فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

دانشمندانی که به همراه یحیی قیام کردند.

علی بن ابراهیم از جعفر بن محمد فزاری روایت کرده که گفت: یحیی بن مساور (386) از کسانی بود که با یحیی بن عبدالله خروج کرد.
و علی بن عباس به سندش از محمد بن ابراهیم روایت کرده که گوید: من از عامر بن کثیر سراج (387) شنیدم که می گفت: من با یحیی بن عبدالله خروج کردم.
و ابوعبید محمد بن احمد صیرفی گوید: شنیدم از محمد بن علی بن خلف عطار که می گفت: سهل بن عامر بجلی از کسانی بود که با یحیی خروج کرد.
و علی بن عباس مقانعی از عباد بن یعقوب حدیث کرده گوید: یحیی بن عبدالله سه کیسه سر بسته از دینارهایی را که هارون بدو داده بود به یحیی بن مساور داد و یحیی آنها را پذیرفت، و چون چندی گذشت یحیی بن عبدالله بدو گفت: ببین می توانی دو هزار درهم پول از جایی برای من وام بگیری، یحیی بن مساور گفت: کسی را با استری به نزد من روانه کن، یحیی چنان کرد و او همان سه کیسه سر بسته را به نزد یحیی بن عبدالله، فرستاد، یحیی از او پرسید: این پولها کجا بوده؟ در پاسخش گفت: این همان پولهایی است که به من دادی و من دانستم به زودی بدان نیازمند خواهی شد، یحیی گفت: پس قدری از آن را بردار؛ (ابوزکریا) گفت: نه به خدا سوگند، هرگز چنین نخواهد شد که خدا مرا بر حالی بنگرد که به خاطر دوستی شما خاندان، یک درهم پول بخورم.

علی بن ابراهیم علوی به سندش از علی بن هاشم بن برید (388) روایت کرده که گوید: هارون بن عبدالله او را عبد ربه بن علقمه و مخول بن ابراهیم نهدی که هر سه از یاران یحیی ابن عبدالله بودند دستگیر ساخت و در سلولهای زیرزمینی زندانی کرد و دوازده سال در آنجا به سر بردند.
و محمد بن حسین اُشنانی از یحیی بن محمد بن مخول بن ابراهیم روایت کند که گفت: من دست به ساق پای جدم (مخول) زدم و بدو گفتم: ای پدر چه اندازه ساقهای پایت باریک است! در پاسخم گفت: ای فرزند، زنجیرهای هارون در میان سلولها ساقهایم را این چنین باریک کرد.
و به سندش از مخول روایت کرده که گفت: هارون من و عبدالله بن علقمه را در سلولهای زیرزمین انداخت و ده سال و اندی در آنجا به سر بردیم.
و هنگامی هارون مرا به حضور خواست، همچنان که مرا به نزد هارون می بردند گذرم به عبدربه بن علقمه افتاد، او بر سر من فریاد زد، ای مخول! بترس از آنکه خدا و رسول او صلی الله علیه و آله را دیدار کنی و در خون فرزندان آن بزرگوار شرکت کرده باشی یا اینها را به جایی راهنمایی کنی که سبب گرفتاری آنان گردد، و اگر دهشتی از شکنجه اینها به تو دست داد از عذاب خدا و شکنجه او در روز قیامت و مرگ یاد کن تا آن شکنجه بر تو آسان گردد.
مخول گوید: عبد ربه با این سخنان دل مرا چون پاره ای از آهن محکم کرد، و چون مرا به نزد هارون بردند دستور داد تخته پوست و شمشیر (مخصوص محکومین به قتل) را آوردند، آنگاه گفت: به خدا سوگند یا مرا به یاران یحیی راهنمایی کن و یا تو را قطعه قطعه خواهم کرد.
من در پاسخش گفتم: ای امیرالمؤمنین من رعیتی ناتوان هستم و اکنون چهار سال است که در زندان به سر می برم، من چگونه جای یاران یحیی را که هر کدام از ترس تو به شهری گریخته و پراکنده شده اند می دانم؟
هارون خواست مرا بکشد ولی حاضران مجلس بدو گفتند: راست می گوید او از کجا جای مردمانی گریخته را می داند، هارون دستور داد مرا به همان زندانی که بودم بازگرداندند و ده سال و اندی همچنان در زندان به سر می بردم.

و از جمله اشعاری که در رثاء یحیی بن عبدالله گفته اند؛ این اشعاری است که آنها را علی بن ابراهیم علوی برای من انشاء کرد:
یا بقعة مات بها سید - ما مثله فی الارض من سید
مات الهدی من بعده والندی - و سمی الموت به معتدی
فکم حیا قد حزت من وجهه - و کم ندی یحیی به المجتدی
(لا زلت غیث الله یا قبره - علیک منه رائح مغتدی)
کان لنا غیثا به نرتوی - و کان کالنجم به نهتدی
فان رمانا الدهر عن قوسه - و خاننا فی منتهی السؤدد
فعن قریب نبتغی ثاره - بالحسنی الثائر المتهدی
ان ابن عبدالله یحیی ثوی
والمجد والسؤدد فی ملحد
1. ای بقعه ای که آن مرد بزرگ در آن از دنیا رفت همان که مانند او بزرگی در روی زمین نبود.
2. هدایت وجود و سخاوت نیز با مرگ او بمرد، و مرگ بدین سبب تجاوز کار نامیده شد.
3. چه اندازه حشمت و آبرو (یا باران سخت) که از رخسارش گرد آوردی، و نیز چه بسیار بهره هایی که هر درمانده حاجت خواهی بدان زنده گشت.
4. ای قبری که او را در برگرفته ای پیوسته در هر بامداد و پسین باران (رحمت حق) بر تو خواهد بارید.
5. او برای ما چون بارانی بود (از عطا و رحمت) که ما بدو سیراب می شدیم و مانند ستاره ای بود که بدو هدایت می یافتیم.
7. ما نیز به همین زودی به وسیله آن سید حسنی راهبری که خونخواهی مظلوم کند خونخواهی یحیی را خواهیم کرد.
8. به راستی که یحیی - فرزند عبدالله - به همراه مجد و شوکت و آقایی در خانه گور مسکن گزید.

63

ادریس بن عبدالله

و از جمله مقتولین آل ابیطالب ادریس بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی ابن ابیطالب علیه السلام است.
مادرش عاتکه دختر عبدالملک بن حارث (شاعر) ابن خالد بن عاص بن هشام ابن مغیره مخزومی است. و خالد بن عاص همان کسی است که شاعر درباره اش گوید:
لعمرک ان المجد ما عاش خالد - علی الغمر من ذی کندة(389) لمقیم
یمر بک العصران یوم و لیلة - فما أحدثا الا و انت کریم
و تبدی البطاح البیض من جود خالد
و تخصب حتی نبتهن عمیم
1. به جان تو سوگند تا خالد زنده است مجد و شوکت در غمر ذی کنده برقرار است.
2. شب و روز بر تو می گذرد و دوباره پیدا نمی شوند جز آنکه تو پیوسته مرد کریم و بزرگواری هستی.
3. و سرزمین بطاح بیض از جود و سخای خالد سرسبز و خرم است و حتی گیاهانش بسیار و زیاد است.
احمد بن عبیدالله از علی بن محمد بن سلیمان نوفلی از پدرش و دیگران روایت کرده، و نیز علی بن ابراهیم علوی به سندش از محمد بن یوسف نقل کرده که: ادریس بن عبدالله از کسانی بود که در جنگ فخ حاضر بود ولی کشته نشد و با غلامش راشد خود را به مکه رسانید و از آنجا به همراه کاروان حاجیان مصر و افریقا خود را به مصر رسانید و در راه (برای آنکه شناخته نشود) خدمتکاری راشد را می کرد و فرمانبردار او بود و بدین ترتیب به مصر وارد شدند، و چون بدانجا رسیدند شب بود و بر در خانه مردی که از هواخواهان بنی عباس بود منزل کردند، آن مرد چون گفتگوی آن دو را شنید از طرز تکلم آنها دانست تکه آن دو از مردم حجاز هستند. از این رو به نزد آنها آمده گفت: گمان می کنم شما دو نفر از نژاد عرب باشید؟ گفتند: آری، پرسید: اهل حجاز نیستید؟ گفتند: چرا.
در این وقت راشد بدو گفت: من می خواهم وضع خود را به تو بگویم به شرط آنکه با خدای متعال پیمان ببندی که پس از شنیدن سرگذشت ما یکی از دو خدمت را نسبت به ما انجام دهی یا اینکه ما را پناه داده و در امان خود قرار دهی، و دیگر آنکه کسی را از حال ما باخبر نسازی تا ما از این شهر خارج شویم.
مرد مصری گفت: انجام می دهم، راشد خود و ادریس بن عبدالله را بدو معرفی کرد و آن مرد آن دو را به خانه برد و پناهشان داده مخفیشان کرد، تا اینکه کاروانی برای رفتن به افریقا آماده شد در این هنگام آن مرد مصری راشد را همراه آن کاروان روانه کرد و ادریس را همراه خود برداشته به راشد گفت: در سر راه کاروان پاسگاهها و نگهبانانی هستند که مسافرین را تفتیش می کنند و من می ترسم که اگر ادریس را با تو همراه این کاروان بفرستم او را بشناسند، و از این رو من او را با خود از بی راهه می برم و پس از چند روز به تو می رسانم، و بدین ترتیب ادریس را همراه خود برداشته و نزدیکی های افریقا بود که او را به کاروان رسانید، ادریس به همراه راشد به شهرهای فاس و طنجه رفت و در آنجا سکونت گزید و مردم بربر (الجزائر فعلی) با او بیعت کردند.
و چون این خبر به گوش هارون رسید خاطرش سخت پریشان شد.
علی بن محمد نوفلی دنباله داستان را چنین نقل می کند که: هارون در این باره به یحیی بن خالد (برمکی) متوسل شد، و یحیی بدو اطمینان داد که من خیال تو را از او آسوده خواهم ساخت و به همین منظور سلیمان بن جریر جزری را که یکی از سخنوران زیدیه بتریه و بزرگان ایشان بود، خواست و وعده هر گونه جایزه ای از جانب هارون بدو داد که به هر ترتیبی می داند نقشه ای ترتیب دهد و ادریس را به قتل رساند و برای انجام این کار عطری زهر آگین نیز بدو داد.
سلیمان از نزد یحیی بیرون آمد و با یک همراه راه افریقا را پیش گرفت و همچنان بیامد تا خود را به ادریس رسانید و اظهار اشتیاق بدو و هدفی که در پیش داشت کرد. وی ادامه داد که چون خلیفه از حال من و طرفداری من از تو اطلاع یافته درصدد دستگیر ساختن من برآمده است و از این رو من خود را به تو رسانده ام.
ادریس (که از نقشه او بی اطلاع بود) مقدمش را گرامی داشته نزد خود جایش داد، و چون سلیمان مرد سخنوری بود در انجمنهایی که مردم آن سامان به طرفداری ادریس ترتیب می دادند حاضر می شد و به طرفداری از زیدیه و دعوت از آنها برای بیعت با خاندان پیغمبر سخنها می گفت و همین سبب شد که مقام خاصی در نزد ادریس به دست آورد و جزء محرمان درگاه او گردد. سلیمان کم کم تصمیم گرفت تا فرصتی به دست آورد و نقشه خود را عملی سازد، از این رو به نزد ادریس آمده گفت: قربانت گردم من عطری از عراق برایت آورده ام که در این سامان چنین عطری یافت نمی شود، آن را به نزد شما می آورم تا به بویی و سر و ریش خود را بدان معطر سازی. و به دنبال این سخنان شیشه عطر را به دست او داد، و فورا از نزد ادریس خارج شد و با رفتن خود طبق قرار قبلی با دو اسب تندرو که آماده حرکت بود به سرعت از شهر بیرون رفته و راه عراق را پیش گرفتند.
ادریس سر آن شیشه را باز کرده برابر بینی گرفت و قدری استشمام کرد ولی طولی نکشید که از شدت زهری که در آن بود بیهوش روی زمین افتاد، حاضران در مجلس نتوانستند بفهمند که سبب چه بود و از این رو فورا به نزد راشد، غلامش فرستادند و چون او از راه رسید ساعتی به معالجه او پرداخت ولی ادریس از آن حال به هوش نیامد و تا غروب بیهوش بود و چون شب فرا رسید از دنیا رفت.
راشد پس از تحقیقاتی سبب آن را دانست و از نقشه سلیمان اطلاع یافت و از این رو با چند سوار به تعقیب سلیمان پرداخت و به سرعت آنها را دنبال کردند ولی جز راشد دیگران نتوانستند خود را به سلیمان برسانند، چون اسبانشان از پای درآمد، راشد همین که خود را به سلیمان رسانید چند ضربه به سر و صورت و دست او زد که در اثر یکی از ضربات، انگشتان هر دو دست سلیمان بخشکید و پس از این جریان نیز تا آخر عمر انگشتانش به همان حال ماند. ( این بود دنباله حدیث نوفلی).
ولی علی بن ابراهیم در روایتی که از محمد بن موسی نقل کرده، دنباله داستان را چنین روایت کرده که: هارون برای دفع ادریس شماخ را که از دوستان مهدی (عباسی) و مردی طبیب بود برای قتل ادریس روانه فاس و طنجه کرد، و او به نزد ادریس آمد و خود را جزء پیروان او قلمداد کرد و بدو گفت: من مردی طبیب هستم، تا اینکه ادریس از او دارویی خواست و شماخ دارویی برای مسواک کردن دندانها برای ادریس ساخت و در آن زهری ریخت و آن را به نزد وی برد.
چون ادریس با آن دارو دندانهای خود را مسواک کرد تمام گوشتهای لثه اش ریخت. شماخ پس از این کار به مصر گریخت، و ابن اغلب داستان او را برای هارون نگاشت و هارون منصب ریاست پست مصر را به شماخ واگذار کرد.
احمد بن محمد بن سعید به سندش از داود بن قاسم جعفری روایت کرده که سلیمان ابن جریر یک ماهی بریان زهرآگین برای ادریس هدیه برد و بدان وسیله او را مسموم کرده، به قتل رسانید - رضوان الله و رحمه علیه.
و مردی از بنی عباس درباره قتل ادریس بن عبدالله گوید:
اتظن یا ادریس انک مفلت - کید الخلیفة أویقیک فرار
فلیدرکنک او تحل ببلدة - لا یهتدی فیها الیها نهار
ان السیوف اذا انتضاها سخطه - طالت و تقصر دونها الاعمار
ملک کان الموت یتبع أمره
حتی یقال تطیعد الاقدار
1. آیا گمان کردی، ای ادریس که می توانی از نقشه های زیرکانه خلیفه بگریزی یا اینکه فرار کردن می تواند تو را نجات دهد؟
2. ولی این را بدان که تو را در خواهد یافت اگر چه به شهری بروی که آفتاب به تو نرسد.
3. هرگاه شمشیرها به خشم او از نیام کشیده شود پیش روند و عمرها در برابر آنها کوتاه گردد.
4. پادشاهی است که گویا مرگ خود پیرو دستور اوست، تا جایی که می توان گفت قضا و قدر هم مطیع اوست.
ابن عمار گفته: این اشعار به نظر من شباهت به اشعار اشجع بن عمرو سلمی دارد و گمانم آن است که از او باشد.(390)
باری گفته اند: راشد بازگشت و خود را بر سر جنازه ادریس رسانید و ترتیب دفن او را داد (391) سپس کار سرپرستی همسر او را که حامله بود به عهده گرفت تا چون فرزند ادریس به دنیا آمد او را نیز مانند پدرش ادریس نام نهد و آن فرزند تحت کفالت او بزرگ شد و برای رهبر مردم آن سامان قیام کرد و به خوبی از عهده آن کار برآمد. او جنگجویی شجاع و بخشنده بود و همچنین شعر نیز می گفت که ما ان شاء الله شرح حالش را در جای خود در همین باب ذکر خواهیم کرد.