فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

مناظره یحیی بن عبدالله با عبدالله بن مصعب زبیری

عبدالله بن مصعب زبیری (374) (که یکی از دشمنان علی علیه السلام بود) به هارون گزارش داد که یحیی بن عبدالله از او خواسته تا ضد هارون با وی برای خلافت بیعت کند، هارون یحیی را که برای مناظره با عبدالله طلبید و آنها را رو به راه کرد، عبدالله در حضور هارون همان سخنان را تکرار کرده گفت: آری ای امیرالمؤمنین همین مرد مرا به بیعت با خویش دعوت کرد.
یحیی گفت: ای امیرالمؤمنین آیا سخن این مرد را باور می کنی و او را خیرخواه خود می دانی با اینکه او فرزند عبدالله زبیر است و او همان کسی است که پدرت و فرزندانش را در شعب حبس کرد و آنها را به آتش کشید تا سرانجام ابوعبدالله جدلی، دوست علی بن ابیطالب، آنها را از مهلکه نجات داد. او همان کسی است که چهل هفته تمام روزهای جمعه هنگام ایراد خطبه رسول خدا صلی الله علیه و آله درود نمی فرستاد تا اینکه مردم بر او شورش کردند و او در پاسخ مردم گفت: رسول خدا خاندان بدی دارد که هرگاه من نام او را ببرم و بر او درود بفرستم گردنهای خود را می کشند و سرفرازی می کنند و شادمان می شوند و من دوست نمی دارم که دیده های آنها را ذکر نام آن حضرت روشن سازم.
و او همان کسی است که با عبدالله بن عباس آن رفتار را کرد که بر کسی پوشیده نیست، تا آنجا که روزی گاوی را سربریدند و جگر آن گاو را دیدند که پاره پاره شده، علی بن عبدالله بن عباس به پدرش گفت: پدر جان جگر این گاو را ببین چگونه است!
ابن عباس رو به فرزندش کرده گفت: پسر جان! عبدالله بن زبیر جگر پدرت را این گونه پاره پاره کرد، و پس از این جریان همان ابن زبیر او را به طائف تبعید کرد و در همانجا مرگش فرا رسید و هنگام مرگ به فرزندش علی گفت: پسر جان! پس از من خود را به نزد قوم خود - فرزندان عبدمناف - به شام برسان، و در شهری که ابن زبیر حکومت می کند توقف نکن. و با این ترتیب مصاحبت یزید بن معاویه را برای پسرش بر مصاحبت عبدالله بن زبیر ترجیح داد.
و به خدا سوگند، ای امیرالمؤمنین، دشمنی این مرد با همگی ما یکسان است. ولی اکنون با این سخنان به پشتیبانی تو بر من نیرو گرفته و مرا پیش تو ناتوان کرده و بدین وسیله به درگاه تو تقرب جسته تا به دستیاری تو به مقصود خود برسد، چون با پشتیبانی تو کسی را بر او نیرویی نیست، و برای تو شایسته نیست که سخن او را درباره من بپذیری، زیرا معاویة بن ابی سفیان که نسبش با ما دورتر از تو بود روزی نام حسن بن علی را بر زبان جاری کرد و او را به سفاهت و بی خردی نسب داد، عبدالله بن زبیر که در مجلس حاضر بود، سخنان معاویه را تایید کرد، معاویه او را پرخاش کرد، ابن زبیر در پاسخ معاویه گفت: ای امیرالمؤمنین من به طرفداری تو سخن گفتم.
معاویه بدو گفت: بدان که حسن گوشت تن من است، من او را می خورم من او را می خورم ولی به کسی نمی دهم که آن را بخورد.
عبدالله بن مصعب - که تا اینجا سکوت کرده بود - در این وقت لب گشوده گفت: عبدالله بن زبیر به طلبکاری قیام کرد و بدان رسید، ولی حسن کسی بود که خلافت را به چند درهم به معاویه فروخت، آیا در حق عبدالله چنین سخنانی بر زبان می رانی با این که فرزند صفیه دختر عبدالمطلب است؟!
یحیی گفت: ای امیرالمؤمنین این مرد با ما از روی انصاف سخن نگفت، او با ذکر نام یکی از زنان ما به خود افتخار می کند، و چرا به زنان خودشان از زنان نوبیه و اسامیه و حمدیه چنین افتخاری نمی کند!
عبدالله بن مصعب، که سخت به خشم آمده بود، گفت: شما هیچ گاه از ستیزه جویی با ما و مخالفت با سلطنت ما دست بر نمی دارید!
یحیی که تا آن وقت در پاسخ سخنان هارون همواره هارون را مخاطب می ساخت و نگاه به صورت عبدالله نمی کرد در اینجا رو به عبدالله کرده گفت: آیا ما با سلطنت شما مخالفت می کنیم، مگر شما که هستید، خواهشمندم خود را معرفی کنید چون شما را نمی شناسم!
هارون که به سختی خنده اش گرفت برای اینکه از خنده خود جلوگیری کند دیده اش را به سقف تالار انداخت و همچنان سقف را می نگریست، ولی سرانجام خنده بر او غلبه کرد و مدتی خندید و ابن مصعب به سختی شرمنده شد.
یحیی دنباله سخنان خود را گرفته ادامه داد و گفت:
ای امیرالمؤمنین از اینها همه که بگذریم، این مرد همان کسی است که به همراه برادر من (محمد بن عبدالله) بر پدرت (منصور) خروج کرد و این اشعار از این مرد است که آنها را در تشویق برادرم به خروج سروده است:
ان الحمامة یوم الشعب من دثن - هاجت فؤاد محب دائم الحزن
انا لنأمل ان ترتد الفتنا - بعد التدابر و البغضاء والاحن
حتی یثاب علی الاحسان محسننا - و یأمن الخائف المأخوذ بالدمن
و تنقضی دولة احکام قادتها - فینا کأحکام قوم عابدی وثن
فطالما قد بروا بالجور اعظمنا - بر الصناع قداح النبع بالسفن
قوموا ببیعتکم (375) ننهض بطاعتنا - ان الخلافة فیکم یا بین الحسن
لا عز رکنا نزار عند سطوتها - ان اسلمتک و لا رکنا ذوی یمن
ألست أکرمهم عودا اذا انتسبوا - یوما و أطهرهم ثوبا من الدرن
و أعظم الناس عندالناس منزلة
و أبعد الناس من عیب و من وهن
1. کبوتری که در روز شعب از برخاستن و افتادنش بر زمین دل دوستداری را که همیشه در حال اندوه به سر می برد برانگیخت.
2. ما در این آرزو به سر می بریم که تو ما را پس از اختلاف و دشمنی و کینه ای که نسبت به هم پیدا کرده ایم به همان دوستی و ائتلاف سابق بازگردانی.
3. تا نیکوکاران از ما پاداش نیک بینند، و آنان که به جرم کینه دیرینه گرفتار و ترسانند، امنیت یابند.
4. و ( در نتیجه با کمک ما نسبت به یکدیگر) دوران این حکومت و دولت سپری شود، حکومتی که فرامین زمامدار آن برای ما مانند فرامین مردمان بت پرست است.
5. دیر زمانی است که اینها استخوانهای ما را به ناخن ستم خویش می خراشند همانند کسی که برای ساختن تیر، چوب محکم نبع را با تیشه و رنده می تراشد.
6. شما به کار بیعت گرفتن از مردم برای خود قیام کنید که ما هم سر به فرمان شماییم، و به راستی ای فرزندان حسن، که خلافت پیغمبر حق شما خاندان است.
7. ارجمند مباد دو رکن نزار یعنی ربیعه و مضر و همچنین دو رکن یمانی یعنی حمیر و قحطان اگر دست از یاریت برداشته و تو را تسلیم دشمن کنند.
8. آیا تو نیستی که هنگام افتخار مردم به نسب از همگان نسبتت گرامیتر و دامنت از آلودگی (شرک و بت پرستی و کارهای زشت جاهلیت) پاکتر است.
9- و مقامت از همگان در نزد مردم بزرگتر، و از عیب و سستی از همه مردم پاکتری؟!
هارون که این اشعار را شنید رنگش از شدت خشم دگرگون شد، ابن مصعب که چنان دید به خدای یگانه و سایر مقدسات سوگندها خورد که این شعر از او نیست و از سدیف است.
یحیی گفت: ای امیرالمؤمنین، به خدا این اشعار را کسی جز خود این مرد نگفته است و من تا کنون، جز در این مورد، سوگند به خدا نخورده ام، نه سوگند راست و نه دروغ. وی خدای متعال شیوه اش چنان است که اگر بنده ای ( در مورد سوگند دروغ) هنگام قسم خوردن به نام او وی را تمجید و ستایش کند و اوصافی مانند: الرحمن، الرحیم، الطالب، الغالب... دنبال نامش ذکر کند، از شکنجه عذاب او شرم می کند، اکنون اجازه بده تا من او را به الفاظی سوگند دهم که هرگاه کسی به دروغ بدان الفاظ سوگند یاد کند در عقابش شتاب شود.
هارون بدو گفت: به همان الفاظ که می دانی سوگندش بده.
یحیی رو به عبدالله بن مصعب کرده گفت: بگو:
برئت من حول الله و قوته، و اعتصمت بحولی و قوتی و تلدت الحول والقوة من دون الله استکبارا علی الله، و استغناء عنه، و استعلاء علیه ان کنت قلت هذا الشعر
( از جنبش و نیروی خدا بیرون می روم و به جنبش و نیروی خود تکیه می زنم، و از روی گردن کشی بر خدا و بی نیازی از او و گردنفرازی بر او قلاده جنبش و نیروی غیر خدا را به گردن می اندازم اگر من این شعر را گفته باشم!)
عبدالله از سوگند خوردن بدان الفاظ خودداری کرد، هارون در خشم شده رو به فضل بن ربیع کرد گفت: ای عباسی، اگر این مرد راست می گوید چرا قسم نمی خورد، اگر یحیی مرا به همین الفاظ قسم دهد که من بگویم این ردا و این جامه ها که بر تن من است از خودم است، من سوگند می خورم.
فضل بن ربیع که در باطن از عبدالله طرفداری می کرد، با نوک پا به عبدالله زد و بر سرش فریاد زد: وای بر تو! قسم بخور.
عبدالله - با رنگی پریده و اندامی لرزان - شروع به قسم خوردن کرد، یحیی دستی به میان دو کتف او زده گفت: ای پسر مصعب به خدا سوگند رشته عمر خود را گسستی و به خدا قسم پس از این سوگند دیگر روی رستگاری را نخواهی دید.
عبدالله سوگند را خورد ولی هنوز از جا برنخاسته بود که آثاری در خود احساس کرد و به جذام (خوره) مبتلا شد و روز سوم مرد، چون از این جهان رفت، فضل بن ربیع در تشییع جنازه اش شرکت کرد و او را تا پای گور بردند و چون او را در گور نهادند و خشت روی او گذاردند ناگهان دیدند که قبر او چنان فرو رفت که در قعر زمین از دیده مردم ناپدید گشت و اثری از قبر به جای نماند و گرد و غبار غلیظی از آن چاه هولناکی که ایجاد شده بود برخاست.
فضل مرتبا فریاد می زد: خاک بیاورید! خاک بیاورید، و هر چه خاک در آن می ریختند فرو می رفت، و چون دیدند هر چه خاک می ریزند معلوم نیست به کجا فرو می رود، دستور دادند بارهایی از هیزم در آن ریختند، هیزمها نیز فرو رفت. ناچار شدند سقفی چوبی بر روی آن قبر زدند و روی آن را با زمین یکسان کردند، و فضل دل شکسته از سر قبر عبدالله بازگشت، و پس از این جریان بارها هارون به فضل گفت: ای عباسی دیدی چگونه انتقام یحیی از ابن مصعب به سرعت گرفته شد. (376)
و ابن عماره به سندش از عبدالحرمان بن عبدالله روایت کرده که گوید: من همراه اسماعیل بن ابراهیم بن عبدالرحمن مخزومی بودم و او به من گفت: می خواهی آن مردی را که (نطفه) عبدالله بن مصعب را در شکم مادرش ریخت به تو نشان دهم؟ گفتم: آری. اسماعیل مردی از اهل سند (377) که بر الاغی سوار بود و کارش این بود که در شهر مدینه الاغ کرایه می داد به من نشان داده گفت: پیوسته مصعب، مادر عبدالله را - که او نیز از اهل سند و نامش تحفه بود - از خانه این مرد بیرون می آورد و چون عبدالله به دنیا آمد از همه مردم به وردان شبیه تر بود، مصعب (که چنان دید) او را از خود نفی کرد و منکر نسبت فرزندی او به خود گردید، و مدتی نیز بر این منوال بود تا پس از چندی او را به خود ملحق ساخت و فرزند خود دانست.
و یکی از شعرا در هجو مصعب و برادرش بکار و عبدالله بن مصعب این ابیات را سروده است:
تدعی حواری الرسول تکذبا - و أنت لوردان الحمیر سلیل
و لو لا سعایات بآل محمد - لا لفی أبوک العبد و هو ذلیل
و لکنه باع القلیل بدینه - فطال له وسط الجحیم عویل
فنال به مالا و جاها و منکحا
و ذلک خزی فی المعاد طویل
1. به دروغ ادعای قرابت رسول خدا را برای خود می کنی که تو از فرزندان وردان هستی که خر کرایه می داد.
2. و اگر سعایتهای شما نسبت به خاندان محمد صلی الله علیه و آله در کار نبود، پدرت (عبدالله) به صورت بنده ای خوار زندگی می کرد.
3. ولی او در برابر اندکی جیفه دنیا دین خود را بفروخت و برای این کار بانگ فغان و فریادش در وسط دوزخ طولانی خواهد بود .
4. و همان سعایتها موجب شد که صاحب مال، شوکت و زنهایی گردد، و به راستی که این کار در روز جزا سرافکندگی زیادی در بر خواهد داشت.

اکنون به دنباله داستان قتل یحیی بن عبدالله بازگردیم:
گویند: از آن پس که هارون یحیی را به زندان افکند گروهی از فقها را حاضر کرد که از آن جمله بود: محمد بن حسن (شیبانی) - رفیق ابی یوسف قاضی -، حسن ابن زیاد لؤلؤی (378) و ابوالبختری وهب بن وهب (379) و چون آنها انجمن کردند مسرور خادم - مسرور کبیر - امان نامه مهدی را که میان یحیی و هارون نوشته شده بود ( و به شرحی که پیش از این ذکر شد در دو نسخه تنظیم گشته و شهودی آن را امضاء کرده بودند) به نزد آنها آورد ( و برای اینکه آنها تصدیق کنند که این امان نامه دیگر معتبر نیست) ابتدا به دست محمد بن حسن داد و او در آن نگریست و گفت: این امان نامه مؤکد و محترمی است و راهی برای باطل ساختن آن وجود نداد، و قبلا یحیی بن عبدالله آن امان نامه را در مدینه به مالک و ابن دراوردی (380) و دیگران نیز نشان داده بود، و همه آنها را مطمئن ساخته بودند که امان نامه محترم است و راهی برای به هم زدن آن در کار نیست.
باری مسرور که این سخن را از محمد بن حسن شنید بر او بانگ زده و (با خشونت) گفت: آن را به من بازده، و از دست او گرفته به حسن بن زیاد لؤلؤی داد، حسن بن زیاد به آوازی ضعیف گفت: آری این امان نامه درست است.
در این وقت ابوالبختری - وهب بن وهب - آن نامه را از دست حسن بن زیاد در ربود و گفت: این امان نامه باطل و بی اثر است زیرا یحیی موجب اختلاف و تفرقه میان مسلمانان شده و خونریزی به راه انداخته، او را بکشید؛ خون او به گردن من.
مسرور ( که منتظر چنین سخنی بود) به نزد هارون رفته و سخن ابوالبختری را بدو گزارش داد، هارون مسرور گفت: به نزد او برو و بگو: اگر به بطلان آن گواهی می دهی آن را به دست خود پاره کن. مسرور بیامد و سخن هارون را گفت. ابوالبختری به مسرور گفت: ای اباهاشم تو خود آن را پاره کن. مسرور گفت: نه، اگر به راستی بی اثر است تو آن را پاره کن.
در این وقت ابوالبختری کاردی را به دست گرفت و در حالی که دستش می لرزید آن را از هم درید و چند پاره کرد که هر کدام به صورت تسمه و بندی دراز درآمد، و به دنبال این کار مسرور دست او را گرفت و با پاره های همان امان نامه که در دستش بود به نزد هارون رد، هارون از جا برخاست و با خوشحالی آنها را از دستش گرفت و چند بار پی در پی بدو گفت: یا مبارک، یا مبارک،.... و ( در ازای این خدمت ناجوانمردانه که ابوالبختری بدو کرد به امید رسیدن به مقام و یا پستی بی ارزش و یا چند درم پول سیاه) یک میلیون و ششصد هزار (درهم یا دینار) (381) بدو داد، و منصب قضا را بدو واگذارد و دیگران را بی بهره بازگرداند، و مدتی دراز از فتوا دادن محمد بن حسن (که حاضر نشده بود به بطان امان نامه گواهی دهد) جلوگیری کرد، و از آن پس برای قتل یحیی بن عبدالله تصمیم گرفت. (382)
جعفر بن احمد وراق به سند خود از مردی که در سلولها و زندانهای زیرزمینی هارون همبند یحیی بود، نقل می کند که گفت: من در یکی از تاریکترین زندانها و تنگترین آنها در نزدیکی یحیی بودم، در یکی از شبها پس از آنکه پاسی از شب گذشته بود صدای (باز شدن) قفلهای در زندان به گوش ما خورد ناگاه هارون را دیدم که بر استری سوار است و پیش آمد و چون به نزد سلول ما رسید ایستاد و گفت: او (یعنی یحیی بن عبدالله) کجاست؟ گفتند: در این سلول است، گفت: او را به نزد من آرید.
یحیی را از زندان انفرادی خارج کرده به نزد هارون بردند، هارون سخنانی با او گفت که من نفهمیدم و پس از آن شنیدم که هارون گفت: او را بگیرید، و به دستور او یحیی را گرفتند و با عصا صد چوب بر او زدند: یحیی هارون را به خدا و رحم و خویشی با رسول خدا صلی الله علیه و آله سوگند می داد و پیوسته می گفت: خویشی و قرابتی را که من با تو دارم مراعات کن، و هارون در پاسخش می گفت: من با تو قرابتی ندارم. و پس از این جریان او را به زندانش بازگرداندند، آنگاه هارون رو به متصدیان زندان کرده گفت: چه اندازه آب و نان به او می دهید؟ گفتند: چهار قرص نان و هشت رطل آب. هارون گفت: آن را نصف کنید.
این دستور را داد و رفت، و چند شبی گذشت دوباره صدایی شنیدیم و به دنبال آن هارون را دیدیم که بیامد و باز در همانجا ایستاد و گفت: یحیی را پیش من آرید چون او را به نزد هارون آوردند همان سخنان تکرار شد، دنبالش همان صد مرتبه چوب را به او زدند و یحیی او را سوگند می داد و هارون نیز اعتنایی نکرده و تا چون او را به زندان بازگرداندند، هارون پرسید: چه مقدار آب و نان به او می دهید؟ گفتند: دو قرص نان و چهار رطل آب. هارون گفت: آن را نصف کنید. این دستور را داد و رفت، و پس از چند شب برای سومین بار آمد و آن وقتی بود که یحیی سخت بیمار شده بود و قدرت حرکت نداشت.
چون هارون آمد دستور داد وی را به نزدش برند، متصدیان زندان بدو گفتند او به سختی بیمار است و قادر به حرکت نیست. هارون پرسید: جیره اش چقدر است؟ پاسخ دادند: یک قرص نان و دو رطل آب. هارون گفت: آن را نصف کنید. پس از این دستور رفت. چیزی نگذشت که یحیی بن عبدالله از دنیا و جنازه اش را از زندان بیرون برده و دفن کردند، رضی الله عنه.
و ابن عمار در روایتی که از ابراهی بن ریاح نقل کرده که گوید: او را در شهر رافقهة (383) زنده زیر ستونی گذاردند و ستون را روی او بنا کردند.
و در خبری که از علی بن محمد بن سلیمان روایت کرده گوید: شبانه فردی را فرستاد که او را خفه کند.
و پاره ای گفته اند: او را مسموم ساختند.
و علی بن ابراهیم علوی به سندش از محمد بن ابی الخنساء روایت کرده که گوید: درندگان را چند روز گرسنه نگاه داشتند آنگاه یحیی را پیش آنها انداختند و آنها او را خوردند.
و احمد بن سعید به سندش از عبدالحرمن بن عبدالله روایت کرده که گوید: ما را روزی برای گواه در محضر هارون طلبیدند که شاهد مناظره او با یحیی بن عبدالله باشیم، و هارون بدو می گفت: از خدا بترس و آن هفتاد نفر یاران خود را معرفی کن تا امان تو به هم نخورد! آنگاه رو به ما کرده گفت: این مرد یاران خود را نام نمی برد و هر گاه نام مردی را می شنوم که کارهای خلافی انجام داده و قصد دستگیر کردن او را می کنم می گوید: این از مردانی است که تو بدانها امان داده ای. (و جزء هفتاد نفر امان داده شده است.) (384)
یحیی در پاسخ هارون گفت: ای امیرالمؤمنین من یک تن از آن هفتاد نفر هستم، این امان نامه تو چه سودی برای من داشت اگر من نام مردم دیگری را هم ببرم، تو آنها را نیز با من به قتل رسانی، این کار برای من روا نیست.
عبدالرحمن گوید: آن روز گذشت و ما از نزد هارون بیرون رفتیم، پس از چندی دوباره ما را طلبیدند و چون حضور یافتیم یحیی را با رنگی زرد و دگرگون دیدم که هارون با او سخن می گفت ولی او پاسخش را نمی داد، هارون رو به ما کرده گفت: شاهد باشید که این مرد پاسخ مرا نمی دهد، در این وقت یحیی زبان خود را که چون زغال سیاه شده بود بیرون آورد و به ما نشان داد که قادر به تکلم نیست، هارون که این جریان را دید خشمگین شده گفت: او می خواهد به شما نشان دهد که من او را زهر خورانیده ام و به خدا سوگند اگر او را مستحق قتل بدانم دست بسته گردنش را می زنم. (385)
عبدالرحمن گوید: ما برخاستیم ولی هنوز به میان سرای نرسیده بودیم که یحیی بی حرکت به رو افتاد (و از دنیا رفت.)
و احمد بن سعید به سندش از یحیی بن حسن روایت کرده که گوید: ادریس، فرزند محمد بن یحیی بن عبدالله، می گفت: جدم یحیی را به گرسنگی و تشنگی در زندان کشتند.
اما حرمی بن ابی العلاء از زبیر بن بکار از عمویش روایت کرده که گوید: یحیی آن دویست هزار دینار پولی را که هارون بدو داد همه را پرداخت قرضهای حسین بن علی - صاحب فخ - مصرف کرد، چون حسین بن علی هنگامی که از دنیا رفت دویست هزار دینار بدهکار و مدیون بود.

دانشمندانی که به همراه یحیی قیام کردند.

علی بن ابراهیم از جعفر بن محمد فزاری روایت کرده که گفت: یحیی بن مساور (386) از کسانی بود که با یحیی بن عبدالله خروج کرد.
و علی بن عباس به سندش از محمد بن ابراهیم روایت کرده که گوید: من از عامر بن کثیر سراج (387) شنیدم که می گفت: من با یحیی بن عبدالله خروج کردم.
و ابوعبید محمد بن احمد صیرفی گوید: شنیدم از محمد بن علی بن خلف عطار که می گفت: سهل بن عامر بجلی از کسانی بود که با یحیی خروج کرد.
و علی بن عباس مقانعی از عباد بن یعقوب حدیث کرده گوید: یحیی بن عبدالله سه کیسه سر بسته از دینارهایی را که هارون بدو داده بود به یحیی بن مساور داد و یحیی آنها را پذیرفت، و چون چندی گذشت یحیی بن عبدالله بدو گفت: ببین می توانی دو هزار درهم پول از جایی برای من وام بگیری، یحیی بن مساور گفت: کسی را با استری به نزد من روانه کن، یحیی چنان کرد و او همان سه کیسه سر بسته را به نزد یحیی بن عبدالله، فرستاد، یحیی از او پرسید: این پولها کجا بوده؟ در پاسخش گفت: این همان پولهایی است که به من دادی و من دانستم به زودی بدان نیازمند خواهی شد، یحیی گفت: پس قدری از آن را بردار؛ (ابوزکریا) گفت: نه به خدا سوگند، هرگز چنین نخواهد شد که خدا مرا بر حالی بنگرد که به خاطر دوستی شما خاندان، یک درهم پول بخورم.

علی بن ابراهیم علوی به سندش از علی بن هاشم بن برید (388) روایت کرده که گوید: هارون بن عبدالله او را عبد ربه بن علقمه و مخول بن ابراهیم نهدی که هر سه از یاران یحیی ابن عبدالله بودند دستگیر ساخت و در سلولهای زیرزمینی زندانی کرد و دوازده سال در آنجا به سر بردند.
و محمد بن حسین اُشنانی از یحیی بن محمد بن مخول بن ابراهیم روایت کند که گفت: من دست به ساق پای جدم (مخول) زدم و بدو گفتم: ای پدر چه اندازه ساقهای پایت باریک است! در پاسخم گفت: ای فرزند، زنجیرهای هارون در میان سلولها ساقهایم را این چنین باریک کرد.
و به سندش از مخول روایت کرده که گفت: هارون من و عبدالله بن علقمه را در سلولهای زیرزمین انداخت و ده سال و اندی در آنجا به سر بردیم.
و هنگامی هارون مرا به حضور خواست، همچنان که مرا به نزد هارون می بردند گذرم به عبدربه بن علقمه افتاد، او بر سر من فریاد زد، ای مخول! بترس از آنکه خدا و رسول او صلی الله علیه و آله را دیدار کنی و در خون فرزندان آن بزرگوار شرکت کرده باشی یا اینها را به جایی راهنمایی کنی که سبب گرفتاری آنان گردد، و اگر دهشتی از شکنجه اینها به تو دست داد از عذاب خدا و شکنجه او در روز قیامت و مرگ یاد کن تا آن شکنجه بر تو آسان گردد.
مخول گوید: عبد ربه با این سخنان دل مرا چون پاره ای از آهن محکم کرد، و چون مرا به نزد هارون بردند دستور داد تخته پوست و شمشیر (مخصوص محکومین به قتل) را آوردند، آنگاه گفت: به خدا سوگند یا مرا به یاران یحیی راهنمایی کن و یا تو را قطعه قطعه خواهم کرد.
من در پاسخش گفتم: ای امیرالمؤمنین من رعیتی ناتوان هستم و اکنون چهار سال است که در زندان به سر می برم، من چگونه جای یاران یحیی را که هر کدام از ترس تو به شهری گریخته و پراکنده شده اند می دانم؟
هارون خواست مرا بکشد ولی حاضران مجلس بدو گفتند: راست می گوید او از کجا جای مردمانی گریخته را می داند، هارون دستور داد مرا به همان زندانی که بودم بازگرداندند و ده سال و اندی همچنان در زندان به سر می بردم.

و از جمله اشعاری که در رثاء یحیی بن عبدالله گفته اند؛ این اشعاری است که آنها را علی بن ابراهیم علوی برای من انشاء کرد:
یا بقعة مات بها سید - ما مثله فی الارض من سید
مات الهدی من بعده والندی - و سمی الموت به معتدی
فکم حیا قد حزت من وجهه - و کم ندی یحیی به المجتدی
(لا زلت غیث الله یا قبره - علیک منه رائح مغتدی)
کان لنا غیثا به نرتوی - و کان کالنجم به نهتدی
فان رمانا الدهر عن قوسه - و خاننا فی منتهی السؤدد
فعن قریب نبتغی ثاره - بالحسنی الثائر المتهدی
ان ابن عبدالله یحیی ثوی
والمجد والسؤدد فی ملحد
1. ای بقعه ای که آن مرد بزرگ در آن از دنیا رفت همان که مانند او بزرگی در روی زمین نبود.
2. هدایت وجود و سخاوت نیز با مرگ او بمرد، و مرگ بدین سبب تجاوز کار نامیده شد.
3. چه اندازه حشمت و آبرو (یا باران سخت) که از رخسارش گرد آوردی، و نیز چه بسیار بهره هایی که هر درمانده حاجت خواهی بدان زنده گشت.
4. ای قبری که او را در برگرفته ای پیوسته در هر بامداد و پسین باران (رحمت حق) بر تو خواهد بارید.
5. او برای ما چون بارانی بود (از عطا و رحمت) که ما بدو سیراب می شدیم و مانند ستاره ای بود که بدو هدایت می یافتیم.
7. ما نیز به همین زودی به وسیله آن سید حسنی راهبری که خونخواهی مظلوم کند خونخواهی یحیی را خواهیم کرد.
8. به راستی که یحیی - فرزند عبدالله - به همراه مجد و شوکت و آقایی در خانه گور مسکن گزید.

63