب علی نفسی،
من خودم و دینم را و ثروتم را و تمام نعمتهایم را به تو می سپارم و به تو پناه می برم که شیطان در آنها دستی بیاید، خودم چراگاه او باشم و دینم دستاویز او و ثروتم و نعمتهایم در راه او .
من به تو پناه می برم، که تو صدایم را می شنوی و وضعم را می شناسی .
4. اللهم انه لن یجیرنی منک احد من دونک ملتحدا
خدا من از هر کس به سوی تو پناه می آورم، ولی کسی نمی تواند مرا از تو پناه بدهد که هیچ دیواری در پیشاپیش تو نیست و هیچ حاکمی بر تو نیست که مرا نجات بدهد و من جز تو پناهی ندارم، در عذاب مگذار و مرا از این پله و درجه بالا ببر و بارهای سنگین را از شانه من بردار که مزاحم رفتنم نباشند.
تو مرا با بدی هایم بیاد نیاور و از کارهای زشتم به من باز مگردان و با رنج ها روانه مساز .
تو مرا با بدی هایم بیاد نیاور و از کارهای زشتم به من باز مگردان و بهره ی این نشست من و این گفته ی من و این دعای مرا، خوشنودی خودت و بهشتت قرار بده.
خدا! آنچه را که از تو خواسته ام با تمام زیادش به من ببخش و تو خودت از فضل خودت بیشتر هم به من بده، که من به تو راغبم و رو به سوی تو دارم.
خدای من! پس از آنچه از اسلام و قرآن و رسول،دستاویز گرفتنم، می خواهیم از خودت هم چیزی بگویم.
تو در کتاب خودت، عفو را مطرح کرده ای که: فلیعفوا ولیصفحواألاتحبون أن یغفر لعکم؛ (44) تو گفته ای تا از آنها ستم کرده اند بگذریم و با این گذشت آنها را بسازیم. ما در مال تو و در ملک تو کرده ایم. ما برای تو بودیم و تو از ما به ما نزدیکتری.
باز تو خودت دستور داده ای که سائلی را و محتاجی را دست خالی باز مگردانیم. من از تو می خواهم و سائل تو هستم، مرا جز با نیازهایم باز مگردان. باز تو خود دستور داده ای که به برده ها رحم کنیم و محبت کنیم، ما همه بنده ی تو، وابسته به تو هستیم. تو گردن های ما را از زنجیرها و اسارت ها و آتش ها بازکن.
یا مفزعی عند کربتی؛
ای پناهگاه من در هنگام سختی و ای فریادرس من به وقت گرفتاری، من به سوی تو رو آوردم و به تو پناه آوردم، جز از تو،از دیگری گشایش مکی خواهم.
توبه من برس، تو بر من راه گشا، ای کسی که کم ها را می پذیری و زنجیرها و اسیرها را باز می کنی و از جرم های زیاد می گذری. تو کم من را بپذیر و از زیاد من بگذر، که تو مهربان و چشم پوشی.
و آخر ین فراز دعا اینکه:
اللهم انی أسئلک ایمان و عشقی را می خواهم که به خاطر آن عشق، تو پاسدار و مباشر دلم باشی. به خاطر این خانه را نگهداری کنی. و من از تو شناخت و یقین را می خواهم تا با آنچه که دارم به سوی آنچه که باید داشته باشم رو بیاورم. یا ارحم الراحمین.
در آخرین فراز پس از فرازهای توجه،
حیرت،
امن،
حمد،
اقرار،
اعتزار،
و طلب
و توجه به خستگی ها و برسی و آزدگی ها،
ایمان،
توحید،
خواسته های جامع،
پس از این فرازها و این جریان های حساب شده، به آخرین شکی می رسیم که در یقین راه می یابد و به هدایتی می ترسیم که آخرین شکی می رسیم که در یقین راه می یابد و به هدایتی می رسیم که آخرین جلوه های شرک را روشن می کند و به طلبی می رسیم که او مباشر و کارگذار دل ما
می سازد.
درا ین جمله، ایمان را می خواهد، ولی ایمانی که او را مباشر و همراه قلب، بسازد، نه ایمانی که خودش دکان شیطان باشد و دستاویز تو.
و یقین را می خواهد، اما یقینی که در جایگاه خود نشسته باشد و دروغ نباشد، که یقین صادق دو علامت دارد؛ هم پرده ها را می شکند که چشم نادیدنی ها را ببیند وهم وسعت روحی و شرح صدور می دهد که رنج ها تو را در هم نپیچند. و این دو بی نتیجه همان دیدارها و شهودهاست که با اولین مرحله یقین در انسان شکل می گیرد، که: قلو تعلمون علم
الیقن لترون الجهیم. (45)
این دو اثر در آن جمله از دعای مناجات خمسه عشر آمده است، که: أسئلک من الیقین، ماتهون به علی مصیبات الدنیا و تجعلو به عن بصیرتی غشوات العملی؛ از تو می خواهم، آن مقدار یقینی که مصیبت ها بر من آسان شود و پرده های کوری از بصیرت من برکنار گردد.
با این فراز از دعا می یابیم، که دعای مستمر و جاری چگونه انسان را پر می کند و سرشار می سازد، نه آنکه خالی کند و پس از زمزمه ها و اشک ها و سکسکه ها به حالت پس از گریه بچه های شلوغ مبطلی سازد، که دعای امام، دعایی است که سرشار می آورد، در حالی که تو را خالی نکرده، مه با دست خالی و روح خالی باز گردی، که باشکی در خودت و در یقینت او را مباشر و همراه تو ساخته و به نقد و برسی یقین هایت کمک کرده، که یقین صادق و شناخت شاهنگ در هر مرحله، با این آثار امن و وسعت روحی همراه است. وسعتی که مصیبت ها تنگش نمی کنند و به طوفانش نمی کشانند و پس از اسلام و ایمان و توحید، تو را به رضا و خوشنودی، نه خستگی و رنجوری، راه می برند، که تو می یابی در هر موقعیت چگونه موضع بگیری و از بدی ها چگونه خوب برداشت کنی و بی حاصل رنج و حسرت موقعیت ها را به خودت راه ندهی؛ چون آنچه رفعت می دهد و قرب می آورد و دیوارها را می شکند، چیزی جز همین موضع گیری در موقعیت ها نیست. کسی که در موقعیت های دیگر هم بی نصیب خواهد بود
خدا
ای سرود جاری دل های خسته
خدا
ای سکوت گویا و ای فریاد خاموش روح های آشنا.
ما یک عمری فریاد را، یک دنیا طلب را، تجربه کرده ایم. با تجربه ها، رو به تو آوردهایم... ما طمع کفرها، شرک ها، نفاق ها را چشیده ایم و بن بست ها را چه بگویم که چگونه احساس کرده ایم. در برابر تو لب از لب گشوده ایم. حتی در خاموشی طنین فریادیم....
این تویی که ما را خوانده ای. این توی که در ما دمیده ای... این نوای توست، تو، از خودت بشنو، که سزاوار شنیدنت نیستم.
که ما از تو هیچ گاه نشنیدیم...
این نوای توست.
این نوای آشنای توست، درنی وجود ما.
تو،
بشنوی از نی.
از نی، ای سر برآورده، از مرداب.
از نی، این سرکشیده، تا فریاد.
این حکایت جدایی ماست که پس از هزار تجربه، هزار بن بست، هزار درگیری، به تو ای آخرین فریاد، به تو ای آیه امید، ختم می شود این جاری سرگشته، این رود وجود ماست؛ که پس از تجربه هزار مرداب، باز هم به تو می پیوندد...
آن روز، تو یک پیام بودی
آن روز، تو یک کلام بودی
و من، بیدار، گویی که پیام تو می شنیدم.
و من، آگاه، زمانی که کلام تو می خواندم.
امروز، همراه دود و خون
امروز، در دام این همه غوغا.
باز من هستم که می شنوم.
و من هستم که می خوانم.
اما...دیگر نه تو را.
من، گوشه پر از ترانه باروت است.
و زبانم سرشار از هذیان
و دلم آشفته فردای شرارت بار.
با این گوش تو را نمی شنوم با این زبان تو را نمی خوانم
لیکن با دلم - این آرزوی سرگشته
در جست و جوی تو هستم من
در انتظار تو هستم من
ای شاعرانه ترین پیغام.
ای زیباترین کلام...
مرداد 53

...................) Anotates (.................
1) خیال می کنید به بهشت راه می یابید، با آن که هنوز به شما نرسیده گرفتاری ها و رنج هایی که به پیشینیان رسید و آنها را گرفت و تکان داد و زیر و رو شدند و به زلزله افتادند تا پیامبر و کسانی که با او بودند بگویند: یاری و نصر در کجاست، متی نصرالله...الا ان نصرالله قریب.
در این آیه دو نکته است: یکی این که گرفتاری هایی که انسان را می گیرند و او را تکان می دهند و می لرزانند. به این که می لرزنند. به این خاطر به او می رسند که او در جستجو نرسیده اند. این ها به جای این که در گرفتاریها خورد شوند و بشکنند، می تواننداز زلزله ها به دنبال نصر راه بیفتند و به نصر و یاری حق چشم بدوزند.
نکته ی دیگر پس ازاین مرحله از طلب و جست وجو، باز نصر واصل نیست، نرسیده است که نزدیک است. نصرالله قریب،
باید مرحله ی دیگر بگذرد و این جست وجو و طلب، به عمل و تصمیم تبدیل شود تا به نصر خدا واصل شوند وگرنه با اینکه نصر نزدیک است تو منصور نیستی و کاری ازپیش نرفته است. کسانی که در جا می سوزند و سوز می زنند، به جایی نمی رسند؛باید راه افتاد. گندکی که در انبار مانده طعمه ی سوسگ هاست، ولی هنگامی که راه افتادو در جای خود نسست، همان عاملی که او را مپوساندت همان سنبله اش می کند.
2) دخان 51.
3) ابراهیم 72.
4) فرقان 32.
5) مزمل، 2-6.
6) دو سوره ی مزمل و مدثر، برای تربیت رهبر و روش تربیت او حرف هایی دارند. در سوره مزمل از عواملی گفت و گو می کند که قیام است و ترتیل است و تسبیح است و یاد نشانه های اوست و انقطاع از غیر اوست.
چون هنگامی یأس و یا جامه ی بلند فراموشی، انسان به سکوت و خلوتی می رسند که می تواند در ان معبد، پیوندی و نیایشی داشته باشد. انهاکه روز پرشوری دارند و داد و ستدها دارند، باید ریشه در شب داشته باشند. کسی که روز را به خلق می گذراند، باید شب را با حق باشد وگرنه کم می اورد و شکسته می شود و می ماند.
و با ان روش زمینه سازی برای انتخواب، این رسالت سنگین، در این وسعت و این عمق و این روش، به این عبودیت و پیوند نیازدارد.
7) فرقان 58.
8) صبحی صالح، نهج البلاغه، من غریب کلامه ح 9، ص 515.
9) فرقان، 32.
10) و عزتی و جلالی و ارتفاعی علی عرشی لاقطعن امل کل امل سوای. کافی، ج 2، ص 66 ح 7.
11) کافی، ج 5 ص 83 ح 2.
12) کافی، ج 2 ص 446 تا ص 468 باب فضل الدعا و الحث علیه.
13) کافی ج 2 کتاب الدعا، ص 476.
14) مفاتیح الجنان، دعای عالیه المضامین.
15) کافی ج 2 باب الاقبال علی الدعا، ص 473.
16) کافی ج 2، من لا تستجاب دعوته، صص 510 و 511.
17) حیله ها و حائل هایی دارد. می خواهی در این جداکردن با بازی نکند. مکر نقشه کشیدن است.
18) واقه، 82.
19) بینش مترفی و دقیقی که از قرآن مایه بگیرد می تواند این نکته را احساس کند، که عقوبت ها و عذاب هات نه ظلم خدا هستند و نه تشفی خاطر او ونه حتی عکس العمل ما، که خود عمل ما هستند، که تجزون ما کنتم تعلون (طور 16) پاداش شما، خود عمل شماست. البته در آیه های هم هست که پاداش شما به خاطرعمل شماشت و
20) روم 41
21) اسراء، 100.
22) کافی ج 2 ص 578.
23) در آن آیه هست؛ لاتطیعو أمر المسرفین الدین بفسدون فی الارض و لایصلحون.شعراء، 151 و 155 هر فسادی از اسراف بر می خیزد و هر کس که مصلح نیست مسرف است و مفسد.
24) کافی، 2ص 72، ح 3.
25) الهی لو علمت الارض بذنوبی لساخت بی او الجبال لهد تنی. مفاتیح الجنان، دعای پس از زیارت حضرت رضا علیه السلام. - در روایات هست، در هنگامه ی حساب و بازرسی، رسول در پیشگاه قدرت حق دست برمی دارد و از روی رأفت به امت خواب زده اش می خواهدکه خدای من! این ها را در برابر تمام چشمها به حساب مکش و محاکمه مکن که من نمی خواهم
افتضاحشان را در برابر چشم ها ببینم.
26) مفاتیح الجنان، دعای افتتاح.
27) ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت أیدی الناس لیذ یقهم بعض ما کسبوا
لعلهم یرجعون. روم 41. از فسادها به ما چشاند تا مگر باز گردیم.
28) تزهق أنفسهم و هم کافرون. تو به، 55.
29) نازعات، 40.
30) هیچ شده دریک شب، دزدی به سراغت بیاید و یا صدای و حشتناکی را شنیده باشی و یا در انتظار دوستی مدت ها صبر کرده باشی و صدای پایش را شنیدی باشی؟ چگونه از رختخواب و از خوابگاهد بر می خیزی؟ آرام و نرم و از این دنده به آن دنده؟ یا با تمام وجود و بی آرام و یک دفعه ناگهانی؟
تتجافی جنوبهم، یعنی پهلوها این گونه از خوابگاه ها خالی و جدا می شود و این گونه به پا می ایستد.این حالت آن دلداده هایی است که شب ها برای بیدار شان می کنند.
31) در روایت است کسانی که از نماز شب محروم می شود باید در روز خود دقت کنند که چه ذنبی و چه حالتی بر ان ها رفته مه به محرومیت رسیده اند.
32) انمایخشی اللَّه من عباده العملماء. فاطر، 28
33) از گفت و گوی یسد الشهداء با علی فرزندش؛ راه نینوا. شیخ مفید، ارشاد، ج 2، ص 82.
34) برای شناخت مرض، به میزان و حجت نیاز داریم و برای عشق به سلامت، توجه ببه آینده ای که مشروط به سلامت است و برای تحمل داور،شدت درد دخالت دارد و مانباید کمی درد را در امروز حساب بکنیم؛ چون در حرکت دردها ضریب می گیرند. 3
35) داستان لوط که در برابر فرشته های رحمت و نجات به تنگنا افتاد و گرفتار شد، علامت این محدودیت ماست مه در آن آیه هست:ع فلما جائت رسلنالوطا سیی ء بهم و ضاق بهم ذرعا. هود، 77.
36) در داستان یوسف، دعایش در زندان او را به رنج انداخت. در روایت هست که بهتر بود از او نجات می خواست، نه زندان را.
37) رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه، بینه 8. انما یخشی الله من عباده العلماء. فاطر، 28.ان تشکروا یرضه لکم. ،زمر 7.
38) بدلوا انعمته الله کفراًو أحلوا قومهم دارالبوار. ابراهیم 28
39) آل عمران، 139.
40) 2 لازینن لهم و لاغوینهم. حجر، 39.
41) یخرجونهم من النور. بقره 252. فاستخف قومه فاطاعوه. زخرف، 54. جعل اهلها شیعا. قصص، 4.
42) انهم فی العذاب مشترکون. زخوف، 39.
43) انشقاق، 6.
44) نور، 22.
45) تکاثر، 6.