بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

5.قصد

تاکنون مراحلی طی شد؛ تو از تنهایی و وحشت و حیرت به ستایش و حمد، به مرحله ی انتخاب و تصمیم رسیده ای و این است که می بینی راه ها چگونه در این جا به وسعت می رسند و ادامه می یابند و چگونه امیدها سرشار می شوند و چگونه کمک ها می رسند ووو
این ها را می بینی و از این یافته ها با او می گویی:
اللهم انی اجد اسبل المطالب...
و در این گفتن تو با خودت ذکر و یادآوری داری و با او تشکر و سپاس، و برای دیگران درس و تعلیم.
خدایا! من می بینم و می یابم که راه های خواسته هایی که به سوی تو کشیده شده اند، چقدر وسیع است و می بینم که چشمه های امیدی که تو راه یافته چقدر وسیع است و می بینم که چشمه های امید که به تو راه یافته چقدر سرشار است، در حالی که امیدهای دیگر خشکیده و خواسته هایی دیگر به بن بست نشسته.
می بینم که کمک خواستن از لطف تو، برای آنها که به تو امید بسته اند، آزاد است و درهای دعا و خواستن از تو، برای آنها که به فریاد رسیده اند، باز است. می توانند از تو بخواهند و از تو بگیرند، پس از آن که از دیگران با یک دنیا امید شکست خوردند، تو درها را نمی بندی که چرا رفتی. و تو دست خودت را عقب نمی کشی، که برو، برو از همان بگیر.
وقتی درها بسته می شود و امیدها می شکند، خانه ی تو باز است و کمک تو آزاد. و نه تنها آزاد که تو؛در انتظار خواستنشان هستی.
می دانم که تو منتظر امیدوارها هستی و در جایگاه اجابت نشسته ای که به آنها کمک کنی و تو در کمین گرفتاری هستی که از آنها دستگیری کنی.
و می دانم که در این دستگیری تو در این پناه آوردن به جایگاه لطف و عنایت تو و واگذار کردن و خشنود شدن از حکم تو، جبران شکست هایی است که من از بخیل ها خورده ام و راه چاره برای بن بست هایی است که من از دنیا طلب ها دیده ام.
آنها مه با وظیفه ها و حکم ها و قضاها حرکت می کنند دیگر بن بستی نخواهند داشت و ترس و حزنی به دل راه نخواهند داد؛ مه تنهایی در راه وحشت ندارد.
من می دانم مه پس از این همه شکست و تنهایی و همراه این بن بست و درگیری، که راه تو را در پیش گرفت و به سوی تو کوچ کرد، زود به تو می رسد و راهش نزدیک است؛ ان الراحل الیک قریب المسافه. و فقط این راه برای آنهایی است که کوچ کرده اند و مهاجر هستند نه مسافر. رفته اند مه بروند نه این مه دوباره باز گردند.
و می دانم که تو در پرده نرفته ای، مه حتی پرده ها را دریده ای. تو در پرده ی فرو نمی روی، این آرزوهای خام و این کارهای خام و این کارهای بی حساب ماست مه حجاب ما شده و مانع دیدار و سنگ راه.
پس از آن شناخت دقیق و عمیق، من حتی خودم را با تو شناخته ام و پس از شروع تو، شروع کرده ام. انسان به این وجدان ها - اجد سبل المطالب - و این آگاهی ها - اعلم - می رسد و با این یافت ها و بینش ها هست که با تمام نیازها و طلب هایش راه می افتد.
و قد قصدت الیک بطلبتی و توجهت الیک بحاجتی؛
من با این همه طلب قصد تو کرده ام و با این همه نیاز رو به تو آورده ام، در حالی مه فقط بر تو تکیه دارم بر دعوت تو و شروع تو چشم دوخته ام و به ندای تو که مرا به خویش می خواندی توسل جسته ام.

6.اقرار

من غیر استحقاق لاستماعک منی و لااستیجاب لعفوک عنی؛
من سزاوار نیستم که از من بشنوی؛ که من گوش به فرمان دیگران بوده ام و بای دیگران سوخته ام؛ دیگرانی که اگر صداشان می زدم جوابم نمی دادند و حتی نگاهم، نمی کردند؛ که آنها که برایشان گذشت کردم، بهره ای ندیدم و آنها که بر ایشان گذشت کردم، بهره ای ندیدم و آنها که باید از من می شنیدند از من نشنیدند.
با این اقرار است که رو به او می آوریم و از او کی خواهیم و با این یأس است که امیدواریم و حتی طالبیم، چرا که او بدون استحقاق بخشیده؛ یا
مبتدی ء کل نعمته قبل استحقاقها. (22)
پیش از آن که ما مستحق باشیم و کاری کرده باشیم، پیش از آن که حتی بدانیم چه می خواهیم، به ما بخشیده و از ما دریغ نورزید. او بود مه ما را صدا زد و ما را خواند، وگرنه چگونه ما به او راه می یافتیم و چگونه او را می شناختیم.
او بود که در تمام هستی جلوه کرد تا او را ببینیم و ما را ضربه زد تا به سوی او بیابیم و از غیر او جدا شویم.
او ما را به خویش خوانده که او را بخوانیم؛ چون خواندن ها و بخشیدن ها و دهش ها، جز کرامت و بزرگواری بر او نمی افزاید؛ لاتزیده کثره العطاء الاجوداًو کرماًانه العزیزالوهاب.
با این اقرار است مه دیوارهای غرور و حصارهای کبر ما در هم می ریزد؛ دیوارهایی که ما را از دریای مهرش جدا کرده بودند و حصارهایی کبر مادر هم می ریزد؛ دیوارهایی که ما را از دریای مهرش جدا کرده بودند و حصارهایی که خود به دور خود کشیدیم و ما را حتی از خودمان بی خبر ساخته بودند.
با این اقرار است که خامی و لجبازی بچه های لوس، از خواسته های ما پاک می شود و عمق وسعت نیاز دریا در برابر ابرهای آسمان، در ما می نشیند.

و این لطف اوست که ما را در خود می گیرد و این فضل اوست مه زبان بسته ما را به چرخ می اندازد و نگاه خسته ما را گسترده و آرام می سازد.