فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

61

عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم

و دیگر عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام بوده است که مادرش رقیه دختر عبدالله بن حسن است، و او همان کسی است که نامش را جدی گذارده بود، و او در همان میدان جنگ یعنی وقعه فخ کشته شد. (332)

و اینکه به دنباله داستان حسین بن علی صاحب فخ بازمی گردیم:
علی بن ابراهیم بن محمد - و احمد بن محمد به سندشان از حسین بن زید ابن علی از مادرش: ریطه دختر عبدالله بن محمد حنفیه - البته حسین بن زید او را مادر خطاب می کرد ولی در حقیقت مادرش نبود - از زید روایت کرده که گفت: هنگامی رسول خدا صلی الله علیه و آله به فخ رسید و در آنجا با اصحاب خود نمازی بر جنازه ای (333) خواند، سپس فرمود: در اینجا مردی از خاندان من با گروهی از مردمان با ایمان کشته خواهند شد که کفنها و حنوط آنها از بهشت بیاید، و روانهای آنها پیش از بدنهایشان به سوی بهشت بشتابد. و سپس فضایلی برای آنها بیان فرمود که ریطه آنها را یادداشت نکرده است.
علی بن عباس مقانعی به سندش از حضرت جعفر بن محمد بن علی علیه السلام روایت کرده که گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله از فخ گذشت و در آنجا پیاده شد و دو رکعت نماز به جا آورد و در رکعت دوم آن گریست و مردم نیز که دیدند آن حضرت گریه می کند، گریستند، و چون آن حضرت نمازش را به پایان رسانید رو به اصحاب خود کرده فرمود: چرا گریه کردید؟ گفتند: ای رسول خدا چون دیدیم شما گریه می کنید ما نیز گریستیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از اینکه رکعت اول نماز را خواندم، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد در این مکان یکی از فرزندان تو کشته خواهد شد اجر هر یک شهیدی که با او به شهادت برسد، اجر دو شهید محسوب گردد.
و نیز احمد بن محمد و علی بن ابراهیم علوی جوانی به سند خود از نصر بن قرواش روایت کرده اند که گوید: من شترانی به جعفر بن محمد علیه السلام کرایه دادم تا از مدینه به مکه برود و چون از بطن مر گذشتیم به من فرمود: ای نضر هرگاه به فخ رسیدیم مرا مطلع ساز.
گفتم: مگر شما آنجا را بلد نیستی ؟ فرمود: چرا ولی می ترسم خواب مرا فرا گیرد و از آنجا بگذریم، چون به فخ رسیدیم من به نزدیک محمل رفتم، دیدم آن جناب خواب است، سرفه ای کردم از خواب بیدار نشد، حرکتی به محمل دادم، آن حضرت برخاست و نشست، گفتم: به فخ رسیدیم. فرمود: محمل را بگشا. من آن را گشودم، فرمود: قطار شتر را به هم ببند، من آنها را بهم بستم، آنگاه شتر او را به کناری بردم و بر زمین خواباندم .
فرمود: ظرف آب را برای من بیاور. من آب را به نزدش آوردم، حضرت وضو ساخت و نمازی خواند. آنگاه سوار شد، من گفتم: قربانت گردم دیدم در اینجا کاری انجام دادید آیا این هم جزء اعمال و مناسک حج است؟ فرمود: نه ولی در این سرزمین مردی از خاندان من با جمعی از مؤمنین کشته خواهند شد که روحهای آنها پیش از بدنهایشان به بهشت می شتابد.
و نیز از موسی بن عبدالله بن حسن روایت کرده که گفت: سالی با پدرم به حج رفتیم و چون به فخ رسیدیم محمد - برادرم - شترش را خوابانید،پدرم به من گفت: به محمد بگو شترش را از جا حرکت دهد (و اینجا توقف کنید) من پیغام او را به محمد رساندم و محمد شتر را از جا بلند کرد و ( به راه افتادیم) آنگاه من به پدرم گفتم: پدر جان چرا توقف محمد را در اینجا خوش نداشتی؟ پاسخ داد: که در اینجا مردی از خاندان من کشته خواهد شد که حاجیان بر سرش اجتماع کنند، و من دلم نمی خواست آن کس محمد باشد.
و علی بن ابراهیم (334) به سندش از حسن بن هذیل روایت کرده که گفت: من خانه ای را برای حسین بن علی - صاحب فخ - به چهل هزار دینار فروختم، و او بر در همان خانه تمامی آن پول را انفاق کرد و یک دینار آن را هم برای خانواده خود نبرد، آن پولها را مشت مشت به من داد و من برای فقرای مدینه می بردم.
و نیز علی بن ابراهیم جوانی به سندش از حسن بن هذیل حدیث کند که گفت: حسین بن علی - صاحب فخ - به من گفت: چهار هزار درهم پول برای من وام بگیر. من دوستی داشتم و به نزد او رفتم و او دو هزار درهم حاضر داشت به من داد و گفت: چون فردا شود نزد من بیا تا دو هزار درهم دیگر را نیز بدهم، من آن دو هزار درهم را برداشته برای حسین بن علی آورده و در زیر حصیری که معمولا روی آن نماز می خواند گذاشتم و چون صبح شد آن دو هزار درهم دیگر را نیز گرفته و برای حسین بن علی آوردم و آن حصیر را بلند کردم تا دو هزار درهمی را که روز پیش در آنجا گذاشته بودم بردارم ولی هر چه گشتم، آنها را ندیدم، از آن جناب پرسیدم، گفت: مردی زرد چهره از اهل مدینه به دنبالم آمد، بدو گفتم: حاجتی داری؟ گفت: نه، ولی می خواهم سایه ات بر سرم افتد! من آن دو هزار درهم را بدو دادم ولی پیش خود فکر می کنم که پاداشی در این کار نداشته باشم چون علاقه و محبتی بدان پولها نداشتم و خدای عزوجل فرماید:
لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون
(به نیکی نمی رسید مگر آنکه دوست دارید اتفاق کنید) (335)
و نیز از یحیی بن سلیمان روایت کرده که گفت: دو جامه برای حسین بن علی - صاحب فخ خریدند و او یکی از آن دو را به خدمتکار خود که نماش ابوحمزه بود پوشانید، و آن دیگر را ردا (336)کرده به دوش افکند و به سوی مسجد روان شد، در بین راه سائلی به نزد او آمد و از او درخواست کمک کرد، حسین بن علی رو به خدمتکارش کرده گفت: ای اباحمزه جامه ات را به او بده!
ابوحمزه گوید: بدو گفتم: آیا جامه ام را به او بدهم و خود بی ردا بروم؟ ولی حسین بن علی همچنان سخن خود را تکرار کرد تا سرانجام من آن را به سائل دادم، سائل مزبور جامه مرا گرفت ولی باز هم دنبال حسین بن علی را رها نکرد و همچنان تا در منزل از پی او رفت، حسین بن علی چون به در منزل رسید ردای خود را نیز برداشت و به سائل داد و گفت: ردای ابی حمزه را اءذار (337) کن و آن دیگر را ردای خود ساز.
سائل جامه ها را گرفت و رفت، من به دنبال او رفته، و آن دو جامه را به دو دینار از آن سائل خریدم و به نزد حسین بن علی آوردم، او که جامه ها را دید به من گفت: اینها را به چند خریدی؟ گفتم: به دو دینار، حسین بن علی خواست تا به نزد سائل فرستاده و او را بطلبد، من ( که دانستم می خواهد دوباره جامه ها را بدو بازگرداند) بدو گفتم: زنم مطلقه باشد اگر جامه ها را بدو بازگردانی و او را بخوانی. چون دید من به طلاق همسرم سوگند خوردم از این کار صرفنظر کرد.
و نیز علی بن ابراهیم به سندش از هاشم بن قریش روایت کرده که گفت: مردی به نزد حسین بن علی - صاحب فخ - آمد و از او چیزی خواست، وی گفت: چیزی ندارم که به تو بدهم ولی اینجا بنشین که اکنون برادرم حسن می آید که بر من سلام کند، و چون آمد تو برخیز و الاغش را بگیر، طولی نکشید که حسن آمد و از الاغ پیاده شد و چون نابینا بود غلامش دست او را گرفت و در مجلس نشانید، در این وقت صاحب فخ بدان مرد اشاره کرد که برخیز و الاغ او را بگیر، آن مرد برخاست و به سوی الاغ رفت، غلام جلوی او را گرفت ولی حسین به غلام اشاره کرد که جلوش را نگیر و آن را بدان مرد واگذار، غلام افسار الاغ را به دست آن مرد داد او هم سوار شد و رفت.
حسن مدتی نزد برادر نشست و از هر دری سخن گفتند، آنگاه برخاست که برود غلامش را صدا زده گفت: الاغ را بیاور! غلام گفت: قربان! برادرت دستور داد آن را به مردی بدهم و من هم دادم، حسن روی خود را به سوی برادرش برگردانیده، گفت: قربانت گردم،! الاغ را عاریه دادی یا بخشیدی؟ سپس خود گفت: ولی به خدا تو کسی نیستی که چیزی را عاریه بدهی، آنگاه صدا زد غلام بیا و دستم را بگیر (تا پیاده به خانه برویم!)
و نیز از حمدون القرا روایت کرده که گفت: هنگامی حسین بن علی - صاحب فخ - بدهکاری زیادی به هم زد، به طلبکاران خود گفت: در بغداد، جلوی قصر مهدی خلیفه عباسی به نزد من آیید، آنگاه از خانه بیرون آمده به بغداد رفت، به قصر مهدی رسید و به دربان گفت: به مهدی بگو پسر عموی ینبعی (338) تو بر در قصر است - و حسین در آن وقت بر شتری سوار بود - چون مهدی از ورود او مطلع شد به دربان گفت: وای بر تو همچنان که بر شترش سوار است او را داخل قصر کن، دربان سواره او را وارد قصر کرد و تا وسط قصر او را برد و در آنجا شترش را خوابانید، مهدی از جا برخاست و بر او سلام کرده او را در آغوش کشید و در کنار خود نشانید و مشغول احوالپرسی از او و خاندانش شد، سپس بدو گفت: ای عموزاده چه سبب شد که بدینجا آمدی؟
در پاسخ گفت: دیدم مگر دیگر کسی هست که حتی یک درهم به من بدهد! مهدی پرسید چرا به وسیله نامه به من اطلاع ندادی (و خودت آمدی)؟ حسین گفت: می خواستم دیداری هم از تو تازه کنم.
مهدی دستور داد بدره ای (339) دینار و بدره ای درهم آوردند، و جامه دانی (چمدانی) پر از لباس آوردند و همچنان بر آنها افزود تا ده بدره دینار، و ده بدره درهم، و ده جامه دان پر از لباس شد و همه آنها را به حسین بن علی داد.
حسین از نزد مهدی بیرون آمد و آنچه را بدو داده بود همه را در خانه ای گذاشت و به طلبکاران اطلاع داد، هر کدام که می آمدند می پرسید: چقدر طلب داری، می گفت: فلان مقدار، او همان مقدار را وزن می کرد و به او می داد، آنگاه دست در میان درهم و دینارها می کرد و مشتی دیگر بدو می داد و می گفت: این همه صله ماست. و همچنان همه را می داد تا اینکه مقدار کمی برای او باقی ماند.
آنگاه از بغداد به سمت کوفه حرکت کرد تا از آنجا به مدینه برود، چون به قصر ابن هبیره رسید در کاروانسرایی منزل کرد، به صاحب کاروانسرا گفتند: این مرد که بدینجا آمده مردی از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله است، آن شخص به عنوان پذیرایی یک ماهی سرخ کرده با چند دانه نان نازک برای حسین آورد و عذر خواهی کرده گفت: ای فرزند رسول خدا من شما را نشناختم.
حسین به غلامش گفت: از آن مالها چقدر پیش تو مانده؟ گفت: مقدار اندکی مانده است و راه زیادی در پیش داریم، گفت: آن مقدار را به این مرد بده، غلام طبق دستور آن باقیمانده را نیز به آن مرد داد.
و نیز علی بن ابراهیم - علوی - به سندش از اسماعیل بن ابراهیم واسطی روایت کرده که گفت: مردی به نزد حسین بن علی - صاحب فخ - آمد و چیزی خواست و او چیزی نداشت که بدان مرد بدهد، فکری کرد و آن مرد را نشانید آنگاه کسی را به اندرون خانه فرستاد و گفت به زنها بگویید هر که می خواهد لباس بشوید آنها را بفرستد، زنها هم لباسها را به نزد حسین بن علی فرستادند و چون آنها جمع شدند بدان مرد گفت: اینها را بردار.
و از قاسم بن خلیفه خزاعی روایت کرده که گفت: مردی در سال 169 حسین ابن علی - صاحب فخ - را سرزنش کرده، گفت: چرا هفتاد هزار دینار به مردم مقروض شده ای. گفت: من از آن که روغنها را بسته بندی می کرد مقداری روغن به هزار دینار خریداری کردم، مرتب مرد و زن می آمدند و من به هر کدام یک خیک یا دو خیک می دادم تا تمام شد، آنگاه من بدو گفتم: اگر فلانی از تو چیزی گرفت پای من بنویس، آن مرد هم آمده و ده هزار دینار (پای حساب من) از او گرفته، من بدو می گفتم، این چه کاری است .
و به سند خود از حسین بن هذیل روایت کرده که گفت: من با حسین بن علی - صاحب فخ - بودم و او به بغداد آمد و مزرعه ای را که در آنجا داشت به هزار دینار فروخت و از آنجا بیرون آمده، در سوق اسد فرود آمدیم، و بر در کاروانسرا فرشی برای ما گستردند. در این وقت مردی که زنبیل در دست داشت پیش آمده به حسین گفت: به غلامت دستور ده این زنبیل را از من بگیرد، حسین پرسید، تو کیستی؟ گفت: من مردی هستم که غذای خوب تهیه می کنم و چون مرد بزرگوار شریفی در این ده فرود آید برای او هدیه می برم. حسین به غلام دستور داد: زنبیل را از او بگیر، سپس رو بدان مرد کرده گفت: باز گرد و زنبیلت را از ما بستان.
در این هنگام مردی ژنده پوش از راه رسید و رو به ما کرده گفت: از آنچه خداوند روزی شما کرده، چیزی هم به من بدهید. حسین به من گفت: زنبیل غذا را به او ده، و رو بدان مرد کرده و گفت: این ظرف را ببر و هر چه در آن هست بردار و ظرفش را به ما برگردان.
آنگاه به من گفت: هنگامی که این مرد سائل زنبیل را آورد پنجاه دینار به او بده، و چون صاحب زنبیل نیز آمد صد دینار هم به او بده. من روی دلسوزی گفتم: قربانت گردم! تو یک قطعه ملک را فروختی که قروض خود را بپردازی، اکنون سائلی که به غذایی قانع است به نزد تو آمده و غذا به او دادی ولی اکتفا بدان نکرده، دستور می دهی پنجاه دینار هم پول بدو بدهند، و آن مرد دیگری نیز غذای برایت آورده که شاید یک دینار یا دو دینار ارزش داشته باشد و تو دستور می دهی صد دینار به او بدهند؟
در پاسخ من گفت: ای حسن ما پروردگاری داریم که به کارهای نیک پاداش نیک می دهد، آنگاه گفت: چون آن مرد سائل آمد، صد دینار به او بده. و چون صاحب زنبیل آمد، دویست دینار به وی ده. سوگند به آن خدایی که جانم به دست اوست من ترس آن دارم که خداوند اینها را از من نپذیرد زیرا زر و سیم با خاک نزد من یکسان است.

جریان قتل آن بزرگوار رضوان الله علیه

گروهی از روایان مانند احمد بن عبیدالله و علی بن ابراهیم علوی و ابوزید و دیگران به سندهای مختلف با اندک تفاوت از عبدالعزیز بن عبدالملک هاشم و عبدالله ابن ابراهیم جعفری روایت کرده اند که: سبب خروج حسین بن علی بن حسن بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام - صاحب فخ - آن بود که هادی عباسی، عیسی بن علی (340) را والی مدینه نمود و پس از او مردی از اولاد عمر بن خطاب را که نامش عبدالعزیز بن عبدالله بود، به حکومت مدینه برگزید. (341)
عبدالعزیز از همان ابتدای کار به بد سلوکی و آزار فرزندان ابوطالب پرداخت و اذیت را از حد گذرانید و از جمله آنکه از آنها خواست هر روز در دارالحکومه حاضر شوند، و آنها نیز هر روزه در مقصوره می رفتند و خود را معرفی می کردند، و هر یک از آنها کفالت حضور یک یا چند تن از بستگان خود را نیز به عهده داشت.
و حسین بن علی و یحیی بن عبدالله بن حسن از کسانی بودند که حضور حسن ابن محمد بن عبدالله بن حسن را به عهده گرفته بودند، این جریان همچنان بود تا ایام حج شد و گروهی از شیعیان در حدود هفتاد نفر برای رفتن به حج مدینه آمدند، و در بقیع در خانه ابن افلح منزل کردند و به دیدن حسین بن علی و دیگران رفتند، این خبر که به گوش آن مرد عمری (فرماندار مدینه) رسید ناراحت شد.
پیش از این جریان نیز اتفاقی افتاده بود که سبب کدورت طالبین از آن مرد عمری گشته بود و آن این بود که حسن بن محمد بن عبدالله و ابن جندب هذلی شاعر و یکی از بستگان خاندان عمر بن خطاب (342) را که هر سه در محلی اجتماع کرده بودند دستگیر ساختند و شایع کردند که آنها را در حال نوشیدند شراب دستگیر ساخته، حاکم عمری دستور داد حسن بن محمد را هشتاد تازیانه و ابن جندب را پانزده تازیانه و آن وابسته به آل عمر بن خطاب را هفت تازیانه زدند، و به دنبال این کار دستور داد و آنها را در حالی که از پشت برهنه باشند در مدینه بگردانند تا رسوایی بیشتری برای آنها به بار آورده باشد.
هاشمیه - که پرچم سیاه بنی عباس در مدینه در زمان محمد بن عبدالله در دست او بود - از این جریان مطلع شد و کسی را نزد آن مرد عمری فرستاد و پیغام داد: که خوب نیست و تو حق نداری مردی از بنی هاشم را بدین ترتیب رسوا سازی و از روی ستم بدانها اهانت کنی! این پیغام که به آن مرد عمری رسید از این کار صرفنظر کرد و آنها را رها ساخت.
و بالجمله وقتی آن عمری از ورود شیعیان در خانه ابن افلح مطلع شد، کار حضور در مقصوره را بر بنی هاشم سخت گرفت، و شخصی به نام ابی بکر بن عیسی حائک را مأمور حضور و غیاب آنها در مقصوره کرد.
وی چون روز جمعه شد و آنها در مقصوره حاضر شدند، نگذاشت هیچ کدام از آنجا بیرون بروند. و سپس نزدیک ظهر که مردم به مسجد می رفتند آنها را آزاد کرد و وقت آنها همین قدر بود که لقمه نانی بخورند و وضو گرفته به مسجد بروند، و پس از نماز جمعه نیز دوباره آنها را در مقصوره زندانی کرد، آنگاه به حضور و غیاب پرداخت، و متوجه شد که حسن بن محمد حضور ندارد. با تندی رو به یحیی و حسین بن علی - صاحب فخ - کرده گفت: یا باید اکنون او را حاضر کنید و یا شما دو نفر را به زندان خواهم افکند زیرا سه روز است که او حضور نیافته است و معلوم نیست که از شهر بیرون رفته یا بی جهت غیبت کرده!
برخی از حاضرین (که پیش از آن ناراحت شده بودن با شنیدن این سخنان لب گشوده و) پاسخ تندی به او دادند و یحیی نیز او را دشنام گفته از مقصوره خارج شد.
ابوبکر بن عیسی خائک که چنان دید برخاسته به نزد حاکم - یعنی همان مرد عمری - رفت و جریان را گزارش داد، حاکم یحیی و حسین بن علی را پیش خود خوانده و سرزنش کرد و در پایان سخنان تهدیدآمیزی نیز بدانها گفت.
حسین به روی او خندیده گفت: ای اباحفص تو اکنون خشمناک هستی.
مرد عمری گفت: آیا مرا مسخره می کنی و به کنیه مرا مخاطب قرار می دهی؟
حسین گفت: ابوبکر و عمر از تو بهتر و بالاتر بودند و مردم آن دو را به کنیه مخاطب می ساختند و آنها ناراحت نمی شدند، ولی تو از اینکه کنیه ات را ببرند ناراحت می شوی و دلت می خواهند تو را امیر مخاطب کنند؟
عمری گفت: پایان سخنت بدتر از آغازش بود و (عذر بدتر از گناه آوردی) گویا آرزوی امارت در سر داری؟
حسین گفت: پناه به خدا، خدا برای من چنین چیزی نخواسته و من هم اهل آن نیستم!
حاکم عمری گفت: مگر من تو را خواسته بودم که به من فخر ورزی و مرا آزرده خاطر ساختی؟
در این وقت یحیی خشمگین شده رو بدان مرد عمری کرده گفت: پس از ما چه می خواهی؟
عمری گفت: می خواهم که حسن بن محمد را پیش من بیاورید!
یحیی جواب داد: نمی توانیم این کار را انجام دهیم، او سر کار خودش هست و تو (همچنان که مجلس حضور و غیاب برای ما ترتیب داده ای) خاندان عمر بن خطاب را نیز جمع آوری کن و یک یک آنها را بخوان و اگر دیدی در میان آنها کسی نیست که غیبتش به اندازه حسن بن محمد طول کشیده باشد، آن وقت هر چه بگویی حق داری تو از روی انصاف با ما رفتار کرده ای؟!
عمری که چنان دید، رو به حسین بن علی کرده و به طلاق همسر و آزادی بردگانش قسم خود که دست از او برندارد و تا اینکه حسن را تا پایان روز در نزد او بماند حاضر کند، و اگر او را حاضر نکرد، خود آن مرد عمری به سوی سویقه (343)برود و آنجا را ویران کرده و بسوزاند، و هزار تازیانه نیز به حسین بن علی بزد و نیز سوگند خورد که اگر چشمش به حسن بن محمد بیفتد همان دم او را به قتل برساند!
یحیی که این سوگند را از او شنید خشمناک شد و از جا برخاسته گفت: من هم با خدا عهد و پیمانی می بندم که هر برده ای که دارم آزاد شود و اگر امشب خواب به چشمم بیاید جز اینکه حسن بن محمد را نزد تو حاضر کنم و اگر او را نیافتم به در 2 خانه ات بیایم و در را بکوبم که بدانی من به نزد تو آمده ام.!
یحیی این سخن را گفت و با حسین بن علی که او هم خشمگین شده بود، بیرون آمدند، و چون از آنجا خارج گشتند، حسین رو به یحیی کرده گفت: به خدا سوگند بدکاری کردی که قسم خوردی حسن را به نزد او ببری! و چگونه تو حسن را پیدا می کنی!
یحیی گفت: سوگند به خدا که من نمی خواستم حسن را نزد او حاضر کنم و گرنه من فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام نیستم، بلکه من می خواستم امشب که می شود با شمشیر به در خانه او بروم و اگر توانستم او را به قتل برسانم.
حسین گفت: تو بدکاری می کنی چونکه با این عمل جلوی کار ما را یعنی قیامی که در نظر داریم می گیری!؟ یحیی بدو پاسخ داد: چگونه من جلوی کار تو را می گیرم در صورتی که فاصله تو با مکه (و اقدام به کار انقلاب علیه خلیفه) ده روز است، (344) در این وقت حسین بن علی کسی را به نزد حسن بن محمد فرستاد و بدو پیغام داد: ای عموزاده لابد جریاناتی که میان من و این مرد فاسق اتفاق افتاده می دانی، اکنون به هر کجا که می خواهی برو!
حسن جواب داد: نه به خدا ای عموزاده من هم اکنون به نزد شما می آیم تا مرا به نزد او ببرید و دستم را در دست او بگذارید.
حسین بدو گفت: هیچ گاه چنین نخواهد شد که خدای تعالی مرا در حالی مشاهده کند که به نزد محمد صلی الله علیه و آله بروم و (خون تو به گردن من باشد و) و درباره خون تو به خصومت و احتجاج با من برخیزد، و من به هر نحو که باشد تو را محافظت خواهم کرد، شاید همین سبب گردد که خداوند مرا از آتش محافظت کند.
و پس از این مذاکره به نزد بزرگان از خویشان خود فرستاد، و آنها هم که عبارت بودند: از یحیی، سلیمان، ادریس - فرزندان عبدالله بن حسن - و عبدالله ابن حسن أفطس، و ابراهیم بن اسماعیل طباطبا، و عمر بن حسن بن علی بن حسن و عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم بن. و عبدالله بن جعفر بن محمد علیه السلام به نزد او آمدند، و همچنین جوانها و وابستگان را نیز اطلاع داده آنها آمدند. در مجموع بیست و شش نفر از فرزندان علی علیه السلام و ده نفر از حاجیان، با چند تن از وابستگان به مسجد رفتند و شعار أحد، أحد را بلند کردند، و عبدالله بن حسن افطس بالای مناره نزد مؤذن رفت و همچنان که شمشیر در دست داشت به مؤذن گفت: در اذان جمله حی علی خیرالعمل را هم باید بگویی، مؤذن نیز که چشمش به شمشیر افتاد به ناچار آن جمله را نیز در اذان گفت.
آن مرد عمری که حی علی خیرالعمل را از مؤذن شنید احساس خطر کرد و دانست که خبری شده و (بنی الحسن قیام کرده اند) از این رو وحشت او را گرفت و چنان پریشان شد که فریاد زد: اغلقوا البغلقة الباب و أطعمونی حبتی ماء (استر را به در ببندید و دو دانه آب برای خوردن من بیاورید!) (345)
و علی بن ابراهیم در حدیث خود گفته است: که فرزندان این مرد اکنون در مدینه به پسران حبتی ماء (دو دانه آب) معروف اند.
و بالجمله این مرد عمری خود را به سرعت به خانه جدش عمر بن خطاب رسانید و از آنجا به کوچه ای که به کوچه عاصم بن عمر معروف بود برفت و همچنان ضرطه می داد و می دوید تا فرار کرده و خود را نجات داد.
آن روز نماز صبح را حسین - صاحب فخ - با مردم خواند، و گواهانی را که آن مرد عمری گرفته بود که باید حسین بن علی، حسن بن محمد را حاضر کند خواسته و حسن بن محمد را نیز خواست و به گواهان گفت: این حسن بن محمد است که من او را حاضر کردم؛ شما اکنون آن مرد عمری را بیاورید و گرنه به خدا سوگند من از سوگندی که در این باره خورده ام بیرون رفته و آزادم.
و از طالبین (که در مدینه بودند) هیچ یک از بیعت با حسین بن علی خودداری نکرد جز حسن بن جعفر بن حسن بن حسن که از بیعت با او معذرت خواست و او نیز عذرش را پذیرفت و مجبورش نساخت، و دیگر موسی بن جعفر علیه السلام بود که او نیز با حسین - صاحب فخ - بیعت نکرد.
علی بن ابراهیم به سندش از عنیزه قصبانی روایت کرده که گفت : من موسی ابن جعفر علیه السلام را در آن روز دیدم که به نزد حسین - صاحب فخ - آمده و در برابرش احترام کرد و گفت: من دوست دارم که مرا معذوری داری و به حال خودم واگذاری! حسین مدتی سر خود را به زیر انداخت و پاسخش را نداد آنگاه سرش را بلند کرده گفت: تو آزادی!
و احمد بن عبیدالله در حدیث خود گوید: هنگامی که حسین بن علی به موسی ابن جعفر تکلیف کرد که با او خروج و قیام کند موسی بن جعفر علیه السلام بدو فرمود: بدانکه تو کشته خواهی شد پس حواست را جمع کن و آماده باش و به کسی اعتماد مکن زیرا این مردم فاسقانی هستند که اظهار ایمان می کنند ولی در دل منافق و مشرک اند - و انا الله و انا الیه راجعون - و در مصیبت شما گروه فامیل من پاداش خود را نزد خدای عزوجل می جویم.
و در آن روز حسین بن علی پس از فراغت از نماز صبح خطبه ای خواند و در آن خطبه پس از حمد و ثنای خدای تعالی چنین گفت: أنا ابن رسول الله، علی منبر رسول الله، و فی حرم رسول الله، ادعوکم الی سنة رسول الله صلی الله علیه و آله. ایهاالناس اتطلبون آثار رسول الله فی الحجر و العود و تتمسحون بذلک و تضیعون بضعة منه .
منم فرزند رسول خدا که بر فرار منبر رسول خدا هستم، و در حرم رسول خدایم و شما را به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله دعوت می کنم.
مردم آیا شما آثار و نشانه های رسول خدا را در سنگ و چوب می جویید و برای تبرک دست بدان می مالید ( و به سنگ و چوبی که منتسب به رسول خدا صلی الله علیه و آله است تبرک می جویید) (346) ولی پاره تنش و فرزندش را ضایع می کنید.
روای حدیث گوید: من آهسته با خود گفتم: انالله.. چه بلایی بر سر خودش آورد! پیرزنی از اهل مدینه که کنار من نشسته بود و سخن من را شنید رو به من کرده گفت: وای بر تو، خموش باش، آیا درباره پسر رسول خدا چنین می گویی؟ گفتم خدایت رحمت کند، به خدا این سخن را از روی دلسوزی به حال او گفتم.
در این وقت خالد بربری (347) که سرکرده سربازان پاسگاه دولتی در مدینه بود با سربازان به سوی مسجد آمدند و به در جبرئیل رسیدند، یحیی بن عبدالله، برای دفع او با شمشیر آخته از مسجد بیرون آمد، خالد خواست از مرکب به زیر آید، یحیی شمشیرش را حواله پیشانی او کرد، شمشیر یحیی کله خود و زره زیر آن و کلاهی که در زیر آن دو بر سر خالد بود همه را برید و جمجمه سر خالد را به یک سو پرانید پرانید وی از روی مرکب به زمین افتاد و به دنبال کشته شدن خالد به سربازان او حمله افکند و همه را منهزم و پراکنده ساخت.
و در همان سال مبارک ترکی (یکی از طرفداران بنی عباس) به حج می رفت و قصد داشت سر راه، مدینه را زیارت کند و چون به حوالی مدینه رسید، خبر قیام حسین بن علی را بر ضد خلیفه شنید، از این رو به حسین بن علی پیغام داد که به خدا سوگند من خوش ندارم تو دچار من شوی و نه آنکه من دچار تو گردم ( و برای رفع این محذور بهانه تراشی من در نزد بنی عباس) تو امشب دسته ای از یاران خود را گرچه ده نفر باشند به عنوان شبیخون زدند به سوی سربازان من روانه کن تا من از این حدود فرار کنم و همین جریان را بهانه عدم تعرض به شما قرار دهم!
حسین بن علی نیز همین کار را کرد و ده تن از یاران خود را شبانه به سوی لشکریان مبارک فرستاد و بر آنها حمله کردند، مبارک با لشکریان خود فرار کرده و دلیل و راهنمایی گرفت و خود را با لشکریانش از بی راهه به مکه رسانید.
و در همان سال نیز عباس بن محمد و سلیمان بن ابی جعفر و موسی بن عیسی (که جزء خاندان بنی عباس و فامیل آنها بودند) به حج آمدند و مبارک ترکی نیز در مکه بدانها پیوست و جریان شبیخون زدن یاران حسین بن علی را به لشکریان خود برای آنها ذکر کرد و همان را بهانه عدم تعرض بدانها قرار داد.
از آن سو حسین بن علی - صاحب فخ - با یاران خود که حدود سیصد تن می شدند به قصد مکه از مدینه بیرون آمد، و دینار خزاعی را به جای خویش در مدینه منصوب کرد، و چون به نزدیکی مکه در وادی فخ و بلاح (348) رسیدند لشکریان بنی عباس به جنگ ایشان دست گشودند و در نخستین برخورد عباس بن محمد ( یکی از سران لشکر بنی عباس و عموزادگان هادی عباسی) به حسین بن علی امان داد و و عهد صله و جایزه و عفو از کارهای گذشته اش را نیز داد ولی حسین بن علی به سختی امان او را رد کرد و از پذیرفتن آن خودداری کرد.
و حسن بن محمد از سلیمان بن عباد نقل کرده که گفت: هنگامی که حسین بن علی چشمش به لشکریان مزبور افتاد به مردی از یاران خود دستور داد بر شتری سوار شود و شمشیر خود را در دست بگرداند و سخنان وی را جمله جمله به گوش آنها برساند و بدو گفت بدانها بگو:
ای گروه مردم! ای سیاه پوشان! (349) این حسین بن علی فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و پسر عموی اوست که شما را به سوی کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله دعوت می کند.
و از أرطاة حدیث کند که چون حسین بن علی خواست از یاران خود بیعت بگیرد بدانها گفت: من با شما بیعت می کنم بر کتاب خدا و سنت رسول خدا، و بر اینکه از او فرمانبرداری شود و نافرمانیش انجام نگردد، و شما را به رضا از آل محمد دعوت می کنم، و بر اینکه در میان شما به کتاب خدا و سنت پیامبرش صلی الله علیه و آله رفتار کنیم، و در میان رعیتت از روی عدل عمل نماییم، و بیت المال را به طور مساوی (میان مردم) تقسیم کنیم، و شما در همراهی ما ثابت قدم باشید و با دشمنانمان بجنگید پس اگر دیدید ما به وعده های خویش عمل می کنیم، شما هم به پیمان خود وفادار باشید، و اگر دیدید ما عمل به وعده های خود نکردیم، بیعتی از ما در گردن شما نخواهد بود.
و حسن بن محمد در حدیث خود از اسحاق بن ابراهیم روایت کرده گوید: ما شب را به بطن مر (350) رسیدیم و در آنجا به عبید بن یقطین و مفضل و صیف برخوردیم که با هفتاد سوار بودند، و من از حسین بن علی که سوار بر الاغ ادریس بن عبدالله بود شنیدم که بدانها می گفت: ای مردم عراق! به راستی آن دو چیزی که یکی از آنها بهشت باشد شریف است، به خدا سوگند اگر با من کسی جز خودم نباشد با شما به درگاه خدای عزوجل به محاکمه برخیزم تا به گذشتگان خویش ملحق شویم.
و بالجمله چون به فخ رسید، لشکر از چهارسو به جنگ او آمدند و سرلکشرها عبارت بودند: از عباس بن محمد، موسی بن عیسی و جعفر و محمد، فرزندان سلیمان و مبارک ترکی، منارة، حسن حاجب، و حسین بن یقطین و آنها در روز هشتم ذی حجه با حسین بن علی هنگام نماز صبح برخورد کردند، موسی بن عیسی که حسین و همراهانش را دید، دستور داد لشکر خود را به صف کردند و میمنه را به محمد بن سلیمان سپردند و خود موسی در میسره قرار گرفت و سلیمان بن ابی جعفر و عباس ابن محمد نیز در قلب لشکر بودند.
و نخستین کسی که بر حسین و یارانش حمله کرد موسی بن عیسی بود که با حمله دفاعی آنها مواجه گردید، موسی برای آنکه آنها را به میان دره بکشاند شروع به عقب نشینی کرد و آنها نیز همگی سرازیر میان دره شدند. در این وقت محمد بن سلیمان از پشت سر بدانها حمله افکند، و این حمله چنان سخت بود که بیشتر یاران حسین در این حمله کشته شدند، در این وقت سران لشکر بنی عباس مرتبا فریاد می زدند: ای حسین تو در امانی! و حسین نیز در پاسخ آنان فریاد می زد: من امان نمی خواهم و همچنان جنگید تا کشته شد.
و از کسانی که با او کشته شدند: سلیمان بن عبدالله بن حسن و عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن بود.
و حسن بن محمد (که جزء یاران حسین بن علی و عموزاده او بود و جریان قتل او در اول این باب احتمالا ذکر شد) تیری به چشمش خورد ولی اعتنا نکرده آن را به حال خود واگذارد و به سختی شروع به کارزار نمود، محمد بن سلیمان که چنان دید فریاد زد: ای دایی زاده از خدا درباره جان خویش بترس (و بیهوده خود را به کشتن مده) تو در امانی.
حسن گفت: به خدا به امان شما اعتمادی نیست ولی من پذیرفته و (به عنوان تسلیم شدن) به سوی شما می آیم. آنگاه شمشیر هندی خود را که در دست داشت شکست و به سوی آنان به راه افتاد، در این وقت عباس بن محمد بر سر فرزندش فریاد زد: خدایت بکشد اگر او را نکشی، آیا پس از نه زخم (که بر او رسیده) انتظار این را می کشی؟
موسی بن عیسی گفت: آری به خدا در کشتنش بشتابید، عبدالله بدو حمله کرد و نیزه ای نیز بر او زد، خود عباس بن محمد پیش رفته و در همان حالی که حسن بن محمد بی دفاع ایستاده بود گردنش را زد، محمد بن سلیمان که این جریان را مشاهده کرد با عباس بن محمد به نزاع برخاسته و گفت: من دایی زاده خود را امان دادم ولی شما به امان من اعتنا نکرده او را کشتید! آنان در پاسخش گفتند: ما یک تن از افراد قبیله خود را به تو می سپارم تا به جای او بکشی.
و احمد بن حارث در حدیث خود گوید: حسن بن محمد را موسی بن عیسی خود به قتل رسانید.
و نیز از یزید بن عبدالله فارسی روایت کرده که حماد ترکی از کسانی بود که در جنگ فخ حضور داشت و چون جنگ شروع شد به همراهانش گفت: حسین را به من نشان دهید، چون او را نشان حماد دادند، تیری به سویش رها کردند و همان تیر سبب قتلش گردید. و محمد بن سلیمان به پاداش این خدمت صد هزار درهم پول و صد دست جامه بدو بخشید.
گویند: (پس از وقعه فخ) موسی هادی (خلیفه عباسی) بر مبارک ترکی به خاطر آنکه از جنگ با حسین بن علی ( به بهانه شبیخون زدن) (351) خودداری نمود و فرار کرد، خشم گرفت، و قسم خورد که او را به جرم این کار به کار تعلیم و تربیت اسبان و شتران بگمارد (و سمت میرآخوری بدو بدهند). و همچنین بر موسی بن عیسی خشم گرفت به خاطر آنکه حسن بن محمد را پس از اینکه تسلیم شده بود، بی آنکه از خود دفاع کند به قتل رسانید و سپس اموال هر دوی آنها را ضبط و مصادره کرد.
و پیوسته می گفت: فاطمه خواهر حسین بن علی چه وقت در می رسد؟ به خدا سوگند من او را در زیر دست و پای میرآخور اصطبل خواهم افکند، ولی (خدا مهلتش نداد و) پیش از آنکه به این سوگند خود عمل کند و به فاطمه دست یابد از این جهان رخت به دوزخ کشید.
و علی بن ابراهیم علوی به سند خود روایت کرده که مردی گفت: حسین بن علی را در میدان جنگ مشاهده کردم که چیزی را در زمین دفن کردم، من خیال کردم چیز قیمتی همراه داشته و (چون از زندگی خود مایوس گشته) آن را در آن زمین دفن نموده است، از این رو (صبر کردم تا) چون جنگ به پایان رسید و حسین کشته شد، بدان محل رفتم و پس از کاوش معلوم شد آن چیزی را که دفن کرده بود، پاره ای از گوشت صورتش بود که در حال جنگ قطع شده بود او آن را در آنجا دفن کرده و دوباره برخاسته بر آن مردم حمله افکنده است.
و حسن بن محمد به سندش از ابوالعرجاء شتردار حدیث کرده که گفت: موسی ابن عیسی مرا طلبید و گفت: شترانت را حاضر کن. گوید: من رفتم و آنها را که صد شتر بود نزدش حاضر کردم، موسی دستور داد گردنهای شتران را مهر کردند و به من گفت: اگر مویی از آنها کم شود گردنت را می زنم، آنگاه آماده حرکت برای جنگ با حسین بن علی - صاحب فخ - گردید، و همچنان با او بودیم تا به باغهای بنی عامر رسیدیم، در آنجا فرود آمد و به من گفت: برو از وضع حسین بن علی و لشکریانش اطلاعاتی به دست آور و به من گزارش ده، من رفتم و اطراف سپاه حسین گردش کردم و هیچ گونه تشویش خاطر و سستی در میان همراهان حسین ندیدم و از هر قسمت که گذشتم مردانی دیدم که مشغول نماز و یا سرگرم راز و نیاز و زاری به درگاه خدای بی نیاز بودند و یا اشخاصی را دیدم که قرآن را پیش روی خود باز کرده و بدان نظر می کردند و برخی هم اسلحه خود را اصلاح و آماده می ساختند.
من که آن منظره را دیدم به نزد موسی بازگشته و بدو گفتم: این مردمی که من دیدم پیروزند! وی با تندی به من گفت: ای زنا زاده مگر آنها را چگونه دیدی؟ من آنچه دیده بودم برای او شرح دادم، دیدم دست روی دست زد و گریست به حدی که من گمان کردم از جنگ با آنها منصرف خواهد شد، آنگاه رو به من کرده گفت: به خدا سوگند اینها در پیشگاه خداوند گرامی تر از ما هستند، و بدانچه دست ماست (یعنی به حکومت و خلافت) از ما سزاوارتر و شایسته ترند، ولی چه باید کرد که سلطنت عقیم است:
ولو ان صاحب هذاالقبر - یعنی النبی علیه السلام - نازعنا الملک لضربنا خیشومه بالسیف
(آری اگر صاحب این قبر یعنی پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره سلطنت و حکومت با ما به نزاع و مخالفت برخیزد بینیش را با شمشیر خواهیم زد!)
در آن زمان گفت: ای غلام، طبل جنگ را بزن. و به دنبال این دستور به سوی آنها حرکت کرد، آری به خدا از جنگ با آنها منصرف نشد.
و بالجمله پس از آنکه حسین و یارانش به شهادت رسیدند، لشکریان سرهای ایشان را به نزد موسی و عباس بردند (352) و در آن وقت گروهی از اولاد امام حسن و امام حسین علیه السلام نزد آن دو نشسته بودند، و هیچ یک از آنها سخنی نگفت جز موسی بن جعفر علیه السلام که وقتی موسی به حضرت گفت: این سر حسین است!
آن جناب فرمود:
انالله و انا الیه راجعون! مضی والله مسلما، صالحا، صواما، آمرا بالمعروف، ناهیا عن المنکر، ما کان فی اهل بیته مثله
(آری به خدا وقتی که از این جهان درگذشت مردی بود مسلمان و شایسته، روزها را به روزه و شبها را به شب زنده داری می گذرانید، امر به معروف و نهی از منکر می نمود، و در میان خاندان خود مانندش نبود).
حاضران سخنان آن جناب را شنیدند و هیچ یک پاسخی بدان حضرت ندادند. پس از شهادت حسین بن علی عده ای را که اسیر شده بودند به نزد موسی قلانسی (353) و مردی از فرزندان حاجب بن زراره،.. و چون آنها را به نزد هادی آوردند دستور داد گردنش را زدند، مرد دیگری از اسیران که شاهد این منظره بود صدا زد: من دوست شمایم ای امیرالمؤمنین!
هادی - که خنجری در دست داشت - گفت: دوست من ضد من قیام می کند؟ به خدا هم اکنون با این خنجر بند بندت را جدا می کنم!
ولی در همان حال دردی که داشت او را گرفت و همچنان گرفتار آن بود تا پس از ساعتی از این جهان رخت بربست و آن مرد از قتل رهایی یافت و از مجلس بیرونش بردند.

و احمد بن عبیدالله به سندش روایت کرده که مردی از طالبین گوید: هنگامی که اصحاب فخ کشته شدند، موسی بن عیسی به مدینه رفت و مجلسی تشکیل داده، مردم را فرا خواند و بدانها دستور داد به خاندان ابوطالب دشنام دهند. مردم شروع کردند بدانها دشنام دادن تا جایی که دیگر کسی به جای نماند، موسی پرسید: کسی به جای مانده؟ گفتند: آری موسی بن عبدالله.
در همین حال موسی بن عبدالله که جبه و لنگی به تن داشت و نعلینی از پوست شتر به پا کرده بود، گرد آلود و ژولیده مو از راه رسید و بی آنکه بر موسی بن عیسی سلام کند در میان مردم بنشست، و در کنارش سری بن عبدالله که از فرزندان حارث بن عباس بن عبدالمطلب بود، نشسته بود.
سری بن عبدالله رو به موسی بن عیسی کرده گفت: اجازه بده تا من وضع او را روشن کنم و او را به خودش بشناسانم. موسی بن عیسی گفت: من از او بر تو بیمناکم! سری بار دوم اجازه خواست. موسی بن عیسی اجازه اش داد و او رو به موسی بن عبدالله کرده وی را صدا زد! موسی بن عبدالله گفت چه می گویی؟ سری پرسید: جایگاه و میدان نبرد و عاقبت دشمنی و عداوتی را که پیوسته با عموزادگان خود (بنی عباس) دارید، همان عموزادگانی که بر شما نعمت بخشند، چگونه دیدی؟
موسی بن عبدالله گفت: من در این باره می گویم:
بنی عمنا! ردوا فضول دمائنا - ینم لیلکم أو لا یلمنا اللوائم (354)
فانا و ایاکم و ما کان بیننا
کذی الدین ییقضی دینه و هو راغم (355)
سری که از این پاسخ ناراحت شده بود گفت: به خدا دشمنی برای شما جز خواری چیزی به بار نیاورد و اگر شما هم مانند عموزادگان خود - یعنی موسی بن جعفر - بودید سالم می ماندید و اگر همانند او بودید که حق عموزادگان و فضیلت آنها را بر خویشتن می شناخت و هیچ گاه به دنبال چیزی که حق او نبود نرفت!
موسی در پاسخ این گفتارش نیز دو بیت زیر را خواند:
فان الاولی تثنی علیهم تعیبنی - أولاک بنو عمی و عمهم أبی (356)
فانک ان تمدحهم بمدحة
تصدق و ان تمدح أباک تکذب (357)

گویند: و آن مرد عمری (که قبل از قیام حسین بن علی حکومت مدینه را داشت و فرار کرده، پنهان شده بود) چون خبر شهادت حسین بن علی را شنید دستور داد خانه آن جناب و خانه خاندانش را سوزاندند و اموال و نخلستانهای آنها را ضبط و مصادره کردند، و همانند زمینها و اموالی که صاحب و مالک ندارند و به دست مسلمانان می افتد با آنها رفتار کردند.