بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

2. حیرت و تنهایی

من این لی الخیر یارب و لایوجد الا من عندک و من این لی النجاه و لاتستطاع الابک؛
کجا من به خوبی ها می رسم ای پروردگار من، در حالی که نجات جز به وسیله تو ممکن پس از پذیرش ستم ها و گناه ها، پذیرش تأدیت هایی که می خواهد ما را از بت ها جدا کند و بین ما و بت ها فاصله بیندازد - حیله - تو به طلب و تمنایی می رسیدی با این آغاز؛ معبود من! الهی، خدای من! مرا با شکنجه ها ادب مکن و از بدی ها نجات بده. اکنون به خود رو آوردهای و به حیرت رسیده ای و با تمام وجودت می پرسی:من این لی الخیر؛ من چگونه می توانم به خوبی ها برسم و چگونه می توانم از بدی ها نجات بیابم.
تو فقر و ظلم و او، همه اش لطف و مهر و غفران را.تو تمام وجودت فقر و ظلم او، همه اش لطف و مهر. خوبی ها با اوست و بدی ها و ذنب ها از توست.
تو خوبی ها را می خواهی. از چه راه؟و بدی ها را نمی خواهی. چگونه؟می گویی: خدای من! من نمی توانم به خوبی های تو برسم و نمی توانم از این فقرها و ذنب ها جدا شوم؛ که تو باید راه بدهی و تو باید کمک کنی.
لاالذی احسن استغنی عن عونک و رحمتک و لاالذی اساءو اجترء علیک و لم یزضحک خرج عن قدرتک؛
نه آنها که خوبی کردند از تو بی نیاز شدند و نه آنها مه بدی کردند و عصیان کردند و خشنودی تو را نخواستند از محدود تو بیرون رفتند.
این تو بودی که رساندی و این تو بودی مه فرارها را گرفتی. تو به من رو بیاور و مرا دستگیر باش
یارب، یارب، یارب

3.امن

تا به حال تمام و جود تو سؤال است و تمنا و فریاد، که مگر او تو را در یابد و او تو را بخواهد و او تو راهی بدهد. تو خودت را تنهایی حس می کردی که باید شروع کنی، اوست که تو را صدا زده ود اوست که پیش از تو، تو را خوانده و اوست که شروع کرده و این تویی که جواب نداده ای. این درست است که من عطش دارم و آب می خواهم، اما آیا این عطش از آبی مه جلوتر نوشیده بودم و امروز کمبودش، احساس عطش را برانگیخته، نیست؟ پیش از این که من داشته باشم، او آبم داده و حتی این عطش دلیل وجود اوست.
منی که از آب و آش و جلوه ها و چهره های بیرون، عطشم فرو نشسته و منی که در این وسعت درون هم، در تنگنا افتاده ام و حتی با این همه چشمه، هنوز عطشانم، منی که از بیرون تا خودم سفر کرده ام و در خودم هم نمی توانم بمانم و با خودم هم نمی توانم سیراب شوم، این من را او آب داده و او به راه انداخته. پس این اوست مه شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است. اصلاً من خودم را با او یافته ام و همچنین خودش را. من مثل آن کور دلی هستم که خودش را در آینه می بیند و می گوید: من فقط خودم را می بینم، پس نور کجاست؟
آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی. تو با او خودت را می بینم، پس نور کجاست؟ آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی. تو با او خودت را می بینی، پس اوست که تو را به خویش می خواند که در نور نمانی و از نور دور نمانی؛ چون از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری؛ چون باید با نور نگاه کرد، نه آن که به نور نگاه کرد. کسی که با خورشید نگاه می کند و به خورشید نگاه می کند کور خواهد شد.
بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک؛
من با تو تو را شناختم و حتی خودم را با تو دیدم، که خود آگاهی من و خود خواهی من، از توست.
تو بودی که مرا به خویش راه دادی و مرا به خویش خواندی، پس این دعای من پس از دعای توست و پس از دعوت توست؛
و دعوتنی الیک. اگر تو نبودی که من تو را نمی شناختم؛
لولا انت لم ادرما انت. اگر آب نخورده بودم که من عطش را احساس نمی کردم.
با این دید، تمام اضطراب و شور تو، به امن و تور می رسد و از ترس ها و حیرت ها و وحشت ها جدا می شوی.
تو تنهایی حیرانی را نمی بینی که به پا ایستاده و می خواهد، بلکه او را می بینی که این تنها را از تنهاییش جدا کرده و از بیرون مانده تا به خویش برساند.
تو پیش از خواسته ی خودت و دعای خودت، خواسته او و دعوت او را می بینی.
آخر او که نیاز شکم مرا و نفت و سماور چای امروز مرا از میلیون ها سال پیش تهیه کرده، آیا نیاز دل من و روح من را از من دریغ می دارد؟با این دید تو به من می رسی و به وحشت و اضطراب به سپاس و حمد کی رسی.

4. حمد

الحمد لله الذی أدعوه فیجیبنی و ان کنت بطیئاًحین بدعونی.
می بینی که او تو را خوانده و تو را به خویش دعوت کرده و تو این دعوت را به کندی جواب داده ای و حتی نفی کرده ای. تا هنگامی که تو از بیرون ضربه خورده ای و به خویشتن و به او رسیده ای و او را صدا زده ای، او بدون فاصله جوابت را داده و خواسته ات را برآورده کرده است. و این است که سپاس ها شروع می شود.
رابطه ی این حمد با آن تحلیل و آن دید با آن شناخت، از خوبی ها و بدی ها و رابطه این شناخت با آن دید و رابطه ی این شناخت با آن طلب، برای نجات و راهیابی به سوی خوبی ها و رابطه ی اینها با فراز اول؛ لاتودبنی بعقو بتک و خواستن نوع تأدیب، چه روح عظیم و آگاهی و از چه جریانی و از چه نوع تربیت و درسی حکایت می کند.
معبودی نیست جز خدا آن که می گفتم باید دعا را تحلیل کرد و از آن درس گرفت؛ یعنی همین برسی رابطه ها و طرح سؤال در کنار هر بند از جمله ها. می بینی که جمله ها یکنواخت نیستند یک موج ندارند. این دگر گونی جمله ها که؛
گاهی به صورت خبر
گاهی به صورت طلب
و گاهی به صورت استفهام
و گاهی از حدیث با نفس صورت می گیرد
و گاهی خواستن است و گاهی وحشت و حیرت و گاهی حمد و گاهی شکر و همه از عواملی خبر می دهد که این جریان عظیم انسان را هدایت می کند و پیش می برد و او طلب ها و حیرت ها و وحشت ها به انس ها و حمدها می رساند.
والحمدلله الذی اسله فیعطینی و ان کنت بخیلاً حین یستقر ضنی.
وقتی او از من قرض می خواهد و از داده های خودش از مطلب می کند، تا من به جریان بیفتم و در جریان، بهره بدهم و بهره ببرم، بارور کنم و همچون آب های راکد نگندم و همچون شیر مانده؛ در پستان، چرک و دمل نشوم، من بخل می ورزم و خیال می کنم که با دادن، کم می شوم، در حالی مه پستانی را که می دوشی، رگ می آید و زیاد می شود و هنگامی مه رهایش کردی می خشکد و حتی پیش از خشکیدن، چرک و دمل می شود. من با این که هستیم از خواستم به من می بخشد و این گونه با چوبکاری ادبم می کند و این گونه شرمسارم می سازد.
الحمد لله الذی انادیه کلما شئت لحاجتی و اخلو به حدیث شئت لسری؛
سپاس او را که همراه من است و هر وقت خواستم صدایش می زنم، برای نیاز هایم و با او خلوت می کنم، هرجا خواستم، به خاطر رازهایم، بدون این که انسان گاهی حرف هایی دارد که با زبانش هم بیگانه است. وقتی بر زبان کی آورد، سرد می شود و بی مزه می شود. انسان رازهای دارد که جز با نگاه و توجه و خلوتش نمی تواند بیان کند و هیچ رابطه ای نمی تواند در این میان میانداری کند. و اوست که در هر کجا، در این خلوت آماده است، آن هم بدون شفیع، نیازها را تأمین می کند و اوست که کمبودها را می رساند.
الحمدلله الذی لاادعو غیره و لو دعوت غیر لم یستحب لی دعائی؛
سپاس برای او که جز او را نمی خوانم، مه آنها مرا برای خود می خواهند و اگر در بحرانی و در بحرانی و در تنگنایی آنها را بخوانم، جوابم نمی دهند. این خلق با نمی شنوند و یا جواب نمی دهند. و حتی اگر تمام هستی هم در دست آنها باشد توانایی دادنش را ندارند؛ قل لو انتم تملکون خزائن رحمه ربی اذا لامسکتم خشیه الانفاق و کان الاایسان قتوراً؛ (21)اگر شما تمام دارایی خدا را داشتید، بخل می ورزیدید، به خاطر محدودیت او است، هر چند دارایی نامحدود داشته باشد.
پس این خلق که اگر بخوانمشان جوابم را نمی دهند، چرا بت من باشد و چرا تکیه گاه من؟!
راستی که امام؛ این جمله بر آنچه که ما را به ضعف اعصاب و فشار خون انداخته، چگونه تصرف می کند و چگونه آن همه رنج را به حمد و سپاس تبدیل می کند. و آن همه ضربه و تنهایی و محرومیت را لطفی می شناسد و از آن بهره برداری می کند که تو با خودت تصمیم بگیری که؛ لا أدعو غیره؛ جز او را نمی خوانم که در خواندن محرومیت است.
ٍ والحمدلله الذی لا أرجو غیره و لو رجوت غیره لاخلف رجائی؛ و نه تنها غیر او را نمی خوانم، از غیر او نمی خواهم، که حتی به غیر او امید هم نمی بندم؛ که امیدها هرز می روند و به جایی نمی رسانند.
چقدر انسان برای ساختن خانه و در و کشتزار و انبار خرمش به این و آن امید بسته و حتی از پیش برایشان کار کرده و آنها کنارش گذاشته اند و در سر بزنگاه رهایش کرده اند، امیدها هرز می روند و به جایی نمی رسانند.
چقدر انسان برای ساختن خانه و در و کشتزار و انبار خرمش به این و آن امید بسته و حتی از پیش برایشان کار کرده و آنها کنارش گذاشته و در سر بز نگاه رهایش کرده اند، امیدهایش را هرز داده اند.
الحمدلله الذی و کلنی ؛
سپاس برای او که مرا به خودش واگذار کرد و اکرامم کرد و به دیگران حواله ام نداد که خوارم کنند و اهانتم کنند.
الحمد لله الذی تحبب الی و هو غنی عنی
سپاس برای او که همه محبت را در لحظه ای به من روا می دارد مه از من بی نیاز است، از من چیزی نمی گیرد. این من هستم که در کنار او به امن و به نور و به حیات می رسم. اگر او مرا به خویش می خواند برای همین دادن هاست و اگر مرا از غیر خودش ضربه می زند، به خاطر همین رهانیدن هاست.
و الحمدلله الذی یحلم عنی؛اوست که بابی نیازیش به من محبت می کند و با تمام محبت هایش بر او عصیان می کنم و او چشم می پوشد و حلم می ورزد که شاید باز گردم و در راه بیایم.
فربی احمد شی ء عندی و أحق بحمدی؛
پس با این همه لطف و دعوت و اجابت و عنایت و محبت و حلم، او بهترین محبوب است و از هر چیز نزد من ستوده تر و لایق تر است؛ و هو أحق بحمدی؛ او به ستایش من سزاوارتر است. اوست که مرا به خود خوانده و مرا از غیر خویش جدا کرده .در حالی که دیگران دعوت و خواسته مرا و امید و رجا مرا به جایی نگرفته و به چیزی نخریده اند و فقط منافع خویش را از من خواستار بوده اند و کشتزار خود را از من آبیاری می کرده اند.