فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

138

زید بن حسین

ابن حسین بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب
چنان که گفته اند او را قرمطی در راه مکه به قتل رسانید. و حکیم بن یحیی برای من روایت کرد که حسین بن حسین (پدر زید در زمان خود) بزرگ بنی هاشم و نسبش از دیگران به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک تر بود، و مردم از گوشه و کنار برای او اموال می فرستادند.
حکیم برایم نقل کرد که روزی با جمعی از فرزندان ابوطالب که از آن جمله بود: حسین بن حسین، و محمد بن علی بن حمزه علوی عباسی، و ابوهاشم داود بن قاسم جعفری نزد جد تو: ابوالحسن محمد بن احمد اصفهانی گرد آمدیم، جد تو رو به حسین ابن حسین کرده گفت: ای اباعبدالله تو در نسب نزدیک ترین فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله بدان حضرت هستی، و ابوهاشم در نسب نزدیک ترین فرزندان جعفر بدوست، و شما دو نفر بزرگ خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله هستید، و دنباله این سخن برای سلامتی و بقای آنها دعا کرد.
محمد بن علی بن حمزه از این جریان خوشش نیامد و بر آن دو رشک برده گفت: ای اباالحسن این قرب نسب برای من آن دو در این زمان چه سودی دارد، و اگر برای آن یک دسته سبزی از مردم بخواهند بدانها نخواهند داد.
حسین بن حسین از این سخن خشمگین شده، بدو گفت: آیا به من این حرف را می زنی! به خدا سوگند من خوش ندارم دنیا و هر چه در آن است از آن من باشد و نسب کنونی من از رسول خدا صلی الله علیه و آله حتی به واسطه یک نفر از این نفر از این نسبی که اکنون دارم دورتر باشد.
و همین حکیم (راوی حدیث فوق) گفت: حسین پسری داشت به نام زید که در راه مکه مقتول گشت. و او از جوانان معروف عرب در سخاوت و زیبایی و کمال بود، و با فرزندان متوکل معاشرت داشت، و چون او را به خانه خود دعوت می کردند و اثاث و زندگی و ظروف آنها را می دید به نزد پدرش حسین می آمد و بدو می گفت: من هم می خواهم این عموزادگانم را به خانه ام دعوت کنم و باید اثاث و زندگی و ظروف غذایی مانند آنها تهیه کنم و تو پولی برای این کار به من بده و بدین ترتیب از پدر پولی می گرفت ولی زیاده روی و اسراف می کرد و گاه می شد که پدرش پولی نداشت و تنگدست بود بدو می گفت: اکنون چیزی ندارم، زید خشمناک از نزدش بیرون می رفت و او را تهدید کرده و برایش سوگند می خورد که هم اکنون می روم و علیه خلفا قیام می کنم!
حسین از جا بر می خاست و او را به خدا سوگند می داد که اقدامی در این باره نکند و بعد می گریست، ولی زید سخن پدر را نمی پذیرفت، و حسین که چنان می دید به نزد مادر او که کنیزی بود می آمد و بدو می گفت: زید فلان مقدار پول از من خواسته و سوگند داده که اگر آن را بدو نپردازم ضد خلیفه قیام کند. تو از جواهرآلات خود به همان اندازه به من بده تا به او بدهم و جلوی او را از این اقدام بگیرم! آن زن بدو می گفت: این پسر تو را می ترساند و تهدیدت می کند و کس نیست که خروج کند، و برای تجربه یک بار او را واگذار و بنگر تا چه می کند!
حسین بدو می گفت: هیهات! این طور نیست که تو خیال می کنی! شنشنة اعرفها من اخزم (این خوبی است که من آن را از پسرم به یاد دارم و بدان آشنا هستم) (462)و همچنان پافشاری می کرد تا آن زن خواسته او را انجام می داد، و پول و جواهراتی را که داشت در اختیار او می گذاشت.

139