بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

6.اقرار

من غیر استحقاق لاستماعک منی و لااستیجاب لعفوک عنی؛
من سزاوار نیستم که از من بشنوی؛ که من گوش به فرمان دیگران بوده ام و بای دیگران سوخته ام؛ دیگرانی که اگر صداشان می زدم جوابم نمی دادند و حتی نگاهم، نمی کردند؛ که آنها که برایشان گذشت کردم، بهره ای ندیدم و آنها که بر ایشان گذشت کردم، بهره ای ندیدم و آنها که باید از من می شنیدند از من نشنیدند.
با این اقرار است که رو به او می آوریم و از او کی خواهیم و با این یأس است که امیدواریم و حتی طالبیم، چرا که او بدون استحقاق بخشیده؛ یا
مبتدی ء کل نعمته قبل استحقاقها. (22)
پیش از آن که ما مستحق باشیم و کاری کرده باشیم، پیش از آن که حتی بدانیم چه می خواهیم، به ما بخشیده و از ما دریغ نورزید. او بود مه ما را صدا زد و ما را خواند، وگرنه چگونه ما به او راه می یافتیم و چگونه او را می شناختیم.
او بود که در تمام هستی جلوه کرد تا او را ببینیم و ما را ضربه زد تا به سوی او بیابیم و از غیر او جدا شویم.
او ما را به خویش خوانده که او را بخوانیم؛ چون خواندن ها و بخشیدن ها و دهش ها، جز کرامت و بزرگواری بر او نمی افزاید؛ لاتزیده کثره العطاء الاجوداًو کرماًانه العزیزالوهاب.
با این اقرار است مه دیوارهای غرور و حصارهای کبر ما در هم می ریزد؛ دیوارهایی که ما را از دریای مهرش جدا کرده بودند و حصارهایی کبر مادر هم می ریزد؛ دیوارهایی که ما را از دریای مهرش جدا کرده بودند و حصارهایی که خود به دور خود کشیدیم و ما را حتی از خودمان بی خبر ساخته بودند.
با این اقرار است که خامی و لجبازی بچه های لوس، از خواسته های ما پاک می شود و عمق وسعت نیاز دریا در برابر ابرهای آسمان، در ما می نشیند.

و این لطف اوست که ما را در خود می گیرد و این فضل اوست مه زبان بسته ما را به چرخ می اندازد و نگاه خسته ما را گسترده و آرام می سازد.

7. اعتذار

بل لثقتی بکرمک و سکونی الی صدق و عدک و لجائی الی الایمان بتوحیدک و یقنی بمعرفتک منی انلارب غیرک.
پس از آن قصد و عزیمت و این اقرار و اعتراف نوبت به اعتذار هایی می رسد، که عجیب و عمیق و بی شماره هستند و امیدها را بارور می کنند، پس از آن که، پلاسیده و بی رمق شده اند؛ چون آن دم که تلقی ما از گناه و برداشت ما از ذنب گسترده شد و ما گسترده شد و ما گناه را در لحظه لحظه عمر خود و ذره ذره وجود خود و در یک یک نعمت ها و برخوردهای خود و رابطه ها و پیوندهای خود شناختیم و رابطه گناه را با هم کشف کردیم، نا چار امیدی در ما نمی ماند و احساس گناه ما را از پا می اندازد. و این احساس، نه احساس گناه پدرانمان باشد، که آنها را با ما کاری نیست، که گندم بهشت آنها، جهنم رنج و درد امروز ما و احساس سنگینی گناه ما را در ما سیر کند. و این احساس، یک احساس تلقین زده و سوسه خیز نیست، که از درک عظمت تو و حجم نعمت های تو و رابطه های دقیق و بی شماره ی تو با هستی و با جامعه برخاسته. تو در حالی که باید در هر گام چشم ها داشته باشی، چشم هایت را کور کرده ای و یا در ابتذال ها محصور ساخته ای . و اینجاست که دیگر یأس در دل پنجه می کشد و با این یأس دیگر امید رویشی نیست. اینجاست که نیاز به این همه عذر و این اعتذارها در نظرت بی حساب و زیادی هستند، این به خاطر همین است که تو حجم گناه را نشناخته ای و ظلم و ذنب و جفا و بی خبری را در اندازه ای نگرفته ای که بگویی من هیچ سزاوار نیستم و سزاوار هیچ نیستم. اگر آمده ام به خاطر آرامشی است که به وعده ی صادق تو دارم به خاطر این است که می دانم که تو به تنهایی و بی کسی من واقفی، گرچه من خودم نمی دانم که تو می دانی که من را جز تو ای پروردگاری نیست. همه راه ها را تجربه کرده و پشت هر دری ایستاده و هر بن بستی را احساس کرده است و کی داند مه برای تو همتایی نیست که دعوت کند و به خویش بخواند، گرچه من دعوتش را نپذیرم. و جواب بدهد هنگامی که صدایش کردم. و دست بگیرد هنگامی که دست ها را بالا آوردم. و چشم بپوشد هنگامی که چشم به او دوختم و نگاهم را به سویش کشیدم.
خدای من! من سزاوار نیستم، حتی به اندازه ای که حرفم را بشنوی، ولی با این همه به تو رو آورده ام. به خاطر کرامت تو و دعوت تو و توحید تو و آگاهی تو به تنهایی من.
و به تو رو آوردم؛ چون گذشته از آن دعوت هایی که در من داشتی و جلوه هایی که برای من دانستی و گذشته از آن دعوت هایی مه در من داشتی و جلوه هایی که برای من داشتی و گذشته از آن همه تو خودت خواسته ای که از تو بخواهم؛ اللهم أنت قلت و قولک حق و وعدک صدق و اسئلو الله من فضله ان الله کان بکم رحیما؛
تو گفتی تو ثابت است و وعده ی تو راست. تو گفته ای از فضل تو بخواهم. تو گفتی سوال کنیم تا بدهی، با این که می توانستی بدون سؤال بدهی. تو مألت ما را می خواهی تا در این مسألت آمادگی پیدا کنیم و با این خواستن با تو پیوند بخوریم و به سوی تو بیایم.
هنگامی که من در مقام طلب نیستم، داده های او مرا زمین می زند. وقتی این هندوانه فروش ها بار ماشین ها را خالی می کنند، لحظه ای توقف کن، می بینی تا دستش را دراز نکند چیزی برایش نمی فرستند؛ چون در هنگام غفلت، داده ها طرف پر تاب می کند و هندوانه ها می شکند و او را آلوده می سازد.
اگر او پس از خواستن کی دهد، یکی به خاطر همین ایجاد آمادگی است و یکی به خاطر پیوند خوردن با او است. منی که نعمت را از او دیدم راحت کی توانم برای او خرج کنم و در راه او بریزم.
خدای من! تو خودت به خواستن دستور داده ای، پس از آن که مرا به خودت خوانده بودی و بارها دعوت کرده بودی، ولیس من صفا تک یا سیدی أن تامر بالسوال و تمنع العیه؛ و این روش های تو نیست که به خواستن دستور بدهی و جلوگیری بخشش ها باشی و انت المنان بالعطیات؛ در حالی که تو بخشش هایت را بر این ها که ملک تو هستند و بی دریغ ریخته بودی، والعائد علیهم؛و بارها با محبت و نرمشت به سوی آنها باز گشته بودی.
الهی ربیتنی فی احسانک و نعمک صغیراً؛ تو پیش از آن که من نیازهایم را بشناسم و احتیاجاتم را بفهمم به من، مادر و پدر و چشم و گوش و و داده بودی و برای کن آب و باد و مه و خورشید و
فلک را رام کرده بودی. تو مرا با این همه نعمت از کوچکی یک مولکول تا به حال تربیت کرده ای و سپس در بزرگی بلند آوازه ام نمونه ای و از آن همه ضعف و گمنامی به این همه شهرت و آوازه انتقالم دادهای.
پس ای همراهی که در دنیا مرا با محبت ها و بخشش هایت تربیت کرده و در آخرت برای من به عفو و کرامت خودت اشاره نموده و این ها را به من نشان داده، ای همراه مهربان و ای پروردگار کرامت و گذشت، شناخت من، مرا به تو رسانده و راهنمای من است و عشق من، مرا به سوی تو کشیده و سفیع من است. من با این راهنما و این شفیع و همراه رو به تو می آوردم.
و انا واثق من دلیلی بدلالتک؛ و من می دانم که این راهنما را تو راهنمایی کرده ای و این شفیع را تو همراهی نمودهای. این شناخت من و معرفت من، با توست و این عشق و شور من از توست.
این توی که مرا صدا زدهای و این تویی که عشق و طلب را در من ریخته ای. و این تویی که سنجش را به من داده ای تا معشوق ها را بسنجم و بت هایم را بشناسم و از بت هایم بگذرم؛ بت هایی که مرا می گیرند و خیری برای من ندارند، امید را می شکنند و راهم را می بندند.
من همراه این دلیل و همپای این شفیع رو به تو آورده ام و تو را می خوانم. رب أدعوک لسان قد أخرسه ذنبه؛ آن هم با زبانی مه گناه گنگش کرده است.
هیچ دیده ای که مجرمی در محاکمه مشتش باز شود و جرمش روشن شود؟ دیده ای مه چگونه زبانش می گیرد و اضطراب و التهاب و دستپاچگی از تمام کلمات و حالات و نگاههایش می بارد؟ جرم و گناه این گونه زبان مرا سنگین کرده و من با چنین زبانی دارم تو را می خوانم.
و هنگامی که زبانی سنگین می شود، انسان با قلبش و با دلش حرف می زند، ولی باز آنهم دلی که جرم هایش به هلاکتش رسانده؛ رب أناجیک بقلب قد أوبقه جرمه.
ما از این جرم ها با شکست نفسی حرف می زنیم، و گرنه راستش این ها را قبول نداریم، ولی هنگامی که کینه ها و امیدها و یأس ها و سرورها و حزن ها و یادها و غفلت های ما کنترل بشود، آن وقت می فهمیم که جرم تا چه حد گسترده است و آن وقت می فهمیم که چقدر برای غیر او بوده ایم و آن وقت کی فهمیم که جرم تا چه حد گسترده است و آن وقت که رابطه جرم تا چه حد گسترده است و آن وقت که رابطه یک جرم را با تمام هستی و با تمام عوالم حس کردیم، آن وقت است که این گونه می شوریم و می نالیم
آنها که از گناه چنین احساس وسیعی گرفته اند و تا این حد ظلم ها و ذنب ها و جرم ها را شناخته اند، دیگر غرورشان می ریزد و سرکشی شان می سوزد. و راستی که تمام وجودشان کی شود شکت و درد.
این جاست که احساس گناه نیاز به امیدهایی دارد که انسان را از بحران روحی به تعادل برساند. او را از غرورها و یأس ها، از گردنکشی ها و سر در گریبان بردن بیاورد.
درک گناه تا این وسعت، انسان را از خامی و سر کشی و غرورش جدا می کند.
انسان می یابد استعدادهایی که در مسیر به جریان نیفتاده اند و اسراف شده تند، چه فسادهایی به بار آورده اند .انسان می یابد با یک سلامتی چه کارهایی می توانسته انجام بدهد و با یک لیوان آب می توانسته بگیرد و چه موج هایی از آگاهی و شعور و از حرکت و شور می توانسته به راه بیندازد، ولی از تمام آنها به سادگی گذشته.
یا استعدادها را راکد گذشته و احتکار کرده و یا در راه هوس های دل و حرفه های خلق به جریان انداخته و اسراف نموده و با اسراف ها فسادها به بار آورده است.
آخر در اجتماع انسانی، با این همه روابط متقابل و تأثرها، یک فساد، محبوس نمی شود و یک گند یک جا باقی نمی ماند.
با این دید تو زبان و دست و پای تو چقدر جرم آفریده و چقدر خسارت بار آورده و می بینی دل و احساس ها و عاطفه های تو چقدر هرز رفته و زبان ها سبز کرده است.
ما امروز از خود، از امکانات خود غافل هستیم، اما آن روز که به شهود و به نظارتی دست یافتیم و با خود همراه شدیم، آن روز است که یأس عظیم در می گیرد و رنج بزرگ ما را در هم می پیچد و خواب شبها و غرور خام ما ما را می سوزاند.
من می بینم که صاحب چقدر زمین بوده ام و می بینم که این همه را حمل کرده ام در حالی که اولیاء و زنده دلانی به دنبال چند متر زمین برای بیچاره ها می گشته اند و بیچاره ها به خاطر یک اطاق، به خاطر یک لباس، به فحشاء و سرقت و رذالت تن داده اند. آن روز می بینیم که من چه قدر استعداد در خود دفن کرده بودم و در حالی که نسلی در انتظار همت و تربیت من بوده و با همین بی توجهی، به یأس ها و رنج ها و به خودکشی ها و هرزگی ها رو آورده است.
آنروز که من به شهود رسیدم و بر خود نظارت کردم، می یابم که من با همین انگشتری که در دست دارم کی توانسته ام خلقی را نگهداری کنم، می توانستم با یک گذشتم درس گذشته ها و انفاق ها و درس ایثارها را بدهم و نداده ام. می توانستم با همین انگشتری حتی با مقداری از نان و غذایم که زیادیش را در سطل زباله می ریختیم، برای خودم دوست هایی تهیه کنم و با پیوند آنها به کارهایی برسم و دگرگونی ها و انقلاب هایی ایجاد کنم. مگر کارهای بزرگ چگونه انجام شده و گر سرداران بزرگ از کجا شروع کرده اند
از آن طرف، با نظارت خودم می بینم، منی که عظمت هستی را در خود داشته ام به چه حقارتی هایی تن داده ام و با چه پشیز هایی قانع شده ام. منی که بال پرواز آسمان را داشته ام همچون کرم خاکی لولیده ام و حبی زیرپاها، دم و کمرم را از دست داده ام و نصف کاره و زخم خورده و بی حال از سوراخ های فاضلاب ها سرک کشیده ام.
ما تا به این نظارت از خود نرسیم و محرک هایی خود را کنترل نکنیم و حالت های خود را برسی نکنیم، نمی فهیم قدر هستیم و چقدر می توانستیم باشیم.
با شناخت استعدادها و ترکیب عظیم خود و به شهادت درونمایه های سرشار خویش و این شهود و دیدار از خود، به حقارت کنونی و قناعت مرگ زای خویش، پی می بریم و تفاوت این که هستیم با آنکه باید باشیم، ما را به آنچنان درد و سوزی کی اندازد که بتوانیم این دعا را بفهمیم و برای رسیدن به امیدی و جبران کمبود خویش راهی را دنبال کنیم.
عظمت این دعاها در همین است مه انسان زا به شهود و دیدار و به نظارت بر خویش وادار می کند و آنچه که باید باشد به او نشان می دهد و با درک تفاوت فاحش، در او همتی را مایه می ریزد. با درک خسارت ها، برای او ندامت و حسرتی را زنده می کند و سپس با امید هایی که به او می دهد،آن نیری عظیم و متراکم حسرت و ندامت را، تبدیل به تحرک بیشتر و رفتن سریعتر می سازد و انسان را از دو دره به راه می آورد، از غرور و جهل و از ضعف و یأس.
غرورش را، با این شهود و نظارت از خویش و ضعفش را با آن دیدار از لطف و رحمت حق. أعوک یا رب هباً راغباً رجیاً خائفاً؛ خدای من! تو را می خوانم با خشیت و بارغبت؛ با خشیت از عظمتی که آن را هدر داده ام و با رغبت؛ با خشیت از عظمتی که در آن را هدر و با ترس، با امید به لطف ها و ترس از ماندن ها.
اذا رأیت مولای ذنوبی فزعت؛ هنگامی که خودم را میبینم و ذنب ها و جرم هایم را، به فزع می رسم و سخت می نالم واز پای می نشینم. آخر در این هستی دقیق و در این جمع مرتبط، من احتکارها و اسراف ها داشته ام. اسراف هایی که فساد به بار آورده (23)
روح هایی که با تربیت من باید به رفعت هایی کی رسیدند، امروز اسیر رذالت ها هستند و همراه رنج های بچگانه و درهای پوچ.
زمینه هایی که با احسان و انفاق و اطعام من باید ساخته می شد، با همین ها خراب شد و از دست رفت.
با اطعام و احسانم درس تجمل و نمایش داشتم و خلق را به این طرف کشاندم. با سخنم و با زیباییم و با علم و با ثروتم آنها را در خویش نگه داشتم و از حق جدا کردم.
این ذنوب من محدود نیست؛ چون همراه بی نهایت رابطه است و در کنار هزار پیوند.
من هنگامی که خودم را می بینم، جز فزع و ناله، جز عجز چه خواهم داشت؟
اذا رأیت مولای ذنوبی فرعت و اذا رأیت کرمک طمعت؛ و اما آنجا که تو را می بینم و کرامت تو را، نه تنها از جزع بیرون می آیم که به طمع می رسم.
فانعفوت فخیر راحم؛
اگر تو بگذاری، تو بهترین مهربانی و اگر میان من و عمل هایی که کرده ام فاصله نیندازی و من را با کارهایم و با ذنوبم بگذاری پس بهترین حکمرانی و هیچگونه سمتی نکرده ای .من بودم که با جرقه ها، به جای اینکه چراغ ها را روشن کنم دامنم را گیرانده ام و خودم را سوزاندم. این عذاب من، که از توست، به خاطر بهره بر داری ناجور خود من بوده، در حالی که تو بارها آموزشم داده بودی و بارها دامنم را خاموش کرده بودی .
من باخودم، مانده ام، ولی با تو؟ کسی که با تو شد و به سوی تو آمد، دیگر نمی ماند.
حجتی یا الله فی جرأتی علی مسئلتک مع اتیانی ماتکره جودک و کرمک وعدتی فی شدتی مع قله حیائی رأفتک و رحمتک؛
دلیل من در این جرات و جسارتم بر خواستن از تو، با اینکه به خواسته های تو رو نمی آوردم و حتی منع و نهی و کراهت تو را مرتکب کی شدم، همان بخشش و کرامت توست.
و ذخیره ی من در رنج ها و گرفتاری هایم، با تمام بی شرمی و بی تو جهیم همان دأفت و رحمت توست. و من در میان این زاویه های بخشش و کرامت و رأفت و رحمت توست.
ذخیره ی من در رنج ها و گرفتاری هایم، با تمام بی شرمی و بیث توجهیم همان رأفت و رحمت توست. و من درمیان این زاویه های بخشش و کرامت و رأفت و رحمت، خانه ای ساخته ام و سایبانی.
وقد رجوت أن لاتخیب بین ذین و ذین منیتی؛ امیدوارم که مرا میان این زاویه ها و در زیر این سایبان امید، محروم می خواهی.
فحقق رجائی و اسمع دعائی؛ پس تو امید مرا ثابت نگهداری و دعای مرا بشنو، ای خوبترین خواسته خواستارها وای بهترین امید امیدوارها. نجوا و گفت و گو هنوز ادامه دارد و عذر خواهی هایی که به زیبایی طاعت ها هستند، هنوز و هنوز خواهند آمد.
عظم یا سیدی أملی و ساءعملی؛ ای بزرگ من، آرزوی من بزرگ شده و کار من خراب. تو به اندازه ی آرزوهایم بر من گذشت کن و با کارهای خرابم مؤاخذه ام نکن؛ چون کرامت تو بزرگتر از این است مه کوتاه کارها را همان گونه پاداش دهد.
کرامت تو مجرم را مداوا می کند، نه مجازات و وسعت تو بزرگتر از این است که مجرم ها را مجازات کند و حلم وسعت تو بزرگتر از این است که کوتاه کارها را همان گونه پاداشت دهد.
کرامت تو مجرم را مداوا می کند، نه مجازات و وسعت تو مقصر را تربیت می کند، نه مکافات. تو می خواهی با سوختن ها ما را بسازی، پس آن جا که ما طالب ساختن هستیم و خواستار خوبی و بازگشت و پناهنده ی تو، تو ما را رها و أنا یا سیدی عائذ بفضلک ها رب منک الیک؛ که من، ای بزرگ من، به تفضیل تو پناهنده هستم و از تو به تو فرار کرده ام و در این بازگشت می خواهم وعدهای تو را نقد کنم؛ وعده هایی که از گذشت خود و چشم پوشی خود به خوش گمان ها داده ای. تو خود گفته ای که من در کنار گمان بنده هایم هستم. اگر آن ها خوش گمان بودند، همانم و اگر بدبین، همان.(24)
من به تو امید دارم و می دانم که تو مجرم ها را مداوا می کنی. من به تو این گمان دارم، آخر من چه هستم و چه ارزشی دارم و چه خطری. هبنی بفضلک؛توبه من هدیه کن، به من ببخش. من در مقام داد و ستد نیستم، که کاری نکرده ام و سرمایه ها را سوزانده ام. هبنی بفضلک و تصدق علی بعفوک؛ تو به من با عفو خویش ببخش و نه تنها عفو که زشتی ها و خرابکاری های مرا جبران کن. أی رب جللنی بسترک؛ واین ها را بپوشان؛ چون اگر زمین و کوه و دشت و آسمان و دریا، از فسادهایی که به بار آورده ام، آگاه شوند، همان ها مرا خواهند گرفت. (25)
سنت هایی که نو گذشته ای و قانون هایی که تو ریخته ای برای زدن من کافی است.
تو ذنب مرا از تمام هستی و تمام خلق بپوشان و بالاتر، واعف عن توبیخی بکرم و جهک، حتی مرا سرزنش مکن که سرمایه هایت را چه کردی؟ و دل به که دادی؟ و عمرت را کجا ریختی؟ و چه کسانی را در چراگاه و جودت پروراندی؟ و چه گرگ هایی را شیر دادی؟
خدای من!من به آن قدر از لطافت و آگاهی رسیده ام و این قدر حضور پیدا کرده ام و آن قدر شکسته ام که احتیاج به تلنگری هم نیست و حتی سرزنشی هم برای من دردناک است.
عذاب آنهایی که این قدر به حضور رسیده اند، همان آگاهی و حضور آنها و همان ندامت و حسرت آنهاست. آتش سوزان برای این ها همین توجه و آگاهی است.
و همین است مه دیگر تاب حتی توبیخ ندارند که بشنوند: چرا از شرم نکردی؟! تو که از یک بچه حساب می بردی، مگر من بی ارزش تر و خوارتر و یا ضعیف تر و ناتوان تر بودم؟!
فلو لطلع الیوم علی ذنبی غیرک ما فعلته؛ این درست است که اگر غیر تو از وضع من آگاه می شد، خودارری می کردم، ولی این نه به خاطر این است مه تو نظارت کنندی خواری باشی و آگاه بی ارزش، بل این به خاطر همان است که تو بهترین پوشنده هستی، تو مرا می پوشانی، ولی دیگران رسوا می کنند. و این است که از آنها حساب می برم، ولی بر تو می شورم. تو بهترین ساترها هستی.
و هنگامی قضاوت هم، ستم نمی کنی، که احکام حاکمین هستی و پس از قضاوت هم سختگیری نمی کنی، که اکرم الاکرمین هستی.
و با کرامت تو و با حکم عادلانه ی تو وبا پوشاندی و گناه ها را می بخشیدی. توبه تمام وجود پنهان من آگاه بودی و آنچه از من هم پنهان می ماند تو می دانستی؛ علام الغیوب.تستر الذنب بکرمک و تؤخر العقوبه بحلمک؛ گناه ها را می پوشاندی تابه جسارت نرسم و عقوبت ها را تأخیر می انداختی تا چوبکاری شوم و با این حلم و چوبکاری تو، به شرم برسم و در برابر محبت تو، از خود و از جرم و ظلم خویش جدا شوم.
و یحملنی و یخرجملنی و یجرئنی علی معصیتک حلمک عنی و یدعونی الی قله الحیاءسترک علثی و یسرعنی الی التوثب علی محارمک معرفتی بسعه رحمتک؛
آنچه مرا به کمی شرم دعوت می کرد پوشش تو بود و آنچه مرا به هجوم بر حریم های تو شتاب می داد، آگاهی من به وسعت رحمت تو بود. این ها، این حلم و ستر و رحمت وسیع تو بود مرابه هجوم و بی شرمی و عصیان می کشید. و همین هاست که امروز مرا شرمنده کرده و به خویش آورده، که چرا با دوست دشمنم؟ و چرا بر سرکشم و چرا با دشمن رامم؟ و در زیر پای او آراممم؟
و اکنون که به این آگاهی از خودم و تز تو رسیده ام، در انتظارم.یا حلیم یا کریم.
من امروز یافته ام که زنده ای و دیگران یا مرده هستند و یا آدم هایی که باید من فرمانبرشان باشیم. یا حی یا قیوم؛تو قیومی و دیگران وابسته هستند، متقوم هستند.
امروز با این دید تو را می خوانم و به سوی تو می آیم. یا غافز الذنب یا عظیم المن یا قابل التوب؛ ای بخشنده ی جرم ها و ای پذیرنده ی بازگشت ها، یا عظیم المن یا قدیم الحسان؛بزرگ بخشنده و ای همیشه مهر.
این خطاب ها وا ین تکرارها هر کدام شراره ی روحی است که به شناخت رسیده و با تفکر و شناخت از خویش، از دوست، به تراکم و انفجار رسیده، تمام و جودش شده شور و التهاب و طلب و تمنی و تمام نگاهش شده انظار و تمام روحش شده سؤال از پوشش ها ووو. راستی این گونه نجوا و زمزمه، فقط از روح هایی سر می کشد که از هستی سر فراتر کشیده اند و تمام موج ها را در یک کلمه بسته اند و طلب ها را به جمله ها کشیده اند.
أین سترک الجمیل أین عفوک الجلیل؛ پوشش خوب تو کجاست؟ پوششی که بدی ها را می پوشاند و خوبی را نشان می دهد.
بخشش بزرگ تو کجاست؟ بخششی که تو را بزرگ می کند و بی شرمی ها را می برد.
ستر و بخشش و حلم و گذشتی که مرا در عصیانم پا برجاتر کند.
این حلم مرا ضایع نمی کند و مرا فاسدتر نمی سازد؛ که جمیل است، که زیباست، که مرا به خویش می خواهند، که از بن بست های گناهم بیرون بیایم و از راه چاره بپرسم و دستگیری تو را بطلبم.
این فرجک القریب أین غیاثک السریع؛آن گشایش نزدیک تو وان دستگیری سریع تو کجاست؟ تا آن ها را که یک عمر باخته اند بدست بیاورد و آن ها را که یک عمر در بن بست بوده اند، راه بدهد.
أین رحمتک الواسعه أین عطایاک الفاضله أین مواهبک الهنیئه أین صنائعک السیه؛
تو بخشش های گورایی داری. تو کارهای پربهایی داری. تو با ضربه ها و با تأخیرها ما را از آنچه برای ما زیانبار است آزاد می کنی. تو آن قدر طول می دهی تا خود، بی زار شویم و تو آنگاه می بخشی که سخت تشنه کردی های او، امروز ازش وحشت داریم.
خدا!کجاست آن رحمت گسترده؟ کجاست آن عطایای زیاده؟ و کجاست آن بخشش های گوارا؟ و کجاست آن سازندگی ها و کارهای دقیق تو.
أین احسانک القدیم أین کرمک یا کریم؛ احسان سابقه دار و هیشگی تو کجاست و کرامت تو ای صاحب کرامت کجا؟
به و بمحمد و آل محمدفاستنقذ ونی؛با این کرامت و با شفاعت رسول، مرا از این همه ورطه، از این همه گناه و جرم نجات بده.
برحمتک فخلصنی؛با این رحمت و محبت، مرا از این دوری و هجران، خلاص کن.
خدای من! مباد که محبت ها و کرامت های تو، پوشش ها و حلم تو، مرا ضایع کند و شقاوت بیشتر مرا فراهم آورد و مرا سرکش تر و بی توجه تر قرار دهد.
می بینی که این دعا چقدر با دقت حالتهای روحی تو و گره های روانی تو را باز می کند. هنگامی که در وحشت تنهایی هستی، همراهی و حتی شروع او محبت ها و کرامت های او برای تو تصویرها می کشد، که پیش از آگاهی تو و نیاز تو، داده، پس بعدها دریغ نمی کند. او به خاطر ما از ما بگیرد. و هنگامی که از فضل و رحمت او گفت و گوها کرده هشدار می دهد که با این کرامت و رحمت، مرا از این گناه ها و جرم ها جدا کن. مرا با این ها ادب کن و بساز . أین فرجک القریب أین غیاثک السریع.می خواهد بیرون بیاید و دستگیری شود. این ها او را پررو و پر جسارت و خود خواه نمی سازد.
او برای تربیت و برای ساختن ما، وسیله هایی دارد: گاهی سوختن ووو گاهی بخشیدن و گاهی پوشیدن و در حال ساختن.
این است مه بخشش او جایگاه دارد و بی حساب نیست، مه در آن دعا می خوانیم: أیقنت أنک أرحم الرحم الرحمین فی موضع العفو و الرحمه و أشد المعاقبین فی موضع الکال و النقمته و أعضم المتجبرین فی موضع الکبریاء و العظمه (26)
او یک چهره ندارد که همیشه نرمش و مهربانی یا همیشه بخشش و بریز و بپاش و یا همیشه خشونت و قهر و خشم و عذاب، که هر کدام جایگاهی دارد و غرضی دارد و حتی سوختن او و جهنم او برای ساختن ما است و محبت و کرامت او برای چوبکاری و همین که انسان با این همه محبت به راه نیامد و از رو نرفت و ادب نشد، ناچار راه های دیگر دست نمی گذارند و آن وقت است ما به آنچه کرده ایم می رسیم و از آنچه پخته ایم می چشیم تا شاید به خود آییم و بازگردیم (27)مقصود همین باز گشت ها و ساختن هاست و این است که گاهی بزم ها را به می زند و ساخته های نا را خراب می کند و گاهی به مهلت می دهد و جلو می دهد و حتی چوبکاری می کند، اما همراه حدودی است و بر اساس هدفی که الله، حکیم است و رب است.
وا ین است که تو،با این که این همه از فضل او و کرامت و رحمت او لمس کرده ای، شرمنده تر شده ای و طلبکارتر، اما طلبکاری مه نجات را می خواهد و برای این نجات تکیه گاهی جز فضل او ندارد.
الهی لست أتکل فی النجاه من عقابک علی أعمالنا؛ خدا! ما برای نجات خود از عذاب ها، بر کارهای خویش تکیه نداریم. این کارها ما را به این عذاب کشانده اند. تمام تکیه بر فضل توست، لانک أهل التقوا و أهل النقفره؛ چون تو اهل نگهداری و اهل غفران و آمرزش هستی. تبدی بالاحسان نعما و با احسان خودت، تو بخشش ها و نعمت هایی را برای نا شروع می کنی و به ما سرمایه هایی می دهی، و تعفو عن الذنب کرما و سپس از زیان های ما و سوخت های ما چشم می پوشی و با کرامت چگونه شکر کنیم؟
فما ندری ما نشکر أجمیل ما تنشر أم قبیح ما تستر؛
نمی دانم از چه سپاس بگذارم، آیا از خوبی هایی که تو نشر می دهی و بخشش می کنی و یا از بدی هایی مه تو می پوشانی و ستر می کنی، با از بزرگ نعمت هایی مه ما را به آن آزمودی و بر ما بخشودی، یا از زیاد حادثه ها و بحران هایی که ما را به آن آزمودی و بر ما بخشودی، یا از زیاد حادثه ها و بحران هایی که از آن نجات دادی و از آن ما را بهره مند نمودی.
راستی که تو خوبی به آن همه خوبی که منتشر کردی و این بحران و حادثه که ما را سر اقراز از آن نجات دادی.
یا حبیب من تحبب الیک و یا قره عین من لاذ بک و انقطع الیک؛ ای آن که صادقانه دوست کسی هستی، که خودش را به دوستی تو بسته. و ای تو نور چشم کسیث که از غیر تو رمیده و به تو پناه آورده، مه آن که بی خیال و ولنگار شده باشد، انقطع الیک؛ آزاد شده و بریده، اما به سوی تو. تو نور چشم آنهایی هستی که در بن بست ها کور شده اند و تو پناهگاه آنهایی هستی که از خویش هم رمیده اند. أنت المحسن؛ تو همیشه خوبی و همیشه به هخوبی رفتار کرده ای. و نحن المسیئون؛ و ما همیشه نا سپاس بوده ایم و بدکار مانده ایم. فتجاوز یا رب عن قبیح ما عندنا بجمیل ما عندک پس اکنون که این را یافته ایم و به این شناخت هلا رسیده ایم، از بدی های ما به وسیله ی خوبی هایی که در نزد خود توست در گذر و از آنچه ما فساد به بار آوردهایم کفاره بده. کدام جهل و بی خبری است که دهش تو آن را در بر نمی گیرد. کدام زمانی است که از صبر و حلم تو درازتر باشد.
تو بادهش خویش ما را به آگاهی می رسانی و با حلم خویش ما را در زمان می سازد و به تدریج آماده می کنی.
و ما قدر أعمالنا فی جنب نعمک؛ هیچ گاه کارهایی ما به اندازه داده های تو نبود، ولی همیشه بخشیدی، چگونه گناه های خویش را در برابر بخشش تو بزرگ بشماریم.
و کیف نستکثر أعمالنا نقابل بها کرمک بل کیف یضیق علی المذنبین ما وسعهم من رحمتک یا واسع المغفره یا باسط الیدین بالرحمه؛
چگونه زیاد بشماریم کارهای را که در برابر کرم تو می آوریم، اصلا چگونه تنگ می شود آن رحمت گسترده تو بر گناهکارها. ای گسترده آمرزش وای گشوده دست ها به محبت و رحمت.
شرمنده از آنیم که در روز مکافات - اندر خور عفو تو نکردیم گناهی فو عزتک با سیدی لو نهر تنی بر حت من بابک؛ به عزت تو ای بزرگ من، که اگر مرا از این درگاه برانی یک گام بر نمی دارم. آخر به کجا بروم. من از آن تنگناها مه نمی دانستم، اگر می گفتی برو، می رفتم. کی رفتم تا چمدرکی بگیرم و عشقی بیابم و شهرتی و ثروتی و نان و آشی، اما حالات حالا که از آن همه تجربه به تو رسیده ام مگر می توانم را از دست بدهم؟
مبین که گاهی غفلتی و شورشی در من پاکی گیرد و من را از تو می برد، من آن وقت که آگاه کی شوم از تو دست نمی شویم و از التماس و تملق دست بر تمی دارم. من برای هیچ ها به ناکس هایی دنیاالتماس ها؟ کرده ام در این راه، برای آنهایی مه از روی من گذشتند، از تمام هستی و دارایی و وجودم گذشته ام و برایشان تملق ها داشته ام. منی که برای آنها تملق گفته ام، از این التماس باور چگونه می گذرم و این تملق را چگونه از دست می دهم. من از تو نمی برم، لما انتهی الی من المعرفته بجودک و کرمک؛ چون شناخت من در نهایت و پس از تجربه ها به تور رسیده و به وجود و کرامت تو راه برده، تو هرچه می خواهی بکن، که از این هایی که تا به حال مرا سوزانده اند بیشتر نمی سوزانی.
أنت الفاعل تشاءتعذب من تشاء تعذب من تشاء کیف تشاء؛ تو هر کسی را که بگیری و به محاکمه بکشی محکوم کرده ای. به عزت خودت قسم که همه در برابر تو کوتاهیم و مقصریم.تعذب من تشاء؛ هر کسی که را می توانی عذاب کنی.آبماتشاء آن هم به آن جرمی که بخواهی؛ جون جرم ها بی حساب هستند و آنچه برای یک دسته بهشت می سازد و قرب می آورد، بالاترها را از قرب جدا می کند و به عذاب می کشد. آخر از همه کس، یک جور توقع نیست. کودکی که تازه به مدرسه رفتن و تازه قلم بدست گرفته، وقتی آب بابا می نویسد. آن هم به اندازه ی یک بیل و با پیچش یک مار، به او صدا آفرین می دهند، اما آن جا که استاد می شود و سال ها را پشت سر می گذارد، اگر یک مقدار رنگ جوهرش کم و زیاد باشد و یا یک میلیمتر کم و زیاد رفته باشد، مردودش کی کنند.
تو هر کس را، چه در راه مانده را، می توانی به محاکمه بکشی و می توانی حتی با خوبی هایش و حسناتش محاکمه کنی و محکوم کنی و می توانی به وسیله نیکی هایش عذاب دهی، آن هم کیف نشاء به هرگونه که بخواهی، که تو گاهی با نعمت ها عقوبت می کنی. (28)
تو هر کس را به هر چیز و به هر گونه که بخواهی می توانی عذاب کنی. و
. و ترحم من تشاء بما تشاء کیف تشاء؛ و هرکسی را بر هر چیزی که بخواهی و بر هر گونه که می خواهی، می توانی ببخشی و حتی می توانی با ضربه های و بلاها به او رحمت کنی
نه عذاب تو یک چهره دارد، که حتی در دادن ها شکل می گیرد و نه رحمت تو یک رویه دارد، که حتی در گرفتن ها و بریدن ها، جلوه می کند. لاتسئل عن فعلک و لاتنازع فی ملک؛
تو از کارهایت سؤال می شوی. آخر چه کسی تو را به محاکمه بکشد. کسی می تواند تو را محاکمه کند که بر تو احاطه داشته باشد و انگیزه ی کارهای تو و هدف آن را بشناسد. چه کسی تو را محاکمه کند، آن هم با چه شناختی. آیا با آنچه از تو گرفته و از تو بدست آورده، می تواند تو را مسؤول قرار بدهد؟
لاتنازع فی ملکک؛
هستی ملک توست. تو به آن ها مهربانی.تو محبت را آفریده ای، پس چگونه در ملک تو با تو نزاع می کند و چگونه برای دفاع از آن ها که تو دوستانش داری و دوستی را در دلشان ریخته ای، در برابر تو بپا می خیزند. آخر محبت این وکیل های و دوستی را در دلشان ریخته ای، در برابر تو بپا می خیزند و آخر محبت این وکیل های مدافع از کیست و از کجاست که با تو نزاع کنند و با تو چانه بزنند؟
ولاتشارک فی أمرک؛ تو در مدیریت رهبری و دستور شریکی نداری ولاتشارک فی أمرک؛ تو در مدیریت و رهبری و در دستور شریکی نداری. ولایعترض علیک؛ و بر تو اعتراضی در این مدیریت و تدبیر نخواهد بود. کسی بر تو باید از تو مدد نگرفته باشد و وکیل مدافع از کسانی که تو آن ها را آفریدی، باید مهربانی را از تو نگرفته باشد و وکیل مدافع از کسانی که تو آن ها را آفریدی، باید مهربانی را از تو مدد نگرفته باشد. محاکمه چی تو، باید شناخت و آگاهیش به وسیله تو نباشد. من می گویم چرا آن را سوزاندی، چرا جانش را گرفتی و یا چرا این را شکستی، چرا پدرش را بردی، گویا من به این ها مهربانترم یا از این ها آگاه ترم، در حالی که، لک الخلق و الامر؛ آفرینش و فرماندهی از توست. تبارک اللَّه رب العالمین.
ما این دنیا را عشر تکده حساب می کنیم و منزل خویش می شناسیم و این است که رنج ها را نمی فهمیم. ما داده ها را ملاک افتخار می دانیم و این است که با داشتن ها سر خوشیم با از دست دادن سربزیریم. ما با این محدودیت و با این دید، می خواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد، مباحثه کنیم و می خواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد، مباحثه کنیم و می خواهیم با او که تمام هستی را در دست دارد، میاحثه کنیم و می خواهیم در کلاس اول و در روز اول این کلاس تمام اسرار فیزک عالی را یک جا کشف کنیم و کی خواهیم با این دست شل، این بارهای سنگین را برداریم و معلوم است که می مانیم.
انسان با توجه به خودش و آنچه که برای تربیت او شده می تواند این محدودیت را بفهمد و آن احاطه را بشناسد.آنچه که تا دیروز عشق ما بود، امروز نفرت ماست و آنچه تا دیروز امید ما بود امروز ترس ماست.
انسان با این دیدار از خودش به کارهای دقیق و نقشه های حساب شده ی او می رسد که چگونه او را پیش برده و در زمان حرکت داده و در زمان ساخته است
و این است که در این جایگاه می نشیند و پس از آن همه یأس و وحشت و پس از آن همه امید و طلب به این مرحله می رسد که هستی در دست تو ست و تو تنها مدیر و کارگزار آن هستی؛ أنت الفاعل لماتشاء. و بر تو اعتراضی نیست و با تو حرفی نیست. یا رب هذا مقام من لاذبک؛ خدای من! این جایگاه و موضع کسی است که به تو پناه آورده و به تو رسیده و استجار بکرمک؛ و به کرامت تو چنگ زده،و ألف احسانک و نعمک؛ و با خوبی های تو الفت گرفته. این جایگاه اوست، و أنت الجود الذی لایضیق عفوک و لاینقص فضلک؛ و تو بخشنده ای هستی که گذشت تو در تنگنا نمی افتد و زیاده دادن ها و فضلت، کم گذشت تو در تنگنا نمی افتد و زیاده دادن ها و فضلت، کم نمی آورد. ولاتقل رحمتک؛ و محبت و لطف کاستی نمی گیرد.
با این،توضیح ها و مرورها هم جایگاه تو روشن شده و هم به لطف ها و کرامت ها و آزادی و تدبیر حق اشارت ها رفته.
وقد تو ثقنا منک بالصفح القدیم و الفضل العضیم و الرحته الواسعه؛ ما خود را به اطمینانی به گذشته همیشگی و بخشش بزرگ و رحمت گسترده.
أفتراک یا رب تخلف ظنو ننا أو تخیب آمالنا؛
پس از این همه امید آیا تو خودت را می بینی که گمان های ما را هدر کنی و آرزوهای ما را محروم کنی؟ ما تو را چنین نمی بینیم فلیس هذا ظننابک و لاهذا فیک طمعنا؛ گمان های مااین نیست و انتظار ما این نیست. ان لنا فیک أملاً طویلاً؛ ما در تو، آرزویی داریم، کشیده و در تو امیدی داریم بزرگ. عصیانک و نحن تر جو أن تستر علینا؛ تو را عصیان کرده ایم و امید واریم که بر ما بپوشی.
و دعوناک و نحن تر جو أن تستچیب لنا؛ تو را خوانده ایم و امیدواریم که ما جواب بدهی.
تو این آرزوی ما را که بر این پایه هاست ثابت بدار. ما کی دانیم سزاوار چه هستیم و می دانیم با کارهای خویش به کجا رسیده ایم و با سرمایه های تو چه ضررها کرده ایم و با نعمت های تو چگونه مجرم ها را یاری نموده ایم . . ما این را می دانیم و با این همه به سوی تو آمده ایم؛ چون تو ما را می شناسی که چقدر ضعیف و بیچاره ایم و در اوج غرور در قله أنا ربکم الاعلی، در دست توییم و تو می دانی ما یک برگ نیم خورده ایم - عصف مأکول - آن هم برگی بر شاخه ای در درختی به تنومندی تاریخ، آن هم برگی بر شاخه ای در درختی به تنومندی تاریخ، آن هم در جنگلی به وسعت هستی و آن هم جنگلی باسیر بهار و پاییز و همراه تغییر و تبدیل ووو. تو ما را می شناسی که فقیریم و دست خالی و این گونه مغرور و بی خبر. و باز سوی تو آمده ایم؛ چون می دانیم که ما را محروم نمی کنی. تو به خاطر مانده ای که به خاطر ما دریغ کنی.
مامی دانیم چه کاره ایم و چقدر زیان کرده ایم، لیکن آگاهی تو به ما و آگاهی ما به اینکه ما را محروم نمی کنی این دو آگاهی ما را به سوی تو کشیده و باسختی به نزد تو آورده. هر چقدر زیان کرده ایم،، و لیکن آگاهی تو بهذا و آگاهی ما را به سوی تو کشیده و با سختی به نزد تو آورده. هر چند سزاوار که بر ما و بر مجرم ها با وسعت فضل خویش ببخشی و مجرم ها را مدار کنی نه آن که مجازات فرمایی.
پس تو به ما منت بگذاری به آنچه تو سزاوارش هستی و تو ما را ببخش که ما نیازمند رسیدن توییم. ای غفار! ما با نور تو راه یافتیم و خویش را یافتیم و هستی را شناختیم و با فضل تو به استغفا رسیدیم و بانعمت های تو روز و شب را گذراندیم.
این تو بودی که با هدایت و بخشش و سر مایه هایت ما را همراه کردی و این ما هستیم که در پیشاپیش تو عصیان کرده ایم. با این مرور تو خودت را می یابی، با شکست ولی نه یأس و به امید ولی نه غرور. زبانت باز است و دلت سرشار و چشمت لبریز،از گذشته ات بریده ای و با دوست پیوند خورده ای و با او می گویی و در خود می شوری. آن همه خوبی و این همه عصیان، آن همه دوری این همه مهر.
توبه و بازگشت، استغفار و غفران، گام اول این روحی است که خودش را دیده و او را یافته است.
از تمام دوری ها استغفار، از غیر تو اسغفر اللَّه. ما به سوی تو باز گشتیم و این باز گشت اول ماست و منتظر بازگشت تو هستیم. مامی گوییم که: تبنا الیک و تو میگویی: فتاب علیهم.
ما در توبه ی خود بیداریم و از آنچه کرده ایم می گوییم در حالی که آنها را بزرگ می بینیم مأیوس نمی شویم، که تو را بزرگتر دیده ایم. تو با نعمت ها به ما محبت میکنی و ما نعمت ها تو را عصیان می کنیم و دشمن را یاری می کنیم. خوبی تو بر ما همیشه می بارد و بدی های ما همیشه به سوی تو می آید. پیوسته و بی امان فرشته های خوب تو کارهای بد ما را به سوی تو می آورند. ولی این همه عصیان و این همه جفا جلو گیر لطف تو نیست که ما را در نعمت هایت بپیچی و با بخشش هایت ما را بپوشی.
راستی تو چقدر پاکی. نه فقیری، نه ضعیفی و نه بخیلی و نه جاهل . سبحانک؛ تو پاکی. با این همه دهش، با این همه ریزش، حکیمی و آگاهی. راستی چقدر وسیعی، چقدر عظیمی، چقدر کریمی. در شروع و
در ادامه و تکرار. شانه های تو. اسم های تو، پاک است و قدس و ستایش تو جلیل است و کارهای تو سرشار از کرامت و دقت.
تو، خدای من! تو وسیع تری در بخشش و بزرگتری در حلم، که مرا با کارهایم مقایسه کنی و با گناهانم بسنجی. تو مرا با نیازهایم بسنج. مرا با خواسته هایم ببین.
من از تو طالب آن گذشت، آن گذشت، هستم. ای بزرگ من، ای بزرگ من، ای بزرگ من.