فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

68

موسی بن جعفر علیه السلام

و از جمله مقتولین آل ابیطالب موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین ابن علی بن ابیطالب علیه السلام است .
کنیه اش ابوالحسن، و ابوابراهیم بوده، و مادر آن حضرت کنیزی بوده به نام حمیده.
احمد بن محمد بن سعید از یحیی بن حسن روایت کرده که هر گاه موسی بن جعفر علیه السلام می شنید که مردی پشت سر آن حضرت سخن ناشایستی گفته برای او یک صره (کیسه) اشرفی می فرستاد، و در آنها دویست تا سیصد دینار اشرفی بود، و صره های آن حضرت ضرب المثل بود.
و نیز به همین سند روایت کرده که در مدینه مردی از نواده های عمر بن خطاب بود که هرگاه موسی بن جعفر علیه السلام را می دید به علی بن ابیطالب علیه السلام دشنام می داد و هر گاه بدان حضرت می رسید او را می آزرد، بعضی از کسان و شیعیان آن حضرت اجازه خواستند تا آن مرد را به قتل رسانند ولی حضرت اجازه نداد.
آنگاه خود آن جناب سوار شد و به سوی مزرعه ای که آن مرد داشت به راه افتاد و همچنان که سوار بر الاغ بود داخل مزرعه او شد، آن مرد فریاد زد: زراعت ما را پایمال نکن، موسی بن جعفر علیه السلام گوش به سخن او نداده و همچنان پیش رفته تا نزد او رسیده، پیاده شد و پیش آن مرد نشست و با روی باز و خنده شروع به گفتگو با او کرد و بدو فرمود: تا کنون چقدر خرج زراعت این زمین کرده ای؟ پاسخ داد: صد دینار، حضرت پرسید: چه اندازه میل داری که از این زمین بهره برداری؟ گفت: نمی دانم، حضرت فرمود: من پرسیدم چقدر امید داری برداشت کنی؟ گفت: صد دینار.
در این وقت موسی بن جعفر علیه السلام سیصد دینار پول درآورد و بدان مرد داد، مرد عمری؟ این سخاوت را دید برخاست و سر آن حضرت را بوسید، و پس از این جریان هنگامی که آن حضرت وارد مسجد شد آن مرد عمری از جا جست و بر او سلام کرده گفت: الله اعلم حیث یجعل رساله (خدا می داند که منصب رسالت خود را در چه خاندانی قرار دهد) نزدیکان آن مرد - که بر خلاف همیشه آن رفتار را از او دیدند - با تعجب بدو گفتند: این چه رفتاری بود که نمودی؟
عمری آنها را دشنام داده از خود دور کرد، و از آن پس هرگاه موسی بن جعفر علیه السلام به مسجد می آمد مرد به احترام آن حضرت برمی خاست و بر او سلام می کرد.
حضرت به آن کسانی که اجازه خواسته بودند تا آن مرد را به قتل برسانند فرمود: کدام بهتر بود، آنچه شما قصد کرده بودید یا آنچه من انجام دادم؟
احمد بن عبیدالله از برخی از اصحاب روایت کرده که چون هارون به حج رفت موسی بن جعفر علیه السلام به دیدار او رفت و در آن حال بر استری سوار شده بود، فضل بن ربیع بدان حضرت گفت: این مرکب چیست که با آن به دیدار امیرالمؤمنین آمده ای؟ اگر با آن به دنبال دشمن بروی بدو نخواهی رسید، و اگر دشمن تو را تعقیب کند از دست او به در نخواهی رفت؟ حضرت فرمود: این مرکب از سرفرازی و تکبر اسب پست تر و از پستی و خواری الاغ بالاتر است و بهترین چیزها حد وسط آن است.

و اما سبب دستگیر نمودن و حبس آن حضرت

و احمد بن عبیدالله و دیگران به سندهای خود روایت کرده اند که سبب گرفتاری موسی بن جعفر علیه السلام این شد که هارون پسرش محمد (امین) را برای تعلیم به جعفر بن محمد ابن اشعث سپرد، یحیی بن خالد برمکی به جعفر حسد برد و با خود گفت: اگر خلافت به محمد امین برسد وزارت از دست من و فرزندانم بیرون خواهد رفت (394)، از این رو در صدد برآمد تا به وسیله ای دست جعفر بن محمد بن اشعث را کوتاه کند، و جعفر از کسانی بود که قائل به امامت موسی بن جعفر علیه السلام بود، یحیی بدین منظور باب دوستی و مراوده را با جعفر باز کرد بسیار به خانه اش می رفت و خصوصیات زندگی و کارهای او را با اضافاتی که برای کارگر شدن در دل هارون خود بر آن می افزود، هر روزه به هارون گزارش می داد: تا اینکه روزی به برخی از نزدیکان خود گفت: آیا مرد تنگدستی از خاندان ابیطالب سراغ ندارید که من به وسیله او اطلاعاتی از وضع موسی بن جعفر کسب کنم؟ علی بن اسماعیل بن جعفر بن محمد را به او معرفی کردند، و علی بن اسماعیل کسی بود که موسی بن جعفر با او اُنس داشت و بدو احسان می فرمود و گاه گاهی اسرار خود را بدو باز می گفت.
یحیی بن خالد مالی برای علی بن اسماعیل فرستاد ( و او را به رفتن به بغداد تشویق کرد) و چون آماده رفتن به بغداد شد و خواستند او را بدانجا بفرستند، حضرت موسی بن جعفر علیه السلام مطلع شده، او را طلبید و بدو فرمود: ای برادرزاده به کجا می روی؟ پاسخ دادن به بغداد. حضرت پرسید: برای چه می روی؟ گفت: من بدهکارم و خود مردی فقیر هستم. حضرت فرمود: من بدهی تو را می پردازم و زیاده بر آن نیز به تو خواهم داد و وعده های دیگری هم بدو داد. علی بن اسماعیل اعتنایی نکرد و آماده حرکت شد، موسی بن جعفر که تصمیم او را دانست او را خواسته و بدو فرمودن تو تصمیم رفتن داری ؟ گفت: آری، چاره ای ندارم. حضرت بدو فرمود: ای برادرزاده نگران باش و از خدا بترس، کودکان مرا یتیم مکن. و در پایان سخنان دستور داد سیصد دینار اشرفی و چهار هزار درهم دیگر نیز به او بدهند.
علی بن اسماعیل به بغداد آمد و یحیی بن خالد وضع موسی بن جعفر را از او تحقیق کرد و با اضافاتی که خود بر آن نمود همه را به هارون گزارش داد، آنگاه خود علی بن اسماعیل را به نزد هارون برد، هارون احوال عمویش (موسی بن جعفر) را پرسید و او زبان به سعایت و بدگویی آن حضرت گشود و آنچه یحیی بن خالد گفته بود همه را بازگفته و بر آن افزوده و گفت: اموالی از مشرق و مغرب برایش می آورند و او خانه های مخصوص جمع اموال دارد که آنها را در آن خانه ها نگهداری می کند. و مزرعه ای را به سی هزار دینار خرید و آن را یسیره نام نهاد، و چون سی هزار دینار را به نزد صاحب آن مزرعه بردند گفت: من این سکه را نمی خواهم و باید دینارهایی را که می خواهید به من بدهید، سکه اش چنین و چنان باشد، موسی بن جعفر دستور داد آن دینارها را برگرداندند و سی هزار دینار دیگر به همان اوصافی که صاحب مزرعه خواسته بود بدو داد.
هارون این سخنان را شنید و حواله داد دویست هزار درهم بدو بدهند که آن را از برخی نقاط شرق دریافت کند، فرستادگان علی بن اسماعیل برای دریافت پول رفتند، علی بن اسماعیل همان طور که در انتظار رسیدن پولها به سر می برد، ناگهان به اسهالی، دچار شد که تمام روده هایی او از دبرش بیرون آمد، و (نزدیکانش که از این جریان مطلع شدند) هر چه خواستند او را معالجه کنند نشد و به حال مرگ افتاد و در همان حال مشغول جان کندن بود آن اموال بیامد، علی بن اسماعیل با (حسرتی فراوان بدانها نگریست و) گفت: من که در حال مردن هستم اینها را برای چه کار می خواهم!
از آن طرف هارون در آن سال به حج رفت و ابتدا به مدینه طیبه وارد شد و مقابل قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده گفت: ای رسول خدا من از تو درباره کاری که اراده انجام آن را دارم پوزش می طلبم، من می خواهم موسی بن جعفر را به زندان بیفکنم چون او می خواهد میان امت تو اختلاف و تفرقه ایجاد کند و خون آنها را بریزد.
آنگاه دستور داد آن حضرت را در حالی که در مسجد مدینه بود دستگیر ساختند و به نزد او بردند و در کند و زنجیر بستند، سپس دو محمل ترتیب داد که اطراف آنها پوشیده بود و موسی بن جعفر را در یکی از آنها جای داد و آن دو را به سوی کوفه فرستاد و این کار را بدان جهت کرد که مردم ندانند موسی بن جعفر را به کجا برده اند و البته موسی بن جعفر در آن محملی بود که به سوی بصره بردند، و هارون به فرستاده خود دستور داد او را در بصره به عیسی بن جعفر بن منصور تسلیم کن.
عیسی بن جعفر یک سال آن حضرت را در نزد خود زندانی کرد و پس از آن به هارون نوشت موسی بن جعفر را از من بگیر و به هر که می خواهی تسلیم کن، و گرنه من او را رها می کنم، چون در این مدت هر چه خواسته ام بهانه ای برای زندان کردن و نگاه داشتنش به دست بیاورم نتوانسته ام، حتی اینکه من گوش داده ام ببینم آیا در دعاهای خود به من یا به تو نفرین می کند، چیزی نشنیده ام جز آنکه برای خود دعا می کن و از خدا رحمت و آمرزش می خواهد.
هارون کسی را فرستاد تا آن حضرت را از او گرفته و به بغداد بردند و در نزد فضل بن ربیع زندانی کردند و روزگاری در نزد فضل زندانی بود و در این مدت هارون خواست به دست او آن حضرت را به قتل برساند ولی او از این کار امتناع ورزید. از این رو دستور داد او را به فضل بن یحیی تسلیم کند ، و چون از فضل بن یحیی نیز خواست تا این کار را انجام دهد او نیز تن در نداد و سرباز زد و در خون آن حضرت شرکت نجست.
از سوی دیگر به هارون خبر دادند که موسی بن جعفر در خانه فضل بن یحیی در خوشی و آسودگی به سر می برد، و این خبر زمانی به گوش هارون رسید که در رقه (395)به سر می برد، در همان حال مسرور خادم مخصوص خود را به سرعت به سوی بغداد فرستاد ( و دو نامه سربسته نیز بدو داد) و او مأمور ساخت که به محض ورود به بغداد یکسره به خانه فضل بن یحیی برود و بنگرد که وضع موسی بن جعفر چگونه است، اگر دید همان طور که بدو خبر داده بودند در رفاه و آسایش به سر می برد، نامه ای را به عباس بن محمد بسپارد و دستور او را امتثال نماید، و نامه دیگری هم به سندی بن شاهک بدهد و بدو دستور دهد تا فرمان عباس بن محمد را اطاعت نماید.
موسی به بغداد آمد و یکسره به خانه فضل بن یحیی رفت و کسی نمی دانست چه منظوری دارد، و همان طور یکسره به نزد موسی بن جعفر رفت و مشاهده کرد همان طور که به هارون خبر داده اند در رفاه و آسایش به سر می برد، فورا از آنجا خارج شد و به نزد عباس بن محمد و سندی بن شاهک رفت و نامه را به دست آن دو داد، طولی نکشید که مردم دیدند فرستاده ای به سرعت از نزد عباس بن محمد به خانه فضل بن یحیی رفت و فضل وحشت زده و هراسان با فرستاده عباس سوار شد و به خانه او رفت، عباس دستور داد تخته شلاق را حاضر کنند، سندی بن شاهک فورا حاضر ساخت و عباس دستور داد فضل بن یحیی را برهنه کردند و صد تازیانه بر او زدند.
مردمی که در بیرون خانه بودند فضل بن یحیی را که دیدند رنگ پریده و بی حال از خانه عباس بیرون آمد و به هر کس که در سمت چپ و راست کوچه می دید، سلام می کرد.
پس از انجام این کار مسرور جریان را برای هارون نوشت، هارون فرمان داد موسی بن جعفر را به سندی بن شاهک بسپارند، و خود مجلسی ترتیب داد و گروه بسیاری را در آنجا حاضر ساخت، آنگاه گفت: ای مردم، همانا فضل بن یحیی با دستور من مخالفت کرده و از فرمان من سرپیچی نموده است و من در نظر گرفته ام او را لعنت کنم، شما هم او را لعنت کنید. مردم از گوشه فریادها را به لعنت فضل بلند کردند،. بدانسان که بارگاه هارون به لرزه افتاد.
این خبر به گوش یحیی بن خالد (پدر فضل) رسید بی درنگ سوار شده بود به نزد هارون آمد واز در خصوصی، غیر از آن دری که معمولا مردم وارد قصر می شوند، وارد قصر گردید، و همچنان که هارون بی خبر نشسته بود از پست خود را بدو رسانده گفت: ای امیرالمؤمنین به سخن من گوش فرا دار.
هارون هراسان شده رو به سوی او بازگرداند، یحیی گفت: قربان! فضل جوانی تازه کار است و من منظور تو را انجام خواهم داد (396)، هارون که این سخن را شنید چهره اش از هم باز شد و خوشحال گشت، یحیی گفت: ای امیرالمؤمنین تو با لعنتی که به فضل کردی شخصیت او را لکه دار ساختی استدعا دارم که با پاک کردن این لکه شخصیت او را بدو بازگردانی. هارون رو به مردم کرده گفت: همانا فضل بن یحیی در کاری مرا نافرمانی کرد و من او را لعنت کردم و اکنون توبه کرده و فرمانبرداری خود را ابلاغ داشت، پس شما وی را دوست بدارید.
مردم همگی گفتند: ما دوست می داریم هر که تو را دوست بداری و دشمن داریم هر که را تو دشمن داری، و ما اینک او را دوست داریم.
یحیی بن خالد با شتاب از قصر سلطنتی رقه بیرون آمد و خود را به بغداد رسانید، مردم درباره ورود ناگهانی یحیی هر کدام سخنی گفتند ولی خود یحیی چنین وانمود کرد که برای سر و صورت دادن وضع شهر و سرکشی به کارهای عمال و حکام به بغداد آمده و او ( برای انحراف اذهان مردم از منظور اصلی که قتل موسی بن جعفر علیه السلام بود) چند روزی به پاره ای از کارها پرداخت. آنگاه سندی بن شاهک را طلبید و دستور قتل آن حضرت را به او داد، سندی نیز موسی بن جعفر را در فرشی پیچید و فراشهای مسیحی مذهب بر روی آن فرش نشستند و بدین ترتیب آن بزرگوار را شهید کردند. (397)
و چون هنگام مرگ آن حضرت فرا رسید به سندی بن شاهک دستور داد کار غسل او را به یکی از دوستان آن حضرت که خانه اش در مشرعةالقصب نزدیکی خانه عباس بن محمد بود واگذار کند، سندی بن شاهک نیز همین کار را کرد.
سندی گوید: من از او خواستم که اجازه دهد من از مال خود او را کفن نمایم، ولی او نپذیرفت و در پاسخ من فرمود:
انا اهل بیت مهور و نسائنا و حج صرورتنا و أکفان موتانان من طاهر اموالنا و عندی کفنی
(ما خاندانی هستیم که مهریه زنانمان، و مخارج نخستین سفر حجمان (یعنی حج واجب) و کفن مردگانمان همه از مال پاک خودمان است و کفن من همراهم موجود است)
و چون از دنیا رفت فقها و بزرگان اهل بغداد که از آن جمله بود: هیثم بن عدی و دیگران را بر جنازه آن حضرت حاضر کردند که گواهی بدهند او به مرگ طبیعی از دنیا رفته و آنها نیز نگاه کردند و چون اثری در بدن آن جناب ندیدند بدان گواهی دادند.
آنگاه جنازه را بیرون آورده بر کنار جسر نهادند و در میان مردم جار زدند که: این موسی بن جعفر است که از دنیا رفته ( و به مرگ طبیعی مرده است) بیایید و از نزدیک او را بنگرید، مردم دسته دسته می آمدند و به دقت به صورت آن حضرت نگاه می کردند.
و در حدیثی که از بعضی از خاندان ابوطالب روایت شده چنین است: که فریاد زدند: این موسی بن جعفر است که رافضیان خیال می کردند او نمی میرد، بیایید و او را ببینید. و مردم به دیدن جسد آن حضرت آمدند.
و موسی بن جعفر را در قبرستان قریش دفن کردند، و قبرش کنار قبر مردی از نوفلین به نام عیسی بن عبدالله قرار گرفت. (398)