بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

7. اعتذار

بل لثقتی بکرمک و سکونی الی صدق و عدک و لجائی الی الایمان بتوحیدک و یقنی بمعرفتک منی انلارب غیرک.
پس از آن قصد و عزیمت و این اقرار و اعتراف نوبت به اعتذار هایی می رسد، که عجیب و عمیق و بی شماره هستند و امیدها را بارور می کنند، پس از آن که، پلاسیده و بی رمق شده اند؛ چون آن دم که تلقی ما از گناه و برداشت ما از ذنب گسترده شد و ما گسترده شد و ما گناه را در لحظه لحظه عمر خود و ذره ذره وجود خود و در یک یک نعمت ها و برخوردهای خود و رابطه ها و پیوندهای خود شناختیم و رابطه گناه را با هم کشف کردیم، نا چار امیدی در ما نمی ماند و احساس گناه ما را از پا می اندازد. و این احساس، نه احساس گناه پدرانمان باشد، که آنها را با ما کاری نیست، که گندم بهشت آنها، جهنم رنج و درد امروز ما و احساس سنگینی گناه ما را در ما سیر کند. و این احساس، یک احساس تلقین زده و سوسه خیز نیست، که از درک عظمت تو و حجم نعمت های تو و رابطه های دقیق و بی شماره ی تو با هستی و با جامعه برخاسته. تو در حالی که باید در هر گام چشم ها داشته باشی، چشم هایت را کور کرده ای و یا در ابتذال ها محصور ساخته ای . و اینجاست که دیگر یأس در دل پنجه می کشد و با این یأس دیگر امید رویشی نیست. اینجاست که نیاز به این همه عذر و این اعتذارها در نظرت بی حساب و زیادی هستند، این به خاطر همین است که تو حجم گناه را نشناخته ای و ظلم و ذنب و جفا و بی خبری را در اندازه ای نگرفته ای که بگویی من هیچ سزاوار نیستم و سزاوار هیچ نیستم. اگر آمده ام به خاطر آرامشی است که به وعده ی صادق تو دارم به خاطر این است که می دانم که تو به تنهایی و بی کسی من واقفی، گرچه من خودم نمی دانم که تو می دانی که من را جز تو ای پروردگاری نیست. همه راه ها را تجربه کرده و پشت هر دری ایستاده و هر بن بستی را احساس کرده است و کی داند مه برای تو همتایی نیست که دعوت کند و به خویش بخواند، گرچه من دعوتش را نپذیرم. و جواب بدهد هنگامی که صدایش کردم. و دست بگیرد هنگامی که دست ها را بالا آوردم. و چشم بپوشد هنگامی که چشم به او دوختم و نگاهم را به سویش کشیدم.
خدای من! من سزاوار نیستم، حتی به اندازه ای که حرفم را بشنوی، ولی با این همه به تو رو آورده ام. به خاطر کرامت تو و دعوت تو و توحید تو و آگاهی تو به تنهایی من.
و به تو رو آوردم؛ چون گذشته از آن دعوت هایی که در من داشتی و جلوه هایی که برای من دانستی و گذشته از آن دعوت هایی مه در من داشتی و جلوه هایی که برای من داشتی و گذشته از آن همه تو خودت خواسته ای که از تو بخواهم؛ اللهم أنت قلت و قولک حق و وعدک صدق و اسئلو الله من فضله ان الله کان بکم رحیما؛
تو گفتی تو ثابت است و وعده ی تو راست. تو گفته ای از فضل تو بخواهم. تو گفتی سوال کنیم تا بدهی، با این که می توانستی بدون سؤال بدهی. تو مألت ما را می خواهی تا در این مسألت آمادگی پیدا کنیم و با این خواستن با تو پیوند بخوریم و به سوی تو بیایم.
هنگامی که من در مقام طلب نیستم، داده های او مرا زمین می زند. وقتی این هندوانه فروش ها بار ماشین ها را خالی می کنند، لحظه ای توقف کن، می بینی تا دستش را دراز نکند چیزی برایش نمی فرستند؛ چون در هنگام غفلت، داده ها طرف پر تاب می کند و هندوانه ها می شکند و او را آلوده می سازد.
اگر او پس از خواستن کی دهد، یکی به خاطر همین ایجاد آمادگی است و یکی به خاطر پیوند خوردن با او است. منی که نعمت را از او دیدم راحت کی توانم برای او خرج کنم و در راه او بریزم.
خدای من! تو خودت به خواستن دستور داده ای، پس از آن که مرا به خودت خوانده بودی و بارها دعوت کرده بودی، ولیس من صفا تک یا سیدی أن تامر بالسوال و تمنع العیه؛ و این روش های تو نیست که به خواستن دستور بدهی و جلوگیری بخشش ها باشی و انت المنان بالعطیات؛ در حالی که تو بخشش هایت را بر این ها که ملک تو هستند و بی دریغ ریخته بودی، والعائد علیهم؛و بارها با محبت و نرمشت به سوی آنها باز گشته بودی.
الهی ربیتنی فی احسانک و نعمک صغیراً؛ تو پیش از آن که من نیازهایم را بشناسم و احتیاجاتم را بفهمم به من، مادر و پدر و چشم و گوش و و داده بودی و برای کن آب و باد و مه و خورشید و
فلک را رام کرده بودی. تو مرا با این همه نعمت از کوچکی یک مولکول تا به حال تربیت کرده ای و سپس در بزرگی بلند آوازه ام نمونه ای و از آن همه ضعف و گمنامی به این همه شهرت و آوازه انتقالم دادهای.
پس ای همراهی که در دنیا مرا با محبت ها و بخشش هایت تربیت کرده و در آخرت برای من به عفو و کرامت خودت اشاره نموده و این ها را به من نشان داده، ای همراه مهربان و ای پروردگار کرامت و گذشت، شناخت من، مرا به تو رسانده و راهنمای من است و عشق من، مرا به سوی تو کشیده و سفیع من است. من با این راهنما و این شفیع و همراه رو به تو می آوردم.
و انا واثق من دلیلی بدلالتک؛ و من می دانم که این راهنما را تو راهنمایی کرده ای و این شفیع را تو همراهی نمودهای. این شناخت من و معرفت من، با توست و این عشق و شور من از توست.
این توی که مرا صدا زدهای و این تویی که عشق و طلب را در من ریخته ای. و این تویی که سنجش را به من داده ای تا معشوق ها را بسنجم و بت هایم را بشناسم و از بت هایم بگذرم؛ بت هایی که مرا می گیرند و خیری برای من ندارند، امید را می شکنند و راهم را می بندند.
من همراه این دلیل و همپای این شفیع رو به تو آورده ام و تو را می خوانم. رب أدعوک لسان قد أخرسه ذنبه؛ آن هم با زبانی مه گناه گنگش کرده است.
هیچ دیده ای که مجرمی در محاکمه مشتش باز شود و جرمش روشن شود؟ دیده ای مه چگونه زبانش می گیرد و اضطراب و التهاب و دستپاچگی از تمام کلمات و حالات و نگاههایش می بارد؟ جرم و گناه این گونه زبان مرا سنگین کرده و من با چنین زبانی دارم تو را می خوانم.
و هنگامی که زبانی سنگین می شود، انسان با قلبش و با دلش حرف می زند، ولی باز آنهم دلی که جرم هایش به هلاکتش رسانده؛ رب أناجیک بقلب قد أوبقه جرمه.
ما از این جرم ها با شکست نفسی حرف می زنیم، و گرنه راستش این ها را قبول نداریم، ولی هنگامی که کینه ها و امیدها و یأس ها و سرورها و حزن ها و یادها و غفلت های ما کنترل بشود، آن وقت می فهمیم که جرم تا چه حد گسترده است و آن وقت می فهمیم که چقدر برای غیر او بوده ایم و آن وقت کی فهمیم که جرم تا چه حد گسترده است و آن وقت که رابطه جرم تا چه حد گسترده است و آن وقت که رابطه یک جرم را با تمام هستی و با تمام عوالم حس کردیم، آن وقت است که این گونه می شوریم و می نالیم
آنها که از گناه چنین احساس وسیعی گرفته اند و تا این حد ظلم ها و ذنب ها و جرم ها را شناخته اند، دیگر غرورشان می ریزد و سرکشی شان می سوزد. و راستی که تمام وجودشان کی شود شکت و درد.
این جاست که احساس گناه نیاز به امیدهایی دارد که انسان را از بحران روحی به تعادل برساند. او را از غرورها و یأس ها، از گردنکشی ها و سر در گریبان بردن بیاورد.
درک گناه تا این وسعت، انسان را از خامی و سر کشی و غرورش جدا می کند.
انسان می یابد استعدادهایی که در مسیر به جریان نیفتاده اند و اسراف شده تند، چه فسادهایی به بار آورده اند .انسان می یابد با یک سلامتی چه کارهایی می توانسته انجام بدهد و با یک لیوان آب می توانسته بگیرد و چه موج هایی از آگاهی و شعور و از حرکت و شور می توانسته به راه بیندازد، ولی از تمام آنها به سادگی گذشته.
یا استعدادها را راکد گذشته و احتکار کرده و یا در راه هوس های دل و حرفه های خلق به جریان انداخته و اسراف نموده و با اسراف ها فسادها به بار آورده است.
آخر در اجتماع انسانی، با این همه روابط متقابل و تأثرها، یک فساد، محبوس نمی شود و یک گند یک جا باقی نمی ماند.
با این دید تو زبان و دست و پای تو چقدر جرم آفریده و چقدر خسارت بار آورده و می بینی دل و احساس ها و عاطفه های تو چقدر هرز رفته و زبان ها سبز کرده است.
ما امروز از خود، از امکانات خود غافل هستیم، اما آن روز که به شهود و به نظارتی دست یافتیم و با خود همراه شدیم، آن روز است که یأس عظیم در می گیرد و رنج بزرگ ما را در هم می پیچد و خواب شبها و غرور خام ما ما را می سوزاند.
من می بینم که صاحب چقدر زمین بوده ام و می بینم که این همه را حمل کرده ام در حالی که اولیاء و زنده دلانی به دنبال چند متر زمین برای بیچاره ها می گشته اند و بیچاره ها به خاطر یک اطاق، به خاطر یک لباس، به فحشاء و سرقت و رذالت تن داده اند. آن روز می بینیم که من چه قدر استعداد در خود دفن کرده بودم و در حالی که نسلی در انتظار همت و تربیت من بوده و با همین بی توجهی، به یأس ها و رنج ها و به خودکشی ها و هرزگی ها رو آورده است.
آنروز که من به شهود رسیدم و بر خود نظارت کردم، می یابم که من با همین انگشتری که در دست دارم کی توانسته ام خلقی را نگهداری کنم، می توانستم با یک گذشتم درس گذشته ها و انفاق ها و درس ایثارها را بدهم و نداده ام. می توانستم با همین انگشتری حتی با مقداری از نان و غذایم که زیادیش را در سطل زباله می ریختیم، برای خودم دوست هایی تهیه کنم و با پیوند آنها به کارهایی برسم و دگرگونی ها و انقلاب هایی ایجاد کنم. مگر کارهای بزرگ چگونه انجام شده و گر سرداران بزرگ از کجا شروع کرده اند
از آن طرف، با نظارت خودم می بینم، منی که عظمت هستی را در خود داشته ام به چه حقارتی هایی تن داده ام و با چه پشیز هایی قانع شده ام. منی که بال پرواز آسمان را داشته ام همچون کرم خاکی لولیده ام و حبی زیرپاها، دم و کمرم را از دست داده ام و نصف کاره و زخم خورده و بی حال از سوراخ های فاضلاب ها سرک کشیده ام.
ما تا به این نظارت از خود نرسیم و محرک هایی خود را کنترل نکنیم و حالت های خود را برسی نکنیم، نمی فهیم قدر هستیم و چقدر می توانستیم باشیم.
با شناخت استعدادها و ترکیب عظیم خود و به شهادت درونمایه های سرشار خویش و این شهود و دیدار از خود، به حقارت کنونی و قناعت مرگ زای خویش، پی می بریم و تفاوت این که هستیم با آنکه باید باشیم، ما را به آنچنان درد و سوزی کی اندازد که بتوانیم این دعا را بفهمیم و برای رسیدن به امیدی و جبران کمبود خویش راهی را دنبال کنیم.
عظمت این دعاها در همین است مه انسان زا به شهود و دیدار و به نظارت بر خویش وادار می کند و آنچه که باید باشد به او نشان می دهد و با درک تفاوت فاحش، در او همتی را مایه می ریزد. با درک خسارت ها، برای او ندامت و حسرتی را زنده می کند و سپس با امید هایی که به او می دهد،آن نیری عظیم و متراکم حسرت و ندامت را، تبدیل به تحرک بیشتر و رفتن سریعتر می سازد و انسان را از دو دره به راه می آورد، از غرور و جهل و از ضعف و یأس.
غرورش را، با این شهود و نظارت از خویش و ضعفش را با آن دیدار از لطف و رحمت حق. أعوک یا رب هباً راغباً رجیاً خائفاً؛ خدای من! تو را می خوانم با خشیت و بارغبت؛ با خشیت از عظمتی که آن را هدر داده ام و با رغبت؛ با خشیت از عظمتی که در آن را هدر و با ترس، با امید به لطف ها و ترس از ماندن ها.
اذا رأیت مولای ذنوبی فزعت؛ هنگامی که خودم را میبینم و ذنب ها و جرم هایم را، به فزع می رسم و سخت می نالم واز پای می نشینم. آخر در این هستی دقیق و در این جمع مرتبط، من احتکارها و اسراف ها داشته ام. اسراف هایی که فساد به بار آورده (23)
روح هایی که با تربیت من باید به رفعت هایی کی رسیدند، امروز اسیر رذالت ها هستند و همراه رنج های بچگانه و درهای پوچ.
زمینه هایی که با احسان و انفاق و اطعام من باید ساخته می شد، با همین ها خراب شد و از دست رفت.
با اطعام و احسانم درس تجمل و نمایش داشتم و خلق را به این طرف کشاندم. با سخنم و با زیباییم و با علم و با ثروتم آنها را در خویش نگه داشتم و از حق جدا کردم.
این ذنوب من محدود نیست؛ چون همراه بی نهایت رابطه است و در کنار هزار پیوند.
من هنگامی که خودم را می بینم، جز فزع و ناله، جز عجز چه خواهم داشت؟
اذا رأیت مولای ذنوبی فرعت و اذا رأیت کرمک طمعت؛ و اما آنجا که تو را می بینم و کرامت تو را، نه تنها از جزع بیرون می آیم که به طمع می رسم.
فانعفوت فخیر راحم؛
اگر تو بگذاری، تو بهترین مهربانی و اگر میان من و عمل هایی که کرده ام فاصله نیندازی و من را با کارهایم و با ذنوبم بگذاری پس بهترین حکمرانی و هیچگونه سمتی نکرده ای .من بودم که با جرقه ها، به جای اینکه چراغ ها را روشن کنم دامنم را گیرانده ام و خودم را سوزاندم. این عذاب من، که از توست، به خاطر بهره بر داری ناجور خود من بوده، در حالی که تو بارها آموزشم داده بودی و بارها دامنم را خاموش کرده بودی .
من باخودم، مانده ام، ولی با تو؟ کسی که با تو شد و به سوی تو آمد، دیگر نمی ماند.
حجتی یا الله فی جرأتی علی مسئلتک مع اتیانی ماتکره جودک و کرمک وعدتی فی شدتی مع قله حیائی رأفتک و رحمتک؛
دلیل من در این جرات و جسارتم بر خواستن از تو، با اینکه به خواسته های تو رو نمی آوردم و حتی منع و نهی و کراهت تو را مرتکب کی شدم، همان بخشش و کرامت توست.
و ذخیره ی من در رنج ها و گرفتاری هایم، با تمام بی شرمی و بی تو جهیم همان دأفت و رحمت توست. و من در میان این زاویه های بخشش و کرامت و رأفت و رحمت توست.
ذخیره ی من در رنج ها و گرفتاری هایم، با تمام بی شرمی و بیث توجهیم همان رأفت و رحمت توست. و من درمیان این زاویه های بخشش و کرامت و رأفت و رحمت، خانه ای ساخته ام و سایبانی.
وقد رجوت أن لاتخیب بین ذین و ذین منیتی؛ امیدوارم که مرا میان این زاویه ها و در زیر این سایبان امید، محروم می خواهی.
فحقق رجائی و اسمع دعائی؛ پس تو امید مرا ثابت نگهداری و دعای مرا بشنو، ای خوبترین خواسته خواستارها وای بهترین امید امیدوارها. نجوا و گفت و گو هنوز ادامه دارد و عذر خواهی هایی که به زیبایی طاعت ها هستند، هنوز و هنوز خواهند آمد.
عظم یا سیدی أملی و ساءعملی؛ ای بزرگ من، آرزوی من بزرگ شده و کار من خراب. تو به اندازه ی آرزوهایم بر من گذشت کن و با کارهای خرابم مؤاخذه ام نکن؛ چون کرامت تو بزرگتر از این است مه کوتاه کارها را همان گونه پاداش دهد.
کرامت تو مجرم را مداوا می کند، نه مجازات و وسعت تو بزرگتر از این است که مجرم ها را مجازات کند و حلم وسعت تو بزرگتر از این است که کوتاه کارها را همان گونه پاداشت دهد.
کرامت تو مجرم را مداوا می کند، نه مجازات و وسعت تو مقصر را تربیت می کند، نه مکافات. تو می خواهی با سوختن ها ما را بسازی، پس آن جا که ما طالب ساختن هستیم و خواستار خوبی و بازگشت و پناهنده ی تو، تو ما را رها و أنا یا سیدی عائذ بفضلک ها رب منک الیک؛ که من، ای بزرگ من، به تفضیل تو پناهنده هستم و از تو به تو فرار کرده ام و در این بازگشت می خواهم وعدهای تو را نقد کنم؛ وعده هایی که از گذشت خود و چشم پوشی خود به خوش گمان ها داده ای. تو خود گفته ای که من در کنار گمان بنده هایم هستم. اگر آن ها خوش گمان بودند، همانم و اگر بدبین، همان.(24)
من به تو امید دارم و می دانم که تو مجرم ها را مداوا می کنی. من به تو این گمان دارم، آخر من چه هستم و چه ارزشی دارم و چه خطری. هبنی بفضلک؛توبه من هدیه کن، به من ببخش. من در مقام داد و ستد نیستم، که کاری نکرده ام و سرمایه ها را سوزانده ام. هبنی بفضلک و تصدق علی بعفوک؛ تو به من با عفو خویش ببخش و نه تنها عفو که زشتی ها و خرابکاری های مرا جبران کن. أی رب جللنی بسترک؛ واین ها را بپوشان؛ چون اگر زمین و کوه و دشت و آسمان و دریا، از فسادهایی که به بار آورده ام، آگاه شوند، همان ها مرا خواهند گرفت. (25)
سنت هایی که نو گذشته ای و قانون هایی که تو ریخته ای برای زدن من کافی است.
تو ذنب مرا از تمام هستی و تمام خلق بپوشان و بالاتر، واعف عن توبیخی بکرم و جهک، حتی مرا سرزنش مکن که سرمایه هایت را چه کردی؟ و دل به که دادی؟ و عمرت را کجا ریختی؟ و چه کسانی را در چراگاه و جودت پروراندی؟ و چه گرگ هایی را شیر دادی؟
خدای من!من به آن قدر از لطافت و آگاهی رسیده ام و این قدر حضور پیدا کرده ام و آن قدر شکسته ام که احتیاج به تلنگری هم نیست و حتی سرزنشی هم برای من دردناک است.
عذاب آنهایی که این قدر به حضور رسیده اند، همان آگاهی و حضور آنها و همان ندامت و حسرت آنهاست. آتش سوزان برای این ها همین توجه و آگاهی است.
و همین است مه دیگر تاب حتی توبیخ ندارند که بشنوند: چرا از شرم نکردی؟! تو که از یک بچه حساب می بردی، مگر من بی ارزش تر و خوارتر و یا ضعیف تر و ناتوان تر بودم؟!
فلو لطلع الیوم علی ذنبی غیرک ما فعلته؛ این درست است که اگر غیر تو از وضع من آگاه می شد، خودارری می کردم، ولی این نه به خاطر این است مه تو نظارت کنندی خواری باشی و آگاه بی ارزش، بل این به خاطر همان است که تو بهترین پوشنده هستی، تو مرا می پوشانی، ولی دیگران رسوا می کنند. و این است که از آنها حساب می برم، ولی بر تو می شورم. تو بهترین ساترها هستی.
و هنگامی قضاوت هم، ستم نمی کنی، که احکام حاکمین هستی و پس از قضاوت هم سختگیری نمی کنی، که اکرم الاکرمین هستی.
و با کرامت تو و با حکم عادلانه ی تو وبا پوشاندی و گناه ها را می بخشیدی. توبه تمام وجود پنهان من آگاه بودی و آنچه از من هم پنهان می ماند تو می دانستی؛ علام الغیوب.تستر الذنب بکرمک و تؤخر العقوبه بحلمک؛ گناه ها را می پوشاندی تابه جسارت نرسم و عقوبت ها را تأخیر می انداختی تا چوبکاری شوم و با این حلم و چوبکاری تو، به شرم برسم و در برابر محبت تو، از خود و از جرم و ظلم خویش جدا شوم.
و یحملنی و یخرجملنی و یجرئنی علی معصیتک حلمک عنی و یدعونی الی قله الحیاءسترک علثی و یسرعنی الی التوثب علی محارمک معرفتی بسعه رحمتک؛
آنچه مرا به کمی شرم دعوت می کرد پوشش تو بود و آنچه مرا به هجوم بر حریم های تو شتاب می داد، آگاهی من به وسعت رحمت تو بود. این ها، این حلم و ستر و رحمت وسیع تو بود مرابه هجوم و بی شرمی و عصیان می کشید. و همین هاست که امروز مرا شرمنده کرده و به خویش آورده، که چرا با دوست دشمنم؟ و چرا بر سرکشم و چرا با دشمن رامم؟ و در زیر پای او آراممم؟
و اکنون که به این آگاهی از خودم و تز تو رسیده ام، در انتظارم.یا حلیم یا کریم.
من امروز یافته ام که زنده ای و دیگران یا مرده هستند و یا آدم هایی که باید من فرمانبرشان باشیم. یا حی یا قیوم؛تو قیومی و دیگران وابسته هستند، متقوم هستند.
امروز با این دید تو را می خوانم و به سوی تو می آیم. یا غافز الذنب یا عظیم المن یا قابل التوب؛ ای بخشنده ی جرم ها و ای پذیرنده ی بازگشت ها، یا عظیم المن یا قدیم الحسان؛بزرگ بخشنده و ای همیشه مهر.
این خطاب ها وا ین تکرارها هر کدام شراره ی روحی است که به شناخت رسیده و با تفکر و شناخت از خویش، از دوست، به تراکم و انفجار رسیده، تمام و جودش شده شور و التهاب و طلب و تمنی و تمام نگاهش شده انظار و تمام روحش شده سؤال از پوشش ها ووو. راستی این گونه نجوا و زمزمه، فقط از روح هایی سر می کشد که از هستی سر فراتر کشیده اند و تمام موج ها را در یک کلمه بسته اند و طلب ها را به جمله ها کشیده اند.
أین سترک الجمیل أین عفوک الجلیل؛ پوشش خوب تو کجاست؟ پوششی که بدی ها را می پوشاند و خوبی را نشان می دهد.
بخشش بزرگ تو کجاست؟ بخششی که تو را بزرگ می کند و بی شرمی ها را می برد.
ستر و بخشش و حلم و گذشتی که مرا در عصیانم پا برجاتر کند.
این حلم مرا ضایع نمی کند و مرا فاسدتر نمی سازد؛ که جمیل است، که زیباست، که مرا به خویش می خواهند، که از بن بست های گناهم بیرون بیایم و از راه چاره بپرسم و دستگیری تو را بطلبم.
این فرجک القریب أین غیاثک السریع؛آن گشایش نزدیک تو وان دستگیری سریع تو کجاست؟ تا آن ها را که یک عمر باخته اند بدست بیاورد و آن ها را که یک عمر در بن بست بوده اند، راه بدهد.
أین رحمتک الواسعه أین عطایاک الفاضله أین مواهبک الهنیئه أین صنائعک السیه؛
تو بخشش های گورایی داری. تو کارهای پربهایی داری. تو با ضربه ها و با تأخیرها ما را از آنچه برای ما زیانبار است آزاد می کنی. تو آن قدر طول می دهی تا خود، بی زار شویم و تو آنگاه می بخشی که سخت تشنه کردی های او، امروز ازش وحشت داریم.
خدا!کجاست آن رحمت گسترده؟ کجاست آن عطایای زیاده؟ و کجاست آن بخشش های گوارا؟ و کجاست آن سازندگی ها و کارهای دقیق تو.
أین احسانک القدیم أین کرمک یا کریم؛ احسان سابقه دار و هیشگی تو کجاست و کرامت تو ای صاحب کرامت کجا؟
به و بمحمد و آل محمدفاستنقذ ونی؛با این کرامت و با شفاعت رسول، مرا از این همه ورطه، از این همه گناه و جرم نجات بده.
برحمتک فخلصنی؛با این رحمت و محبت، مرا از این دوری و هجران، خلاص کن.
خدای من! مباد که محبت ها و کرامت های تو، پوشش ها و حلم تو، مرا ضایع کند و شقاوت بیشتر مرا فراهم آورد و مرا سرکش تر و بی توجه تر قرار دهد.
می بینی که این دعا چقدر با دقت حالتهای روحی تو و گره های روانی تو را باز می کند. هنگامی که در وحشت تنهایی هستی، همراهی و حتی شروع او محبت ها و کرامت های او برای تو تصویرها می کشد، که پیش از آگاهی تو و نیاز تو، داده، پس بعدها دریغ نمی کند. او به خاطر ما از ما بگیرد. و هنگامی که از فضل و رحمت او گفت و گوها کرده هشدار می دهد که با این کرامت و رحمت، مرا از این گناه ها و جرم ها جدا کن. مرا با این ها ادب کن و بساز . أین فرجک القریب أین غیاثک السریع.می خواهد بیرون بیاید و دستگیری شود. این ها او را پررو و پر جسارت و خود خواه نمی سازد.
او برای تربیت و برای ساختن ما، وسیله هایی دارد: گاهی سوختن ووو گاهی بخشیدن و گاهی پوشیدن و در حال ساختن.
این است مه بخشش او جایگاه دارد و بی حساب نیست، مه در آن دعا می خوانیم: أیقنت أنک أرحم الرحم الرحمین فی موضع العفو و الرحمه و أشد المعاقبین فی موضع الکال و النقمته و أعضم المتجبرین فی موضع الکبریاء و العظمه (26)
او یک چهره ندارد که همیشه نرمش و مهربانی یا همیشه بخشش و بریز و بپاش و یا همیشه خشونت و قهر و خشم و عذاب، که هر کدام جایگاهی دارد و غرضی دارد و حتی سوختن او و جهنم او برای ساختن ما است و محبت و کرامت او برای چوبکاری و همین که انسان با این همه محبت به راه نیامد و از رو نرفت و ادب نشد، ناچار راه های دیگر دست نمی گذارند و آن وقت است ما به آنچه کرده ایم می رسیم و از آنچه پخته ایم می چشیم تا شاید به خود آییم و بازگردیم (27)مقصود همین باز گشت ها و ساختن هاست و این است که گاهی بزم ها را به می زند و ساخته های نا را خراب می کند و گاهی به مهلت می دهد و جلو می دهد و حتی چوبکاری می کند، اما همراه حدودی است و بر اساس هدفی که الله، حکیم است و رب است.
وا ین است که تو،با این که این همه از فضل او و کرامت و رحمت او لمس کرده ای، شرمنده تر شده ای و طلبکارتر، اما طلبکاری مه نجات را می خواهد و برای این نجات تکیه گاهی جز فضل او ندارد.
الهی لست أتکل فی النجاه من عقابک علی أعمالنا؛ خدا! ما برای نجات خود از عذاب ها، بر کارهای خویش تکیه نداریم. این کارها ما را به این عذاب کشانده اند. تمام تکیه بر فضل توست، لانک أهل التقوا و أهل النقفره؛ چون تو اهل نگهداری و اهل غفران و آمرزش هستی. تبدی بالاحسان نعما و با احسان خودت، تو بخشش ها و نعمت هایی را برای نا شروع می کنی و به ما سرمایه هایی می دهی، و تعفو عن الذنب کرما و سپس از زیان های ما و سوخت های ما چشم می پوشی و با کرامت چگونه شکر کنیم؟
فما ندری ما نشکر أجمیل ما تنشر أم قبیح ما تستر؛
نمی دانم از چه سپاس بگذارم، آیا از خوبی هایی که تو نشر می دهی و بخشش می کنی و یا از بدی هایی مه تو می پوشانی و ستر می کنی، با از بزرگ نعمت هایی مه ما را به آن آزمودی و بر ما بخشودی، یا از زیاد حادثه ها و بحران هایی که ما را به آن آزمودی و بر ما بخشودی، یا از زیاد حادثه ها و بحران هایی که از آن نجات دادی و از آن ما را بهره مند نمودی.
راستی که تو خوبی به آن همه خوبی که منتشر کردی و این بحران و حادثه که ما را سر اقراز از آن نجات دادی.
یا حبیب من تحبب الیک و یا قره عین من لاذ بک و انقطع الیک؛ ای آن که صادقانه دوست کسی هستی، که خودش را به دوستی تو بسته. و ای تو نور چشم کسیث که از غیر تو رمیده و به تو پناه آورده، مه آن که بی خیال و ولنگار شده باشد، انقطع الیک؛ آزاد شده و بریده، اما به سوی تو. تو نور چشم آنهایی هستی که در بن بست ها کور شده اند و تو پناهگاه آنهایی هستی که از خویش هم رمیده اند. أنت المحسن؛ تو همیشه خوبی و همیشه به هخوبی رفتار کرده ای. و نحن المسیئون؛ و ما همیشه نا سپاس بوده ایم و بدکار مانده ایم. فتجاوز یا رب عن قبیح ما عندنا بجمیل ما عندک پس اکنون که این را یافته ایم و به این شناخت هلا رسیده ایم، از بدی های ما به وسیله ی خوبی هایی که در نزد خود توست در گذر و از آنچه ما فساد به بار آوردهایم کفاره بده. کدام جهل و بی خبری است که دهش تو آن را در بر نمی گیرد. کدام زمانی است که از صبر و حلم تو درازتر باشد.
تو بادهش خویش ما را به آگاهی می رسانی و با حلم خویش ما را در زمان می سازد و به تدریج آماده می کنی.
و ما قدر أعمالنا فی جنب نعمک؛ هیچ گاه کارهایی ما به اندازه داده های تو نبود، ولی همیشه بخشیدی، چگونه گناه های خویش را در برابر بخشش تو بزرگ بشماریم.
و کیف نستکثر أعمالنا نقابل بها کرمک بل کیف یضیق علی المذنبین ما وسعهم من رحمتک یا واسع المغفره یا باسط الیدین بالرحمه؛
چگونه زیاد بشماریم کارهای را که در برابر کرم تو می آوریم، اصلا چگونه تنگ می شود آن رحمت گسترده تو بر گناهکارها. ای گسترده آمرزش وای گشوده دست ها به محبت و رحمت.
شرمنده از آنیم که در روز مکافات - اندر خور عفو تو نکردیم گناهی فو عزتک با سیدی لو نهر تنی بر حت من بابک؛ به عزت تو ای بزرگ من، که اگر مرا از این درگاه برانی یک گام بر نمی دارم. آخر به کجا بروم. من از آن تنگناها مه نمی دانستم، اگر می گفتی برو، می رفتم. کی رفتم تا چمدرکی بگیرم و عشقی بیابم و شهرتی و ثروتی و نان و آشی، اما حالات حالا که از آن همه تجربه به تو رسیده ام مگر می توانم را از دست بدهم؟
مبین که گاهی غفلتی و شورشی در من پاکی گیرد و من را از تو می برد، من آن وقت که آگاه کی شوم از تو دست نمی شویم و از التماس و تملق دست بر تمی دارم. من برای هیچ ها به ناکس هایی دنیاالتماس ها؟ کرده ام در این راه، برای آنهایی مه از روی من گذشتند، از تمام هستی و دارایی و وجودم گذشته ام و برایشان تملق ها داشته ام. منی که برای آنها تملق گفته ام، از این التماس باور چگونه می گذرم و این تملق را چگونه از دست می دهم. من از تو نمی برم، لما انتهی الی من المعرفته بجودک و کرمک؛ چون شناخت من در نهایت و پس از تجربه ها به تور رسیده و به وجود و کرامت تو راه برده، تو هرچه می خواهی بکن، که از این هایی که تا به حال مرا سوزانده اند بیشتر نمی سوزانی.
أنت الفاعل تشاءتعذب من تشاء تعذب من تشاء کیف تشاء؛ تو هر کسی را که بگیری و به محاکمه بکشی محکوم کرده ای. به عزت خودت قسم که همه در برابر تو کوتاهیم و مقصریم.تعذب من تشاء؛ هر کسی که را می توانی عذاب کنی.آبماتشاء آن هم به آن جرمی که بخواهی؛ جون جرم ها بی حساب هستند و آنچه برای یک دسته بهشت می سازد و قرب می آورد، بالاترها را از قرب جدا می کند و به عذاب می کشد. آخر از همه کس، یک جور توقع نیست. کودکی که تازه به مدرسه رفتن و تازه قلم بدست گرفته، وقتی آب بابا می نویسد. آن هم به اندازه ی یک بیل و با پیچش یک مار، به او صدا آفرین می دهند، اما آن جا که استاد می شود و سال ها را پشت سر می گذارد، اگر یک مقدار رنگ جوهرش کم و زیاد باشد و یا یک میلیمتر کم و زیاد رفته باشد، مردودش کی کنند.
تو هر کس را، چه در راه مانده را، می توانی به محاکمه بکشی و می توانی حتی با خوبی هایش و حسناتش محاکمه کنی و محکوم کنی و می توانی به وسیله نیکی هایش عذاب دهی، آن هم کیف نشاء به هرگونه که بخواهی، که تو گاهی با نعمت ها عقوبت می کنی. (28)
تو هر کس را به هر چیز و به هر گونه که بخواهی می توانی عذاب کنی. و
. و ترحم من تشاء بما تشاء کیف تشاء؛ و هرکسی را بر هر چیزی که بخواهی و بر هر گونه که می خواهی، می توانی ببخشی و حتی می توانی با ضربه های و بلاها به او رحمت کنی
نه عذاب تو یک چهره دارد، که حتی در دادن ها شکل می گیرد و نه رحمت تو یک رویه دارد، که حتی در گرفتن ها و بریدن ها، جلوه می کند. لاتسئل عن فعلک و لاتنازع فی ملک؛
تو از کارهایت سؤال می شوی. آخر چه کسی تو را به محاکمه بکشد. کسی می تواند تو را محاکمه کند که بر تو احاطه داشته باشد و انگیزه ی کارهای تو و هدف آن را بشناسد. چه کسی تو را محاکمه کند، آن هم با چه شناختی. آیا با آنچه از تو گرفته و از تو بدست آورده، می تواند تو را مسؤول قرار بدهد؟
لاتنازع فی ملکک؛
هستی ملک توست. تو به آن ها مهربانی.تو محبت را آفریده ای، پس چگونه در ملک تو با تو نزاع می کند و چگونه برای دفاع از آن ها که تو دوستانش داری و دوستی را در دلشان ریخته ای، در برابر تو بپا می خیزند. آخر محبت این وکیل های و دوستی را در دلشان ریخته ای، در برابر تو بپا می خیزند و آخر محبت این وکیل های مدافع از کیست و از کجاست که با تو نزاع کنند و با تو چانه بزنند؟
ولاتشارک فی أمرک؛ تو در مدیریت رهبری و دستور شریکی نداری ولاتشارک فی أمرک؛ تو در مدیریت و رهبری و در دستور شریکی نداری. ولایعترض علیک؛ و بر تو اعتراضی در این مدیریت و تدبیر نخواهد بود. کسی بر تو باید از تو مدد نگرفته باشد و وکیل مدافع از کسانی که تو آن ها را آفریدی، باید مهربانی را از تو نگرفته باشد و وکیل مدافع از کسانی که تو آن ها را آفریدی، باید مهربانی را از تو مدد نگرفته باشد. محاکمه چی تو، باید شناخت و آگاهیش به وسیله تو نباشد. من می گویم چرا آن را سوزاندی، چرا جانش را گرفتی و یا چرا این را شکستی، چرا پدرش را بردی، گویا من به این ها مهربانترم یا از این ها آگاه ترم، در حالی که، لک الخلق و الامر؛ آفرینش و فرماندهی از توست. تبارک اللَّه رب العالمین.
ما این دنیا را عشر تکده حساب می کنیم و منزل خویش می شناسیم و این است که رنج ها را نمی فهمیم. ما داده ها را ملاک افتخار می دانیم و این است که با داشتن ها سر خوشیم با از دست دادن سربزیریم. ما با این محدودیت و با این دید، می خواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد، مباحثه کنیم و می خواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد، مباحثه کنیم و می خواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد، میاحثه کنیم و می خواهیم در کلاس اول و در روز اول این کلاس تمام اسرار فیزک عالی را یک جا کشف کنیم و کی خواهیم با این دست شل، این بارهای سنگین را برداریم و معلوم است که می مانیم.
انسان با توجه به خودش و آنچه که برای تربیت او شده می تواند این محدودیت را بفهمد و آن احاطه را بشناسد.آنچه که تا دیروز عشق ما بود، امروز نفرت ماست و آنچه تا دیروز امید ما بود امروز ترس ماست.
انسان با این دیدار از خودش به کارهای دقیق و نقشه های حساب شده ی او می رسد که چگونه او را پیش برده و در زمان حرکت داده و در زمان ساخته است
و این است که در این جایگاه می نشیند و پس از آن همه یأس و وحشت و پس از آن همه امید و طلب به این مرحله می رسد که هستی در دست تو ست و تو تنها مدیر و کارگزار آن هستی؛ أنت الفاعل لماتشاء. و بر تو اعتراضی نیست و با تو حرفی نیست. یا رب هذا مقام من لاذبک؛ خدای من! این جایگاه و موضع کسی است که به تو پناه آورده و به تو رسیده و استجار بکرمک؛ و به کرامت تو چنگ زده،و ألف احسانک و نعمک؛ و با خوبی های تو الفت گرفته. این جایگاه اوست، و أنت الجود الذی لایضیق عفوک و لاینقص فضلک؛ و تو بخشنده ای هستی که گذشت تو در تنگنا نمی افتد و زیاده دادن ها و فضلت، کم گذشت تو در تنگنا نمی افتد و زیاده دادن ها و فضلت، کم نمی آورد. ولاتقل رحمتک؛ و محبت و لطف کاستی نمی گیرد.
با این،توضیح ها و مرورها هم جایگاه تو روشن شده و هم به لطف ها و کرامت ها و آزادی و تدبیر حق اشارت ها رفته.
وقد تو ثقنا منک بالصفح القدیم و الفضل العضیم و الرحته الواسعه؛ ما خود را به اطمینانی به گذشته همیشگی و بخشش بزرگ و رحمت گسترده.
أفتراک یا رب تخلف ظنو ننا أو تخیب آمالنا؛
پس از این همه امید آیا تو خودت را می بینی که گمان های ما را هدر کنی و آرزوهای ما را محروم کنی؟ ما تو را چنین نمی بینیم فلیس هذا ظننابک و لاهذا فیک طمعنا؛ گمان های مااین نیست و انتظار ما این نیست. ان لنا فیک أملاً طویلاً؛ ما در تو، آرزویی داریم، کشیده و در تو امیدی داریم بزرگ. عصیانک و نحن تر جو أن تستر علینا؛ تو را عصیان کرده ایم و امید واریم که بر ما بپوشی.
و دعوناک و نحن تر جو أن تستچیب لنا؛ تو را خوانده ایم و امیدواریم که ما جواب بدهی.
تو این آرزوی ما را که بر این پایه هاست ثابت بدار. ما کی دانیم سزاوار چه هستیم و می دانیم با کارهای خویش به کجا رسیده ایم و با سرمایه های تو چه ضررها کرده ایم و با نعمت های تو چگونه مجرم ها را یاری نموده ایم . . ما این را می دانیم و با این همه به سوی تو آمده ایم؛ چون تو ما را می شناسی که چقدر ضعیف و بیچاره ایم و در اوج غرور در قله أنا ربکم الاعلی، در دست توییم و تو می دانی ما یک برگ نیم خورده ایم - عصف مأکول - آن هم برگی بر شاخه ای در درختی به تنومندی تاریخ، آن هم برگی بر شاخه ای در درختی به تنومندی تاریخ، آن هم در جنگلی به وسعت هستی و آن هم جنگلی باسیر بهار و پاییز و همراه تغییر و تبدیل ووو. تو ما را می شناسی که فقیریم و دست خالی و این گونه مغرور و بی خبر. و باز سوی تو آمده ایم؛ چون می دانیم که ما را محروم نمی کنی. تو به خاطر مانده ای که به خاطر ما دریغ کنی.
مامی دانیم چه کاره ایم و چقدر زیان کرده ایم، لیکن آگاهی تو به ما و آگاهی ما به اینکه ما را محروم نمی کنی این دو آگاهی ما را به سوی تو کشیده و باسختی به نزد تو آورده. هر چقدر زیان کرده ایم،، و لیکن آگاهی تو بهذا و آگاهی ما را به سوی تو کشیده و با سختی به نزد تو آورده. هر چند سزاوار که بر ما و بر مجرم ها با وسعت فضل خویش ببخشی و مجرم ها را مدار کنی نه آن که مجازات فرمایی.
پس تو به ما منت بگذاری به آنچه تو سزاوارش هستی و تو ما را ببخش که ما نیازمند رسیدن توییم. ای غفار! ما با نور تو راه یافتیم و خویش را یافتیم و هستی را شناختیم و با فضل تو به استغفا رسیدیم و بانعمت های تو روز و شب را گذراندیم.
این تو بودی که با هدایت و بخشش و سر مایه هایت ما را همراه کردی و این ما هستیم که در پیشاپیش تو عصیان کرده ایم. با این مرور تو خودت را می یابی، با شکست ولی نه یأس و به امید ولی نه غرور. زبانت باز است و دلت سرشار و چشمت لبریز،از گذشته ات بریده ای و با دوست پیوند خورده ای و با او می گویی و در خود می شوری. آن همه خوبی و این همه عصیان، آن همه دوری این همه مهر.
توبه و بازگشت، استغفار و غفران، گام اول این روحی است که خودش را دیده و او را یافته است.
از تمام دوری ها استغفار، از غیر تو اسغفر اللَّه. ما به سوی تو باز گشتیم و این باز گشت اول ماست و منتظر بازگشت تو هستیم. مامی گوییم که: تبنا الیک و تو میگویی: فتاب علیهم.
ما در توبه ی خود بیداریم و از آنچه کرده ایم می گوییم در حالی که آنها را بزرگ می بینیم مأیوس نمی شویم، که تو را بزرگتر دیده ایم. تو با نعمت ها به ما محبت میکنی و ما نعمت ها تو را عصیان می کنیم و دشمن را یاری می کنیم. خوبی تو بر ما همیشه می بارد و بدی های ما همیشه به سوی تو می آید. پیوسته و بی امان فرشته های خوب تو کارهای بد ما را به سوی تو می آورند. ولی این همه عصیان و این همه جفا جلو گیر لطف تو نیست که ما را در نعمت هایت بپیچی و با بخشش هایت ما را بپوشی.
راستی تو چقدر پاکی. نه فقیری، نه ضعیفی و نه بخیلی و نه جاهل . سبحانک؛ تو پاکی. با این همه دهش، با این همه ریزش، حکیمی و آگاهی. راستی چقدر وسیعی، چقدر عظیمی، چقدر کریمی. در شروع و
در ادامه و تکرار. شانه های تو. اسم های تو، پاک است و قدس و ستایش تو جلیل است و کارهای تو سرشار از کرامت و دقت.
تو، خدای من! تو وسیع تری در بخشش و بزرگتری در حلم، که مرا با کارهایم مقایسه کنی و با گناهانم بسنجی. تو مرا با نیازهایم بسنج. مرا با خواسته هایم ببین.
من از تو طالب آن گذشت، آن گذشت، هستم. ای بزرگ من، ای بزرگ من، ای بزرگ من.

8 .طلب

اکنون پس از حیرت و قصد و اقرار و عذر، نوبت طلب است.طلبی پس از اسلام، ببین چه می خواهند و چه می خواهیم... می خواهد که به یاد او باشد و این یاد و این ذکر مانع کارها و تکلیف ها نباشد، که این یادآوری و ذکر به اشتغال و کار مشغول شود.
پس از آن همه سیر و حرکت و اقرار و اسلام و عذرخواهی و زمینه سازی، چه می خواهد؟ جز یاد او و آنهم یادی که کار می آورد و بار می آورد و تکلیف می سازد.
اللهم اشغلنا بذکرک؛
تو ما را به یاد خودت مشغول بدار تا برای تو باشیم. ما به یاد چیزهایی هستیم و در نتیجه در راه آنها، هنگامی که به یاد تو ماندیم و تو در یاد ما ماندی ناچار برای تو می شویم. این ذکر ما تمام پیمان های تو را بر عهده ما می نشاند. آنچه تو به گردن گرفته ای که روزی بدهی و دفاع کنی و ولایت داشته باشی و یاری کنی و دستگیر باشی، آن همه به عهده ما می افتد و گردن گیر ما می شود.
این ذکر، ما را از سخط تو پناه می دهد و از عذاب می رهاند.
تو ما را با ذکر خودت به شغل بگمار و با این یاد به ما کار بده و ما را از سخط خویش پناه بده و از عذاب برهان و از بخشش ها و دهش هایت به ما روزی بده که اینها رزق ما بشوند و هضم بشوند و تنها حمل ما نباشند و بار ما نباشند. از علم و ثروت و نعمت هایت به ما روزی بده و بهره بده، که حمال الحطب و باربر هیزم های جهنم خود نباشیم. و از حج خانه ات و از زیارت و دیدار رسولت به ما رزق بده و بهره بده؛ چون تو نزدیکی و شنوایی و تو جواب می دهی و برآورده می کنی.
به ما رزق بده و از کارها و عمل ها، برای ما روزی بگذار و کاری کن که این اعمال و کارها فقط از امر تو الهام بگیرد نه از هوس ها و حرف های این و آن؛ چون نه عبادت و ریاضت و نه تمرکز و نه خدمت به خلق ووو که فقط عبودیت و اطاعت تو ما را با ور می سازد.
در این مرحله که انسان به سوی الله بازگشته و با یاد او همراه شده سخن از رزق ها است؛ رزقهایی بالاتر از نان و آب . در این جمله ها از نعمتها و رزق می خواهد و حج را رزق می شمارد؛ چون انسان نتها بدن نیست که مغز و عقل و روح است و اینها هر کدام به رزق و نیرویی نیاز دارند. غذای فکر، از تدبر و توجه و تمرکزها تأمین می شود و شناخت هایی بدست می رسد که رزق عقل را فراهم می سازد و یقین ها سبز می شود مه نیاز سنجش و تعقل ماست. و با این سنجش بهترین آشکار می شود و با مشخص شدن بهترها، دل ما و احساس ما رزق خویش را می یابد،که رزق دل عشق است و محبت است و این محبت هم اطاعتی را به دنبال می آورد و قربی را هدیه می کند که رزق روح ماست. و در این جمله ها به این رزق ها اشاره رفته و با این رزق ها است که انسان از محدوده جدا می شود و از زندان خویشتن آزاد می گردد. رأفت او و محبت او همه گیر می شود و وسیع و گسترده.
و با این رحمت است که به مادر و پدر و زن ها و مردهایی که هم عقیده و همراه و هماهنگ با او هستند و مؤمن شده اند فکر می کند و برای آنها دست و پا می زند و برای آنها غفران و آمرزش رحمت و بخشش و رابطه با نیکی ها و خیرات را طلب می کند.
آنها که از خداوند عدول کرده اند و از این نور گذشته اند، دیگر ارزش ثابتی نخواهد داشت و جز خود محوری، تکیه گاهی نخواهد داشت. با این خود خواهی سخن از انسان دوستی و حقوق انسان ها بیش از یک دروغ و فریب نیست.
کذب العادلون با الله و ظلوا اضلالاً بعیداً و خسروا انا مبیناً؛
آنها که از خدا می گذرند و از نور، چشم می پوشند، در تاریکی به بی تفاوتی خواهند رسید و در تاریکی کم خواهند شد و زیان خواهند شد و زیان خواهند دید؛ چون هنگامی که انسان خود را ندید و قدر و ارزش خود را نشناخت به کم قانع کی شود و با هیچ می سازد و خود را می بازد.
انسان، با شغل و کاری که باید خدا و ذکر حق بدست می آورد، به دنبال روزی هایی می گردد و با آن روزها به وسعت و جودی و فرار از محدوده هایی می گردد و با آن روزی ها به وسعت و جودی و فرا از محدوده هایی می رسد، که محبت او را بر هر کس می گستراند و همچون رسول که می گفت من و علی پدر این جمعیت در راه حق هستیم، به مرحله ابوت و پدری می رسد و از حد برادری و اخوات هم فراتر می رود. اللهم صل محمد و آل محمد و اختم لی بخیر و اکفنی ما اهمنی. در مقطع دعا از رسول به تکرار یاد می شود و برای درود فرستاده می شود. این درو دها پاداشت زحماتی است که رسول برای شکستن محدوده های وجودی کشیده و مزد رنج هایی است که در راه
وسعت و جودی ما برافراشته. و این دعا دعایی است که با تمام و جود تو پیوند خورده، نه یک دعا فرمی و بسته بندی شده. صلوات بر رسول تنها یک کلمه نیست، که یک خواسته است آن هم از طرف کسی که از رسول بهره ها گرفته و در برابر رنج های رسول پاداشی و مزدی را برگردن خویش نهاد.
و اختم لی بخیر ؛ پس از اینکه کار ما با ذکر تو شروع شد و به آن همه عهد و پیمانی که تو عهده گرفته بودی رسید از تو می خواهیم که ادامه کار را برای من به خوبی تمام کنی و مرا به خیر، نه خوشی ها پیوند بزنی.
و اکفنی ما اهمنی؛ و در این راه و در این ادامه آنچه که فکر مرا مشغول می کند و هر اهمیتی که مرا اهمیتی که مرا خود جذب می کند تو عهده دار و کافی باش.
و در این مسیر هیچ فکر و صاحب فکر و صاحب قدرت و صاحب قدرت و صاحب نعمتی را بر من مسلط نکن که از رحمت خاکی است و محبتی ندارد و فقط خویش را می خواهد.
تو بر من زرهی پاسدار و نگهداری همیشگی قرار بده که در این راه و درگیری ضربه نبینم و نعمتهای تو را از دست ندهم.
خوبی هایی را که بر من بخشیدی از من مگیر و اگر از آنها بهره نگرفته ام و کفران کرده ام تو مرا به شکری برسان که اینها را بر من مستدام بدارد.
از فضل خودت به من رزق گسترده و همه جانبه محبت کن؛ رزقی گسترده که از راه بدست آمده و در راه به جریان افتاد و آلوده نگردیده.
رزقی که شامل غذا و لباس و تدبر و توجه و معرفت و یقین و عشق و ایمان و حرکت و عمل قرب و وسعت روحی، باشد و تمام وجود را در بر بگیرد. تو مرا و این رزق هایم را پاسداری کن و نگهدار باش و به عهده بگیرد. تو مرا و این رزق هایم را پاسداری کن و نگهدار باش و به عهده بگیر. رزق حج را در امسال و در هر سال و دیدار رسول و پیشوایان را همیشه به من عنایت کن تا شاید من در این مشاهد جایگاه شهود و دیداری از نعمت ها و از خودم و از تو و از راهم و به نظارتی و بر حرکت ها و حالتهایم، حرکت هایی که از صبح تا به شام دارم و حالت هایی که مدام در من رفت و آمد دارند.
مبادا که مرا از این مشهد و از این مشاهد، جدا کنی و از این ایستگاه ها محروم کنی.
چون انسان در حرکت خویش مستمراً احتیاج به این نظارت ها و شهودها و بررسی ها و ایستگاه ها وقوف ها - مواقف - دارد که خود را ارزیابی کند و با یقین به راه خویش ادامه بدهد.
این زیارت و دیدار و این حج خانه، رزقایی هستند و شهودهایی و وقوف هایی که انسان را با خویش آشتی می دهند و او را به حضور می رسانند و از غیبت ها نجات می دهند. اللهم تب علی حتی لا أعصیک؛
خدایا! من پس از عصیان هایم به سوی تو توبه کردم و به سوی تو باز گشتم و اکنون تو بر من تو به کن تا در آینده به عصیانی آلوده نشوم.
توبه ی من، مرا از گذشته پاک می کند و به توبه ی تو مرا از آینده و در آینده نگهدار و عاصم و حافظ، خواهد بود. تب علی حتی لاأعصیک.
توبه تو الهام به خوبی ها را همراه دارد و مرا در لحظه های بی خبری و غفلت به خویش می آورد و مرا به عمل وا می دارد و مرا پس از این همه عمل به غرور نمی کشاند، که شناخت عظمت تو، خشیت را در لحظه های بی خبری و غفلت به خویش می آورد و مرا به عمل وا می دارد و مرا پس از این همه عمل به غرور نمی کشاند، مه شناخت عظمت تو، خشیت را در من زنده کرده است.
الهی تب علی حتی لا أعصیک و ألهمنی الخیر و العمل به و خشیتک باللیل و النهار ما أبقیتنی؛
کسی که با توبه تو همراه می شود و پس از توبه خودش با این لطف تو شروع می کند دیگر نباید محروم شود گرفتار گردد.

9.خستگی در راه

اکنون تو، پس از آن تو به که خودت داشتنی و طلب این تو به از او، با او حرف هایی را در میان می گذاری که: خدایا! من هر گاه با خودم گفتم که آماده شدم و برای نماز به پا ایستادم و به نجوای تو رسیدم. هر گاه که این را با خودم گفتم و هر گاه که این آمادگی را پیش بینی کردم بر عکس تو مرا با چرت و خواب همراه کردی و شور نجوا را از من گرفتی.
چه برای من پیشش آمده که هر گاه با خودم می گویم دیگر درست شدم و درونم صالح شد و به جایگاه آن ها که مدام تو به می کنند نزدیک شدم و به آن مرحله که ذنب ها را در هر لحظه ببینم و از هر ذنب در همان لحظه به تو باز گردم و تواب بشوم دست یافته به عکس این پیش بینی یک گرفتاری و امتحان برایم نمودار می شود و نقطه های ضعفم را نشانم می دهد و پایم را می لرزاند. این جریان، ادامه جریانی است که از آن سخن رفت و دنباله رودی است که ادامه دارد. انسان پس از تصمیم ها و توبه، به شور و حالی می رسد و به خلوص دست می یابد و لذت هایی می برد، اما این حالت ها و این خلوص و این حضور در نماز دوام نمی آورد و زود از دست می رود و انسان مشتاق حضور را، در یک نفرت و خستگی و یک یأس کشنده و جانکاه قرار می دهد.
البته هر چقدر که حضور و لذت زیادتر شده باشد، این خستگی و ناراحتی زیادتر خواهد بود.
این یک مرحله است و یک پیچ خم است که باید انسان از آن بگذرد و این است که باید طرح شود و تحلیل شود. در این جمله ها امام از عواملی که انسان زا به این محرومیت و هجران می کشاند سخن گفته و با لعلک - شاید تو - آنها را نشان داده، آنهم نه علمی و خشک که عاشقانه و در نجوا.
باید توضیح داد که محرومیت ها و هجران به طور کلی برای حرکت انسانی ضرورت دارند.
انسانی که پس از قرب حق گامی هایی برداشته و با دل وسعت یافته اش به همت هایی رسیده ناگاه به قدری بیچارگی در خود می بیند،که دیوانه می شود. این فتنه و امتحان به انسان درسهایی می دهد.
به او نشان می دهد که بی او نمی توان زنده بود. به او نشان می دهد که بی او با هر چه غیر اوست نمی توان یک نفس کشید. انسان، بیروحی و پوچی و مسخرگی را در تمام هستی می بیند.
از آن هنگام کز این تار و پود آلوده ی قلبم رختی بربستی.
تو می دانی
دلم تار است
چشمم بی فروغ افتاده بر هستی
و من بیگانه هستم با خودم، با زندگانی ها.
و من بیگانه هستم با امید و عشق، با هستی.
چه شد از من سفر کردی
چه شد این واحه ی تاریک قلبم را رها کردی.
بیا در من بسوز ای آتش هستی
بیا تنها تو با من باش
هستی سخت بی روح است.
اینجاست که قدر آن نعمت و ارزش حضور و جایگاه - مقام - او در هستی مشخص می شود. و انسان عاشق به این ترس می رسد که مبادا از جدا بماند و تنها؛ أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی. (29)
و این ترس از جدایی و هجران، او را می سازد در حالی که آن عشق و شور و حال او را خام و سطحی و رویایی بار می آورد.
این هجران، انسان را از غرور می گیرد؛ چون انسان خیلی ضعیف است همینکه شور و حال گرفت در همان جا می ماند و به همان سر خوش می شود. در حدیث قدسی است که من بنده ام را یکی دو شب به خودم دعوت می کنم و با او خلوتی می گذارم. او از جابر می خیزد و تمام و جودش را در حضور می بیند و بهجت و سرور، هر ذره از وجودش را می پوشاند....
او رفته رفته به یک رخوت و سستی و به غرور دست می دهد. در همین هنگام در حالی که خیال کی کند دارد به من نزدیک می شود در واقع از من دور شده و از من اعراض کرده و به خودش دل بسته است .
در این مرحله، یک شب دو شب او را با خواب می زنم: أضربه بالنعاس؛ او را می خوابانم.
او را خواب می کنم. او شب هایی که من می خواستم با تمام و جودش از رختخوابش تهی می شده، نه آرام آرام، که با شوق از جابر می خاست؛
تتجافی جنوبهم.
(30) حتی شاید نیم ساعت به خواب نرفته بود. اما آن شب هایی که او می خواهد، کم غذا می خورد و حتی ساعت را هم کوک می کند و شماطه اش را آفتاب چشمش باز می شود. از خودش نفرت دارد و از خودش بیزار است.
او در این وقت دارد به من نزدیک می شود.
این هجران و محرومیت به او نشان می دهد که آن حالت از او نبوده، اگر از او بود، به اختیار او شد.
و در نتیجه به ظرفیت بیشتری می رسد و آمادگی زیادتری می یابد و بارها گفته ام که از محرومیت ها، نه بخل و فقر و ظلم او را، که بی ظرفیتی و محدودیت خود را کشف کن. اگر او به من نمی دهد به خاطر این است مه به داده ای او دل می بندم و می مانم و آنها را حمل می کنم و هضم نمی نمایم و از آن ها بهره می گیرم.
عجب لطف ها دارد. از محرومیت ها تو را به ظرفیتی می رساند که بتوانی بیشتر با او باشی و به غرور نرسی؛ چون کبرها و ذنوب ما و بی ظرفیتی ما، ما را محروم می کند.(31) و با همین دیدارت تو باید در این مرحله از حرکت خویش و در این حد از جریان، خودت را تحلیل کنی و حالت هایت را برسی نمایی.
آن ها که مقهور حالت ها هستند،گاهی خوشحال می شود و گاهی خسته، ولی آن ها مه بر حالت نظارت دارند از خوشحالی و خستگی فراغت پیدا می کنند و به پی جویی و برسی و سپس راهیابی و سپس چاره جویی می پردازند و مانع ها را می یابند و مانع ها را بر می دارند.
و همین است که امام این حالت ها را تحلیل می کند و با او در میان می گذارد که عامل این محرمیت ها و این کسالت چیست؟
لعلک عن بابک طردتنی و عن خدمتک نحیتی؛ شاید برای خدمت خودت نمی خواهی و مرا کنار می زنی، ولی این تویی مه مرا از دیگران گرفته ای و جدا کرده ای تا کار گزار تو باشم و در این کار گزاری به بهره برداری برسم و تلف نشوم.
لعلک رأیتنی مستخفاً بحقک فاقصیتنی؛ شاید دیده ای که من حق تو را خوب نمی شناسم پس دورم کرده ای.
لعلک رأیتنی معرضاًعنک فقلیتی؛ شاید دیده ای که من با حرکتم و من با خدمتم به جای اقبال به تو، به خودم رو آورده ام و از تو پشت کرده ام و این است که رهایم نموده ای .
أو لعلک و جدتنی فی مقام الکاذبین فرفضتنی؛
شاید یافتی که من دروغگویم و در جایگاه دروغگویان نشسته ام و در آن مقام خانه کرده ام پس مرا واگذاشتی با این آرزوهایم برایم مشخص شوند و مغرور نشوم؛ چون ضعیف هستم. با این حرکت ها و حالت ها خیال می کنم به جایی رسیده ام و این است که دنبال آثارش می گردم. پس اگر دروغم را نشانم ندهی مغرور می مانم و از دست می روم. أو رأیتی غیر شاکر لنعمائک فحرمتنی؛ شاید دیده ای که نعمت های تو را با تو خرج نمی کنم و با این بخشش ها خلق را در خودم نگه می دارم و این است که محرومم ساختی.
أو لعلک فقدتنی من مجالس العلماء فخذلتنی؛ شاید مرا در نشست و مجلس عالم هایی که خودشان تو را و راهشان و کارشان را شناخته بودند و به خشیت تو رسیده بودند، (32) شاید مرا در کنار این ها ندیدی و این بود که رهایم کردی؛ چون آن ها که در راه با رفیقی نباشد، طعمه ی شیطانی می شوند و آن ها که همراه علمی نباشد بت جاهل ها می گردند.
أو لعک رأیتنی فی الغافلین فمن رحمتک آیستنی؛ شاید تو دیدی مه من پس از آگاهی ها و اندازه ها تازه به غفلت رسیدم، نه به عمل، نه به اخلاص و این بود که از رحمت محبت خویش، مأیوسم نمودی که آگاه شوم و ضربه ام زدی مه باز گردم.
أو لعک رأیتنی آلف مجالس البطالین فبینی و بینهم خلیتمی؛ شاید تو دیدی که من با بطال ها مه فقط که فقط حرف می زنند و فقط با حرف ها وقت را پر می کنند، الفت گرفته ام و به حرف زدن ها قانع شده ام و به نقالی پرداخته ام، پس تو کنار کشیدی و مرا با آن ها گذاشتی تا در بطالت تمام نشوم.
راستی این بطالت و حرف بازی، داستان عجیبی است. اگر کسی از دزدی حرف می زند تو برای وسیع ترین تجارت ها گام برنمی دارد بطال است.اگر کسی از دردها می نالد و برای درمان مهره هایی نمی سازد، بطال است. وا ین بطالت قرب ما را می گیرد و ما را از شهود، به غیبت می اندازد. أولعک لم تحب أن تسمع دعائی فباعدتنی؛ شاید تو از صدای من دعای من بیزاری که دورم می کنی؛ چون می بینی که فقط وقت گرفتاری پیش تو می آیم و هنگامی سرخوشی از تو فارغم.
((ألعلک بجر می و جریتنی؛ شاید تو بر بی شرم من که با این همه چوبکاری شدن و با این همه بخشش به راه نیامده ام و حتی طلبکار شده ام، مجازاتم کردی.
شاید شاید، شایدهایی برای انسان طرح می شوند که می توانند او را بسازند و این ها تحلیل هایی هستند که در این مرحله از حرکت انسان باید به سراغ او بیایند و گرنه او سطحی و خام و رویایی و وابسته به عبادت می شود و مغرور و قانع و راکد و کور می ماند.
در حالی که نه عبادت و نه ریاضت و نه خدمت و نه هیچ کدام این ها ما را به جایی نمی رسانند. مادام که این ها از امر او الهام نگیرند و فقط از سلیقه و هوس ما آب بخورند، بهره ای نخواهند داد. با این تحلیل ها است که انسان به خودش پی می برد که چه ذنوبی؛ را و خانه گرفته و در صدد بر می آید آن ها را پاک کند و کنار بگذارد؛ چون توجه به عامل درد برای درمان ضروری است.
فان عفوت یا رب فطال ما عفوت عن المذنبین قلبی؛
خدای من! پس از این همه مانع اگر تو از من بگذری این تازگی ندارد که از بسیار مجرم هایی که پیش از من بوده اند گذشته ای؛ چون کرامت تو درمان می کنی و مداوا می نمایی و اگر ما این درمان را نپذیزفتیم ، خودمان خواسته ایم و سوختن را برای خود نگهداشته ایم .
و أنا عائذ بفضلک؛ این منم که به تو پناه آورده ام و از تو، به تو فرار کرده ام و از مجازات تو به مداوای تو رو انداخته ام و می خواهم وعده هایی را که تو به خوش گمان ها داده ای نقد کنم و منجز کنم.
الهی أنت أوسع فضلاً و اعظم حلماًمن أن تقایسنی بعملی أو أن تستزلنی بخطیئتی؛ این همان جمله ای است مه در مرحله پیش مطرح شده بود و اکنون باز مطرح می شود و خدای من! فضل گسترده تر و حلم بزرگ تر تو نمی گذارد که مرا با کارهایم مقایسه کنی و یا به بدی هایم بگیری. تو، به من ببخش،هدیه کن.داد و ستد نیست تو مرا بپوشان و تو حتی مرا توبیخ مکن و سرزنش منما؛ چون من همانی هستم که....
و این گفته دو باره طلایه دار مروری است که باید به گذشته -
أناالصغیر - و حال - أنا الذی عصیت - و آینده - حاملاً ثقلی علی ظهری - خود داشته باشی. گذشته ای دور که تو یک ذره بودیم مولکول شدی و پس از آن که او جذبه ها را در که تو تربیت شدی و با این که بودی زیاد شدی و با این که کوچکترین بودی تربیت شدی و با این که کم بودی زیاد شدی و مراحلی را گذراندی و در جایگاه امن و همراه محبت ها و پیش بینی ها و لباس دوختن ها و آماده شدن ها جان گرفتی و حرکت کردی. ایا می توانی انگشت های مادرت را که حرکت تو را در رحم خویش تعقیب می کرد و آیا می توانی حاکمی را که این همه را به هم پیوند داده و گرم کرده و به بسته نبینی.
تا آن جا که آماده شدی و انتقال یافتی و با فردیات شش هایت را پر کردی و تنفس خودت را شروع کردی و تا آن جا که گرفتن پستان و گرفتن و بلعیدن را آموختی، خودت را شروع کردی و تا آن جا که حرکت ها و صدا و حالت ها را شناختی، تا آنجا که خود حرکت کردی و صدا زدی و خواسته و نخواستن ها را بدست آوردی، تا آن جا که به احساس و ادراک ها رسیدی و تا آنجا که از تجربه ها و احساس ها همراه هوش و فکر خودت و همراه شعورهای حسی و تجربی و فکری و حافظه ات به آگاهی ها رسیدی و خواندن و نوشتن وبالاتر سنجش و بالاتر انتخاب و بلوغ را بدست آوردی
و در مرحله انتخاب به ترس ها رسیدی و در مرحله استقلال و عصیان، طرد شدی و تنهایی ها را با ترس ها یکجا جمع آوری و تا آن جا که با این تنهایی به او رسیدی و تا آنجا که پس از رسیدن به او از او بریدی و به جلوه ها هوس ها رو انداختی و عصیانها کردی، تا آنجا که پس از تجربه ها از غیر او بریدی و به او پیوند زدی و به او باز گشتی و توبه کردی.
تا آنجا که به پیروزی و کمال،به احتضار و آخرین نفس ها و سپس به مرگ و سپس به روی شانه ها و سپس به مرده شورخانه ها و سپس به خاک رسیدی. و در خانه ی تازه ات که نه چراغی برایش روشن کرده بودی و نه لباس برایش برده بودی و نه فرشی برایش انداخته بودی، جای گرفته ای و در این رحم مدتها ماندی تا آن جا که فریادی تو را جمع کرده و شخصیت تو دوباره شکل گرفت و دوباره به راه افتادی. تنها، عریان، ذلیل و ور به راهی که از آن چشم پوشیده بودی و رو به سوی منزل هایی و مقصدهایی که از آن ها بریده بودی ووو.تو در این مجموعه خودت را می بینی و در این حرکت مداوم خودت را تجربه می کنی و از هر مرحله شاهدی برای مرحله بعد می یابی و یقین به تجربه می کنی و از هر مرحله برای بعد می یابی و یقین به این ادامه و این جریان در ذلت می نشینی و یا آن یقین و در این وسعت می یابی که چقدر بی خبر گذاشته ای و چقدر پاهایت را بسته ای و حتی شکسته ای که دیگر مجال رفتنت نیست.
این جریانی است که برای خودم در یکی از شب های تابستان چهل و پنج، در بالای بام یکی از خانه های گاه گلی یکی از روستاهای دور شدم و یا بیدار کردند. بلند شدم بر لبه ی بام نشستم و پایم را رها کردم. من زیر شاخه ای از درخت توت نشسته بودم و از دست چپم از آن دوره ها از میان فندقستان - باغ های فندق - تازه ماه سرخ رنگ داشت به سینه آسمان می خزید و صدای آبشارهای کوتاه و زمره ی مرغ حق و فضای سبک ده و آسمان تاریک شب و ستاره های زنده ای روستا و هزار عامل دیگر مرا چنان سبک کرده بودند و چنان آزادم کرده بودند که خودم را از دوره های دور احساس می کردم و حتی با خودم از پیش از رحم تا دنیا دوباره متولد شدم و پس از این تولد زود به بلوغ رسیدم و به جوانی و به پیری و به مرگ و به ادامه از رحم خاک و به انتقال ها ووو.
ای جریان در من مسائلی را زنده کرد و برای من روزنه ای شد؛ چون من تمام وجود خودم را قدم به قدم دنبال کردم و تمام آنچه بر من گذشته بود احساس نمودم.
اگر امروز از انسان و استعدادهایش و ترکیب این ها و نتیجه این ترکیب شگفت و رابطه ی این ترکیب با شناخت ها و رابطه این همه با هستی و جامعه، حرف می زنم این حرف ها ریشه درا ین شب دارند.
همان شب بود که من با همین دعا جریان خودم را مرور کردم و با هر جمله اش گام برداشتم .
سیدی انا الصغیر الذی ربیته؛ بزرگ من، من همان کوچکی هستم که تو تربیتش کردی و پرورش کردی و پرورشش دادی.
من همان جاهلی هستم که تو به شعور و آگاهی رساندیش.
من پس از این پرورش و این آگاهی، همان گم و مبهمی بودم که هدایتش کردی و در سر چند راهی های تصمیم با توجه به قدر و اندازه اش، از کم ها جدایش نمودی چوبه خود پیوندش دادی.
من همان پستی هستم که، واش رفعت بخشیدی.
به دنبال این همه رفعت و هدایت و آگاهی، من همان رونده ای بودم که هزار ترس و دلهره در او رخنه کرد و پس از بالا رفتن ها و ترس از زمین خوردن ها و ماندن ها و راکد شدن ها به امن رساندیش.
و همان گرسنه هستم که نه یک رزق و نه با یک غذا که گسترده سیرش کردی.
من همان تشنه ای هستم که هیچ دریای سیرش نکرد و تو سیرش کردی.
من همان لختی، رهایی بودم که تو پوشاندیش.
من همان فقیر و نیازمندی بودم که تو بی نیازش کردی و غنایش را حتی در خودش نهادی.
و من همان ناتوانی هستم که نیروهایی را در او سبز کردی و قدرت هایی برایش گذاشتی.
.من همان ذلیلی هستم با آن همه قدرت، که تو به عزت جهت دادن به قدرت ها بود و قدرت بر قدرت و تسلط بر قدرت.
من همان مریضی هستم از مرض های جهل و غرور و یأس و ضعف و پوچی و نفرت گرفته تا سر دردها و کمر دردها،که تو شفایش دادی.
من همان خواستاری هستم که تو بخشیدیش.
و با آن همه بخشش، من گناهکاری هستم که تو پوشاندیش.
و مجرمی هستم که تو آزادش کردی.
من همان کم. ناچیزی هستم که تو زیادش کردی .
من همان مستضعفی هستم که تو یارش شدی.
من همان طرد شده، تبعید، آواره ای هستم که تو مأوایش دادی.
این منم که این طور با تو پیوند خورده ام. و این تویی که این گونه جلوه کرده ای، با من در یک مرحله نمانم و حتی گرفتار تضادها بشوم که چه کسی به من این همه داد. هر چند در بند زمین و خورشید و سپس روابط این ها و نظام هستی و خود کفایی ماده بمانم، ولی این ماندگاری دوام ندارد؛ چون هستی بر فرض خودکفایی ماده بمانم ، ولی این ماندگاری دوام ندارد؛ چون هستی بر فرض خود کفایی وابستگی دارد و ترکیب دارد. و مرکب مبدأ نیست و هستی وابسته و متقوم، قیوم دارد.
هر چند من گرفتار تضادهایی بشوم، که وجود من سرشار از تضاد است ولی راه می افتم و می رسم.
خدای من! من همان کم هستم که تو زیادش کردی. و همان مستضعفی هستم که تو یارش شدی و همان تنهایی هستم که حتی به خانه راهم نمی دادی و تو همراهش ماندی. و با این همه من، من کسی هستم که از تو در خلوتم شرم نکردم و در جمعم در بند تو نماندم. من همراه داستان ها و گناه های بزرگی شدم، من با آن همه من با آن همه فقر و ضعف و ربط و پیوند، من همان هستم که بر تو شوریده ام .
من همان هستم که جبار آسمان را عصیان های بزرگ، رشوه ها داده ام و دلال ها گرفته ام. من همان هستم که به خاطر رسیدن به عصیان های بزرگ، رشوه ها داده ام و دلال گرفته ام. من همان هستم که هنگام بشارت به گناه با سر می دویدم و با تمام و جودم به آن سو رو می کردم و می کوشیدم.
خدای من! من کسی هستم که تو مهلت دادی، ولی باز نگشتم و پوشاندی ولی شرم نکردم و با عصیان ها، از حد گذشتم تا آن جا که از من چشم برداشتی و مرا رها کردی، ولی بی باک گذشتم. منی که نگاه یک زن اسیرم می کرد. منی که به دم خرس می چسبیدم با این که آن همه با تو پیوند داشتم از تو بریدم و هنگامی که نگاهت را برداشتی بی باک رمیدم و حتی به اندازه یک نگاه حساب تو را نگه نداشتم.
با ز تو مرا با پوشش ها پوشاندی که راه بازگشت داشته باشم تا آن جا که گویی تو از من خبر نداری و این همه عصیان و شورش را فراموش کرده ای و با این که از کیفر گناهانم معاف داشته ای و دورم کرده ای تا آن جا که گویی تو از من شرم کرده ای.
خدا! من در گذشته ام آن بودم و در این لحظه هم این همه پیوند با تو دارم. اصلاً من عین ربط و خود پیوند هستم ولی با این وصف این همه عصیان دارم و غرور. این همه ذنب دارم و سرکشی. برای هیچ ها می شورم و اما برای تو موج هم بر نمی دارم.
برای یک سلام، برای این که در جمعشان صدایم نزده اند، برای این که سوارم نکرده اند، برای این که کفشم را مالیده اند، برای این که سوارم نکرده اند، برای این که در جمعشان صدایم نزده اند، برای این ها، برای ، از خشم پر می شوم و از کینه سرشار، ولی برای تو بی تفاوت و توجیه ساز.
من اگر همه کس را عصیان می کردم و بر هر چیز می شوریدم عذری می ماند، ولی مسأله این است که من جز تو را عصیان نکرده ام. در برابر آن ها که ضعیف و پوشالی و ناچیزند، من لرزان هستم، اما در برابر تو، تمام غرور هستم و سر کشی و تمام عصیان و هجوم.
خدای من! تو این هستی و من هم همین که می بینی، ولی یک مسأله این که، اگر به عصیان ها دست زده در لحظه ای نبود که تو را باور نداشته باشم و به تو معتقد نباشم و یا دستور تو را خوار شمرده باشم و یا این که خواسته باشم هدف عذاب تو باشم و یا این مه تهدید تو را دست کم گرفته باشم، نه، هیچ یک از این ها نبوده و نیست و لیکن غفلتی است مه مرا می گیرد و گناهی است که سر می کشید است که سیاه می کند و پرده می اندازد و هوسی است که مرا مقهور می سازد و آنگاه تمام محبت های تو می شود عامل بدبختی و شقاوت من و تمام پرده پوشی های تو می شود عامل بدبختی و شقاوت من و تمام پرده پوشی های تو می شود عامل غرور من.
خدای من! من تو را با تمام وجود عصیان کرده ام و با تو درگیر شده ام؛ نه دستم و نه چشمم، نه فکرم و نه دلم، نه عمرم، هیچ یک برای تو نگذاشتم، که خود سرانه در آن همه تاختم.
خدای من! من از این که حتی گذاشته ام را مرور کنم شرم می بینی که زبانم برگرفتن کارم نمی گردد. و تو می دانی که همین گفتن بر من عذاب است و مرا می کوبد که چقدر سر کش هستم و نمک نشناسم و دشمن دوست. من تو را با تمام وجودم عصیان کرده ام، اما اکنون که فهمیدی و دز دست درگیری ها، مانده ام و درگیری های من با سنت های هستی و قانون های تو، مرا به رنج افکنده، اکنون چه کسی مرا از عذاب تو نجات می دهد و از دست دشمن ها و خصم هایی که ساخته آزاد می کند.
خدای من! من در چاهم، من افتاده ام و با آنچه تو به من داده ای من خودم را به دره ها زده ام. اکنون اگر تو رشته ات را از من ببری و تو مرا رها کنی، من تو چه کسی، به چه رشته ای خودم را پیوند بزنم.
وای بر من رسواییم. در صفحه هستی، در این لوح منظم، من با دست نعمت ها، نقش گناهانم را کشیدم و با لطف تو خودم را به قهر، به رنج بستم. امان از این رسوایی، که کتاب تو از کارهای من در خود گرفته. کارهایی که اگر امید به کرامت و وسعت رحمت و نهی تو از یأس و قنوط نبوده، هر آینه به نهایت یأس می رسیدم هنگامی که آن ها را به یاد می آورم. آخر با دوست دشمنی و با دشمن فناء و پاکبازی؟
ای بهترین کسی که خواستاری او خوانده و ای بالاترین کسی که امیدواری به او دل بسته، ای خدای من! من با آن همه عصیان و ظلم و با آن همه جفا فقط با رشته اسلام و با پاسداری قرآن و با عشقم به رسول، امید نزدیکی و قرب تو را دارم. تو این امید و این أنس ایمانم را به وحشت مینداز.
تو می دانی که عشق رسول تو در دل من نشسته و پیوند اسلام را به عهده
گرفته ام. من خودم را و رابطه هایم را یافته ام که در چه هستی منظمی و در چه اجتماع مرتبی هستم و این است که قران و این همه دستور برایم معنی دارد و حریم دارد. و این است که قران و این همه دستور برایم این روشنگری و نو افشانی رنج ها دیده و سال ها سوخته و سوخته هایش را و آه های گرمش را در جمع، کسی ندیده و اشک پاکش را هیچ نگاهی آلوده نکرده، با این همه وسعت و قدرت، بار قرن ها و سنگینی نسل ها را به دوش کشیده و چراغش را تا امروز و روشنگریش راحتی برای من، نشان داده و این است که به رسول تو با آن همه نور و با این همه رنج، عشق ورزیده ام. آخر من حتی به کسی مه برایم دری را باز می کند علاقه می بندم و برای کسی که برایم دری را باز می کند علاقه می بندم و برای کسی که به من محبتی می کند و زیبایی و جمالی را نشان می دهد، سپاس می گذارم.
اکنون پس از آن همه عصیان فقط، این سرمایه من است.