فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

75

محمد بن جعفر بن محمد

ابن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب
مادرش کنیز بود. و کنیه اش ابوجعفر و در میان خاندانش مردی فاضل و محترم به شمار می رفت و چون ( به خراسان رفت به شرحی که پس از این خواهد آمد) مامون دستور داد که فرزندان ابوطالب که در خراسان بودند ( برای رفتن به نزد خلیفه) همراه شخص دیگری از این خاندان جز محمد بن جعفر سوار شوند، آنها نپذیرفته و فقط حاضر بودند در رکاب او باشند. مامون که چنان دید این دستور را پس گرفت و آنها را به همان حال باقی گذارد.
و محمد بن جعفر احادیث، زیادی، به ویژه از پدرش روایت کرده است و محدثانی چون: محمد بن ابی عمر عبدی، و محمد بن سلمه، و اسحاق بن موسی انصاری و دیگران از او حدیث کرده اند.
و احمد بن محمد بن سعید از محمد بن منصور برایم روایت کرد که گفت: در نزد ابی طاهر احمد بن عیسی بن عبدالله نام محمد بن جعفر برده شد و ابوطاهر به خوبی وی را ستوده گفت: مردی عابد و فاضل بود که پیوسته یک روزه را روزه می گرفت، و یک روز را افطار می کرد.
و از یحیی بن حسن حدیث کرده که گفت: از مؤمل شنیدم که می گفت: من سالی محمد بن جعفر را در مکه دیدم که با دویست نفر از طایف جارودیه برای نماز خارج شد و بر تنشان جامه پشمین و آثار خیر و خوبی از چهره شان ظاهر بود.
و نیز از یحیی روایت کرده که خدیجه - دختر عبیدالله بن حسین بن علی بن الحسین - همسر محمد بن جعفر گفت: هیچ گاه نشد که محمد بن جعفر جامه ای بپوشد و از نزد ما بیرون برود و با همان جامه بازگردد چون آن را در راه خدا به سائلان می بخشید .
و از موسی بن سلمه روایت کرده که گفت: در ایام ابوالسرایا مردی نامه ای ( در مدینه) نوشت: و در آن نامه به فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و همه خاندان آن حضرت دشنام داده بود، و محمد بن جعفر مردی گوشه نشین بود که در امور سیاسی دخالت نمی کرد، طالبین آن نامه را نزد او آورده و برای او خواندند، محمد بدانها جوابی نداد و از جا برخاست و به خانه رفت و هنگامی که بیرون آمد که زره پوشیده و شمشیر به گردن آویخته بود و مردم به را به سوی خود خواند و بدین شعر تمثل می جست:
لم أکن من جناتها علم الله - و انی بحرها الیوم صالی
خدا داند من از کسانی نبودم که دست به این کار بزنم ولی امروز از آتشش می سوزم. (409)
یحیی بن حسن گوید: از ابراهیم بن یوسف شنیدم که می گفت: در یک زمان ضربه ای به یکی از چشمهای محمد بن جعفر اصابت کرد که در آن اثر گذارد، محمد بن جعفر از این جریان خوشحال شده گفت: امیدوارم که من همان مهدی قائم باشم، چون شنیده ام آن جناب دو نشانه دارد: دی یکی از چشمهایش اثری موجود است و دیگر آن که به اکراه وارد ای امر (زمامداری) خواهد شد.
و احمد بن عبیدالله به سندش از محمد بن جعفر روایت کرده که گوید: من از وضع خود و ستمهایی که به ما خاندان می رسید پیش مالک بن انس شکوه کردیم، مالک گفت: شکیبایی کن تا هنگام تاویل این آیه دررسد که خدا فرماید:
و نرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین.
(ما خواستیم بر آنان که در زمین زبون به شمار رفتند منت نهیم و پیشوایان گردانیم و وارثشان کنیم. قصص، 5. )
و نیز احمد از علی بن محمد نوفلی از پدرش و علی بن حسین علوی از محمد از عمویش روایت کرده که گروهی از طالبین به همراهی محمد بن جعفر به جنگ هارون بن مسیب در مکه رفتند و در میان آنها بود: حسین بن حسن افطس، و محمد بن سلیمان ابن داود بن حسن بن حسن، و محمد بن حسن - معروف به سلیق - و علی بن بن حسین عیسی بن زید، و علی بن حسین بن زید، و علی بن جعفر بن محمد. جنگ سختی کردند، و گروه بسیاری از همراهان هارون بن مسیب را کشتند. و غلامی - خواجه - که همراه محمد بن جعفر بود نیزه ای به او زد که بر زمین افتاد، ولی یارانش حمله کردند و او را از میدان جنگ بیرون بردند، آنگاه محمد بن جعفر و همراهانش به کوه ثبیر رفتند و مدتی در آنجا ماندند، هارون کسی را به نزد محمد بن جعفر فرستاد تا دست از جنگ بردارد، و به همین منظور برادرزاده محمد - علی بن موسی الرضا علیه السلام - را نیز به نزدش اعزام داشت ولی او به جنگ ادامه داد و سخن فرستادگان را نپذیرفت.
تا اینکه هارون سوارانی را فرستاد تا اطراف جایگاه او را محاصره کردند و چون هیچ کس نمی توانست به موضع آنها نزدیک شود، پس از سه روز محاصره توشه، خواربار و آبشان تمام شد و همراهان و یاران محمد بن جعفر از دورش پراکنده شدند. او به ناچار لباس خود را تغییر داد و ردا و نعلین پوشید خود را به سراپرده هارون رسانید و از او برای یارانش امان خواست و او امانش داد.
این بود آنچه را نوفلی روایت کرده، ولی محمد بن علی بن حمزه در خبری که از عمویش نقل کرده به جای هارون، عیسی بن زید جلودی را ذکر کرده و سپس گفته است: جلودی فرزندان ابوطالب را به زنجیر بست و در محملهایی بی فرش سوار کرد تا آنها را بدین وضع به خراسان بفرستد، ولی قبیله بنی نبهان - و به گفته نوفلی قبیله غاضریة در منزل زباله - بدان کاروان حمله کرده و پس از جنگ سختی که با محافظین آنها کردند آنان را از دست مستحفظین نجات دادند، و آنها به پای خود به نزد حسن بن سهل در بغداد رفتند، و حسن بن سهل آنها را به نزد مأمون فرستاد. و محمد بن جعفر در همان خراسان از دنیا رفت و چون جنازه اش را برای دفن حرکت دادند مأمون خود را به جنازه او و میان دو چوب تابوت رسانید و آن را به دوش کشید تا در قبرش گذارند، آنگاه گفت: این خویشاوندی و رحمی است که دویست سال بود طریق جفا و بی مهری با ما را پیش گرفته بودند . (410)
و پس از آن قرض او را که حدود سی هزار دینار بود پرداخت.

دنباله داستان ابوالسرایا

باری هرثمه در قسمت شرقی نهرصر صر اردو زد، و ابوالسرایا درغریبه.
از آن سو حسن بن سهل - علی بن ابی سعید و حماد ترکی را با لشکری برای فتح مدائن فرستاد و آنها به جنگ محمد بن اسماعیل آمده و او را منهزم ساخته بر شهر مدائن استیلا یافتند.
ابوالسرایا که از این جریان اطلاع پیدا کرد، بی درنگ شبانه بدون آنکه هرثمه بفهمد به سوی مدائن حرکت کرد - پل صرصر میان آنها فاصله بود - و چون به نزدیکی مدائن رسید به یاران خو برخورد که مدائن را تخیله کرده و بیرون آمده بودند و طرفداران بنی عباس بر آنجا استیلا یافته بودند، بدو گفتند که غلامش ابوالهرماس نیز در آن واقعه در اثر اصابت سنگی که با عراده پرتاب کرده بودند به قتل رسیده، ابوالسرایا بدن ابوالهرماس را به خاک سپرد و به سوی قصر رهسپار گشت و چون بهرحب رسید، هرثمه که از حرکت او اطلاع یافته بود خود را بدو رسانید و جنگ سختی با ابوالسرایا کرد که وی مجبور به فرار شد و برادرش نیز در آن واقعه به قتل رسید، ابوالسرایا تا جازیه برفت و هرثمه نیز به تعقیب او پرداخت تا اینکه هرثمه تصمیم گرفت آب فرات را از کوفه بگرداند و در بیابانها جنگلهای اطراف کوفه بیندازد و این کار را نیز کرد. این امر بر مردم کوفه سخت آمد و کار بر آنها مشکل شد به حدی که خواستند با هرثمه مصالحه کنند، در این میان شکافی در آن سدی که مأمورین در جلوی آب بسته بودند، پیدا شد و آب به سوی کوفه سرازیر شد و مردم کوفه از این جهت موهبت الهی خوشحال شده، صداها را به تکبیر بلند کردند.
هرثمه خود را به مقابل رصافه رسانید و در آنجا اردو زد، و ابوالسرایا نیز تجهیز لشکر کرده میمنه را به حسن بن هذیل و میسره را به جریر بن حصین سپرد و خود در قلب لشکر جای گرفت، هرثمه به عده ای از سواران خود دستور داد به سمت بیابان بروند، و ابوالسرایا را به شماره آنها از لشکریان خود مأمور کرد که به مقابله با آنها بروند که مبادا کمین کنند.
ابوالسرایا به ناگاه حمله کرد و لشکریان او نیز حمله کردند، لشکریان هرثمه قدری عقب نشینی کردند، آنگاه سر اسبان را برگرداندند، ابوالسرایا فریاد زد: آنها را تعقیب نکنید که این خدعه و نقشه است، لشکریان توقف کردند، ابوکتله (غلام ابوالسرایا) به تعقیب آنها رفت و پس از ساعتی بازگشت و به ابوالسرایا اطلاع داد که آنها از فرات گذشتند، ابوالسرایا با لشکریانش به کوفه بازگشتند.
تا اینکه روز دوشنبه نهم ذی قعده، با لشکریانش از شهر کوفه بیرون آمدند، چون جاسوسانش بدو خبر داده بودند که هرثمه تصمیم دارد در آن روز با ابوالسرایا جنگ کند، ابوالسرایا لشکریانش را در مقابل رصافه به صف کرده و خود به زیر پل رفت هنوز چندان دور نشده بود که لشکریان هرثمه از راه رسیدند، ابوالسرایا مانند شتری خشمگین بازگشت و چنان خشم کرده بود که نزدیک بود از زین به روی مردم پرتاب شود و فریاد زد: لشکریان را مرتب کنید و خود را آماده و صفوف خود را منظم سازید. در این وقت هرثمه و لشکریانش از راه رسیدند و جنگ سختی که تا کنون نظیرش شنیده نشده بود میان آنها درگرفت.
در این خلال ابوالسرایا روح بن حجاج(یکی از سرلشکران خود) را دید که از میدان جنگ بازگشت بدو فریاد زد: به خدا اگر این بار برگردی گردنت را می زنم، روح به میدان بازگشت تا کشته شد.
و از کسانی که در آن روز به قتل رسید: حسن بن حسین بن زید بن علی بن الحسین و ابوکتله، غلام ابوالسرایا بود.
طرفین به سختی مشغول نبرد بودند، ابوالسرایا سر را برهنه کرد و فریاد زد: ای مردم ساعتی، شکیبائی ورزید و اندکی استقامت و پایداری کنید که - به خدا سوگند - اینان در جنگ سست شده اند و چیزی نمانده که منهزم گردند. این سخن را گفته و به لشکر دشمن حمله کرد، در این وقت که یکی از افسران لشکر هرثمه که زره بر: و کلاه خود بر سر داشت پیش روی او آمد و ساعتی با هم جنگیدند تا سرانجام ابوالسرایا ضربتی به فرقش زد که کلاه خود را دو نیم کرده و همچنان، تا زین اسب را شکافت، در این وقت بود که لشکریان هرثمه شکست خورده و به طور مفتضحانه ای رو به هزیمت نهادند و مردم کوفه به تعقیب آنان پرداختند، و مرد و مرکب به زمین می ریختند تا به صغب رسیدند، ابوالسرایا فریاد زد: ای مردم کوفه مواظب باشید که اینها ممکن است دوباره بازگردند و حمله کنند زیرا قوم عجم حیله گرند، ولی کوفیان به سخن ابوالسرایا توجهی نکرده و همچنان به تعقیب آنان پرداختند.
در این گیر و دار نیز به دست غلامی از اهل سند اسیر شده بود ولی ابوالسرایا اطلاعی نداشت، و هرثمه پیش از این جریان پنج هزار نفر از سواران خود را در پشت جبهه در کمین گذارده بود و بدانها گفته بود که اگر لشکریانش شکست خوردند آنها از پشت سر به کمک بیایند، و شخصی را به نام عبدالله بن وضاح نیز بر آنها فرمانده و امیر ساخته بود و هنگامی که ابوالسرایا به اهل کوفه فریاد زد: آنها را تعقیب نکنید، عبدالله بن وضاح سر را برهنه کرد، دید یارانش می گویند امیر (یعنی هرثمه) کشته شد! امیر کشته شد! عبدالله صدا زد: مگر امیر که کشته شد چه می شود؟ ای مردم خراسان من عبدالله بن وضاح هستم، پایداری کنید که به خدا سوگند اینها مردمی بی شخصیت و هوچی هستند و هیاهویی بیش ندارند، گروهی که این سخنان را شنیدند دور عبدالله را گرفتند و عبدالله از پشت سر به مردم کوفه حمله کرد و جمع زیادی از آنها را کشت و به دنبال آنها آمد تا به صغب رسید و در این خلال چشمانش به هرثمه افتاد که به دست غلام سیاه اسیر شده است، آنها بی درنگ غلام را کشته و هرثمه را آزاد ساختند و او را به لشکرگاه بازگرداند و سر و صدای جنگ خوابید.
از آن پس تا چندی جنگ میان هرثمه و مردم کوفه ادامه داشت و گاهی هرثمه و گاهی مردم کوفه پیروز می شدند تا اینکه ابوالسرایا علی بن محمد بن جعفر، معروف به بصری را با جمعی از سواران لشکر مامور کرد که از پشت سر لشکریان هرثمه برود و ناگهان حمله کند، بصری طبق دستور ابوالسرایا خود را به پشت سر هرثمه و لشکریانش رسانید و ناگاه حمله افکند، و ابوالسرایا نیز از پیش رو حمله کرد، هرثمه ( که خود را در تنگنا دید) فریاد زد: ای مردم کوفه تا چند خون ما و خون خود را می ریزید، اگر این جنگ تنها به خاطر آن است که به خلافت مامون رضایت ندارید، این منصور بن مهدی است که مورد پسند و رضایت ما و شما هر دوست، و اگر با طور کلی با خلافت فرزندان عباس مخالف هستید و می خواهید خلافت را از آنان به دیگری منتقل کنید، پس شما امام خود را تعیین کنید و چون روز دوشنبه شد بیایید تا همدیگر در این مورد گفتگو کنیم و بی جهت ما و خودمان را به کشتن ندهیم!
مردم کوفه که این سخنان را از هرثمه شنیدند واپس کشیده از حمله دست برداشتند، ابوالسرایا فریاد زد: وای بر شما، این نیرنگی است که این عجمها زده اند چون یقین به هلاکت و نابودی خود پیدا کرده اند، حمله کنید!
کوفیان گفتند: وقتی که اینها با ما هم عقیده شده اند، دیگر جنگ با آنها برای ما جایز نیست. ابوالسرایا خشمگین شد به شهر بازگشت و مردم نیز به همراه او به شهر آمدند. ابوالسرایا پیش از این جریان در نظر گرفته بود که از هرثمه برای خود و محمد بن محمد بن زید امان بخواهد و با او مصالحه کند ولی دوباره ترسید که هرثمه به عهد و امانش وفا نکند و او را فریب دهد و بدین جهت از این کار منصرف شده بود، و پس از اینکه رفتار مردم کوفه را مشاهده کرد و دید که چگونه فریب سخنان هرثمه را خوردند تا روز جمعه در کوفه ماند و آن روز بر مبر رفته خطبه ای خواند پس از حمد و ثنای الهی گفت:
ای مردم کوفه! ای کشندگان علی! و ای کسانی که دست از یاری حسین برداشته و او را به دشمن سپردی ! به راستی که گول خورده آن کسی است که گول شما را بخورد، و بی یاور کسی است که دل به یاری شما ببندد، و حقا که شخص خوار آن کس است که شما عزیزش گردانید، و به خدا سوگند علی علیه السلام کار شما را نپسندید که اکنون ما بپسندیم و به راه و روش شما راضی نبود که ما راضی شویم، او شما را حاکم ساخت ( و حکمیت را به دست شما داد) و همین شما بودید که بر ضد او حکم دادید، شما را امین خود دانست به او خیانت کردید، و به شما اعتماد و اطمینان کرد اما شما با او دورویی نمودید، و همچنان پیوسته با او طریق دورویی و اختلاف را پیمودید و از فرمانبریش سرباز زدید، اگر قیام می کرد شما همراهیش نمی کردید، و اگر او سکوت می نمود، آن وقت شما قیام می کردید، اگر پیش می رفت شما واپس می کشیدید، اگر پس می کشید شما پیش می راندید، همه برای آنها بود که نمی خواستید فرمان او را ببرید، و راه مخالفت با او را می پیمودید، تا اینکه از این جهان رفت، و به همان جهت که شما دست از اطاعت و یاری او برداشتید خدا نیز شما را یاری نکرده و خوارتان ساخت، آخر چه عذری برای فرار از جلوی دشمنتان دارید، و با اینکه از خندق اطراف شهر گذشته و وارد کوفه شده اند، و بر قبایل و عشایر پیروز گشته، و اموالتان را به غارت عذری جز زبونی و بزدلی ندارید، و جز آنکه به کوچکی و پستی تن داده اید، شما جز (اشباح و) سایه هایی بیش نیستید که آواز طبلهای شما را گریزان می کند، و سیاهی ابرها دلهای شما را از ترس پر می کند، به خدا سوگند که من به جای شما مردم دیگر را می گمارم که خدا را آن طور که باید بشناسند، و حرمت محمد صلی الله علیه و آله را درباره عترتش مراعات کنند.
و پس از این خطابه شورانگیز اشعار زیر را خواند:
و مارست اقطار البلاد فم اجد - لکم شبها فیما وطئت من الارض
خلافا و جهلا و انتشار عزیمة - و وهنا و عجزا فی الشدائد والخفض
لقد سبقت فیکم الی الحشر دعوة - فلا عنکم راض و لا فیکم مرضی
سأبعد داری من قلی عن دیارکم - فذوقوا اذا ولیت عاقبة البغض
1. من به شهرهای زیادی رفته ام و در تمام جاهایی که گام نهاده ام مردی همانند شما ندیده ام.
2. در نافرمانی و نادانی و بی ارادگی و سستی و ناتوانی، و چه در سختیها و چه در راحتی.
3. شخصیتی نیز از میان شما به سوی حشر رفته است که نه از شما راضی بود و نه در میان شما کسی بود که او را راضی نگه دارد.
4. به همین زودی به خاطر ناراحتی و خشمی که من نسبت به شما دارم خانه ام را از این دیار شما دور خواهم کرد، پس از رفتن من نتیجه خشم مرا خواهید چشید!
در این وقت جماعتی از مردم کوفه به غیرت آمده، از جا برخاستند و اظهار داشتند:
تو در این سخنان منصف نبودی، تو خود در کجا پیش رفتی و ما واپس کشیده باشیم، و کجا حمله افکندی که ما گریخته باشیم، و در کجا پیمانی بستی که پیمان شکنی کرده باشیم. ما در رکاب پیمانی بستی که تو بدانجا پایداری کردیم که جنگها یکسره ما را نابود کرده و ریشه کنمان ساخت و جز مرگ دیگر کاری نمانده، و اکنون باز دست هم دست خود را پیش آور تا ما با تو بر مرگ بیعت کنیم، و به خدا سوگند از جنگ باز نگردیم تا اینکه خدا فتح و پیروزی را نصیب ما گرداند یا هر چه می خواهد درباره ما انجام دهد!.
ابوالسرایا به سخن آنان توجهی نکرد و دستور داد مردم برای حفر خندق به خارج شهر بروند. روز دیگر مردم برای حفر خندق از شهر خارج شدند و خود نیز تا پایان روز با آنها به حفر خندق مشغول بود و چون شب شد و مردم دست از کار کشیدند ابوالسرایا صبر کرد تا چون ثلثی از شب گذشت، استر سواری خود را آماده کرد، و اسبها را زین کرده و با محمد بن محمد بن زید و گروهی از علویین و جمعی دیگر از همراهان خود و مردم کوفه از شهر خارج شد، و آن شب مصادف با شب یکشنبه سیزدهم محرم بود، ابوالسرایا از آنجا به قادسیه آمد و سه روز در آنجا درنگ کرد تا یارانش به او رسیدند، آنگاه راه خفان را پیش گرفته از سمت پایین فرات رفت تا به بیابان رسید.
و پس از رفتن ابوالسرایا، اشعث بن عبدالرحمن اشعثی در کوفه به راه افتاد و مردم را به فرمانبردای از هرثمه دعوت کرد و بزرگان کوفه نیز به نزد هرثمه رفته از وی امان خواستند و او نیز بدانها امان داد و موجبات دلگرمی آنان را فراهم ساخت.
از آن سو منصور بن مهدی وارد کوفه شد، و هرثمه نیز در خارج شهر توقف کرد لشکریان خود را به اطراف خندق و راهی که از آن به سوی شهر باز کرده بودند گماشت تا مبادا مردم دست به حیله ای زده باشند و او غافلگیر شود. منصور بن مهدی برای مردم خطبه ای خواند و با آنان نماز خواند.
هرثمه، غسان بن فرج را بر کوفه گماشت، و چند روز دیگر در بیرون شهر توقف کرد تا اوضاع کاملا آرام شد و وحشت جنگ از میان مردم برطرف گردید، آنگاه به سوی بغداد حرکت کرد.
و اما ابوالسرایا به قصد بصره راه خود را پیش گرفت و در راه به مردی از اهل بصره برخورد و از او احوال شهر را جویا شد، آن مرد بدو اطلاع داد که شهر به دست طرفداران بنی عباس افتاده و گماشتگان ابوالسرایا از از شهر بیرون کرده اند، و عباسیان نیز در آنجا بسیارند که ابوالسرایا تاب مقاومت آنها را ندارد.
ابوالسرایا از رفتن به بصره منصرف شد و خواست به واسط رود، آن مرد عرب بدو خبر داد که اوضاع واسط نیز مانند بصره است. ابوالسرایا از آن مرد پرسید، پس به نظر تو به کجا برویم؟ مرد عرب گفت: نظر من این است که از دجله بگذری و در ما بین جوخی (411)و کوهستان بمانی تا اکراد آن ناحیه اطرافت را بگیرند، و همچنین سایر اعراب و کردهایی که مایل اند به تو ملحق شوند و مردمان دیگری که با تو هم عقیده هستند و با حکومت قوت سر مخالفت دارند و در شهرهای و نواحی دیگر سکونت دارند، همگی گرد تو جمع شدند . ابوالسرایا رای او را پسندید و راه جوخی را پیش گرفت، و به هر جا که می رسید خراج آن شهر را از می گرفت و غلات آن را می فروخت و خرج راه می کرد.
تا اینکه به خوزستان رسید و پشت دروازه شوش آمد، مردم آن شهر دروازه ها را به روی او بستند، ابوالسرایا داد زد: دروازه ها را باز کنید، مردم دروازه ها را باز کرده ابوالسرایا وارد شد.
والی خوزستان در آن وقت، حسن بن علی مأمونی بود و او کسی را به نزد ابوالسرایا فرستاد که من خوش ندارد به جنگ با تو اقدام کنم و از این رو خوب است از این حدود به جای دیگر بروی. ابوالسرایا در ماندن آنجا و حتی به جنگ با مأمونی پافشاری کرد و به همین جهت مأمونی با لشکری به جنگ او آمد، و جنگ سختی کرد.
زیدیه که همراه ابوالسرایا و تحت فرمان محمد بن محمد بن زید بودند با سایر علویین پافشاری کرده و عده ای از آنها را کشتند، در این وقت مردم شوش به طرفداری مأمونی از شهر بیرون آمده و از پشت سر او حمله افکندند، غلام ابوالسرایا که چنان دید عنان مرکب را به عقب بازگرداند که مردم شوش را دفع کند، لشکریان ابوالسرایا گمان کردند که او فرار کرده از این رو آنها هزیمت کردند و لشکریان مأمونی هم به تعقیب آنها پرداخته جمع بسیار را کشتند تا تاریکی شب آنها را فرا گرفت و مرکبها خسته شدند، آنگاه دست از جنگ کشیدند.
ابوالسرایا از آن حدود دور شد و راه خراسان را پیش گرفت و همچنان برفت تا به دهی رسید به نام برقانا در آنجا حماد کند غوش که والی آن نواحی بود از نزدشان آمد و امانشان داد که تسلیم شوند تا آنها را به نزد حسن بن سهل - والی بغداد - بفرستد و کندغوش بدان کسی که خبر ورودشان را بدان ناحیه به اطلاع او رسانیده بود، هزار درهم مژدگانی داد. ابولسرایا و همراهان پذیرفتند و او بدین ترتیب آنها را به نزد حسن بن سهل روانه کرد.

محمد بن محمد بن زید نامه ای به حسن بن سهل نوشت و با لحنی تضرع آمیز از او خواست تا او را امان دهد، حسن بن سهل گفت: چاره ای نیست جز آنکه گردنش را بزنم، برخی از نزدیکان او را از روی خیر اندیشی به حسن بن سهل گفتند: ای امیر این کار را نکن زیرا وقتی هارون به برامکه خشم کرد، کشتن ابن افطس یعنی عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن حسین را دستاویز کرده آنها را به جرم قتل او (که بی اجازه هارون انجام داده بودند) (412) به قتل رسانید، ولی بهتر آن است که او را به نزد مأمون بفرستی. حسن بن سهل پذیرفت ولی قسم خورد که ابوالسرایا را به قتل رساند.
و چون به نزد حسن بن سهل که در مدائن اردو زده بود، بردند از او پرسید : تو کیستی؟ ابوالسرایا پاسخ داد: سری بن منصور
حسن گفت: نه، بلکه تو نذل بن نذل و مخذول بن مخذول (413) هستی. آنگاه به هارون به ابی خالد گفت: برخیز و به انتقام خون برادرت عبدوس بن عبدالصمد (414) گردنش را بزن. هارون برخاست و گردن ابوالسرایا را زد. حسن بن سهل دستور داد سرش را در قسمت شرقی شهر و بدنش را در قسمت غربی شهر به دار آویختند.
و نیز غلامش ابوالشوک را به قتل رساندند و با او به دار آویختند.
و محمد بن محمد را نیز به خراسان فرستادند، و همچنان که مامون در غرفه اش نشسته بود، او را پیش روی وی واداشتند. فضل بن سهل فریاد زد: سرش را برهنه کنید و چون سرش را برهنه کردند مأمون از جوانی او در شگفت شد، آنگاه دستور داد او را به خانه ای بردند و فرشی و خادمی برای او فرستاد و او در آنجا تحت نظر بود، و پس از گذشتن مدت کمی که به گفته برخی چهل روز بیش طول نکشید، شربت زهری بدو خورانیدند و همان سبب شد که جگر و احشا او دفع شده و از دنیا رفت.
و احمد بن محمد بن سعید به سندش از محمد بن جعفر روایت کرده که محمد بن محمد را در مرو مسموم ساختند در همانجا از دنیا رفت، و در اثر زهری که خورده بود تمامی جگرش تدریجا دفع شد.
و هم او گفته است: چون در دفاتر نگاه کردند در جنگهای ابوالسرایا تنها از لشکریان بنی عباس دویست هزار نفر کشته شده بود.