بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

4. حمد

الحمد لله الذی أدعوه فیجیبنی و ان کنت بطیئاًحین بدعونی.
می بینی که او تو را خوانده و تو را به خویش دعوت کرده و تو این دعوت را به کندی جواب داده ای و حتی نفی کرده ای. تا هنگامی که تو از بیرون ضربه خورده ای و به خویشتن و به او رسیده ای و او را صدا زده ای، او بدون فاصله جوابت را داده و خواسته ات را برآورده کرده است. و این است که سپاس ها شروع می شود.
رابطه ی این حمد با آن تحلیل و آن دید با آن شناخت، از خوبی ها و بدی ها و رابطه این شناخت با آن دید و رابطه ی این شناخت با آن طلب، برای نجات و راهیابی به سوی خوبی ها و رابطه ی اینها با فراز اول؛ لاتودبنی بعقو بتک و خواستن نوع تأدیب، چه روح عظیم و آگاهی و از چه جریانی و از چه نوع تربیت و درسی حکایت می کند.
معبودی نیست جز خدا آن که می گفتم باید دعا را تحلیل کرد و از آن درس گرفت؛ یعنی همین برسی رابطه ها و طرح سؤال در کنار هر بند از جمله ها. می بینی که جمله ها یکنواخت نیستند یک موج ندارند. این دگر گونی جمله ها که؛
گاهی به صورت خبر
گاهی به صورت طلب
و گاهی به صورت استفهام
و گاهی از حدیث با نفس صورت می گیرد
و گاهی خواستن است و گاهی وحشت و حیرت و گاهی حمد و گاهی شکر و همه از عواملی خبر می دهد که این جریان عظیم انسان را هدایت می کند و پیش می برد و او طلب ها و حیرت ها و وحشت ها به انس ها و حمدها می رساند.
والحمدلله الذی اسله فیعطینی و ان کنت بخیلاً حین یستقر ضنی.
وقتی او از من قرض می خواهد و از داده های خودش از مطلب می کند، تا من به جریان بیفتم و در جریان، بهره بدهم و بهره ببرم، بارور کنم و همچون آب های راکد نگندم و همچون شیر مانده؛ در پستان، چرک و دمل نشوم، من بخل می ورزم و خیال می کنم که با دادن، کم می شوم، در حالی مه پستانی را که می دوشی، رگ می آید و زیاد می شود و هنگامی مه رهایش کردی می خشکد و حتی پیش از خشکیدن، چرک و دمل می شود. من با این که هستیم از خواستم به من می بخشد و این گونه با چوبکاری ادبم می کند و این گونه شرمسارم می سازد.
الحمد لله الذی انادیه کلما شئت لحاجتی و اخلو به حدیث شئت لسری؛
سپاس او را که همراه من است و هر وقت خواستم صدایش می زنم، برای نیاز هایم و با او خلوت می کنم، هرجا خواستم، به خاطر رازهایم، بدون این که انسان گاهی حرف هایی دارد که با زبانش هم بیگانه است. وقتی بر زبان کی آورد، سرد می شود و بی مزه می شود. انسان رازهای دارد که جز با نگاه و توجه و خلوتش نمی تواند بیان کند و هیچ رابطه ای نمی تواند در این میان میانداری کند. و اوست که در هر کجا، در این خلوت آماده است، آن هم بدون شفیع، نیازها را تأمین می کند و اوست که کمبودها را می رساند.
الحمدلله الذی لاادعو غیره و لو دعوت غیر لم یستحب لی دعائی؛
سپاس برای او که جز او را نمی خوانم، مه آنها مرا برای خود می خواهند و اگر در بحرانی و در بحرانی و در تنگنایی آنها را بخوانم، جوابم نمی دهند. این خلق با نمی شنوند و یا جواب نمی دهند. و حتی اگر تمام هستی هم در دست آنها باشد توانایی دادنش را ندارند؛ قل لو انتم تملکون خزائن رحمه ربی اذا لامسکتم خشیه الانفاق و کان الاایسان قتوراً؛ (21)اگر شما تمام دارایی خدا را داشتید، بخل می ورزیدید، به خاطر محدودیت او است، هر چند دارایی نامحدود داشته باشد.
پس این خلق که اگر بخوانمشان جوابم را نمی دهند، چرا بت من باشد و چرا تکیه گاه من؟!
راستی که امام؛ این جمله بر آنچه که ما را به ضعف اعصاب و فشار خون انداخته، چگونه تصرف می کند و چگونه آن همه رنج را به حمد و سپاس تبدیل می کند. و آن همه ضربه و تنهایی و محرومیت را لطفی می شناسد و از آن بهره برداری می کند که تو با خودت تصمیم بگیری که؛ لا أدعو غیره؛ جز او را نمی خوانم که در خواندن محرومیت است.
ٍ والحمدلله الذی لا أرجو غیره و لو رجوت غیره لاخلف رجائی؛ و نه تنها غیر او را نمی خوانم، از غیر او نمی خواهم، که حتی به غیر او امید هم نمی بندم؛ که امیدها هرز می روند و به جایی نمی رسانند.
چقدر انسان برای ساختن خانه و در و کشتزار و انبار خرمش به این و آن امید بسته و حتی از پیش برایشان کار کرده و آنها کنارش گذاشته اند و در سر بزنگاه رهایش کرده اند، امیدها هرز می روند و به جایی نمی رسانند.
چقدر انسان برای ساختن خانه و در و کشتزار و انبار خرمش به این و آن امید بسته و حتی از پیش برایشان کار کرده و آنها کنارش گذاشته و در سر بز نگاه رهایش کرده اند، امیدهایش را هرز داده اند.
الحمدلله الذی و کلنی ؛
سپاس برای او که مرا به خودش واگذار کرد و اکرامم کرد و به دیگران حواله ام نداد که خوارم کنند و اهانتم کنند.
الحمد لله الذی تحبب الی و هو غنی عنی
سپاس برای او که همه محبت را در لحظه ای به من روا می دارد مه از من بی نیاز است، از من چیزی نمی گیرد. این من هستم که در کنار او به امن و به نور و به حیات می رسم. اگر او مرا به خویش می خواند برای همین دادن هاست و اگر مرا از غیر خودش ضربه می زند، به خاطر همین رهانیدن هاست.
و الحمدلله الذی یحلم عنی؛اوست که بابی نیازیش به من محبت می کند و با تمام محبت هایش بر او عصیان می کنم و او چشم می پوشد و حلم می ورزد که شاید باز گردم و در راه بیایم.
فربی احمد شی ء عندی و أحق بحمدی؛
پس با این همه لطف و دعوت و اجابت و عنایت و محبت و حلم، او بهترین محبوب است و از هر چیز نزد من ستوده تر و لایق تر است؛ و هو أحق بحمدی؛ او به ستایش من سزاوارتر است. اوست که مرا به خود خوانده و مرا از غیر خویش جدا کرده .در حالی که دیگران دعوت و خواسته مرا و امید و رجا مرا به جایی نگرفته و به چیزی نخریده اند و فقط منافع خویش را از من خواستار بوده اند و کشتزار خود را از من آبیاری می کرده اند.

5.قصد

تاکنون مراحلی طی شد؛ تو از تنهایی و وحشت و حیرت به ستایش و حمد، به مرحله ی انتخاب و تصمیم رسیده ای و این است که می بینی راه ها چگونه در این جا به وسعت می رسند و ادامه می یابند و چگونه امیدها سرشار می شوند و چگونه کمک ها می رسند ووو
این ها را می بینی و از این یافته ها با او می گویی:
اللهم انی اجد اسبل المطالب...
و در این گفتن تو با خودت ذکر و یادآوری داری و با او تشکر و سپاس، و برای دیگران درس و تعلیم.
خدایا! من می بینم و می یابم که راه های خواسته هایی که به سوی تو کشیده شده اند، چقدر وسیع است و می بینم که چشمه های امیدی که تو راه یافته چقدر وسیع است و می بینم که چشمه های امید که به تو راه یافته چقدر سرشار است، در حالی که امیدهای دیگر خشکیده و خواسته هایی دیگر به بن بست نشسته.
می بینم که کمک خواستن از لطف تو، برای آنها که به تو امید بسته اند، آزاد است و درهای دعا و خواستن از تو، برای آنها که به فریاد رسیده اند، باز است. می توانند از تو بخواهند و از تو بگیرند، پس از آن که از دیگران با یک دنیا امید شکست خوردند، تو درها را نمی بندی که چرا رفتی. و تو دست خودت را عقب نمی کشی، که برو، برو از همان بگیر.
وقتی درها بسته می شود و امیدها می شکند، خانه ی تو باز است و کمک تو آزاد. و نه تنها آزاد که تو؛در انتظار خواستنشان هستی.
می دانم که تو منتظر امیدوارها هستی و در جایگاه اجابت نشسته ای که به آنها کمک کنی و تو در کمین گرفتاری هستی که از آنها دستگیری کنی.
و می دانم که در این دستگیری تو در این پناه آوردن به جایگاه لطف و عنایت تو و واگذار کردن و خشنود شدن از حکم تو، جبران شکست هایی است که من از بخیل ها خورده ام و راه چاره برای بن بست هایی است که من از دنیا طلب ها دیده ام.
آنها مه با وظیفه ها و حکم ها و قضاها حرکت می کنند دیگر بن بستی نخواهند داشت و ترس و حزنی به دل راه نخواهند داد؛ مه تنهایی در راه وحشت ندارد.
من می دانم مه پس از این همه شکست و تنهایی و همراه این بن بست و درگیری، که راه تو را در پیش گرفت و به سوی تو کوچ کرد، زود به تو می رسد و راهش نزدیک است؛ ان الراحل الیک قریب المسافه. و فقط این راه برای آنهایی است که کوچ کرده اند و مهاجر هستند نه مسافر. رفته اند مه بروند نه این مه دوباره باز گردند.
و می دانم که تو در پرده نرفته ای، مه حتی پرده ها را دریده ای. تو در پرده ی فرو نمی روی، این آرزوهای خام و این کارهای خام و این کارهای بی حساب ماست مه حجاب ما شده و مانع دیدار و سنگ راه.
پس از آن شناخت دقیق و عمیق، من حتی خودم را با تو شناخته ام و پس از شروع تو، شروع کرده ام. انسان به این وجدان ها - اجد سبل المطالب - و این آگاهی ها - اعلم - می رسد و با این یافت ها و بینش ها هست که با تمام نیازها و طلب هایش راه می افتد.
و قد قصدت الیک بطلبتی و توجهت الیک بحاجتی؛
من با این همه طلب قصد تو کرده ام و با این همه نیاز رو به تو آورده ام، در حالی مه فقط بر تو تکیه دارم بر دعوت تو و شروع تو چشم دوخته ام و به ندای تو که مرا به خویش می خواندی توسل جسته ام.

6.اقرار

من غیر استحقاق لاستماعک منی و لااستیجاب لعفوک عنی؛
من سزاوار نیستم که از من بشنوی؛ که من گوش به فرمان دیگران بوده ام و بای دیگران سوخته ام؛ دیگرانی که اگر صداشان می زدم جوابم نمی دادند و حتی نگاهم، نمی کردند؛ که آنها که برایشان گذشت کردم، بهره ای ندیدم و آنها که بر ایشان گذشت کردم، بهره ای ندیدم و آنها که باید از من می شنیدند از من نشنیدند.
با این اقرار است که رو به او می آوریم و از او کی خواهیم و با این یأس است که امیدواریم و حتی طالبیم، چرا که او بدون استحقاق بخشیده؛ یا
مبتدی ء کل نعمته قبل استحقاقها. (22)
پیش از آن که ما مستحق باشیم و کاری کرده باشیم، پیش از آن که حتی بدانیم چه می خواهیم، به ما بخشیده و از ما دریغ نورزید. او بود مه ما را صدا زد و ما را خواند، وگرنه چگونه ما به او راه می یافتیم و چگونه او را می شناختیم.
او بود که در تمام هستی جلوه کرد تا او را ببینیم و ما را ضربه زد تا به سوی او بیابیم و از غیر او جدا شویم.
او ما را به خویش خوانده که او را بخوانیم؛ چون خواندن ها و بخشیدن ها و دهش ها، جز کرامت و بزرگواری بر او نمی افزاید؛ لاتزیده کثره العطاء الاجوداًو کرماًانه العزیزالوهاب.
با این اقرار است مه دیوارهای غرور و حصارهای کبر ما در هم می ریزد؛ دیوارهایی که ما را از دریای مهرش جدا کرده بودند و حصارهایی کبر مادر هم می ریزد؛ دیوارهایی که ما را از دریای مهرش جدا کرده بودند و حصارهایی که خود به دور خود کشیدیم و ما را حتی از خودمان بی خبر ساخته بودند.
با این اقرار است که خامی و لجبازی بچه های لوس، از خواسته های ما پاک می شود و عمق وسعت نیاز دریا در برابر ابرهای آسمان، در ما می نشیند.