بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

1.توجه

الهی لاتودبنی بعقوبتک
خدای من، معبود من، پناه من....در این کلمه چقدر نیاز می بینی، چقدر احساس را لمس می کنی؟ ایا فقط با یک کلمه روبرو هستی، آن هم کلمه ای که فقط زبان آن را می چرخاند؟ یا در پشت این کلمه، احساس ها و توجه ها را می یابی؛ هایی که این کلمه را در دل تو نقش می زند پس از آنکه از همه جا ضربه خورده هر تکیه ای را از دست داده ای و هر بتی را تجربه کرده ای و در هر پناهی گزیده شده ای..
آیا در پشت این کلمه احساسی را می بینی که کلمه ها را در تو نقش بسته اند. و زبانت را به چرخ انداخته اند؟ اگر این را بیابی، آن وقت زیبایی این کلمه چنانت مدهوش می کند که در کنار همین کلمه چشم تو اشک هایش را بریزد و دل تو شعله اش را بیفروزد.
درد ما از این مساله برخاسته که داریم با عادت ها زندگی می کنیم و کلمه ها را، احساس ها را، حقیقت ها را با تیغ عادتمان سر می بریم و داریم با دروغ هایمان زندگی می کنیم؛ که رزق ما همین دروغ های ما هستند و ما این رزق را برای خود قرار داده ایم؛ تجعلون رزقکم انکم تکذبون. (18) و از رزق او خود را محروم کرده ایم .
الهی، این کلمه را کسی می گوید که پس از تجربه ها، از هر معبود و از هر پناه و از هر تکیه گاه ضربه دیده باشد و رنج کشیده باشد و به او رو آورده باشد، در حالی که ظلم خود و جفای خود را یافته و ضرورت پاداش را یافته و می خواهد اکنون که بازگشته، او را با شکنجه ها خود عمل او هستند، نه عکس العمل او، بلکه خود عمل او هستند(19)، او را ضربه نزنند و ادب نکنند.
این ادب کردن و در جای خود نشاندن، خود لطف اوست که به تو، آگاهی بدهید تو را باز گرداند، لیذ یقخم بعض الذی عملوا، لعلهم یرجعون .(20)
و اکنون تو که خود آگاه شده ای می خواهی که تو را با عقوبت ها ادب نکند و با ضربه ها به راه باز نگرداند که تو خود به را آمده ای
تو در این خواسته، ذنب ، عقوبت و تایب و راه های گوناگون آن را باید در نظر داشته باشی، مادام که تو خودت را مذنب نمی بینی و حتی معتقد هستی که طلبکاری، مادام که نظام و سنت ها و قانون های حاکم بر هستی را باور نداری،
در نتیجه نه عقوبت را خواهی پذیرفت و نه تادیب را خواهی فهمید
و لی هنگامی که ذنب در آن مفهوم وسیع برای تو مشخص شد و تو فهمیدی، هر نعمتی، هر،نگاهی هر حرکتی که در جای خود ننشیند، ذنب است و تو فهمیدی که یک ذنب در یک گوشه حبس می شود و ذنب های دیگر را به دنبال می آورد، در این موقع است که این گونه با احساس می گوید:الهی لاتودبنی بقوبتک.
تو می فهمی که اگر هستی تو و عمر تو برای او نباشد و مصرف بت ها شود که تو برای خودت گرفته ای، رنج می بری و عقوبت می بینی . و این اوست که تو را ادب می کند و از این بت ها می کند و ضربه می زند. اینجاست که از او می خواهد تا با ضربه ها تو را نسوزاند تو در هنگامی که میان تو و بت هایت حائل می شود حیله می کند، تو غافل نمانی و درس بگیری.
ولاتمکر بی فی حیلت
و در حائل شدن هایت مرا به مکر مگیر و در نقشه قرار مده. یعنی نقشه، یعنی؛ نیرنگ .و حیله؛ یعنی حائل شدن و فاصله انداختن. پس او حائل می شود و میان ما و بتها فاصله می اندازد، میان ما از آن رنج می بریم؛ چون نمی دانیم که برای چه و بخاطر چه اتفاق افتاده اند.
ما ضربه ها، دردها را می بینیم اما از آن درس نمی گیریم و حتی بر آن می شوریم. و این است که در این دعا می خواهد تا در مکر و نقشه نیفتد و در این فاصله دیدن ها، محروم نماند و او را به بازی نگیرند، بیاید و با آگاهی جدا شود تا این جدایی به سوی او باز گردد. قطع و بریدن ها را بپذیرید؛ که انقطاع، پذیرش این قطع، که به سوی او باز گردد، که در دعا هم هست؛ هب لی کمال الانقطاع ،نه قطع، که انقطاع و نه انقطاع فقط و بی خیال که؛الانقطاع الیک. و پذیرش این برش ها در راه او و به سوی او، وگرنه لوطی ها هم در برابر ضربه ها بی خیالند، بایک بابا ولش، مسأله را حل می کنند و یا در هوا می مانند و به جایی نمی رسند.
در این دعا، از غفران و آموزش شروع نمی کنی، چون غفران و آموزش وسیله هایی دارد؛ از مهر و قهر، از اندرز و بشارت، از تهدید و تشویق واز تعلیم و تفهیم. تو می خواهی او با قهر و ضربه ها و مکرهایش تو را ادب نکند و تو را این گونه از بند گناه هایی مه کرده ای و بت های که دارای آزاد نسازد.
تو از این وسیله آمرزش و غفران سخن می گویی و به این گونه شروع می کنی تا به خیرها برسی و از بدی ها نجات بیابی؛ خیرهایی که با او هستند و بدی ها و فقر و ذنب هایی که همراه تو.

2. حیرت و تنهایی

من این لی الخیر یارب و لایوجد الا من عندک و من این لی النجاه و لاتستطاع الابک؛
کجا من به خوبی ها می رسم ای پروردگار من، در حالی که نجات جز به وسیله تو ممکن پس از پذیرش ستم ها و گناه ها، پذیرش تأدیت هایی که می خواهد ما را از بت ها جدا کند و بین ما و بت ها فاصله بیندازد - حیله - تو به طلب و تمنایی می رسیدی با این آغاز؛ معبود من! الهی، خدای من! مرا با شکنجه ها ادب مکن و از بدی ها نجات بده. اکنون به خود رو آوردهای و به حیرت رسیده ای و با تمام وجودت می پرسی:من این لی الخیر؛ من چگونه می توانم به خوبی ها برسم و چگونه می توانم از بدی ها نجات بیابم.
تو فقر و ظلم و او، همه اش لطف و مهر و غفران را.تو تمام وجودت فقر و ظلم او، همه اش لطف و مهر. خوبی ها با اوست و بدی ها و ذنب ها از توست.
تو خوبی ها را می خواهی. از چه راه؟و بدی ها را نمی خواهی. چگونه؟می گویی: خدای من! من نمی توانم به خوبی های تو برسم و نمی توانم از این فقرها و ذنب ها جدا شوم؛ که تو باید راه بدهی و تو باید کمک کنی.
لاالذی احسن استغنی عن عونک و رحمتک و لاالذی اساءو اجترء علیک و لم یزضحک خرج عن قدرتک؛
نه آنها که خوبی کردند از تو بی نیاز شدند و نه آنها مه بدی کردند و عصیان کردند و خشنودی تو را نخواستند از محدود تو بیرون رفتند.
این تو بودی که رساندی و این تو بودی مه فرارها را گرفتی. تو به من رو بیاور و مرا دستگیر باش
یارب، یارب، یارب

3.امن

تا به حال تمام و جود تو سؤال است و تمنا و فریاد، که مگر او تو را در یابد و او تو را بخواهد و او تو راهی بدهد. تو خودت را تنهایی حس می کردی که باید شروع کنی، اوست که تو را صدا زده ود اوست که پیش از تو، تو را خوانده و اوست که شروع کرده و این تویی که جواب نداده ای. این درست است که من عطش دارم و آب می خواهم، اما آیا این عطش از آبی مه جلوتر نوشیده بودم و امروز کمبودش، احساس عطش را برانگیخته، نیست؟ پیش از این که من داشته باشم، او آبم داده و حتی این عطش دلیل وجود اوست.
منی که از آب و آش و جلوه ها و چهره های بیرون، عطشم فرو نشسته و منی که در این وسعت درون هم، در تنگنا افتاده ام و حتی با این همه چشمه، هنوز عطشانم، منی که از بیرون تا خودم سفر کرده ام و در خودم هم نمی توانم بمانم و با خودم هم نمی توانم سیراب شوم، این من را او آب داده و او به راه انداخته. پس این اوست مه شروع کرده و اوست که مرا خوانده و دعوت نموده است. اصلاً من خودم را با او یافته ام و همچنین خودش را. من مثل آن کور دلی هستم که خودش را در آینه می بیند و می گوید: من فقط خودم را می بینم، پس نور کجاست؟
آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی. تو با او خودت را می بینم، پس نور کجاست؟ آخر اگر نور نبود که تو خودت را نمی دیدی. تو با او خودت را می بینی، پس اوست که تو را به خویش می خواند که در نور نمانی و از نور دور نمانی؛ چون از نور ماندن تاریکی است و در نور ماندن کوری؛ چون باید با نور نگاه کرد، نه آن که به نور نگاه کرد. کسی که با خورشید نگاه می کند و به خورشید نگاه می کند کور خواهد شد.
بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک؛
من با تو تو را شناختم و حتی خودم را با تو دیدم، که خود آگاهی من و خود خواهی من، از توست.
تو بودی که مرا به خویش راه دادی و مرا به خویش خواندی، پس این دعای من پس از دعای توست و پس از دعوت توست؛
و دعوتنی الیک. اگر تو نبودی که من تو را نمی شناختم؛
لولا انت لم ادرما انت. اگر آب نخورده بودم که من عطش را احساس نمی کردم.
با این دید، تمام اضطراب و شور تو، به امن و تور می رسد و از ترس ها و حیرت ها و وحشت ها جدا می شوی.
تو تنهایی حیرانی را نمی بینی که به پا ایستاده و می خواهد، بلکه او را می بینی که این تنها را از تنهاییش جدا کرده و از بیرون مانده تا به خویش برساند.
تو پیش از خواسته ی خودت و دعای خودت، خواسته او و دعوت او را می بینی.
آخر او که نیاز شکم مرا و نفت و سماور چای امروز مرا از میلیون ها سال پیش تهیه کرده، آیا نیاز دل من و روح من را از من دریغ می دارد؟با این دید تو به من می رسی و به وحشت و اضطراب به سپاس و حمد کی رسی.