فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

علی بن موسی بن جعفر

و از جمله حضرت رضا علیه السلام ابن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام است.
کنیه آن حضرت ابوالحسن بوده، و برخی آن را ابوبکر ذکر کرده اند.
مادرش کنیز بوده.
حسن بن علی خفاف از عیسی بن مهران از أباصلت هروی (420) روایت کرده که گفت: روزی مأمون مسئله ای از من پرسید و من در پاسخش گفتم: ابوبکر در این مسئله چنین گفته است:. مأمون گفت ابوبکر کیست؟ آیا ابوبکر ما، یا ابوبکر عامه (اهل سنت)؟ گفتم: ابوبکر ما.
عیسی بن مهران - روای حدیث - گوید: به أباصلت گفتم: ابوبکر شما کیست؟ پاسخ داد: علی بن موسی الرضا علیه السلام که کنیه اش ابوبکر و مادرش کنیز بود.
و مأمون آن حضرت را به ولیعهدی خود برگزید. ولی به شرحی که ذکر می شود او را مسموم ساخت و از این جهان رفت.

شرح این ماجرا

بر طبق آنچه علی بن حسین بن علی بن حمزه از عمویش محمد بن علی بن حمزه علوی - و احمد بن محمد بن سعید از یحیی بن حسن علوی - که هر کدام قسمتی از آن را نقل کرده و من آن را با هم آمیخته ام آن است که:
مأمون به سراغ گروهی از فرزندان ابوطالب - که در مدینه سکونت داشتند - فرستاد و آنها از جمله علی بن موسی الرضا علیه السلام را به نزد خود خواند.
کسی که مامور این کار بود، شخصی بود معروف به جلودی (421) از اهل خراسان. وی آنان را از راه بصره به خراسان آورد و مأمون دستور داد برای علی بن موسی الرضا خانه ای جداگانه ترتیب دادند و مابقی همه را در یک خانه جا داد.
آنگاه به نزد فضل بن سهل (وزیر خود) فرستاد و به اطلاع او رسانید که قصد دارد علی بن موسی را به ولیعهدی خود انتخاب کند و به او دستور داد که خود و برادرش حسن بن سهل برای این کار نزد مأمون بروند، و چون آن دو به نزد وی حاضر شدند، حسن بن سهل زبان گشود و خواست مأمون را از این کار منصرف کند و بدو گوشزد ساخت که با این عمل منصب خلافت را از این خاندان بیرون خواهی برد.
مأمون در جواب حسن بن سهل گفت: من با خداوند عهد کرده ام که اگر بر امین ظفر یافتم، خلافت را به بهترین فرزندان ابوطالب بسپارم و کسی را در میان ایشان داناتر از این مرد سراغ ندارم.
آن دو که مأمون را مصمم بدین کار دیدند، موافقت خود را در این مورد اعلام داشتند و مأمون به همین منظور آن دو را به نزد علی بن موسی الرضا علیه السلام فرستاد و آن دو جریان را به اطلاع آن حضرت رساندند. حضرت در آغاز از قبول این کار امتناع و0رزید، آن دو اصرار کردند ولی آن جناب همچنان امتناع می کرد تا سرانجام یکی از آن دو نفر گفت: اگر پذیرفتی که هیچ وگرنه ما چنین و چنان خواهیم کرد و سخنانی تهدیدآمیز بر زبان جاری کرد، و آن دیگری آشکارا گفت : به خدا سوگند مأمون به من دستور داده که اگر با این کار مخالفت کنی گردنت را بزنم.
پس از این جریان خود مأمون آن جناب را طلبید و موضوع را اظهار کرد و آن حضرت امتناع ورزید، مأمون سخنی تهدیدآمیز گفته و ادامه داد که: عمر - هنگام مرگش - دستور داد شورایی شش نفری تشکیل دهند که یکی از آنها جد تو بود، و فرمان داد که هر کدام آنها مخالفت ورزید گردنش را بزنید، و تو ناچاری که ولیعهدی مرا بپذیری!
علی بن موسی که چنان ددی ولیعهدی او را پذیرفت و مأمون در یک روز پنجشنبه جلوس رسمی کرد و فضل بن سهل در آن مجلس تصمیم خلیفه را به اطلاع عامه مردم رسانید و لقب آن حضرت را رضا نهادند و به مردم دستور دادند جامه سبز بپوشند و روز پنجشنبه آینده بار دوم برای تجدید بیعت به نزد او بروند و مخارج و روزی یک سال خود را به خاطر آن روز فرخنده از دست خلیفه دریافت کنند.
چون روز پنجشنبه موعود فرا رسید، صاحب منصبان و سرلشکران و قاضیان و سایر مردم جامه های سبز پوشیده و رو به قصر سلطنتی مأمون به راه افتادند، مأمون نیز دستور داد دو عدد تشک و پشتی بزرگ گذاشتند، به طوری که به تخت مخصوص و جای نشستن او متصل می شد، و حضرت رضا علیه السلام را که لباس سبزی بر تن داشت و عمامه ای بر سر و شمشیری حمایل کرده بود، روی آن تشک نشانید. آنگاه به پسرش عباس بن مأمون دستور داد که پیش از همه مردم با آن حضرت بیعت کند، و حضرت رضا دستش را بلند کرد و به طوری که پشت دست به طرف خود آن حضرت و روی آن به طرف بود. مأمون گفت: دستت را برای بیعت باز کن!
حضرت رضا علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله این چنین با مردم بیعت کرد و بدین ترتیب مردم با آن حضرت بیعت کردند، سپس کیسه هایی پر از طلا را آوردند، و خطبا و شعرا به پا خواستند و هر یک در فضیلت علی بن موسی الرضا اشعار و سخنهایی گفتند، آنگاه ابوعباد (که ظاهرا خزینه دار مامون بوده) عباس بن مامون را برای دریافت جایزه اش صدا زد و او برخاست و به نزدیک پدرش رفت و دست او را بوسید و همانجا نشست، سپس محمد بن جعفر بن محمد را که عموی حضرت رضا علیه السلام بود که شرح حالش پیش از این گذشت صدا زدند، فضل بن سهل بدو گفت: برخیز، محمد بن جعفر برخاست و همچنان تا نزدیک مأمون رفت ولی دست او را نبوسید و از جلوی او گذشت تا پیش خزینه دار رفت و جایزه خود را دریافت کرد، مامون صدا زد: ای اباجعفر به جایگاه خود بازگرد.
آنگاه ابوعباد یک یک علویان و عباسیان را صدا می زد و هر کدام برخاسته و جایزه خود را می گرفتند و تا اینکه پولها و اموال به پایان رسید، آنگاه مامون رو به حضرت رضا علیه السلام کرده گفت: اکنون برخیز و برای مردم خطبه ای بخوان و با آنان سخن بگوی.
حضرت رضا علیه السلام برخاست و پس از حمد و ثنای الهی فرمود:
ان لنا علیکم حقا برسول الله علیه السلام، و لکم علینا حق به، فاذا ادیتم الینا ذلک وجب علینا الحق لکم
(همانا ما را به واسطه - رسول خدا صلی الله علیه و آله بر شما حقی است، و شما را نیز به خاطر همان حضرت بر ما حقی است، و هر گاه شما حق ما را پرداختید بر ما نیز واجب است حق شما را بدهیم.)
و بیش از این مقدار در آن مجلس، سخنی از آن حضرت نقل نشده است.
چون جریان ولیعهدی آن حضرت انجام شد، مامون دستور داد سکه ها را به نام آن حضرت زدند.
و از کارهای دیگری که در آن سال انجام داد این بود که دختر اسحاق بن جعفر بن محمد را به همسری عموزاده وی اسحاق بن موسی بن جعفر درآورد و بدو دستور داد در آن سال با مردم حج بگذارد ( و به اصطلاح او را امیرالحاج مردم کرد) و در تمام شهرها به ولیعهدی علی بن موسی الرضا خطبه خوانده شد.
احمد بن محمد بن سعید از یحیی بن حسن علوی روایت کرده که او از کسی که در مدینه پای منبر عبدالجبار بن سعید (والی مدینه) بوده شنیده است که او گفت: من از عبدالجبار شنیدم که در مدینه بالای منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله خطبه خواند و هنگام دعا گفت:
خدایا، برای ما شایسته گردان ولیعهد مسلمانان: علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی علیه السلام را.
ستة آباء هم ما هم - هم خیر من یشرب صوب الغمام
(شش تن پدرانی چه پدرانی! پدرانی که بهترین آشامندگان آب بارن اند (یعنی بهترین خلق خدا هستند).
و حسن بن طبیب بلخی نیز مانند همین حدیث را از محمد بن ابی عمر عدنی روایت کرده که او خود پای منبر عبدالجبار این سخنان را از او شنیده است.
و از جمله کارهای مامون به دنبال ولیعهدی آن حضرت این بود که دخترش ام الفضل را به عقد (حضرت جواد) محمد بن علی بن موسی علیه السلام درآورد، با اینکه آن جناب گندمگون و سیاه چهره بود. و ام الفضل را همراه او کرد و همچنان تا پایان عمر نزد او به سر برد.

جریان شهادت آن حضرت

حضرت رضا علیه السلام بیمار شد - همان بیماری که موجب شد از این جهان برود.
و پیش از این بیماری هرگاه نزد مامون سخن از فرزندان سهل (فضل بن سهل وزیر و حسن بن سهل والی عراق و حجاز و شامات و غیره) به میان می آمد، حضرت رضا از آنها عیب جویی می کرد و مأمون را از پیروی آن دو و شنیدن سخنانشان نهی می فرمود.
و دیگر آن روزی مشاهده فرمود که مامون برای نماز وضو می سازد و آب وضوی او را غلام به دستش می ریزد، حضرت رضا علیه السلام بدو فرمود: ای امیرالمؤمنین در عبادت پروردگارت هیچ کس را شریک او مساز! (422)
و چون آن حضرت بیمار شد، مامون به عیادت او می آمد تا چون بیماری آن حضرت سنگین شد (وی را به شرحی که پس از این بیاید مسموم کرد) و خود مامون نیز تمارض کرد و چنان وانمود کرد که او نیز با آن حضرت در اثر خوردن مسموم بیمار شده و حضرت رضا علیه السلام بیماریش ادامه یافت تا از این جهان رفت.