بشنو از نی

علی صفایی حائری‏

3. شناخت موضع و جایگاه خویش

منی که یک لحظه در عمرم با دوست نبوده ام و یک لحظه با او در راه او نبوده ام، چه توقع دارم که او یک عمر به حرف من باشد و گوش به فرمان من، گویا من خدای جهان هستم که باید خدا را هم به بیگاری بکشم.
منی که خود را قدرت و نیرو می شناسم و سرود انا ربکم الا علی را زمزمه می کنم، چگونه می توانم به دعا رو بیاورم و چگونه با دعا به فقر و ضعف و عجز خودم و به غنا و قدرت و قرب و اجابت او اقرار کنم.
آن جدایی و این غرور نمی گذارد که زبان من به خواسته هایم باز شود، مگر آنجا که از حق، عظمتی را شناخته باشم، که در کنار او غروری نمی شکند و از او لطفی را سراغ داشته باشم، که با من به من نمی دهد.
و این است که در دعای ابوحمزه می خوانیم: خدایا من در لحظه ای به تو رو آورده ام که سزاوار حتی شنیدن تو نیستم: من غیر استحقاق لا ستماعک منی و لا استجاب لعفوک عنی . من سزاوار این که از من بشنوی و یا از من بگذری نیستم.
خدا من کسی هستم که اگر کودکی از وضعم و گناهم مطلع می شد کنار می کشیدم: الهی لو اطلع الیوم علی ذنبی غیرک ما فعلته. اما این نه به این جهت بود که تو را کوچک کنم و تو در نظر من خوار باشی و پست باشی و برایم ارزشی نداشته باشی. لانک اهوان الناظرین الی و اخف المطلعین علی، بل لا نک یا رب خیر الساترین و ارحم الراحمین. بلکه به این خاطر که تو مرا می پوشانی و مرا مفتضح نمی کنی تا شاید با این کرامت و لطف تو ادب شوم و به راه بیایم.

4. تسلط بر دعاها

همانطور که در قرآن دو مرحله بود: تسلط و تثبیت. و حتی بهره برداری از قرآن مشروط به تسلط بر تمام آن بود، همینطور در دعا یک مرحله باید به تمام دعاها مرور کرد و با آنها آشنا شد.
این مرور دو خاصیت دارد: یکی اینکه آنجا که زبان گنگ است و نمی توانیم از احساس خود حرف بزنیم به توضیح هایی می رسیم که بیا و ببین.
و دیگر اینکه با این مرور، نیازهای ما از سطح آب و آش و در و دیوار و کفش و کلاه بالاتر می آید و نیرو قدرت بیشتری در خود می بینیم که نه به خود که به تمام خلق می رسیم و غروری در ما می نشیند که نه اینها که تمام بهشت در ما شوری نمی آورد.
آنجا که آن روح ها به تمام هستی قانع نشده اند و می خواهند وابستگی هایشان برید شود و راهشان را طی کنند، چگونه می توانیم ما بخواهیم که سنگ ها و مانع ها و مانع ها را در پیشاپیش ما بریزند.

5. زمینه سازی

یک جمله که در یک دعا است، پیش از آنکه یک جمله باشد یک احساس است و این احساس نیاز، همراه شناخت هایی است و این شناخت ها هم نتیجه تفکرها و مطالعه هایی.
ایا می توان یک کلمه را بر زبان آورد پیش از آنکه احساسش در دل و شناختش در سر توجه و مطالعه و بررسی هایش در تمام حواس ما رخنه کرده باشد؟ و آیا این چنین کلمه ای احساس و پیامش بدست می رسد و در دل می نشیند ؟
مهمترین مرحله برای آنهایی مه دعاها و میراث عظیم و میراث عظیم نیایش ها را برای درس گرفتن می شناسند، همین زمینه سازی است و همین طرح سؤال در کنار دعاهاست که چرا از این جا شروع شد.
چرا در یک مرحله طلب است و خواهش و سپس استفهام است و سپس حیرت وحشت و دوباره تصمیم و حمد و
من و سکون.
با به همین اصل می بینی مه دعا چگونه جریان می یابد؟ چگونه از پیچ و خم ها می گذرد و چگونه پیچ. خم های روح تو را می گیرد و با خود می برد.(17)روحی که در برخوردها و حرکت هایش، رنج ها دیده و گره ها خورده، باز می شود و شکل می گیرد و حتی با اشک هایش خالی نمی شود، مه او درهنگامی مه به شتاب رسیده، دیگر حتی لرزش هایش، انحراف های بزرگی ایجاد می کنند و گناه های بزرگی حساب می شوند و در نتیجه او را به سوی دستاویزی برای کنترل عظیمی همراه می بینی و در چنان قله ای برای درگیری می نشینی.