فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

حسن بن محمد بن عبدالله

و از آن جمله: حسن بن محمد بن عبدالله بن حسن بود که مادرش ام سلمه، دختر محمد بن حسن بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام است، و او را پس از جنگ فخ کت بسته کشتند. (331)

61

عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم

و دیگر عبدالله بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام بوده است که مادرش رقیه دختر عبدالله بن حسن است، و او همان کسی است که نامش را جدی گذارده بود، و او در همان میدان جنگ یعنی وقعه فخ کشته شد. (332)

و اینکه به دنباله داستان حسین بن علی صاحب فخ بازمی گردیم:
علی بن ابراهیم بن محمد - و احمد بن محمد به سندشان از حسین بن زید ابن علی از مادرش: ریطه دختر عبدالله بن محمد حنفیه - البته حسین بن زید او را مادر خطاب می کرد ولی در حقیقت مادرش نبود - از زید روایت کرده که گفت: هنگامی رسول خدا صلی الله علیه و آله به فخ رسید و در آنجا با اصحاب خود نمازی بر جنازه ای (333) خواند، سپس فرمود: در اینجا مردی از خاندان من با گروهی از مردمان با ایمان کشته خواهند شد که کفنها و حنوط آنها از بهشت بیاید، و روانهای آنها پیش از بدنهایشان به سوی بهشت بشتابد. و سپس فضایلی برای آنها بیان فرمود که ریطه آنها را یادداشت نکرده است.
علی بن عباس مقانعی به سندش از حضرت جعفر بن محمد بن علی علیه السلام روایت کرده که گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله از فخ گذشت و در آنجا پیاده شد و دو رکعت نماز به جا آورد و در رکعت دوم آن گریست و مردم نیز که دیدند آن حضرت گریه می کند، گریستند، و چون آن حضرت نمازش را به پایان رسانید رو به اصحاب خود کرده فرمود: چرا گریه کردید؟ گفتند: ای رسول خدا چون دیدیم شما گریه می کنید ما نیز گریستیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس از اینکه رکعت اول نماز را خواندم، جبرئیل بر من نازل شد و گفت: ای محمد در این مکان یکی از فرزندان تو کشته خواهد شد اجر هر یک شهیدی که با او به شهادت برسد، اجر دو شهید محسوب گردد.
و نیز احمد بن محمد و علی بن ابراهیم علوی جوانی به سند خود از نصر بن قرواش روایت کرده اند که گوید: من شترانی به جعفر بن محمد علیه السلام کرایه دادم تا از مدینه به مکه برود و چون از بطن مر گذشتیم به من فرمود: ای نضر هرگاه به فخ رسیدیم مرا مطلع ساز.
گفتم: مگر شما آنجا را بلد نیستی ؟ فرمود: چرا ولی می ترسم خواب مرا فرا گیرد و از آنجا بگذریم، چون به فخ رسیدیم من به نزدیک محمل رفتم، دیدم آن جناب خواب است، سرفه ای کردم از خواب بیدار نشد، حرکتی به محمل دادم، آن حضرت برخاست و نشست، گفتم: به فخ رسیدیم. فرمود: محمل را بگشا. من آن را گشودم، فرمود: قطار شتر را به هم ببند، من آنها را بهم بستم، آنگاه شتر او را به کناری بردم و بر زمین خواباندم .
فرمود: ظرف آب را برای من بیاور. من آب را به نزدش آوردم، حضرت وضو ساخت و نمازی خواند. آنگاه سوار شد، من گفتم: قربانت گردم دیدم در اینجا کاری انجام دادید آیا این هم جزء اعمال و مناسک حج است؟ فرمود: نه ولی در این سرزمین مردی از خاندان من با جمعی از مؤمنین کشته خواهند شد که روحهای آنها پیش از بدنهایشان به بهشت می شتابد.
و نیز از موسی بن عبدالله بن حسن روایت کرده که گفت: سالی با پدرم به حج رفتیم و چون به فخ رسیدیم محمد - برادرم - شترش را خوابانید،پدرم به من گفت: به محمد بگو شترش را از جا حرکت دهد (و اینجا توقف کنید) من پیغام او را به محمد رساندم و محمد شتر را از جا بلند کرد و ( به راه افتادیم) آنگاه من به پدرم گفتم: پدر جان چرا توقف محمد را در اینجا خوش نداشتی؟ پاسخ داد: که در اینجا مردی از خاندان من کشته خواهد شد که حاجیان بر سرش اجتماع کنند، و من دلم نمی خواست آن کس محمد باشد.
و علی بن ابراهیم (334) به سندش از حسن بن هذیل روایت کرده که گفت: من خانه ای را برای حسین بن علی - صاحب فخ - به چهل هزار دینار فروختم، و او بر در همان خانه تمامی آن پول را انفاق کرد و یک دینار آن را هم برای خانواده خود نبرد، آن پولها را مشت مشت به من داد و من برای فقرای مدینه می بردم.
و نیز علی بن ابراهیم جوانی به سندش از حسن بن هذیل حدیث کند که گفت: حسین بن علی - صاحب فخ - به من گفت: چهار هزار درهم پول برای من وام بگیر. من دوستی داشتم و به نزد او رفتم و او دو هزار درهم حاضر داشت به من داد و گفت: چون فردا شود نزد من بیا تا دو هزار درهم دیگر را نیز بدهم، من آن دو هزار درهم را برداشته برای حسین بن علی آورده و در زیر حصیری که معمولا روی آن نماز می خواند گذاشتم و چون صبح شد آن دو هزار درهم دیگر را نیز گرفته و برای حسین بن علی آوردم و آن حصیر را بلند کردم تا دو هزار درهمی را که روز پیش در آنجا گذاشته بودم بردارم ولی هر چه گشتم، آنها را ندیدم، از آن جناب پرسیدم، گفت: مردی زرد چهره از اهل مدینه به دنبالم آمد، بدو گفتم: حاجتی داری؟ گفت: نه، ولی می خواهم سایه ات بر سرم افتد! من آن دو هزار درهم را بدو دادم ولی پیش خود فکر می کنم که پاداشی در این کار نداشته باشم چون علاقه و محبتی بدان پولها نداشتم و خدای عزوجل فرماید:
لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون
(به نیکی نمی رسید مگر آنکه دوست دارید اتفاق کنید) (335)
و نیز از یحیی بن سلیمان روایت کرده که گفت: دو جامه برای حسین بن علی - صاحب فخ خریدند و او یکی از آن دو را به خدمتکار خود که نماش ابوحمزه بود پوشانید، و آن دیگر را ردا (336)کرده به دوش افکند و به سوی مسجد روان شد، در بین راه سائلی به نزد او آمد و از او درخواست کمک کرد، حسین بن علی رو به خدمتکارش کرده گفت: ای اباحمزه جامه ات را به او بده!
ابوحمزه گوید: بدو گفتم: آیا جامه ام را به او بدهم و خود بی ردا بروم؟ ولی حسین بن علی همچنان سخن خود را تکرار کرد تا سرانجام من آن را به سائل دادم، سائل مزبور جامه مرا گرفت ولی باز هم دنبال حسین بن علی را رها نکرد و همچنان تا در منزل از پی او رفت، حسین بن علی چون به در منزل رسید ردای خود را نیز برداشت و به سائل داد و گفت: ردای ابی حمزه را اءذار (337) کن و آن دیگر را ردای خود ساز.
سائل جامه ها را گرفت و رفت، من به دنبال او رفته، و آن دو جامه را به دو دینار از آن سائل خریدم و به نزد حسین بن علی آوردم، او که جامه ها را دید به من گفت: اینها را به چند خریدی؟ گفتم: به دو دینار، حسین بن علی خواست تا به نزد سائل فرستاده و او را بطلبد، من ( که دانستم می خواهد دوباره جامه ها را بدو بازگرداند) بدو گفتم: زنم مطلقه باشد اگر جامه ها را بدو بازگردانی و او را بخوانی. چون دید من به طلاق همسرم سوگند خوردم از این کار صرفنظر کرد.
و نیز علی بن ابراهیم به سندش از هاشم بن قریش روایت کرده که گفت: مردی به نزد حسین بن علی - صاحب فخ - آمد و از او چیزی خواست، وی گفت: چیزی ندارم که به تو بدهم ولی اینجا بنشین که اکنون برادرم حسن می آید که بر من سلام کند، و چون آمد تو برخیز و الاغش را بگیر، طولی نکشید که حسن آمد و از الاغ پیاده شد و چون نابینا بود غلامش دست او را گرفت و در مجلس نشانید، در این وقت صاحب فخ بدان مرد اشاره کرد که برخیز و الاغ او را بگیر، آن مرد برخاست و به سوی الاغ رفت، غلام جلوی او را گرفت ولی حسین به غلام اشاره کرد که جلوش را نگیر و آن را بدان مرد واگذار، غلام افسار الاغ را به دست آن مرد داد او هم سوار شد و رفت.
حسن مدتی نزد برادر نشست و از هر دری سخن گفتند، آنگاه برخاست که برود غلامش را صدا زده گفت: الاغ را بیاور! غلام گفت: قربان! برادرت دستور داد آن را به مردی بدهم و من هم دادم، حسن روی خود را به سوی برادرش برگردانیده، گفت: قربانت گردم،! الاغ را عاریه دادی یا بخشیدی؟ سپس خود گفت: ولی به خدا تو کسی نیستی که چیزی را عاریه بدهی، آنگاه صدا زد غلام بیا و دستم را بگیر (تا پیاده به خانه برویم!)
و نیز از حمدون القرا روایت کرده که گفت: هنگامی حسین بن علی - صاحب فخ - بدهکاری زیادی به هم زد، به طلبکاران خود گفت: در بغداد، جلوی قصر مهدی خلیفه عباسی به نزد من آیید، آنگاه از خانه بیرون آمده به بغداد رفت، به قصر مهدی رسید و به دربان گفت: به مهدی بگو پسر عموی ینبعی (338) تو بر در قصر است - و حسین در آن وقت بر شتری سوار بود - چون مهدی از ورود او مطلع شد به دربان گفت: وای بر تو همچنان که بر شترش سوار است او را داخل قصر کن، دربان سواره او را وارد قصر کرد و تا وسط قصر او را برد و در آنجا شترش را خوابانید، مهدی از جا برخاست و بر او سلام کرده او را در آغوش کشید و در کنار خود نشانید و مشغول احوالپرسی از او و خاندانش شد، سپس بدو گفت: ای عموزاده چه سبب شد که بدینجا آمدی؟
در پاسخ گفت: دیدم مگر دیگر کسی هست که حتی یک درهم به من بدهد! مهدی پرسید چرا به وسیله نامه به من اطلاع ندادی (و خودت آمدی)؟ حسین گفت: می خواستم دیداری هم از تو تازه کنم.
مهدی دستور داد بدره ای (339) دینار و بدره ای درهم آوردند، و جامه دانی (چمدانی) پر از لباس آوردند و همچنان بر آنها افزود تا ده بدره دینار، و ده بدره درهم، و ده جامه دان پر از لباس شد و همه آنها را به حسین بن علی داد.
حسین از نزد مهدی بیرون آمد و آنچه را بدو داده بود همه را در خانه ای گذاشت و به طلبکاران اطلاع داد، هر کدام که می آمدند می پرسید: چقدر طلب داری، می گفت: فلان مقدار، او همان مقدار را وزن می کرد و به او می داد، آنگاه دست در میان درهم و دینارها می کرد و مشتی دیگر بدو می داد و می گفت: این همه صله ماست. و همچنان همه را می داد تا اینکه مقدار کمی برای او باقی ماند.
آنگاه از بغداد به سمت کوفه حرکت کرد تا از آنجا به مدینه برود، چون به قصر ابن هبیره رسید در کاروانسرایی منزل کرد، به صاحب کاروانسرا گفتند: این مرد که بدینجا آمده مردی از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله است، آن شخص به عنوان پذیرایی یک ماهی سرخ کرده با چند دانه نان نازک برای حسین آورد و عذر خواهی کرده گفت: ای فرزند رسول خدا من شما را نشناختم.
حسین به غلامش گفت: از آن مالها چقدر پیش تو مانده؟ گفت: مقدار اندکی مانده است و راه زیادی در پیش داریم، گفت: آن مقدار را به این مرد بده، غلام طبق دستور آن باقیمانده را نیز به آن مرد داد.
و نیز علی بن ابراهیم - علوی - به سندش از اسماعیل بن ابراهیم واسطی روایت کرده که گفت: مردی به نزد حسین بن علی - صاحب فخ - آمد و چیزی خواست و او چیزی نداشت که بدان مرد بدهد، فکری کرد و آن مرد را نشانید آنگاه کسی را به اندرون خانه فرستاد و گفت به زنها بگویید هر که می خواهد لباس بشوید آنها را بفرستد، زنها هم لباسها را به نزد حسین بن علی فرستادند و چون آنها جمع شدند بدان مرد گفت: اینها را بردار.
و از قاسم بن خلیفه خزاعی روایت کرده که گفت: مردی در سال 169 حسین ابن علی - صاحب فخ - را سرزنش کرده، گفت: چرا هفتاد هزار دینار به مردم مقروض شده ای. گفت: من از آن که روغنها را بسته بندی می کرد مقداری روغن به هزار دینار خریداری کردم، مرتب مرد و زن می آمدند و من به هر کدام یک خیک یا دو خیک می دادم تا تمام شد، آنگاه من بدو گفتم: اگر فلانی از تو چیزی گرفت پای من بنویس، آن مرد هم آمده و ده هزار دینار (پای حساب من) از او گرفته، من بدو می گفتم، این چه کاری است .
و به سند خود از حسین بن هذیل روایت کرده که گفت: من با حسین بن علی - صاحب فخ - بودم و او به بغداد آمد و مزرعه ای را که در آنجا داشت به هزار دینار فروخت و از آنجا بیرون آمده، در سوق اسد فرود آمدیم، و بر در کاروانسرا فرشی برای ما گستردند. در این وقت مردی که زنبیل در دست داشت پیش آمده به حسین گفت: به غلامت دستور ده این زنبیل را از من بگیرد، حسین پرسید، تو کیستی؟ گفت: من مردی هستم که غذای خوب تهیه می کنم و چون مرد بزرگوار شریفی در این ده فرود آید برای او هدیه می برم. حسین به غلام دستور داد: زنبیل را از او بگیر، سپس رو بدان مرد کرده گفت: باز گرد و زنبیلت را از ما بستان.
در این هنگام مردی ژنده پوش از راه رسید و رو به ما کرده گفت: از آنچه خداوند روزی شما کرده، چیزی هم به من بدهید. حسین به من گفت: زنبیل غذا را به او ده، و رو بدان مرد کرده و گفت: این ظرف را ببر و هر چه در آن هست بردار و ظرفش را به ما برگردان.
آنگاه به من گفت: هنگامی که این مرد سائل زنبیل را آورد پنجاه دینار به او بده، و چون صاحب زنبیل نیز آمد صد دینار هم به او بده. من روی دلسوزی گفتم: قربانت گردم! تو یک قطعه ملک را فروختی که قروض خود را بپردازی، اکنون سائلی که به غذایی قانع است به نزد تو آمده و غذا به او دادی ولی اکتفا بدان نکرده، دستور می دهی پنجاه دینار هم پول بدو بدهند، و آن مرد دیگری نیز غذای برایت آورده که شاید یک دینار یا دو دینار ارزش داشته باشد و تو دستور می دهی صد دینار به او بدهند؟
در پاسخ من گفت: ای حسن ما پروردگاری داریم که به کارهای نیک پاداش نیک می دهد، آنگاه گفت: چون آن مرد سائل آمد، صد دینار به او بده. و چون صاحب زنبیل آمد، دویست دینار به وی ده. سوگند به آن خدایی که جانم به دست اوست من ترس آن دارم که خداوند اینها را از من نپذیرد زیرا زر و سیم با خاک نزد من یکسان است.