بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

9.خستگی در راه

اکنون تو، پس از آن تو به که خودت داشتنی و طلب این تو به از او، با او حرف هایی را در میان می گذاری که: خدایا! من هر گاه با خودم گفتم که آماده شدم و برای نماز به پا ایستادم و به نجوای تو رسیدم. هر گاه که این را با خودم گفتم و هر گاه که این آمادگی را پیش بینی کردم بر عکس تو مرا با چرت و خواب همراه کردی و شور نجوا را از من گرفتی.
چه برای من پیشش آمده که هر گاه با خودم می گویم دیگر درست شدم و درونم صالح شد و به جایگاه آن ها که مدام تو به می کنند نزدیک شدم و به آن مرحله که ذنب ها را در هر لحظه ببینم و از هر ذنب در همان لحظه به تو باز گردم و تواب بشوم دست یافته به عکس این پیش بینی یک گرفتاری و امتحان برایم نمودار می شود و نقطه های ضعفم را نشانم می دهد و پایم را می لرزاند. این جریان، ادامه جریانی است که از آن سخن رفت و دنباله رودی است که ادامه دارد. انسان پس از تصمیم ها و توبه، به شور و حالی می رسد و به خلوص دست می یابد و لذت هایی می برد، اما این حالت ها و این خلوص و این حضور در نماز دوام نمی آورد و زود از دست می رود و انسان مشتاق حضور را، در یک نفرت و خستگی و یک یأس کشنده و جانکاه قرار می دهد.
البته هر چقدر که حضور و لذت زیادتر شده باشد، این خستگی و ناراحتی زیادتر خواهد بود.
این یک مرحله است و یک پیچ خم است که باید انسان از آن بگذرد و این است که باید طرح شود و تحلیل شود. در این جمله ها امام از عواملی که انسان زا به این محرومیت و هجران می کشاند سخن گفته و با لعلک - شاید تو - آنها را نشان داده، آنهم نه علمی و خشک که عاشقانه و در نجوا.
باید توضیح داد که محرومیت ها و هجران به طور کلی برای حرکت انسانی ضرورت دارند.
انسانی که پس از قرب حق گامی هایی برداشته و با دل وسعت یافته اش به همت هایی رسیده ناگاه به قدری بیچارگی در خود می بیند،که دیوانه می شود. این فتنه و امتحان به انسان درسهایی می دهد.
به او نشان می دهد که بی او نمی توان زنده بود. به او نشان می دهد که بی او با هر چه غیر اوست نمی توان یک نفس کشید. انسان، بیروحی و پوچی و مسخرگی را در تمام هستی می بیند.
از آن هنگام کز این تار و پود آلوده ی قلبم رختی بربستی.
تو می دانی
دلم تار است
چشمم بی فروغ افتاده بر هستی
و من بیگانه هستم با خودم، با زندگانی ها.
و من بیگانه هستم با امید و عشق، با هستی.
چه شد از من سفر کردی
چه شد این واحه ی تاریک قلبم را رها کردی.
بیا در من بسوز ای آتش هستی
بیا تنها تو با من باش
هستی سخت بی روح است.
اینجاست که قدر آن نعمت و ارزش حضور و جایگاه - مقام - او در هستی مشخص می شود. و انسان عاشق به این ترس می رسد که مبادا از جدا بماند و تنها؛ أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی. (29)
و این ترس از جدایی و هجران، او را می سازد در حالی که آن عشق و شور و حال او را خام و سطحی و رویایی بار می آورد.
این هجران، انسان را از غرور می گیرد؛ چون انسان خیلی ضعیف است همینکه شور و حال گرفت در همان جا می ماند و به همان سر خوش می شود. در حدیث قدسی است که من بنده ام را یکی دو شب به خودم دعوت می کنم و با او خلوتی می گذارم. او از جابر می خیزد و تمام و جودش را در حضور می بیند و بهجت و سرور، هر ذره از وجودش را می پوشاند....
او رفته رفته به یک رخوت و سستی و به غرور دست می دهد. در همین هنگام در حالی که خیال کی کند دارد به من نزدیک می شود در واقع از من دور شده و از من اعراض کرده و به خودش دل بسته است .
در این مرحله، یک شب دو شب او را با خواب می زنم: أضربه بالنعاس؛ او را می خوابانم.
او را خواب می کنم. او شب هایی که من می خواستم با تمام و جودش از رختخوابش تهی می شده، نه آرام آرام، که با شوق از جابر می خاست؛
تتجافی جنوبهم.
(30) حتی شاید نیم ساعت به خواب نرفته بود. اما آن شب هایی که او می خواهد، کم غذا می خورد و حتی ساعت را هم کوک می کند و شماطه اش را آفتاب چشمش باز می شود. از خودش نفرت دارد و از خودش بیزار است.
او در این وقت دارد به من نزدیک می شود.
این هجران و محرومیت به او نشان می دهد که آن حالت از او نبوده، اگر از او بود، به اختیار او شد.
و در نتیجه به ظرفیت بیشتری می رسد و آمادگی زیادتری می یابد و بارها گفته ام که از محرومیت ها، نه بخل و فقر و ظلم او را، که بی ظرفیتی و محدودیت خود را کشف کن. اگر او به من نمی دهد به خاطر این است مه به داده ای او دل می بندم و می مانم و آنها را حمل می کنم و هضم نمی نمایم و از آن ها بهره می گیرم.
عجب لطف ها دارد. از محرومیت ها تو را به ظرفیتی می رساند که بتوانی بیشتر با او باشی و به غرور نرسی؛ چون کبرها و ذنوب ما و بی ظرفیتی ما، ما را محروم می کند.(31) و با همین دیدارت تو باید در این مرحله از حرکت خویش و در این حد از جریان، خودت را تحلیل کنی و حالت هایت را برسی نمایی.
آن ها که مقهور حالت ها هستند،گاهی خوشحال می شود و گاهی خسته، ولی آن ها مه بر حالت نظارت دارند از خوشحالی و خستگی فراغت پیدا می کنند و به پی جویی و برسی و سپس راهیابی و سپس چاره جویی می پردازند و مانع ها را می یابند و مانع ها را بر می دارند.
و همین است که امام این حالت ها را تحلیل می کند و با او در میان می گذارد که عامل این محرمیت ها و این کسالت چیست؟
لعلک عن بابک طردتنی و عن خدمتک نحیتی؛ شاید برای خدمت خودت نمی خواهی و مرا کنار می زنی، ولی این تویی مه مرا از دیگران گرفته ای و جدا کرده ای تا کار گزار تو باشم و در این کار گزاری به بهره برداری برسم و تلف نشوم.
لعلک رأیتنی مستخفاً بحقک فاقصیتنی؛ شاید دیده ای که من حق تو را خوب نمی شناسم پس دورم کرده ای.
لعلک رأیتنی معرضاًعنک فقلیتی؛ شاید دیده ای که من با حرکتم و من با خدمتم به جای اقبال به تو، به خودم رو آورده ام و از تو پشت کرده ام و این است که رهایم نموده ای .
أو لعلک و جدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی؛
شاید یافتی که من دروغگویم و در جایگاه دروغگویان نشسته ام و در آن مقام خانه کرده ام پس مرا واگذاشتی با این آرزوهایم برایم مشخص شوند و مغرور نشوم؛ چون ضعیف هستم. با این حرکت ها و حالت ها خیال می کنم به جایی رسیده ام و این است که دنبال آثارش می گردم. پس اگر دروغم را نشانم ندهی مغرور می مانم و از دست می روم. أو رأیتی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی؛ شاید دیده ای که نعمت های تو را با تو خرج نمی کنم و با این بخشش ها خلق را در خودم نگه می دارم و این است که محرومم ساختی.
أو لعلک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی؛ شاید مرا در نشست و مجلس عالم هایی که خودشان تو را و راهشان و کارشان را شناخته بودند و به خشیت تو رسیده بودند، (32) شاید مرا در کنار این ها ندیدی و این بود که رهایم کردی؛ چون آن ها که در راه با رفیقی نباشد، طعمه ی شیطانی می شوند و آن ها که همراه علمی نباشد بت جاهل ها می گردند.
أو لعک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیستنی؛ شاید تو دیدی مه من پس از آگاهی ها و اندازه ها تازه به غفلت رسیدم، نه به عمل، نه به اخلاص و این بود که از رحمت محبت خویش، مأیوسم نمودی که آگاه شوم و ضربه ام زدی مه باز گردم.
أو لعک رأیتنی آلف مجالس البطالین فبینی و بینهم خلیتمی؛ شاید تو دیدی که من با بطال ها مه فقط که فقط حرف می زنند و فقط با حرف ها وقت را پر می کنند، الفت گرفته ام و به حرف زدن ها قانع شده ام و به نقالی پرداخته ام، پس تو کنار کشیدی و مرا با آن ها گذاشتی تا در بطالت تمام نشوم.
راستی این بطالت و حرف بازی، داستان عجیبی است. اگر کسی از دزدی حرف می زند تو برای وسیع ترین تجارت ها گام برنمی دارد بطال است.اگر کسی از دردها می نالد و برای درمان مهره هایی نمی سازد، بطال است. وا ین بطالت قرب ما را می گیرد و ما را از شهود، به غیبت می اندازد. أولعک لم تحب أن تسمع دعائی فباعدتنی؛ شاید تو از صدای من دعای من بیزاری که دورم می کنی؛ چون می بینی که فقط وقت گرفتاری پیش تو می آیم و هنگامی سرخوشی از تو فارغم.
((ألعلک بجر می و جریتنی؛ شاید تو بر بی شرم من که با این همه چوبکاری شدن و با این همه بخشش به راه نیامده ام و حتی طلبکار شده ام، مجازاتم کردی.
شاید شاید، شایدهایی برای انسان طرح می شوند که می توانند او را بسازند و این ها تحلیل هایی هستند که در این مرحله از حرکت انسان باید به سراغ او بیایند و گرنه او سطحی و خام و رویایی و وابسته به عبادت می شود و مغرور و قانع و راکد و کور می ماند.
در حالی که نه عبادت و نه ریاضت و نه خدمت و نه هیچ کدام این ها ما را به جایی نمی رسانند. مادام که این ها از امر او الهام نگیرند و فقط از سلیقه و هوس ما آب بخورند، بهره ای نخواهند داد. با این تحلیل ها است که انسان به خودش پی می برد که چه ذنوبی؛ را و خانه گرفته و در صدد بر می آید آن ها را پاک کند و کنار بگذارد؛ چون توجه به عامل درد برای درمان ضروری است.
فان عفوت یا رب فطال ما عفوت عن المذنبین قلبی؛
خدای من! پس از این همه مانع اگر تو از من بگذری این تازگی ندارد که از بسیار مجرم هایی که پیش از من بوده اند گذشته ای؛ چون کرامت تو درمان می کنی و مداوا می نمایی و اگر ما این درمان را نپذیزفتیم ، خودمان خواسته ایم و سوختن را برای خود نگهداشته ایم .
و أنا عائذ بفضلک؛ این منم که به تو پناه آورده ام و از تو، به تو فرار کرده ام و از مجازات تو به مداوای تو رو انداخته ام و می خواهم وعده هایی را که تو به خوش گمان ها داده ای نقد کنم و منجز کنم.
الهی أنت أوسع فضلاً و اعظم حلماًمن أن تقایسنی بعملی أو أن تستزلنی بخطیئتی؛ این همان جمله ای است مه در مرحله پیش مطرح شده بود و اکنون باز مطرح می شود و خدای من! فضل گسترده تر و حلم بزرگ تر تو نمی گذارد که مرا با کارهایم مقایسه کنی و یا به بدی هایم بگیری. تو، به من ببخش،هدیه کن.داد و ستد نیست تو مرا بپوشان و تو حتی مرا توبیخ مکن و سرزنش منما؛ چون من همانی هستم که....
و این گفته دو باره طلایه دار مروری است که باید به گذشته -
أناالصغیر - و حال - أنا الذی عصیت - و آینده - حاملاً ثقلی علی ظهری - خود داشته باشی. گذشته ای دور که تو یک ذره بودیم مولکول شدی و پس از آن که او جذبه ها را در که تو تربیت شدی و با این که بودی زیاد شدی و با این که کوچکترین بودی تربیت شدی و با این که کم بودی زیاد شدی و مراحلی را گذراندی و در جایگاه امن و همراه محبت ها و پیش بینی ها و لباس دوختن ها و آماده شدن ها جان گرفتی و حرکت کردی. ایا می توانی انگشت های مادرت را که حرکت تو را در رحم خویش تعقیب می کرد و آیا می توانی حاکمی را که این همه را به هم پیوند داده و گرم کرده و به بسته نبینی.
تا آن جا که آماده شدی و انتقال یافتی و با فردیات شش هایت را پر کردی و تنفس خودت را شروع کردی و تا آن جا که گرفتن پستان و گرفتن و بلعیدن را آموختی، خودت را شروع کردی و تا آن جا که حرکت ها و صدا و حالت ها را شناختی، تا آنجا که خود حرکت کردی و صدا زدی و خواسته و نخواستن ها را بدست آوردی، تا آن جا که به احساس و ادراک ها رسیدی و تا آنجا که از تجربه ها و احساس ها همراه هوش و فکر خودت و همراه شعورهای حسی و تجربی و فکری و حافظه ات به آگاهی ها رسیدی و خواندن و نوشتن وبالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردی
و در مرحله انتخاب به ترس ها رسیدی و در مرحله استقلال و عصیان، طرد شدی و تنهایی ها را با ترس ها یکجا جمع آوری و تا آن جا که با این تنهایی به او رسیدی و تا آنجا که پس از رسیدن به او از او بریدی و به جلوه ها هوس ها رو انداختی و عصیانها کردی، تا آنجا که پس از تجربه ها از غیر او بریدی و به او پیوند زدی و به او باز گشتی و توبه کردی.
تا آنجا که به پیروزی و کمال،به احتضار و آخرین نفس ها و سپس به مرگ و سپس به روی شانه ها و سپس به مرده شورخانه ها و سپس به خاک رسیدی. و در خانه ی تازه ات که نه چراغی برایش روشن کرده بودی و نه لباس برایش برده بودی و نه فرشی برایش انداخته بودی، جای گرفته ای و در این رحم مدتها ماندی تا آن جا که فریادی تو را جمع کرده و شخصیت تو دوباره شکل گرفت و دوباره به راه افتادی. تنها، عریان، ذلیل و ور به راهی که از آن چشم پوشیده بودی و رو به سوی منزل هایی و مقصدهایی که از آن ها بریده بودی ووو.تو در این مجموعه خودت را می بینی و در این حرکت مداوم خودت را تجربه می کنی و از هر مرحله شاهدی برای مرحله بعد می یابی و یقین به تجربه می کنی و از هر مرحله برای بعد می یابی و یقین به این ادامه و این جریان در ذلت می نشینی و یا آن یقین و در این وسعت می یابی که چقدر بی خبر گذاشته ای و چقدر پاهایت را بسته ای و حتی شکسته ای که دیگر مجال رفتنت نیست.
این جریانی است که برای خودم در یکی از شب های تابستان چهل و پنج، در بالای بام یکی از خانه های گاه گلی یکی از روستاهای دور شدم و یا بیدار کردند. بلند شدم بر لبه ی بام نشستم و پایم را رها کردم. من زیر شاخه ای از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دوره ها از میان فندقستان - باغ های فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سینه آسمان می خزید و صدای آبشارهای کوتاه و زمره ی مرغ حق و فضای سبک ده و آسمان تاریک شب و ستاره های زنده ای روستا و هزار عامل دیگر مرا چنان سبک کرده بودند و چنان آزادم کرده بودند که خودم را از دوره های دور احساس می کردم و حتی با خودم از پیش از رحم تا دنیا دوباره متولد شدم و پس از این تولد زود به بلوغ رسیدم و به جوانی و به پیری و به مرگ و به ادامه از رحم خاک و به انتقال ها ووو.
ای جریان در من مسائلی را زنده کرد و برای من روزنه ای شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال کردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.
اگر امروز از انسان و استعدادهایش و ترکیب این ها و نتیجه این ترکیب شگفت و رابطه ی این ترکیب با شناخت ها و رابطه این همه با هستی و جامعه، حرف می زنم این حرف ها ریشه درا ین شب دارند.
همان شب بود که من با همین دعا جریان خودم را مرور کردم و با هر جمله اش گام برداشتم .
سیدی انا الصغیر الذی ربیته؛ بزرگ من، من همان کوچکی هستم که تو تربیتش کردی و پرورش کردی و پرورشش دادی.
من همان جاهلی هستم که تو به شعور و آگاهی رساندیش.
من پس از این پرورش و این آگاهی، همان گم و مبهمی بودم که هدایتش کردی و در سر چند راهی های تصمیم با توجه به قدر و اندازه اش، از کم ها جدایش نمودی چوبه خود پیوندش دادی.
من همان پستی هستم که، واش رفعت بخشیدی.
به دنبال این همه رفعت و هدایت و آگاهی، من همان رونده ای بودم که هزار ترس و دلهره در او رخنه کرد و پس از بالا رفتن ها و ترس از زمین خوردن ها و ماندن ها و راکد شدن ها به امن رساندیش.
و همان گرسنه هستم که نه یک رزق و نه با یک غذا که گسترده سیرش کردی.
من همان تشنه ای هستم که هیچ دریای سیرش نکرد و تو سیرش کردی.
من همان لختی، رهایی بودم که تو پوشاندیش.
من همان فقیر و نیازمندی بودم که تو بی نیازش کردی و غنایش را حتی در خودش نهادی.
و من همان ناتوانی هستم که نیروهایی را در او سبز کردی و قدرت هایی برایش گذاشتی.
.من همان ذلیلی هستم با آن همه قدرت، که تو به عزت جهت دادن به قدرت ها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.
من همان مریضی هستم از مرض های جهل و غرور و یأس و ضعف و پوچی و نفرت گرفته تا سر دردها و کمر دردها،که تو شفایش دادی.
من همان خواستاری هستم که تو بخشیدیش.
و با آن همه بخشش، من گناهکاری هستم که تو پوشاندیش.
و مجرمی هستم که تو آزادش کردی.
من همان کم. ناچیزی هستم که تو زیادش کردی .
من همان مستضعفی هستم که تو یارش شدی.
من همان طرد شده، تبعید، آواره ای هستم که تو مأوایش دادی.
این منم که این طور با تو پیوند خورده ام. و این تویی که این گونه جلوه کرده ای، با من در یک مرحله نمانم و حتی گرفتار تضادها بشوم که چه کسی به من این همه داد. هر چند در بند زمین و خورشید و سپس روابط این ها و نظام هستی و خود کفایی ماده بمانم، ولی این ماندگاری دوام ندارد؛ چون هستی بر فرض خودکفایی ماده بمانم ، ولی این ماندگاری دوام ندارد؛ چون هستی بر فرض خود کفایی وابستگی دارد و ترکیب دارد. و مرکب مبدأ نیست و هستی وابسته و متقوم، قیوم دارد.
هر چند من گرفتار تضادهایی بشوم، که وجود من سرشار از تضاد است ولی راه می افتم و می رسم.
خدای من! من همان کم هستم که تو زیادش کردی. و همان مستضعفی هستم که تو یارش شدی و همان تنهایی هستم که حتی به خانه راهم نمی دادی و تو همراهش ماندی. و با این همه من، من کسی هستم که از تو در خلوتم شرم نکردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستان ها و گناه های بزرگی شدم، من با آن همه من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پیوند، من همان هستم که بر تو شوریده ام .
من همان هستم که جبار آسمان را عصیان های بزرگ، رشوه ها داده ام و دلال ها گرفته ام. من همان هستم که به خاطر رسیدن به عصیان های بزرگ، رشوه ها داده ام و دلال گرفته ام. من همان هستم که هنگام بشارت به گناه با سر می دویدم و با تمام و جودم به آن سو رو می کردم و می کوشیدم.
خدای من! من کسی هستم که تو مهلت دادی، ولی باز نگشتم و پوشاندی ولی شرم نکردم و با عصیان ها، از حد گذشتم تا آن جا که از من چشم برداشتی و مرا رها کردی، ولی بی باک گذشتم. منی که نگاه یک زن اسیرم می کرد. منی که به دم خرس می چسبیدم با این که آن همه با تو پیوند داشتم از تو بریدم و هنگامی که نگاهت را برداشتی بی باک رمیدم و حتی به اندازه یک نگاه حساب تو را نگه نداشتم.
با ز تو مرا با پوشش ها پوشاندی که راه بازگشت داشته باشم تا آن جا که گویی تو از من خبر نداری و این همه عصیان و شورش را فراموش کرده ای و با این که از کیفر گناهانم معاف داشته ای و دورم کرده ای تا آن جا که گویی تو از من شرم کرده ای.
خدا! من در گذشته ام آن بودم و در این لحظه هم این همه پیوند با تو دارم. اصلاً من عین ربط و خود پیوند هستم ولی با این وصف این همه عصیان دارم و غرور. این همه ذنب دارم و سرکشی. برای هیچ ها می شورم و اما برای تو موج هم بر نمی دارم.
برای یک سلام، برای این که در جمعشان صدایم نزده اند، برای این که سوارم نکرده اند، برای این که کفشم را مالیده اند، برای این که سوارم نکرده اند، برای این که در جمعشان صدایم نزده اند، برای این ها، برای ، از خشم پر می شوم و از کینه سرشار، ولی برای تو بی تفاوت و توجیه ساز.
من اگر همه کس را عصیان می کردم و بر هر چیز می شوریدم عذری می ماند، ولی مسأله این است که من جز تو را عصیان نکرده ام. در برابر آن ها که ضعیف و پوشالی و ناچیزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سر کشی و تمام عصیان و هجوم.
خدای من! تو این هستی و من هم همین که می بینی، ولی یک مسأله این که، اگر به عصیان ها دست زده در لحظه ای نبود که تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و یا دستور تو را خوار شمرده باشم و یا این که خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و یا این مه تهدید تو را دست کم گرفته باشم، نه، هیچ یک از این ها نبوده و نیست و لیکن غفلتی است مه مرا می گیرد و گناهی است که سر می کشید است که سیاه می کند و پرده می اندازد و هوسی است که مرا مقهور می سازد و آنگاه تمام محبت های تو می شود عامل بدبختی و شقاوت من و تمام پرده پوشی های تو می شود عامل بدبختی و شقاوت من و تمام پرده پوشی های تو می شود عامل غرور من.
خدای من! من تو را با تمام وجود عصیان کرده ام و با تو درگیر شده ام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فکرم و نه دلم، نه عمرم، هیچ یک برای تو نگذاشتم، که خود سرانه در آن همه تاختم.
خدای من! من از این که حتی گذاشته ام را مرور کنم شرم می بینی که زبانم برگرفتن کارم نمی گردد. و تو می دانی که همین گفتن بر من عذاب است و مرا می کوبد که چقدر سر کش هستم و نمک نشناسم و دشمن دوست. من تو را با تمام وجودم عصیان کرده ام، اما اکنون که فهمیدی و دز دست درگیری ها، مانده ام و درگیری های من با سنت های هستی و قانون های تو، مرا به رنج افکنده، اکنون چه کسی مرا از عذاب تو نجات می دهد و از دست دشمن ها و خصم هایی که ساخته آزاد می کند.
خدای من! من در چاهم، من افتاده ام و با آنچه تو به من داده ای من خودم را به دره ها زده ام. اکنون اگر تو رشته ات را از من ببری و تو مرا رها کنی، من تو چه کسی، به چه رشته ای خودم را پیوند بزنم.
وای بر من رسواییم. در صفحه هستی، در این لوح منظم، من با دست نعمت ها، نقش گناهانم را کشیدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم. امان از این رسوایی، که کتاب تو از کارهای من در خود گرفته. کارهایی که اگر امید به کرامت و وسعت رحمت و نهی تو از یأس و قنوط نبوده، هر آینه به نهایت یأس می رسیدم هنگامی که آن ها را به یاد می آورم. آخر با دوست دشمنی و با دشمن فناء و پاکبازی؟
ای بهترین کسی که خواستاری او خوانده و ای بالاترین کسی که امیدواری به او دل بسته، ای خدای من! من با آن همه عصیان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشته اسلام و با پاسداری قرآن و با عشقم به رسول، امید نزدیکی و قرب تو را دارم. تو این امید و این أنس ایمانم را به وحشت مینداز.
تو می دانی که عشق رسول تو در دل من نشسته و پیوند اسلام را به عهده
گرفته ام. من خودم را و رابطه هایم را یافته ام که در چه هستی منظمی و در چه اجتماع مرتبی هستم و این است که قران و این همه دستور برایم معنی دارد و حریم دارد. و این است که قران و این همه دستور برایم این روشنگری و نو افشانی رنج ها دیده و سال ها سوخته و سوخته هایش را و آه های گرمش را در جمع، کسی ندیده و اشک پاکش را هیچ نگاهی آلوده نکرده، با این همه وسعت و قدرت، بار قرن ها و سنگینی نسل ها را به دوش کشیده و چراغش را تا امروز و روشنگریش راحتی برای من، نشان داده و این است که به رسول تو با آن همه نور و با این همه رنج، عشق ورزیده ام. آخر من حتی به کسی مه برایم دری را باز می کند علاقه می بندم و برای کسی که برایم دری را باز می کند علاقه می بندم و برای کسی که به من محبتی می کند و زیبایی و جمالی را نشان می دهد، سپاس می گذارم.
اکنون پس از آن همه عصیان فقط، این سرمایه من است.

10.ایمان

پس از آن مراحل که تا به حال گذشته؛ یعنی از توجه و حیرت، پس از امن و حمد، پس از قصد و اقرار، پس از عذر، پس از، طلب، پس از خستگی و درگیری، تو با این سرمایه اسلام؛ یعنی شناخت خودت و پیوند و رابطه هایت با هستی و با جامعه و درنتیجه با سرمایه قرآن و رسالت، به راهت ادامه می دهی و اسلام را تا ایمان پیش می بری.
اللهم بذمه الاسلام أتوسل الیک؛ با رشته اسلام خودت را به تو پیوند می زند و بحرمه القران أعتدالیک؛ و با حرمت گرفتنم از قران به تو تکیه می کنم. و بحبی النبی الامی القرشی الهاشمی العربی التهامی المکی المدنی أرجو الزلفته لدیک، و با عشقم و محبتم به پیامبری امی که رابطه ای نژادی و فامیلی با او ندارم و فقط رنج های مکه و مدینه اش و ضرورت پیامش برای من، مرا به او ربط داده است، من با عشقم به چنین مردی، امید قرب تو را دارم؛ چون ای عشق و آن حرمت. آن رشته، نشانه می دهد که من به تو عشق دارم و با تو پیوندی دارم، گرچه گاهی عشق های دیگر کورم می کنند، اما تو در دلم جایی داری و من به سوی تو کوششی دارم و امید قربی را در سر گذشته ام.
فلا توحش استیناس ایمانی؛ تو انس عشق مرا به وحشت مینداز و پاداش مرا پاداشت آنهایی قرار ده که برای غیر تو بودند و عبودیت دیگران را به گردن گرفتند و فقط اسلامشان به خاطر نگهداری خونشان بود و حصار منافعشان؛ منافعی که به آن رسیدند، اما ما با زبان ها و دل ها ایمان آوردیم و بذر عشق تو را در دل آبیاری نموده ایم تا از ذنب های ما به عشق هایی و بت هایی که هنوز اسیر آنها که حفظ خودشان را خواستند به آن آرزو رسیدند.
فأدر کنا ما أملنا؛ ما را به آرزوی خویش برسان و امید خودت را در دل ما ثابت بدار و دل های ما را پس از این همه هدایت و عشق، در سختی و تاریکی و باز گشت مخواه و از رحمت خودت بر ما ببخش، که بسیار بخشنده هستی.
به عزت تو سوگند مه اگر مرانپذیری و این رشته هایی را که مرا با تو پیوند می دهد، به خاطر عصیان هایم و سرکشی هایم قطع کنی و مرا از خود برانی، من از تو دست نمی شویم و از این درگاه نمی روم ؛ چون دلم الهام گرفته از شناخت کرامت تو و وسعت رحمت تو.
خدای من! بنده فراری جز سوی مولای خودش باز نمی گردد و مخلوق جز با آفریدگارش پیوند نمی خورده و پناه نمی بیند.
خدای من! اگر تو مرا با زنجیرهای که خودم برای خودم بافته ام همراه کنی و مرا به سوی آتش ها روانه سازی و میان من و خوبی ها فاصله بیندازی، من امیدم را از تو نمی برم و صورت آرزویم را از تو باز نمی گردانم و عشق تو از دلم بیرون نمی رود.من آن همه پوشش و ستر تو را فراموش نمی کنم، گرچه غفلت ها گریبانم را گاهی بگیرند. عشق تو در من هست. تو بیا عشق های دیگران را بیرون کن، که مرا به طرف نکشند و مرا به غفلت ها و در نتیجه به عصیان ها و سرکشی ها هجوم ها آلوده نکنند.
خدا! این دل من همچون بتخانه ای است که بی نهایت بت در آن خانه گرفته و اطراق کرده و صاحب خانه شده اند. اینها مستأجرهایی هستند که بیرون نمی روند و خانه را خالی نمی کنند.
من برای بیرون کردنشان بارها کوشیده ام، اما به عجز رسیده ام. سیدی أخرج حب الدنیا من قلبی؛ تو بیا حب و محبت غیر خودت را، پست ها و پستی ها را از من جدا کن و مرا با رسول پیوند بزن، تا عشق بزرگ تو به عشق های دیگرم جهت بدهم. آنها را در یک جهت به جریان بیندازم؛ چون منی که از عشق هایی سرشار هستم، مهم را فدای مهم تی می کنم و آنچه را دوست دارم در راه آنچه بیشتر دوست دارم، می گذارم.
خدا! مرا به مرحله تو به راهنمایی کن. مرا از شناخت و عشق سرشار کن تا به سوی، تو باز گردم و مرا بر گریستن بر خود کمک کن پس از آنکه بر همه چیز جز خودم اشک ها ریختم و حتی خون دادم. من خودم را از دست داده ام، با تأخیرها و تسویف ها و سوف افعال ها، بزودی بزودی انجام می دهم ها، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم و فقط با رؤیاها سرخوش شدم و اکنون به جایگاه کسانی رسیده ام که هیچ امیدی به خوبی شان نیست. راستی چه کس بدبخت تر و بد حال تز از من است، اگر من همین گونه و با این وضع خانه بگیرم در قبری که برای خوابم آماده اش نکرده ام و با عمل صالح، فروشی درون درون آن نینداخته ام.
من که برای از دست دادن یک لباس، یک خانه که خیابان ازش عبور کرده گریه ها می کنم و شبها خوابم را می گذاردم،چه شده که گریه ای ندارم. گریه، برای از دست دادن جانم که چراغ راهم نشد. گریه برای تاریکی قبرم که رحم دیگر من است و شروع راهم. گریه برای محاکمه ها و گریه برای تولدم از خاک و بیرون آمدنم از قبر، در حالی که نه لباسی دارم و نه عزت هاو مدارکم همراهم هستند و فقط بارها سنگین عمرم را بر شانه های شکسته انداختم و کوله بار سنگین گناهم را به خویش بسته ام و در زیر این باز خمیده ام و نگاه تشنه ام به هرطرف می چرخد و به راست و چپ می خورد، مردمی را می بینم که در جایگاهی دیگر هستند و موقعیتی دیگر دارند که آنها را بی نیاز می کند.
چهره هایی را می بینم درخشنده، خندان و شاد و چهره هایی که در آن روز گرد آلوده غم است و اسیر ذلت و خواری.
سیدی علیک معمولی و معتمدی؛
خدای من! تکیه من بر تو بر توست. من با سرمایه هایم خسارت را خریده و با دست هایم، خودم را سوزانده ام. هیچ یک از تکیه گاه هایی که تا دیروز داشتم برای من نیست. اطمینان من، آید من و تکیه من تویی. به رحمت تو چنگ زده ام و تو بار رحمتت به هر کس که بخواهی می رسی و با کرامت خویش هرکس را که بخواهی راه می دهی.
این مرور دقیق از دورها تا فرداها و این همراهی حساب شده با خویش، انسان را به خودش و بت هایش و خسارت هایش نزدیک می کند و تنهایی و طلبش را نشانش می دهد.
در نتیجه کسی که با زبان خود این سرور را خوانده و کسی که خود این راه را طی کرده، از بت ها و از شرک هایش جدا می شود؛ چون می بیند که اینها برای او کار گشایی ندارند، جز اشک هایش جدا می شود؛ چون می بیند که اینها برای او کار گشایی ندارد، جز اشک چشم و ذلت چهره ها و بار سنگین بر پشت او چیزی ندارد.
این گونه، انسان از وحشت ها و تنهایی ها به امید و به عشق حق و سپس به توحید می رسد،در حالی که درا ین جریان خودش را از گذشته تا آینده همراهی کرده و نارسایی بت ها، تنهایی همیشگی و غربت مستمر خویش را دیده است و با این دیدار به حمد و سپاس و تشکر رسیده که: فلک الحمد علی ما نقیت من الشرک قلبی.

11.توحید

و هنگامی مه انسان شریک هایش را دید و بر خویش نظارت کرد و یافت که چه چیزهایی در او جریان داشته و او را به جریان می انداخته، از آنها که در سطح او هستند و پایین تر از او هستند پاک می شود، جدا می شود و آنها را از دل خود بیرون می راند و با این آزادی نا چار به قدرت ها می رسد و زبان گنگ و لالش باز می شود، هر چند این زبان در برابر لطف او نارسا کوتاه کند است الهی افبلسانی هذا الکال اشرک خدای من که مرا از شرک جدا کردی، من چگونه و با چه زبانی تو را شکر کنم. با زبانم این کوتاه؟ ام بغایه جهدی فیعملی ارضیک، یا باکارها شکر تو چه ارزش دارد .و کارهای من را در برابر داده های تو چه جایگاهی خواهد داشت.
خدای من! این سخاوت توست که آرزوی مرا گسترده و این پذیرش توست که کارها من را قبول کرده است
در این مرحله، این وجود از خود بریده و از شرک رهیده است که دیگر هیچ بندی بر پا ندارد و با تمام وجود به او رو آورده به توحید رسید
تا به حال از عواملی که انسان را به ایمان و به جدایی از شرکت ها و به توحید می رسانده، مرور شده، چون انسان با شناخت محبت ها وبا شناخت بخشش ها وبا شناخت عظمت ها و با شناخت زیبایی و لطافت های او همدم می شود و از غیر او می برد
این جریان با انا الضعیف شروع شده و با بررسی بتهایی که یک عمر بر ایشان دویده بودی و آخر سر با ذلک و عریانی بار سنگینشان را به دوش برداشه بودی و در زیر آن بار و با دست خالی بر خویش اشک ریخته بودی، با بررسی اینها آن جریان از اسلام وایمان به توحید رسیده و اکنون تو جز او نمی توانی بخواهی و جز برای او برای دیگری نمی توانی باشی و این اوست که زبان تو را باز کرده و آروزی های تو را گسترده و کارهای ناچیز تو را که با این بینش و با این دید توحیدی هرماه شده پذیرفته و این تویی که با او در این مرحله از توحید می گویی و پیمان می بندی با گفتن و پیمان، خودت را به راه می اندازی که این چنین بمانی و از راه نیفتی.
سیدی رغبتی و الیک رغبتی و الیک تأمیلی؛
خدای من! من فقط به تو رغبت درام، که جز تو برای کسی عظمتی نیست و فقط روی آرزویم به توست، که جز تو، جهتی نیست و فقط روی آرزویم به توست، که جز تو، جهتی نیست و هر راهی بسته و بن بست است. و قد ساقنی الیک أملی؛
مرا آرزوهایم، به سوی تو رانده اند. جز در این درگاه آرزوی تأمین نمی شود. و علیک یا واحدی عکفت همتی؛
و فقط بر تو، ای تنها محبوب من، همتم معتکف شده؛ چون پستی ها همتی را به خود جلب نمی کند.
و الیک یا واحدی عکفت همتی؛
و فقط بر تو، ای تنها محبوب من، همتم معتکف شده؛ چون پستی ها همتی را به خود جلب نمی کند.
و فیها عندک انبسطت رغبتی؛
در بهره هایی که نزد توست خواسته من گسترش یافته.
ولک خالص رجائی و خوفی؛
و این است که امید خالص و ترس خالص من فقط از توست. دیگران از من چیزی نمی گیرند و اگر با تو بودم و در راه تو بودم آنچه از من بگیرند همان را به من نداده اند؛ چون این ها را من ناچار از دست می دادم، ولی در راه تو، از دست دادن، همان بدست آوردن است، که در راه تو نباشم، اما آنها که در راه بودند، در موج حادثه، فقط می گفتند: أو لسنا علی الحق؛ آیا ما بر حق نیستیم و آندم که می شنید و تأیید می شدند با تمام قاطعیت می گفتند: أذاًلانبالی؛ دیگر باک نداریم.(33)
اینها باک نداشتند که مرگ بر آنها وارد شود و یا آنها بر مرگ به آنها عمری جاودانه می داد و دقلی رنگ رنگ می گرفت.
آنچه ترس را به عامل قدرت سازد بدل می کند، همین دیده است که انسان در راه است و بر حق. ترس بد نیست، اینها امید خالص، امیدی که یأس در آن رخنه نکرد و ترس از ظلم، که ترس از عظمت اوست و خشیت و رهبت.
این ترس نتیجه عشق است. عاشق از جدایی می ترسد.
وبک آنست محبتی؛ خدای من! عشق من، به تو مأنوس شده و محبت من با تو دمخور گردیده و مرا به سوی تو کشانده و دستم را به سوی تو انداخته و مرا به طاعت تو وادار کرده. عشقم مرا به تو کشانده و ترسم مرا به طاعت تو متصل کرده.
بحبل طاعتک مددت رهبتی؛ من ترسم را تا ریسمان طاعت، کشیده ام و این ترس را این گونه به عمل تبدیل کرده ام و این تویی که هر بدی و بن بستی را به خوبی تبدیل می کنی و راه ها را می گشایی.
یا مولای یا مولای بذکرک عاش قلبی؛ خدا تنها با یاد تو دلم زنده است و گرنه با تمام زندگی ها دلمرده و افسرده خواهم بود. تنها تو دلم زندگی می کند و با نجوا و گفت و گوی تو، درد ترس را سبک می کنم و ترس هایم را می ریزم.
ای بزرگ من! ای مولای من! و ای پایگاه آرزوهایم! و ای آخرین فریاد و ای آخرین سؤالم! مرا از آن گناهانی که از اطاعت مستمر و دائم تو جدا می کند جدا کن؛ فرق بینی و بین ذنبی المانع لی من لزوم طاعتک.
من پس آن همه فراز و نشیب و امید و ترس، فقط با امید ثابتم و طمع بزرگم، از تو می خواهم، تویی که بر خودت واجب کرده ای که محبت کنی و نرمش نشان بدهی.
تمام کارها در دست تو هست و تمام خلق در کف حمایت تو هستند و بر عهده تو و در دست تو، هر چیز در برابر قدرت تو زبون است.
با این مرور و این نجوای عاشقانه و با این دیدار از عظمت و قدرت او انسان با یاد ذنب ها و محاکمه هایش از او می خواهد.
خدای من! در آن لحظه ای که من در برابر تو و در حضور تو با آن بارهای سنگین. آن ذلت ایستاده ام و در محاکمه تو زبانم بند آمده و دلیلم تکه تکه شده و عقلم در جواب ها مانده و پریده، تو در این لحظه تنهایی و ضعف بر من رحم کن.
ای آرزوی بزرگ من! مرا ناامید مکن در هنگامه ای مه نیاز به تو بیشتر و شدیدتر می شود. تو مرا به خاطر جهل ها و شتاب هایم رها مکن، بل به خاطر فقرم بر من رحمت آور.
خدای من! تکیه و اعتماد و امید و وابستگی من بر تو ست و به محبت تو چنگ زده ام و در درگاه خانه تو بار خود را افکنده ام و به سخای تو خواسته ام و به کرامت تو دعایم را با سختی شروع کرده ام. من فقط در نزد تو می توانم امید بهره ای داشته باشم و فقط به غنای تو می توانم نداریم را جبران کنم. من فقط؛ در زیر سایه عفو توست که بر پا ایستاده و به سوی جود تو نگاهم را کشیده ام و به سوی کرم تو چشم را بالا آورده ام و فقط
به خوبی های تو نگاهم را ادامه داده ام، پس تو مرا با آتش هجران و جدایی و با آتش حسرت و ندامت و با آتش گناهم مسوزان، که من هستی .ای خدای من! تو گمانم را تکذیب مکن، که تو اطمینان من هستی و مرا از پاداش ها محروم نکن که تو به فقرم آگاه هستی.
خدا! اگر مرگ من نزدیک شده و مرا کارهایم به تو نزدیک نکرده اند، من این اعتراف را وسیله کمبودهایم قرار داده ام؛ چون فیض تو سرشار است و آنچه که ما را محروم کرده، دیوارهایی است که ما بر گرد خویش بالا آورده ایم و حصاری است که ما خود را در آن زندانی کرده ایم . من این حصارها را و این دیوارها را با اعترافم شکستم و و غرورم را ریخته و جهلم را گذشتم، پس تو مرا بهره مند کن تا جبران شکست های گذشته بشود.
راستی صادقانه ترین احساس ها و زیباترین کلمه ها و عالی ترین موج ها درا ین جمله ها شکل گرفته و ترکیب شده اند، ترکیبی که انسان را دوباره می سازد و در عشق ها و ترس ها و امیدها را شکل می دهد، که با چه کسی باشد، از چه بترسد و به چه کسی رو بیاورد و چگونه کمبودها و جرم ها را پاک کند و وسیله ای برای مرض هایش فراهم آورد. ما یا باور نداریم که مریض هستیم و یا عشق به سلامتی نداریم یا تحمل تهیه دارویش را.... این است که دنبال درمان نیستیم و اگر یک روز، دارو را هم گرفتیم، زمینه اش را فراهم نکرده، سرکشیده ایم و بی بهره مانده ایم. (34)
و این همه همراه با کمک تصویرها و قضاها و جوهایی است که دعای ابو حمزه را به به غنایی تا حد شاعرانه ترین سرودها پیش می آورد. و در این دعا تنها خواهش نیست، که خواستن پس از زمینه ها و تصویرها و صحنه هایی است که تو را می سازد و زبانت را باز می کند و احساست را شکوفا می نماید.
الهی ان عفوت فمن أولی منک بالعفو؛ خدا! اگر تو جرم ها را پاک کنی، چه کسی به این کار سزاوارتر؟ و اگر شکنجه بدهی پس چه کسی از تو عادل تر؟ تو در این به غربت من رحم بیاور، که من حتی به خودم بیگانه ام و از خودم فراریم و هیچ چیز مرا انسی نمی آورد و مرا به خود نمی خواند. من در جمع تنهایم و در تنهایی خویش از خویشتن خسته و حتی در خودم و با خودم بیگانه.
و این بیگانگی از آنجا مایه می گیرد که من با هر چیز جز خودم رابطه داشته ام و برای هر کس جز خودم گام برداشته ام. همه چیز را ساخته ام، بزمم را، خانه ام را، شغلم را، اما خودم را خراب کرده ام.
تا هنگامی که آن بت ها خراب نشده اند و آن ساخته ها ویران نگشتند، من غربت خودم را حس نکرده ام اما اکنون می بینم که غریبم و اگرچه پا در خاک دارم اما سرم به سوی آسمان هاست.
تو بر این تنها رحم کن که این بیگانه جز با تو یگانه نمی شود و جز با تو انس نمی گیرد. تو در این دنیا بر غربتم و در هنگام مرگ بر گرفتاریم و در قبر بر تنهاییم و در خاک بر وحشتم و پس از رستاخیز که برای حساب بپاخاستم بر ذلت ایستادنم و بر خواری جایگاهم، رحمت بیاور.
در آن روز آنچه را که تا آن لحظه بر آدم ها مخفی داشته بودی بر من بیامرز و آن پوشش و ستر را همان طور بر من بیفکن که من آن روز به این پوشش محتاج ترم و آن روز در آن جمع بیچاره ترم.
خدا! به من محبت کن در آن لحظه ای که مرگ گلویم را گرفته و پلک هایم را سنگین کرده و نگاهم را شکسته و مرا بر خوابگاه خویش انداخته و دست های محبوب، مرا زیر و رو می کنند و مرا می غلتانند و هر یک در خود حرفی و با خود امیدی و برای خود نقشه ای می سازند.
و بر من از فضل خودت بریز در آن لحظه ای مه بر روی سنگ و جایگاه شستن در رازم کرده اند و همسایه های خوبم به شستنم پرداخته اند و یا مرده شورهای بی خیال قطارم کرده اند و حتی لحظه ای هم به من فکر نمی کنند، که فکر خود را از پیش شسته اند.
بر من ببخش در آن هنگام که انتقال یافته ام و تنها بر تو در چاله ام وارد شده ام. تو در این خانه تازه و در این مرحله حساس باز به غربت من رحم کن تا با غیر تو مأنوس نشوم.
خدای من! اگر مرا به خودم واگذار کنی هلاک می شوم؛ چون آنها که راه افتاده اند خطرهاشان زیاد است و آنها که مانده اند احتکارشان بحران خیز است.
خدای من! من از چه کسی کمک بخواهم اگر تو مرا از لغزش هم رها نکنی و به چه کسی پناه بیاورم، اگر تو گرفتاریم را برطرف نکنی. خدای من! چه کسی را دارم؛ سیدی من لی و من یرحمنی؛ اصلا چه کسی به من محبت می کند که اگر تو محبت نکنی. مگر نه اینکه محبت ها را تو در دل ها ریخته ای؟ و به بخشش چه کسی امیدوار باشم اگر بخشش تو را روز نداریم از دست بدهم؟ به سوی چه کسی از گناهانم فرار کنم که مهلت من گذشت و وقتم منقضی شد؟
خدای من! تو مرا عذاب نده که من به تو امید وارم. خدای من! تو این امیدم را ثابت نگه دار و ترسم را به امن برسان؛ چون در زیادی گناه من جز گذشت تو امیدی نیست.
خدای من! من از تو آن را می خواهم که سزاوار آن نیستم، اما تو سزاوار نگهداری و بخشایشی. مرا بیامرز و از نظارت خودت لباسی بر تن من کن؛ لباس تقوا و اطاعت را، که رنج ها و دنباله های همیشگی و چشم پوشی های بزرگ و گذشت های کرامت بوده ای.
الهی أنت الذی تفیض سیبک؛
خدای من! تو کسی هستی که بخشش ها و نعمت ها را می ریزی، آن هم بر کسانی که تو را باور نکرده اند و ربوبیت تو را انکار نموده اند، پس تو چه خواهی کرد با آنها که از تو خواسته اند و به این یقین رسیده اند که تمام هستی و آفرینش و تمام دستور برای توست. تو بزرگی و تو بالایی، ای پروردگار تمام هستی ها.
خدای من! بنده تو در درگاه توست و تنگدستی ها او را بر این درب پا داشته اند و او با دعایش، با خواستنش، دارد این در را می کوبد و با امید پنهان و نهفته اش، نگاه جمیل و لطف زیبایی تو را به سوی خودش می کشد و با آن پیوند می خواهد.
پس تو با آن چهره کرامتت از من روی بر مگیر و آنچه می گویم از من بپذیر.