بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

8 .طلب

اکنون پس از حیرت و قصد و اقرار و عذر، نوبت طلب است.طلبی پس از اسلام، ببین چه می خواهند و چه می خواهیم... می خواهد که به یاد او باشد و این یاد و این ذکر مانع کارها و تکلیف ها نباشد، که این یادآوری و ذکر به اشتغال و کار مشغول شود.
پس از آن همه سیر و حرکت و اقرار و اسلام و عذرخواهی و زمینه سازی، چه می خواهد؟ جز یاد او و آنهم یادی که کار می آورد و بار می آورد و تکلیف می سازد.
اللهم اشغلنا بذکرک؛
تو ما را به یاد خودت مشغول بدار تا برای تو باشیم. ما به یاد چیزهایی هستیم و در نتیجه در راه آنها، هنگامی که به یاد تو ماندیم و تو در یاد ما ماندی ناچار برای تو می شویم. این ذکر ما تمام پیمان های تو را بر عهده ما می نشاند. آنچه تو به گردن گرفته ای که روزی بدهی و دفاع کنی و ولایت داشته باشی و یاری کنی و دستگیر باشی، آن همه به عهده ما می افتد و گردن گیر ما می شود.
این ذکر، ما را از سخط تو پناه می دهد و از عذاب می رهاند.
تو ما را با ذکر خودت به شغل بگمار و با این یاد به ما کار بده و ما را از سخط خویش پناه بده و از عذاب برهان و از بخشش ها و دهش هایت به ما روزی بده که اینها رزق ما بشوند و هضم بشوند و تنها حمل ما نباشند و بار ما نباشند. از علم و ثروت و نعمت هایت به ما روزی بده و بهره بده، که حمال الحطب و باربر هیزم های جهنم خود نباشیم. و از حج خانه ات و از زیارت و دیدار رسولت به ما رزق بده و بهره بده؛ چون تو نزدیکی و شنوایی و تو جواب می دهی و برآورده می کنی.
به ما رزق بده و از کارها و عمل ها، برای ما روزی بگذار و کاری کن که این اعمال و کارها فقط از امر تو الهام بگیرد نه از هوس ها و حرف های این و آن؛ چون نه عبادت و ریاضت و نه تمرکز و نه خدمت به خلق ووو که فقط عبودیت و اطاعت تو ما را با ور می سازد.
در این مرحله که انسان به سوی الله بازگشته و با یاد او همراه شده سخن از رزق ها است؛ رزقهایی بالاتر از نان و آب . در این جمله ها از نعمتها و رزق می خواهد و حج را رزق می شمارد؛ چون انسان نتها بدن نیست که مغز و عقل و روح است و اینها هر کدام به رزق و نیرویی نیاز دارند. غذای فکر، از تدبر و توجه و تمرکزها تأمین می شود و شناخت هایی بدست می رسد که رزق عقل را فراهم می سازد و یقین ها سبز می شود مه نیاز سنجش و تعقل ماست. و با این سنجش بهترین آشکار می شود و با مشخص شدن بهترها، دل ما و احساس ما رزق خویش را می یابد،که رزق دل عشق است و محبت است و این محبت هم اطاعتی را به دنبال می آورد و قربی را هدیه می کند که رزق روح ماست. و در این جمله ها به این رزق ها اشاره رفته و با این رزق ها است که انسان از محدوده جدا می شود و از زندان خویشتن آزاد می گردد. رأفت او و محبت او همه گیر می شود و وسیع و گسترده.
و با این رحمت است که به مادر و پدر و زن ها و مردهایی که هم عقیده و همراه و هماهنگ با او هستند و مؤمن شده اند فکر می کند و برای آنها دست و پا می زند و برای آنها غفران و آمرزش رحمت و بخشش و رابطه با نیکی ها و خیرات را طلب می کند.
آنها که از خداوند عدول کرده اند و از این نور گذشته اند، دیگر ارزش ثابتی نخواهد داشت و جز خود محوری، تکیه گاهی نخواهد داشت. با این خود خواهی سخن از انسان دوستی و حقوق انسان ها بیش از یک دروغ و فریب نیست.
کذب العادلون با الله و ظلوا اضلالاً بعیداً و خسروا انا مبیناً؛
آنها که از خدا می گذرند و از نور، چشم می پوشند، در تاریکی به بی تفاوتی خواهند رسید و در تاریکی کم خواهند شد و زیان خواهند شد و زیان خواهند دید؛ چون هنگامی که انسان خود را ندید و قدر و ارزش خود را نشناخت به کم قانع کی شود و با هیچ می سازد و خود را می بازد.
انسان، با شغل و کاری که باید خدا و ذکر حق بدست می آورد، به دنبال روزی هایی می گردد و با آن روزها به وسعت و جودی و فرار از محدوده هایی می گردد و با آن روزی ها به وسعت و جودی و فرا از محدوده هایی می رسد، که محبت او را بر هر کس می گستراند و همچون رسول که می گفت من و علی پدر این جمعیت در راه حق هستیم، به مرحله ابوت و پدری می رسد و از حد برادری و اخوات هم فراتر می رود. اللهم صل محمد و آل محمد و اختم لی بخیر و اکفنی ما اهمنی. در مقطع دعا از رسول به تکرار یاد می شود و برای درود فرستاده می شود. این درو دها پاداشت زحماتی است که رسول برای شکستن محدوده های وجودی کشیده و مزد رنج هایی است که در راه
وسعت و جودی ما برافراشته. و این دعا دعایی است که با تمام و جود تو پیوند خورده، نه یک دعا فرمی و بسته بندی شده. صلوات بر رسول تنها یک کلمه نیست، که یک خواسته است آن هم از طرف کسی که از رسول بهره ها گرفته و در برابر رنج های رسول پاداشی و مزدی را برگردن خویش نهاد.
و اختم لی بخیر ؛ پس از اینکه کار ما با ذکر تو شروع شد و به آن همه عهد و پیمانی که تو عهده گرفته بودی رسید از تو می خواهیم که ادامه کار را برای من به خوبی تمام کنی و مرا به خیر، نه خوشی ها پیوند بزنی.
و اکفنی ما اهمنی؛ و در این راه و در این ادامه آنچه که فکر مرا مشغول می کند و هر اهمیتی که مرا اهمیتی که مرا خود جذب می کند تو عهده دار و کافی باش.
و در این مسیر هیچ فکر و صاحب فکر و صاحب قدرت و صاحب قدرت و صاحب نعمتی را بر من مسلط نکن که از رحمت خاکی است و محبتی ندارد و فقط خویش را می خواهد.
تو بر من زرهی پاسدار و نگهداری همیشگی قرار بده که در این راه و درگیری ضربه نبینم و نعمتهای تو را از دست ندهم.
خوبی هایی را که بر من بخشیدی از من مگیر و اگر از آنها بهره نگرفته ام و کفران کرده ام تو مرا به شکری برسان که اینها را بر من مستدام بدارد.
از فضل خودت به من رزق گسترده و همه جانبه محبت کن؛ رزقی گسترده که از راه بدست آمده و در راه به جریان افتاد و آلوده نگردیده.
رزقی که شامل غذا و لباس و تدبر و توجه و معرفت و یقین و عشق و ایمان و حرکت و عمل قرب و وسعت روحی، باشد و تمام وجود را در بر بگیرد. تو مرا و این رزق هایم را پاسداری کن و نگهدار باش و به عهده بگیرد. تو مرا و این رزق هایم را پاسداری کن و نگهدار باش و به عهده بگیر. رزق حج را در امسال و در هر سال و دیدار رسول و پیشوایان را همیشه به من عنایت کن تا شاید من در این مشاهد جایگاه شهود و دیداری از نعمت ها و از خودم و از تو و از راهم و به نظارتی و بر حرکت ها و حالتهایم، حرکت هایی که از صبح تا به شام دارم و حالت هایی که مدام در من رفت و آمد دارند.
مبادا که مرا از این مشهد و از این مشاهد، جدا کنی و از این ایستگاه ها محروم کنی.
چون انسان در حرکت خویش مستمراً احتیاج به این نظارت ها و شهودها و بررسی ها و ایستگاه ها وقوف ها - مواقف - دارد که خود را ارزیابی کند و با یقین به راه خویش ادامه بدهد.
این زیارت و دیدار و این حج خانه، رزقایی هستند و شهودهایی و وقوف هایی که انسان را با خویش آشتی می دهند و او را به حضور می رسانند و از غیبت ها نجات می دهند. اللهم تب علی حتی لا أعصیک؛
خدایا! من پس از عصیان هایم به سوی تو توبه کردم و به سوی تو باز گشتم و اکنون تو بر من تو به کن تا در آینده به عصیانی آلوده نشوم.
توبه ی من، مرا از گذشته پاک می کند و به توبه ی تو مرا از آینده و در آینده نگهدار و عاصم و حافظ، خواهد بود. تب علی حتی لاأعصیک.
توبه تو الهام به خوبی ها را همراه دارد و مرا در لحظه های بی خبری و غفلت به خویش می آورد و مرا به عمل وا می دارد و مرا پس از این همه عمل به غرور نمی کشاند، که شناخت عظمت تو، خشیت را در لحظه های بی خبری و غفلت به خویش می آورد و مرا به عمل وا می دارد و مرا پس از این همه عمل به غرور نمی کشاند، مه شناخت عظمت تو، خشیت را در من زنده کرده است.
الهی تب علی حتی لا أعصیک و ألهمنی الخیر و العمل به و خشیتک باللیل و النهار ما أبقیتنی؛
کسی که با توبه تو همراه می شود و پس از توبه خودش با این لطف تو شروع می کند دیگر نباید محروم شود گرفتار گردد.

9.خستگی در راه

اکنون تو، پس از آن تو به که خودت داشتنی و طلب این تو به از او، با او حرف هایی را در میان می گذاری که: خدایا! من هر گاه با خودم گفتم که آماده شدم و برای نماز به پا ایستادم و به نجوای تو رسیدم. هر گاه که این را با خودم گفتم و هر گاه که این آمادگی را پیش بینی کردم بر عکس تو مرا با چرت و خواب همراه کردی و شور نجوا را از من گرفتی.
چه برای من پیشش آمده که هر گاه با خودم می گویم دیگر درست شدم و درونم صالح شد و به جایگاه آن ها که مدام تو به می کنند نزدیک شدم و به آن مرحله که ذنب ها را در هر لحظه ببینم و از هر ذنب در همان لحظه به تو باز گردم و تواب بشوم دست یافته به عکس این پیش بینی یک گرفتاری و امتحان برایم نمودار می شود و نقطه های ضعفم را نشانم می دهد و پایم را می لرزاند. این جریان، ادامه جریانی است که از آن سخن رفت و دنباله رودی است که ادامه دارد. انسان پس از تصمیم ها و توبه، به شور و حالی می رسد و به خلوص دست می یابد و لذت هایی می برد، اما این حالت ها و این خلوص و این حضور در نماز دوام نمی آورد و زود از دست می رود و انسان مشتاق حضور را، در یک نفرت و خستگی و یک یأس کشنده و جانکاه قرار می دهد.
البته هر چقدر که حضور و لذت زیادتر شده باشد، این خستگی و ناراحتی زیادتر خواهد بود.
این یک مرحله است و یک پیچ خم است که باید انسان از آن بگذرد و این است که باید طرح شود و تحلیل شود. در این جمله ها امام از عواملی که انسان زا به این محرومیت و هجران می کشاند سخن گفته و با لعلک - شاید تو - آنها را نشان داده، آنهم نه علمی و خشک که عاشقانه و در نجوا.
باید توضیح داد که محرومیت ها و هجران به طور کلی برای حرکت انسانی ضرورت دارند.
انسانی که پس از قرب حق گامی هایی برداشته و با دل وسعت یافته اش به همت هایی رسیده ناگاه به قدری بیچارگی در خود می بیند،که دیوانه می شود. این فتنه و امتحان به انسان درسهایی می دهد.
به او نشان می دهد که بی او نمی توان زنده بود. به او نشان می دهد که بی او با هر چه غیر اوست نمی توان یک نفس کشید. انسان، بیروحی و پوچی و مسخرگی را در تمام هستی می بیند.
از آن هنگام کز این تار و پود آلوده ی قلبم رختی بربستی.
تو می دانی
دلم تار است
چشمم بی فروغ افتاده بر هستی
و من بیگانه هستم با خودم، با زندگانی ها.
و من بیگانه هستم با امید و عشق، با هستی.
چه شد از من سفر کردی
چه شد این واحه ی تاریک قلبم را رها کردی.
بیا در من بسوز ای آتش هستی
بیا تنها تو با من باش
هستی سخت بی روح است.
اینجاست که قدر آن نعمت و ارزش حضور و جایگاه - مقام - او در هستی مشخص می شود. و انسان عاشق به این ترس می رسد که مبادا از جدا بماند و تنها؛ أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی. (29)
و این ترس از جدایی و هجران، او را می سازد در حالی که آن عشق و شور و حال او را خام و سطحی و رویایی بار می آورد.
این هجران، انسان را از غرور می گیرد؛ چون انسان خیلی ضعیف است همینکه شور و حال گرفت در همان جا می ماند و به همان سر خوش می شود. در حدیث قدسی است که من بنده ام را یکی دو شب به خودم دعوت می کنم و با او خلوتی می گذارم. او از جابر می خیزد و تمام و جودش را در حضور می بیند و بهجت و سرور، هر ذره از وجودش را می پوشاند....
او رفته رفته به یک رخوت و سستی و به غرور دست می دهد. در همین هنگام در حالی که خیال کی کند دارد به من نزدیک می شود در واقع از من دور شده و از من اعراض کرده و به خودش دل بسته است .
در این مرحله، یک شب دو شب او را با خواب می زنم: أضربه بالنعاس؛ او را می خوابانم.
او را خواب می کنم. او شب هایی که من می خواستم با تمام و جودش از رختخوابش تهی می شده، نه آرام آرام، که با شوق از جابر می خاست؛
تتجافی جنوبهم.
(30) حتی شاید نیم ساعت به خواب نرفته بود. اما آن شب هایی که او می خواهد، کم غذا می خورد و حتی ساعت را هم کوک می کند و شماطه اش را آفتاب چشمش باز می شود. از خودش نفرت دارد و از خودش بیزار است.
او در این وقت دارد به من نزدیک می شود.
این هجران و محرومیت به او نشان می دهد که آن حالت از او نبوده، اگر از او بود، به اختیار او شد.
و در نتیجه به ظرفیت بیشتری می رسد و آمادگی زیادتری می یابد و بارها گفته ام که از محرومیت ها، نه بخل و فقر و ظلم او را، که بی ظرفیتی و محدودیت خود را کشف کن. اگر او به من نمی دهد به خاطر این است مه به داده ای او دل می بندم و می مانم و آنها را حمل می کنم و هضم نمی نمایم و از آن ها بهره می گیرم.
عجب لطف ها دارد. از محرومیت ها تو را به ظرفیتی می رساند که بتوانی بیشتر با او باشی و به غرور نرسی؛ چون کبرها و ذنوب ما و بی ظرفیتی ما، ما را محروم می کند.(31) و با همین دیدارت تو باید در این مرحله از حرکت خویش و در این حد از جریان، خودت را تحلیل کنی و حالت هایت را برسی نمایی.
آن ها که مقهور حالت ها هستند،گاهی خوشحال می شود و گاهی خسته، ولی آن ها مه بر حالت نظارت دارند از خوشحالی و خستگی فراغت پیدا می کنند و به پی جویی و برسی و سپس راهیابی و سپس چاره جویی می پردازند و مانع ها را می یابند و مانع ها را بر می دارند.
و همین است که امام این حالت ها را تحلیل می کند و با او در میان می گذارد که عامل این محرمیت ها و این کسالت چیست؟
لعلک عن بابک طردتنی و عن خدمتک نحیتی؛ شاید برای خدمت خودت نمی خواهی و مرا کنار می زنی، ولی این تویی مه مرا از دیگران گرفته ای و جدا کرده ای تا کار گزار تو باشم و در این کار گزاری به بهره برداری برسم و تلف نشوم.
لعلک رأیتنی مستخفاً بحقک فاقصیتنی؛ شاید دیده ای که من حق تو را خوب نمی شناسم پس دورم کرده ای.
لعلک رأیتنی معرضاًعنک فقلیتی؛ شاید دیده ای که من با حرکتم و من با خدمتم به جای اقبال به تو، به خودم رو آورده ام و از تو پشت کرده ام و این است که رهایم نموده ای .
أو لعلک و جدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی؛
شاید یافتی که من دروغگویم و در جایگاه دروغگویان نشسته ام و در آن مقام خانه کرده ام پس مرا واگذاشتی با این آرزوهایم برایم مشخص شوند و مغرور نشوم؛ چون ضعیف هستم. با این حرکت ها و حالت ها خیال می کنم به جایی رسیده ام و این است که دنبال آثارش می گردم. پس اگر دروغم را نشانم ندهی مغرور می مانم و از دست می روم. أو رأیتی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی؛ شاید دیده ای که نعمت های تو را با تو خرج نمی کنم و با این بخشش ها خلق را در خودم نگه می دارم و این است که محرومم ساختی.
أو لعلک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی؛ شاید مرا در نشست و مجلس عالم هایی که خودشان تو را و راهشان و کارشان را شناخته بودند و به خشیت تو رسیده بودند، (32) شاید مرا در کنار این ها ندیدی و این بود که رهایم کردی؛ چون آن ها که در راه با رفیقی نباشد، طعمه ی شیطانی می شوند و آن ها که همراه علمی نباشد بت جاهل ها می گردند.
أو لعک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیستنی؛ شاید تو دیدی مه من پس از آگاهی ها و اندازه ها تازه به غفلت رسیدم، نه به عمل، نه به اخلاص و این بود که از رحمت محبت خویش، مأیوسم نمودی که آگاه شوم و ضربه ام زدی مه باز گردم.
أو لعک رأیتنی آلف مجالس البطالین فبینی و بینهم خلیتمی؛ شاید تو دیدی که من با بطال ها مه فقط که فقط حرف می زنند و فقط با حرف ها وقت را پر می کنند، الفت گرفته ام و به حرف زدن ها قانع شده ام و به نقالی پرداخته ام، پس تو کنار کشیدی و مرا با آن ها گذاشتی تا در بطالت تمام نشوم.
راستی این بطالت و حرف بازی، داستان عجیبی است. اگر کسی از دزدی حرف می زند تو برای وسیع ترین تجارت ها گام برنمی دارد بطال است.اگر کسی از دردها می نالد و برای درمان مهره هایی نمی سازد، بطال است. وا ین بطالت قرب ما را می گیرد و ما را از شهود، به غیبت می اندازد. أولعک لم تحب أن تسمع دعائی فباعدتنی؛ شاید تو از صدای من دعای من بیزاری که دورم می کنی؛ چون می بینی که فقط وقت گرفتاری پیش تو می آیم و هنگامی سرخوشی از تو فارغم.
((ألعلک بجر می و جریتنی؛ شاید تو بر بی شرم من که با این همه چوبکاری شدن و با این همه بخشش به راه نیامده ام و حتی طلبکار شده ام، مجازاتم کردی.
شاید شاید، شایدهایی برای انسان طرح می شوند که می توانند او را بسازند و این ها تحلیل هایی هستند که در این مرحله از حرکت انسان باید به سراغ او بیایند و گرنه او سطحی و خام و رویایی و وابسته به عبادت می شود و مغرور و قانع و راکد و کور می ماند.
در حالی که نه عبادت و نه ریاضت و نه خدمت و نه هیچ کدام این ها ما را به جایی نمی رسانند. مادام که این ها از امر او الهام نگیرند و فقط از سلیقه و هوس ما آب بخورند، بهره ای نخواهند داد. با این تحلیل ها است که انسان به خودش پی می برد که چه ذنوبی؛ را و خانه گرفته و در صدد بر می آید آن ها را پاک کند و کنار بگذارد؛ چون توجه به عامل درد برای درمان ضروری است.
فان عفوت یا رب فطال ما عفوت عن المذنبین قلبی؛
خدای من! پس از این همه مانع اگر تو از من بگذری این تازگی ندارد که از بسیار مجرم هایی که پیش از من بوده اند گذشته ای؛ چون کرامت تو درمان می کنی و مداوا می نمایی و اگر ما این درمان را نپذیزفتیم ، خودمان خواسته ایم و سوختن را برای خود نگهداشته ایم .
و أنا عائذ بفضلک؛ این منم که به تو پناه آورده ام و از تو، به تو فرار کرده ام و از مجازات تو به مداوای تو رو انداخته ام و می خواهم وعده هایی را که تو به خوش گمان ها داده ای نقد کنم و منجز کنم.
الهی أنت أوسع فضلاً و اعظم حلماًمن أن تقایسنی بعملی أو أن تستزلنی بخطیئتی؛ این همان جمله ای است مه در مرحله پیش مطرح شده بود و اکنون باز مطرح می شود و خدای من! فضل گسترده تر و حلم بزرگ تر تو نمی گذارد که مرا با کارهایم مقایسه کنی و یا به بدی هایم بگیری. تو، به من ببخش،هدیه کن.داد و ستد نیست تو مرا بپوشان و تو حتی مرا توبیخ مکن و سرزنش منما؛ چون من همانی هستم که....
و این گفته دو باره طلایه دار مروری است که باید به گذشته -
أناالصغیر - و حال - أنا الذی عصیت - و آینده - حاملاً ثقلی علی ظهری - خود داشته باشی. گذشته ای دور که تو یک ذره بودیم مولکول شدی و پس از آن که او جذبه ها را در که تو تربیت شدی و با این که بودی زیاد شدی و با این که کوچکترین بودی تربیت شدی و با این که کم بودی زیاد شدی و مراحلی را گذراندی و در جایگاه امن و همراه محبت ها و پیش بینی ها و لباس دوختن ها و آماده شدن ها جان گرفتی و حرکت کردی. ایا می توانی انگشت های مادرت را که حرکت تو را در رحم خویش تعقیب می کرد و آیا می توانی حاکمی را که این همه را به هم پیوند داده و گرم کرده و به بسته نبینی.
تا آن جا که آماده شدی و انتقال یافتی و با فردیات شش هایت را پر کردی و تنفس خودت را شروع کردی و تا آن جا که گرفتن پستان و گرفتن و بلعیدن را آموختی، خودت را شروع کردی و تا آن جا که حرکت ها و صدا و حالت ها را شناختی، تا آنجا که خود حرکت کردی و صدا زدی و خواسته و نخواستن ها را بدست آوردی، تا آن جا که به احساس و ادراک ها رسیدی و تا آنجا که از تجربه ها و احساس ها همراه هوش و فکر خودت و همراه شعورهای حسی و تجربی و فکری و حافظه ات به آگاهی ها رسیدی و خواندن و نوشتن وبالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردی
و در مرحله انتخاب به ترس ها رسیدی و در مرحله استقلال و عصیان، طرد شدی و تنهایی ها را با ترس ها یکجا جمع آوری و تا آن جا که با این تنهایی به او رسیدی و تا آنجا که پس از رسیدن به او از او بریدی و به جلوه ها هوس ها رو انداختی و عصیانها کردی، تا آنجا که پس از تجربه ها از غیر او بریدی و به او پیوند زدی و به او باز گشتی و توبه کردی.
تا آنجا که به پیروزی و کمال،به احتضار و آخرین نفس ها و سپس به مرگ و سپس به روی شانه ها و سپس به مرده شورخانه ها و سپس به خاک رسیدی. و در خانه ی تازه ات که نه چراغی برایش روشن کرده بودی و نه لباس برایش برده بودی و نه فرشی برایش انداخته بودی، جای گرفته ای و در این رحم مدتها ماندی تا آن جا که فریادی تو را جمع کرده و شخصیت تو دوباره شکل گرفت و دوباره به راه افتادی. تنها، عریان، ذلیل و ور به راهی که از آن چشم پوشیده بودی و رو به سوی منزل هایی و مقصدهایی که از آن ها بریده بودی ووو.تو در این مجموعه خودت را می بینی و در این حرکت مداوم خودت را تجربه می کنی و از هر مرحله شاهدی برای مرحله بعد می یابی و یقین به تجربه می کنی و از هر مرحله برای بعد می یابی و یقین به این ادامه و این جریان در ذلت می نشینی و یا آن یقین و در این وسعت می یابی که چقدر بی خبر گذاشته ای و چقدر پاهایت را بسته ای و حتی شکسته ای که دیگر مجال رفتنت نیست.
این جریانی است که برای خودم در یکی از شب های تابستان چهل و پنج، در بالای بام یکی از خانه های گاه گلی یکی از روستاهای دور شدم و یا بیدار کردند. بلند شدم بر لبه ی بام نشستم و پایم را رها کردم. من زیر شاخه ای از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دوره ها از میان فندقستان - باغ های فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سینه آسمان می خزید و صدای آبشارهای کوتاه و زمره ی مرغ حق و فضای سبک ده و آسمان تاریک شب و ستاره های زنده ای روستا و هزار عامل دیگر مرا چنان سبک کرده بودند و چنان آزادم کرده بودند که خودم را از دوره های دور احساس می کردم و حتی با خودم از پیش از رحم تا دنیا دوباره متولد شدم و پس از این تولد زود به بلوغ رسیدم و به جوانی و به پیری و به مرگ و به ادامه از رحم خاک و به انتقال ها ووو.
ای جریان در من مسائلی را زنده کرد و برای من روزنه ای شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال کردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.
اگر امروز از انسان و استعدادهایش و ترکیب این ها و نتیجه این ترکیب شگفت و رابطه ی این ترکیب با شناخت ها و رابطه این همه با هستی و جامعه، حرف می زنم این حرف ها ریشه درا ین شب دارند.
همان شب بود که من با همین دعا جریان خودم را مرور کردم و با هر جمله اش گام برداشتم .
سیدی انا الصغیر الذی ربیته؛ بزرگ من، من همان کوچکی هستم که تو تربیتش کردی و پرورش کردی و پرورشش دادی.
من همان جاهلی هستم که تو به شعور و آگاهی رساندیش.
من پس از این پرورش و این آگاهی، همان گم و مبهمی بودم که هدایتش کردی و در سر چند راهی های تصمیم با توجه به قدر و اندازه اش، از کم ها جدایش نمودی چوبه خود پیوندش دادی.
من همان پستی هستم که، واش رفعت بخشیدی.
به دنبال این همه رفعت و هدایت و آگاهی، من همان رونده ای بودم که هزار ترس و دلهره در او رخنه کرد و پس از بالا رفتن ها و ترس از زمین خوردن ها و ماندن ها و راکد شدن ها به امن رساندیش.
و همان گرسنه هستم که نه یک رزق و نه با یک غذا که گسترده سیرش کردی.
من همان تشنه ای هستم که هیچ دریای سیرش نکرد و تو سیرش کردی.
من همان لختی، رهایی بودم که تو پوشاندیش.
من همان فقیر و نیازمندی بودم که تو بی نیازش کردی و غنایش را حتی در خودش نهادی.
و من همان ناتوانی هستم که نیروهایی را در او سبز کردی و قدرت هایی برایش گذاشتی.
.من همان ذلیلی هستم با آن همه قدرت، که تو به عزت جهت دادن به قدرت ها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.
من همان مریضی هستم از مرض های جهل و غرور و یأس و ضعف و پوچی و نفرت گرفته تا سر دردها و کمر دردها،که تو شفایش دادی.
من همان خواستاری هستم که تو بخشیدیش.
و با آن همه بخشش، من گناهکاری هستم که تو پوشاندیش.
و مجرمی هستم که تو آزادش کردی.
من همان کم. ناچیزی هستم که تو زیادش کردی .
من همان مستضعفی هستم که تو یارش شدی.
من همان طرد شده، تبعید، آواره ای هستم که تو مأوایش دادی.
این منم که این طور با تو پیوند خورده ام. و این تویی که این گونه جلوه کرده ای، با من در یک مرحله نمانم و حتی گرفتار تضادها بشوم که چه کسی به من این همه داد. هر چند در بند زمین و خورشید و سپس روابط این ها و نظام هستی و خود کفایی ماده بمانم، ولی این ماندگاری دوام ندارد؛ چون هستی بر فرض خودکفایی ماده بمانم ، ولی این ماندگاری دوام ندارد؛ چون هستی بر فرض خود کفایی وابستگی دارد و ترکیب دارد. و مرکب مبدأ نیست و هستی وابسته و متقوم، قیوم دارد.
هر چند من گرفتار تضادهایی بشوم، که وجود من سرشار از تضاد است ولی راه می افتم و می رسم.
خدای من! من همان کم هستم که تو زیادش کردی. و همان مستضعفی هستم که تو یارش شدی و همان تنهایی هستم که حتی به خانه راهم نمی دادی و تو همراهش ماندی. و با این همه من، من کسی هستم که از تو در خلوتم شرم نکردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستان ها و گناه های بزرگی شدم، من با آن همه من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پیوند، من همان هستم که بر تو شوریده ام .
من همان هستم که جبار آسمان را عصیان های بزرگ، رشوه ها داده ام و دلال ها گرفته ام. من همان هستم که به خاطر رسیدن به عصیان های بزرگ، رشوه ها داده ام و دلال گرفته ام. من همان هستم که هنگام بشارت به گناه با سر می دویدم و با تمام و جودم به آن سو رو می کردم و می کوشیدم.
خدای من! من کسی هستم که تو مهلت دادی، ولی باز نگشتم و پوشاندی ولی شرم نکردم و با عصیان ها، از حد گذشتم تا آن جا که از من چشم برداشتی و مرا رها کردی، ولی بی باک گذشتم. منی که نگاه یک زن اسیرم می کرد. منی که به دم خرس می چسبیدم با این که آن همه با تو پیوند داشتم از تو بریدم و هنگامی که نگاهت را برداشتی بی باک رمیدم و حتی به اندازه یک نگاه حساب تو را نگه نداشتم.
با ز تو مرا با پوشش ها پوشاندی که راه بازگشت داشته باشم تا آن جا که گویی تو از من خبر نداری و این همه عصیان و شورش را فراموش کرده ای و با این که از کیفر گناهانم معاف داشته ای و دورم کرده ای تا آن جا که گویی تو از من شرم کرده ای.
خدا! من در گذشته ام آن بودم و در این لحظه هم این همه پیوند با تو دارم. اصلاً من عین ربط و خود پیوند هستم ولی با این وصف این همه عصیان دارم و غرور. این همه ذنب دارم و سرکشی. برای هیچ ها می شورم و اما برای تو موج هم بر نمی دارم.
برای یک سلام، برای این که در جمعشان صدایم نزده اند، برای این که سوارم نکرده اند، برای این که کفشم را مالیده اند، برای این که سوارم نکرده اند، برای این که در جمعشان صدایم نزده اند، برای این ها، برای ، از خشم پر می شوم و از کینه سرشار، ولی برای تو بی تفاوت و توجیه ساز.
من اگر همه کس را عصیان می کردم و بر هر چیز می شوریدم عذری می ماند، ولی مسأله این است که من جز تو را عصیان نکرده ام. در برابر آن ها که ضعیف و پوشالی و ناچیزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سر کشی و تمام عصیان و هجوم.
خدای من! تو این هستی و من هم همین که می بینی، ولی یک مسأله این که، اگر به عصیان ها دست زده در لحظه ای نبود که تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و یا دستور تو را خوار شمرده باشم و یا این که خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و یا این مه تهدید تو را دست کم گرفته باشم، نه، هیچ یک از این ها نبوده و نیست و لیکن غفلتی است مه مرا می گیرد و گناهی است که سر می کشید است که سیاه می کند و پرده می اندازد و هوسی است که مرا مقهور می سازد و آنگاه تمام محبت های تو می شود عامل بدبختی و شقاوت من و تمام پرده پوشی های تو می شود عامل بدبختی و شقاوت من و تمام پرده پوشی های تو می شود عامل غرور من.
خدای من! من تو را با تمام وجود عصیان کرده ام و با تو درگیر شده ام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فکرم و نه دلم، نه عمرم، هیچ یک برای تو نگذاشتم، که خود سرانه در آن همه تاختم.
خدای من! من از این که حتی گذاشته ام را مرور کنم شرم می بینی که زبانم برگرفتن کارم نمی گردد. و تو می دانی که همین گفتن بر من عذاب است و مرا می کوبد که چقدر سر کش هستم و نمک نشناسم و دشمن دوست. من تو را با تمام وجودم عصیان کرده ام، اما اکنون که فهمیدی و دز دست درگیری ها، مانده ام و درگیری های من با سنت های هستی و قانون های تو، مرا به رنج افکنده، اکنون چه کسی مرا از عذاب تو نجات می دهد و از دست دشمن ها و خصم هایی که ساخته آزاد می کند.
خدای من! من در چاهم، من افتاده ام و با آنچه تو به من داده ای من خودم را به دره ها زده ام. اکنون اگر تو رشته ات را از من ببری و تو مرا رها کنی، من تو چه کسی، به چه رشته ای خودم را پیوند بزنم.
وای بر من رسواییم. در صفحه هستی، در این لوح منظم، من با دست نعمت ها، نقش گناهانم را کشیدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم. امان از این رسوایی، که کتاب تو از کارهای من در خود گرفته. کارهایی که اگر امید به کرامت و وسعت رحمت و نهی تو از یأس و قنوط نبوده، هر آینه به نهایت یأس می رسیدم هنگامی که آن ها را به یاد می آورم. آخر با دوست دشمنی و با دشمن فناء و پاکبازی؟
ای بهترین کسی که خواستاری او خوانده و ای بالاترین کسی که امیدواری به او دل بسته، ای خدای من! من با آن همه عصیان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشته اسلام و با پاسداری قرآن و با عشقم به رسول، امید نزدیکی و قرب تو را دارم. تو این امید و این أنس ایمانم را به وحشت مینداز.
تو می دانی که عشق رسول تو در دل من نشسته و پیوند اسلام را به عهده
گرفته ام. من خودم را و رابطه هایم را یافته ام که در چه هستی منظمی و در چه اجتماع مرتبی هستم و این است که قران و این همه دستور برایم معنی دارد و حریم دارد. و این است که قران و این همه دستور برایم این روشنگری و نو افشانی رنج ها دیده و سال ها سوخته و سوخته هایش را و آه های گرمش را در جمع، کسی ندیده و اشک پاکش را هیچ نگاهی آلوده نکرده، با این همه وسعت و قدرت، بار قرن ها و سنگینی نسل ها را به دوش کشیده و چراغش را تا امروز و روشنگریش راحتی برای من، نشان داده و این است که به رسول تو با آن همه نور و با این همه رنج، عشق ورزیده ام. آخر من حتی به کسی مه برایم دری را باز می کند علاقه می بندم و برای کسی که برایم دری را باز می کند علاقه می بندم و برای کسی که به من محبتی می کند و زیبایی و جمالی را نشان می دهد، سپاس می گذارم.
اکنون پس از آن همه عصیان فقط، این سرمایه من است.

10.ایمان

پس از آن مراحل که تا به حال گذشته؛ یعنی از توجه و حیرت، پس از امن و حمد، پس از قصد و اقرار، پس از عذر، پس از، طلب، پس از خستگی و درگیری، تو با این سرمایه اسلام؛ یعنی شناخت خودت و پیوند و رابطه هایت با هستی و با جامعه و درنتیجه با سرمایه قرآن و رسالت، به راهت ادامه می دهی و اسلام را تا ایمان پیش می بری.
اللهم بذمه الاسلام أتوسل الیک؛ با رشته اسلام خودت را به تو پیوند می زند و بحرمه القران أعتدالیک؛ و با حرمت گرفتنم از قران به تو تکیه می کنم. و بحبی النبی الامی القرشی الهاشمی العربی التهامی المکی المدنی أرجو الزلفته لدیک، و با عشقم و محبتم به پیامبری امی که رابطه ای نژادی و فامیلی با او ندارم و فقط رنج های مکه و مدینه اش و ضرورت پیامش برای من، مرا به او ربط داده است، من با عشقم به چنین مردی، امید قرب تو را دارم؛ چون ای عشق و آن حرمت. آن رشته، نشانه می دهد که من به تو عشق دارم و با تو پیوندی دارم، گرچه گاهی عشق های دیگر کورم می کنند، اما تو در دلم جایی داری و من به سوی تو کوششی دارم و امید قربی را در سر گذشته ام.
فلا توحش استیناس ایمانی؛ تو انس عشق مرا به وحشت مینداز و پاداش مرا پاداشت آنهایی قرار ده که برای غیر تو بودند و عبودیت دیگران را به گردن گرفتند و فقط اسلامشان به خاطر نگهداری خونشان بود و حصار منافعشان؛ منافعی که به آن رسیدند، اما ما با زبان ها و دل ها ایمان آوردیم و بذر عشق تو را در دل آبیاری نموده ایم تا از ذنب های ما به عشق هایی و بت هایی که هنوز اسیر آنها که حفظ خودشان را خواستند به آن آرزو رسیدند.
فأدر کنا ما أملنا؛ ما را به آرزوی خویش برسان و امید خودت را در دل ما ثابت بدار و دل های ما را پس از این همه هدایت و عشق، در سختی و تاریکی و باز گشت مخواه و از رحمت خودت بر ما ببخش، که بسیار بخشنده هستی.
به عزت تو سوگند مه اگر مرانپذیری و این رشته هایی را که مرا با تو پیوند می دهد، به خاطر عصیان هایم و سرکشی هایم قطع کنی و مرا از خود برانی، من از تو دست نمی شویم و از این درگاه نمی روم ؛ چون دلم الهام گرفته از شناخت کرامت تو و وسعت رحمت تو.
خدای من! بنده فراری جز سوی مولای خودش باز نمی گردد و مخلوق جز با آفریدگارش پیوند نمی خورده و پناه نمی بیند.
خدای من! اگر تو مرا با زنجیرهای که خودم برای خودم بافته ام همراه کنی و مرا به سوی آتش ها روانه سازی و میان من و خوبی ها فاصله بیندازی، من امیدم را از تو نمی برم و صورت آرزویم را از تو باز نمی گردانم و عشق تو از دلم بیرون نمی رود.من آن همه پوشش و ستر تو را فراموش نمی کنم، گرچه غفلت ها گریبانم را گاهی بگیرند. عشق تو در من هست. تو بیا عشق های دیگران را بیرون کن، که مرا به طرف نکشند و مرا به غفلت ها و در نتیجه به عصیان ها و سرکشی ها هجوم ها آلوده نکنند.
خدا! این دل من همچون بتخانه ای است که بی نهایت بت در آن خانه گرفته و اطراق کرده و صاحب خانه شده اند. اینها مستأجرهایی هستند که بیرون نمی روند و خانه را خالی نمی کنند.
من برای بیرون کردنشان بارها کوشیده ام، اما به عجز رسیده ام. سیدی أخرج حب الدنیا من قلبی؛ تو بیا حب و محبت غیر خودت را، پست ها و پستی ها را از من جدا کن و مرا با رسول پیوند بزن، تا عشق بزرگ تو به عشق های دیگرم جهت بدهم. آنها را در یک جهت به جریان بیندازم؛ چون منی که از عشق هایی سرشار هستم، مهم را فدای مهم تی می کنم و آنچه را دوست دارم در راه آنچه بیشتر دوست دارم، می گذارم.
خدا! مرا به مرحله تو به راهنمایی کن. مرا از شناخت و عشق سرشار کن تا به سوی، تو باز گردم و مرا بر گریستن بر خود کمک کن پس از آنکه بر همه چیز جز خودم اشک ها ریختم و حتی خون دادم. من خودم را از دست داده ام، با تأخیرها و تسویف ها و سوف افعال ها، بزودی بزودی انجام می دهم ها، عمرم را شمع راه هیچ ها ساختم و فقط با رؤیاها سرخوش شدم و اکنون به جایگاه کسانی رسیده ام که هیچ امیدی به خوبی شان نیست. راستی چه کس بدبخت تر و بد حال تز از من است، اگر من همین گونه و با این وضع خانه بگیرم در قبری که برای خوابم آماده اش نکرده ام و با عمل صالح، فروشی درون درون آن نینداخته ام.
من که برای از دست دادن یک لباس، یک خانه که خیابان ازش عبور کرده گریه ها می کنم و شبها خوابم را می گذاردم،چه شده که گریه ای ندارم. گریه، برای از دست دادن جانم که چراغ راهم نشد. گریه برای تاریکی قبرم که رحم دیگر من است و شروع راهم. گریه برای محاکمه ها و گریه برای تولدم از خاک و بیرون آمدنم از قبر، در حالی که نه لباسی دارم و نه عزت هاو مدارکم همراهم هستند و فقط بارها سنگین عمرم را بر شانه های شکسته انداختم و کوله بار سنگین گناهم را به خویش بسته ام و در زیر این باز خمیده ام و نگاه تشنه ام به هرطرف می چرخد و به راست و چپ می خورد، مردمی را می بینم که در جایگاهی دیگر هستند و موقعیتی دیگر دارند که آنها را بی نیاز می کند.
چهره هایی را می بینم درخشنده، خندان و شاد و چهره هایی که در آن روز گرد آلوده غم است و اسیر ذلت و خواری.
سیدی علیک معمولی و معتمدی؛
خدای من! تکیه من بر تو بر توست. من با سرمایه هایم خسارت را خریده و با دست هایم، خودم را سوزانده ام. هیچ یک از تکیه گاه هایی که تا دیروز داشتم برای من نیست. اطمینان من، آید من و تکیه من تویی. به رحمت تو چنگ زده ام و تو بار رحمتت به هر کس که بخواهی می رسی و با کرامت خویش هرکس را که بخواهی راه می دهی.
این مرور دقیق از دورها تا فرداها و این همراهی حساب شده با خویش، انسان را به خودش و بت هایش و خسارت هایش نزدیک می کند و تنهایی و طلبش را نشانش می دهد.
در نتیجه کسی که با زبان خود این سرور را خوانده و کسی که خود این راه را طی کرده، از بت ها و از شرک هایش جدا می شود؛ چون می بیند که اینها برای او کار گشایی ندارند، جز اشک هایش جدا می شود؛ چون می بیند که اینها برای او کار گشایی ندارد، جز اشک چشم و ذلت چهره ها و بار سنگین بر پشت او چیزی ندارد.
این گونه، انسان از وحشت ها و تنهایی ها به امید و به عشق حق و سپس به توحید می رسد،در حالی که درا ین جریان خودش را از گذشته تا آینده همراهی کرده و نارسایی بت ها، تنهایی همیشگی و غربت مستمر خویش را دیده است و با این دیدار به حمد و سپاس و تشکر رسیده که: فلک الحمد علی ما نقیت من الشرک قلبی.