فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

داستانی از امام صادق علیه السلام با منصور پس از قتل ابراهیم بن عبدالله

علی بن الحسین به سند خود از یونس بن ابی یعفور روایت کرده می گوید: من به گوش خود از جعفر بن محمد علیه السلام شنیدم که فرمود: هنگامی که ابراهیم بن عبدالله بن حسن در باخمری به قتل رسید ما از مدینه به سمت کوفه حرکت کردیم و هیچ یک از افراد بالغ خاندان ما در مدینه نماند و همگی به همراه ما آمدند، تا چون به کوفه درآمدیم یک ماه در آن شهر ماندیم و در این مدت انتظار می کشیدیم که دستور قتل ما از جانب منصور صادر شود، تا روزی ربیع حاج به نزد ما آمد و گفت: ای فرزندان علی از میان خود دو تن مرد خردمند انتخاب کنید و به نزد امیرالمؤمنین بفرستید، امام علیه السلام فرمود: من و حسن بن زید به نزد منصور رفتیم و چون پیش روی او قرار گرفتیم رو به من کرد و گفت: تویی که علم غیب می دانی؟ گفتم: کسی جز خدا علم غیب نمی داند، منصور گفت: تویی که مردم اموال خود را برایت می آورند؟ گفتم: اموال را تنها ای امیرالمؤمنین به نزد شما می آورند. منصور گفت: می دانی برای چه شما را به اینجا خوانده ام، گفتم: نه، منصور گفت: می خواهم تا سیادت و آقایی شما را درهم شکنم، وحشتی در دلتان افکنم، نخلستانهایتان را از بیخ قطع کنم و شما را به بالای کوهها پراکنده سازم تا دیگر نه احدی از اهل حجاز و نه مردی از اهل عراق با شما تماس بگیرد، چون شما موجب فساد هستید!
من در پاسخش گفتم: ای امیرالمؤمنین همانا خداوند سلیمان را مشغول عطای خویش قرار داد و او سپاسگزاری کرد، و ایوب به بلا گرفتار شد و صبر کرد، و به یوسف ستم شد ولی او صرفنظر کرد و تو هم از نژاد آنها هستی!
در اینجا منصور تبسمی کرد و گفت: این سخنان را یک بار دیگر بگو.
من آن جملات را تکرار کردم.
منصور (فکری کرد) گفت: به رهبر مردم شخصی چون تو باید باشد. آنگاه ادامه داده گفت: من از شما درگذشتم و جرم مردم بصره را نیز به شما بخشیدم، اکنون حدیثی را که از پدرانت از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای من گفته ای بار دیگر برایم بگو.
گفتم: پدرم برای من حدیث کرد از پدرانش از علی بن ابیطالب از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود:
صلة الرحم تعمر الدیار، و تطیل الاعمار، و ان کانوا کفارا (صله رحم شهرها را آباد و عمرها را دراز گرداند اگر چه کافر باشند. )
منصور گفت: (منظور من) این حدیث نیست.
من گفتم: پدرم از پدرانش از علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود: رحمها (پیوندهای خویشی) به عرش آویخته و فریاد می زند:
اللهم صل من وصلنی واقطع من قطعنی (خدایا پیوست کن هر که مرا پیوست کند، و جدا کن هر که مرا جدا کند.)
منصور گفت: این هم نیست. گفتم: پدرم از پدارنش از علی بن ابیطالب علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که آن حضرت فرمود:
خدای عز و جل می فرماید:
انا الرحیم، خلقت الرحم، و شققت لها اسما من اسمی فمن وصلها وصلته و من قطعها بتتته (منم خدای رحمان و رحم، من آفریدم و نامی از نام خود برای آن مشتق کردم پس هر که آن را پیوند کند من او را پیوند کنم و هر که آن را ببرد من او را خواهم برید.)
منصور گفت: این حدیث هم نیست. گفتم: پدرم از پدرانش از علی بن ابیطالب علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود:
این ملکا من الملوک فی الارض کان بقی من عمره ثلاث سنین، فوصل رحمه، فجعلها الله ثلاثین سنة (پادشاهی از پادشاهان زمین بود که از عمرش فقط سه سال باقی مانده بود، پس صله رحم کرد و خدا عمر او را سی سال کرد.)
منصور گفت: همین حدیث مقصود من بود، (اکنون بگو) کدامیک از شهرها پیش تو محبوبتر است؟ زیرا به خدا می خواهم نسبت به شما صله رحم کنم.
در پاسخ وی گفتم: شهر مدینه. منصور ما را به مدینه فرستاد و خداوند بدین وسیله شر او را از سر ما دور ساخت.
عتکی و یحیی بن علی به سند خود از عیسی بن رؤبه روایت کرده اند که گفت: هنگامی که سر ابراهیم را برای منصور بردند و در پیش رویش نهادند، منصور گریست به حدی که دانه های اشک به گونه های ابراهیم افتاد، آنگاه ابراهیم را مخاطب قرار داده گفت: به خدا سوگند من این روز را خوش نداشتم ولی تو به من دچار گشتی و من نیز به تو دچار شدم. (229)
و احمد بن محمد همدانی به سند خود از حسن بن زید نقل کرده گوید: هنگامی که سر ابراهیم را برای منصور آوردند، من نزد او بودم و آن سر را که در میان سپری بود آورده و پیش روی منصور گذاشتند، همین که چشم من بدان سر افتاد غصه از عمق دلم برخاست و راه گلویم را گرفت ولی به هر ترتیبی بود خودداری کردم، مبادا منصور متوجه شود در این وقت منصور رو به من کرده گفت: ای ابامحمد آیا این سر ابراهیم است؟ گفتم: آری ای امیرالمؤمنین ولی من دوست داشتم که خداوند او را به فرمان تو درآورده بود و چنین وضعی بریا تو پیش نمی آمد و روزگار تو با او چنین نمی شد.
منصور که این سخن را شنید سخت ترین سوگندهایی را که معمولا می خورد - و آن سوگند معمولا طلاق همسرش بود - همان سوگند را بر زبان آورد، گفت: ام موسی (230) از همسری من رها باشد اگر خلاف گویم. من هم دوست داشتم که خداوند او را به فرمان درآورد و برای من چنین روز پیش نمی آمد، و این خود ابراهیم بود که می خواست چنین وضعی برای خودش پیش آورد، ولی جان ما از جان و در نزدمان عزیزتر بود.
و احمد بن سعید به سند خود از عبدالله بن نافع نقل کرده گوید: هنگامی که سر ابراهیم را پیش روی منصور گذاشتند، منصور به این شعر تمثل جست:
فالقت عصاها و استقرت بهاالنوی - کما قر عینا بالایاب المسافر (231)
عتکی و یحیی بن علی بن سند خود از حسن بن جعفر روایت کرده اند که گفت: روزی که لشکر شکست خورده عیسی بن موسی به کوفه آمد، من آنها را دیدم و چون شب شد مردانی را در خواب دیدم که گویا نعشی را به سوی آسمان بالا می برند و می گویند:
من لنا بعدک یا ابراهیم (ای ابراهیم ما پس از تو دیگر کسی را نداریم: مانند تو)
در این وقت برادرم مرا از خواب بیدار کرد، و چون سبب را پرسیدم گفت: من صدای تکبیر از خانه منصور می شنوم و به خدا سوگند بی جهت تکبیر نمی گویند، پس طولی نکشید که خبر قتل ابراهیم منتشر شد.

دانشمندان و روایانی که با ابراهیم خروج کردند

یحیی بن علی ، و احمد بن عبدالعزیز جوهری، و عتکی به سند خود از محمد بن سلام نقل کرده اند که گفت: پدرم سلام بن ابی واصل به من گفت: پسر جان ابراهیم در بصره خروج کرده، و تو برو و یک عمامه پشمی و قبا و یک شلوار برای من بخر، من چنان کردم، پس او و سه نفر دیگر حرکت کردند و برای یاری ابراهیم به کوفه رفتند.
و جعفر بن محمد وراق از احمد حازم از حسن بن حسین عرنی روایت کرده که گفت: گروهی از زیدیه به طور ناشناس به همراه حاجیان بیرون رفتند و خود را به ابراهیم در بصره رساندند، از آن جمله بود: سلام بن ابی واصل حذاء.
حسن بن علی خفاف به سند خود از حماد بن زید نقل کرده که گفت: در زمان ابراهیم هیچ کس از مردم نبود جز آنکه رفتارشان مورد پسند ما نبود، از او پرسیدند: سوار (232) چطور؟ گفت: او نیز رفتارش مورد پسند ما نبود.
یحیی بن علی و جوهری و عتکی به سند خود از محمد بن سلام از پدرش سلام بن ابی واصل نقل کرده که گفت: من در بصره به خانه ابراهیم که همان خانه محمد بن سلیمان بود رفتم و به دربان گفتم: بگو سلام بن ابی واصل است!؟ دربان صدا زد: سلام حذاء دم در است - و لقب معروف مرا ذکر کرد - ابراهیم اجازه داد، من وارد شدم. چون چشمش به من افتاد گفت: چه شد که دیر آمدی؟ گفتم: من در این مدت افراد جنگی برایت تهیه می کردم، مرا تصدیق کرد و در خانه خود جا داد که تا در تاریکی از روزها همان طور که نشسته بودم دیدم رقعه ای به نزد من آوردند که ابراهیم در آن نوشته بود: وضع بیت المال آشفته است، تو آن را سرپرستی کن. من از کسی که در آنجا بود پرسیدم: بیت المال کجاست؟ گفت: در همین خانه است.
من برخاستم و به نزد پیرمردی که متصدی آن بود رفتم، وی گفت: ماموریتی در اینجا داری؟ گفتم: آری. گفت: پس تو سلام بن ابی واصل هستی، و بدین ترتیب سرپرستی بیت المال به من واگذار شد.
اُشنانی به سند خود از نصر بن مزاحم نقل کرده که گفت: ابوداود طهوی از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و مقامش نزد او ارجمند بود.
و یحیی و جوهری و عتکی به سند خود از عبدالله بن محمد بن حکیم نقل کرده اند که گفت: فطر بن خلیفه (233)از خروج کنندگان با ابراهیم بود و او در آن زمان پیرمردی سالمند بود.
و مقانعی به سند خود از حسن بن حسین نقل نموده که: سلام بن ابی واصل و عیسی بن ابی اسحاق سبیعی و ابوخالد احمر از کسانی بودند که برای رسیدن به ابراهیم خود را به صورت ناشناس در میان کاروان حاجیان انداختند، اینان برای آنکه شناخته نشوند جامه های پشمین بر تن کرده و عمامه های پشمین به سر بستند و مانند شترداران، شتران را از جلو می راندند و بدین ترتیب خو را به ابراهیم رساندند و با او بودند تا وقتی که کشته شد.
و عتکی و یحیی و جوهری به سند خود از قاسم بن ابی شبه روایت کرده اند که: ابوخالد احمر و یونس بن ابی اسحاق از کسانی بودند که با ابراهیم خروج کردند.
و اُشنانی از احمد بن حازم از ابونعیم نیز نقل کرده است که عیسی بن یونس ابن ابی اسحاق از کوفه خود را به ابراهیم رسانید و در جنگ با او بود.
و یحیی و عتکی و جوهری به سند خود از محمد بن سلام روایت کرده اند که گفت: سه تن از اصحاب زید بن علی با ابراهیم خروج کردند: سلام بن ابی واصل، و حمزة بن عطاء برنی، و خلیفة بن حسان کیال و او بهترین سوارکاران بود.
و محمد بن زکریای صحاف به سند خود از عریان بن ابی سفیان روایت کرده که گفت: از جمله مردانی که با ابراهیم خروج کرد عبدالله بن جعفر مدینی بود که شبی ابراهیم بدو گفت: برخیز تا گردشی در اطراف لشکر بکنیم، عبدالله برخاست و به همراه ابراهیم شروع به گردش کردند، در این میان آواز طنبوری از میان لشکر به گوش ابراهیم خورد و از این جریان غمگین و ملول گشته به عبدالله بن جعفر گفت: گمان ندارم لشکری که این آوازها در آن به گوش بخورد پیروز گردد. و این عبدالله بن جعفر پدر علی بن عبدالله مدینی است.
و نظیر این حکایت را یحیی بن علی و عتکی و جوهری به سند خود از عریان نقل کرده اند.
و از آن جمله هارون بن سعد بود که داستان وساطت سلام بن ابی واصل برای او پیش ابراهیم و واگذاری حکومت واسط بدو گذشت.
و ابوزید به سند خود از عبدالله بن سلمه افطس نقل کرده که گوید: هنگامی که ابراهیم هارون بن سعد را به حکومت واسط منصوب داشت، من در کشتی خود را بدو رسانیدم و چهار حدیث در کشتی از او شنیدم. (234)
و ابونعیم گفته آنچه أعمش از ابی عمرو شیبانی نقل کرده است، همه را از هارون بن سعد شنیده است.
و ابو زید از هشام بن محمد که یکی از اهل واسط است نقل کرده گوید: هارون ابن سعد با گروهی به واسط آمدند، من خود او را دیدم که پیری سالخورده بود و در حالی که از روی مرکب خود خم شده بود، مردم با او بیعت می کردند.
و نیز از عمر بن عون نقل کرده که هارون بن سعد مردی صالح بود که شعبی از او حدیث نقل کرده و ابراهیم را نیز ملاقات نموده و مرد فقیهی بود.
و عیسای وراق به سند خود از ابوالصعداء نقل کرده گوید: چون هارون بن سعد به واسط آمد، خطبه ای خواند و در آن خطبه رفتار ناهنجار منصور و کشتاری که از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله کرده و ستمهایی که به مردم روا داشته و اموالی را که از آنها به زور گرفته و سایر کارهای زشت او را به مردم گوشزد کرد و چندان در این باره سخن گفت که مردم را به گریه انداخت و انقلابی در آنها ایجاد کرد و مردانی چون عباد ابن عوام (235) و یزید بن هارون (236) و هشیم بن بشیر (237) و علاء بن راشد (238) به پیروی او درآمدند .
محمد بن حسین خثیمی به سند خود از نصر بن مزاحم نقل کرده گوید: کسی که هیثم بن بشیر را دیده باشد برای من نقل کرد که او را در لباسی کهنه و مندرس بود دیدم، شمشیری به گردن آویخته و پیش روی هارون ایستاده، مردم را به بیعت با ابراهیم دعوت می کرد.
و مقانعی به سند خود از هشام بن محمد روایت کرده که گفت: ابراهیم بن عبدالله هارون بن سعد را با لشکری زیاد که از زیدیه بودند به واسط فرستاد و مردم واسط به فرمان او آمدند و هیچ یک از فرمانهای واسط با او مخالفت نکرد، و از آن جمله بودن عباد بن عوام، یزید بن هارون، هشیم بن بشیر، و رشادتهایی که هشیم در جنگها کرده و در تواریخ مضبوط است و پسرش معاویه و همچنین برادرش حجاج بن بشیر در بعضی از این جنگها کشته شدند. و نیز از کسانی که با هارون بودند: عوام بن حوشب (239) و اسامة بن زید بود (240) و عوام بن حوشب در آن روز پیرمردی بوده سالخورده. در روزی که ابراهیم کشته شد، هارون بن سعد به بصره آمد و چنان که گفته اند: پس از اینکه وارد آن شهر شد از دنیا رفت، خدایش رحمت کند و از او خوشنود باشد. یحیی بن علی و عتکی و جوهری به اسناد خود از ابومخارق بن جابر روایت کرده اند که گفت: هنگامی منادی منصور برای امان مردم پیش آمده، فریاد زد: همه مردم در امان هستند جز عوام بن حوشب و اسامة بن زید. عوام بن حوشب که این خبر را شنید مخفی شد و دو سال تمام در خفاگاه به سر می برد تا سرانجام معن بن زائده برای او وساطت کرد و پس از مذاکراتی که با منصور کرد برای وی امان گرفت. و اسامة بن زید نیز مدتی متواری بود و سرانجام نیز به شام گریخت.
و ابوزید از عبدالله بن راشد روایت کرده که هارون بن سعد پنهان شد و همچنان در حال پنهانی به سر می برد تا وقتی که محمد بن سلیمان در کوفه به حکومت رسید و برای او امان فرستاد ولی این امان نیرنگی بود که زد تا هارون خود را آشکار کند و چون ظاهر شده بدو دستور داده تا هشتاد تن از خاندانش را که در جنگهای ابراهیم به یاری او اقدام کرده بودند) به نزدش حاضر سازد، هارون بن سعد نیز پذیرفت و راه افتاد تا آنان را حاضر کند ولی عموزاده ای داشت که نامش فرافصه بود و چون از تصمیم هارون بن سعد مطلع شد، او را از این کار بازداشت و گفت: محمد به تو نیرنگ زده!
هارون که این سخن را شنید از همان نیمه راه بازگشت و دوباره متواری شد و همچنان متواری بود تا وقتی که از دنیا رفت، و چون محمد بن سلیمان خبر یافت دستور داد خانه اش را ویران کردند.
و ابوزید نقل کرده که عبدالواحد بن زیاد (241) در نهرأبان بود و قبلا به ابراهیم سفارش کرده بود که روز خروجش را از او پوشیده ندارد، چون ابراهیم خروج کرد و عبدالواحد خبر یافت در لباس شورشیان از نهرأبان به سوی عبدسی که نام قصبه ای است بین کوفه و بصره حرکت کرد، حاکم آنجا که چنان دید گریخت و هفتاد هزار درهم پول در صندوق بیت المال از او به جای مانده، عبدالواحد آن پول را برداشت و به نزد ابراهیم آورد، و این اولین مالی بود که به دست ابراهیم رسید.
ابوزید از خالد بن خراش نقل کرده که: ایوب بن سلیمان در نهر ابان در زی مخالفین دستگاه رفت و آنجا را به تصرف خویش درآورد. و ابن ایوب بن سلیمان یکی از راویان حدیث است که مردم واسط از او حدیث نقل کرده اند و از آن جمله سلیمان بن ابی شیخ است که از او روایت می کند.
اُشنانی به سند خود از زفر بن هذیل روایت کند که گفت: ابوحنیفه از کسانی بود که آشکارا و بدون واهمه مردم را به خروج با ابراهیم دعوت می کرد و در این باره فتوی داده است. من بدو گفتم: به خدا سوگند تو سرانجام دست از این کار برنخواهی داشت تا وقتی که ما را دستگیر کنند و به گردنمان بیندازند.
و نیز گویند: ابوحنیفه و مسعر بن کدام به ابراهیم نامه نوشتند و او را به کوفه دعوت کردند و متعهد شدند که او را یاری و کمک دهند و مردم کوفه را به همراهی او برانگیزند و همین امر سبب شد که طائفه مرجئه بدانها عیب گیرند.
و یحیی بن علی و عتکی و جوهری به اسناد خود از فضل بن شعیب روایت کرده اند که گفت: من مسلم بن سعید (242) و اصبغ بن زید (243) را دیدم که به همراه هارون بن سعد در راه یاری ابراهیم شمشیر به گردن آویخته بودند.
قاسم بن ابی شیبه از ازهر بن سعد نقل کرده که گفت: من هشیم (بن بشیر) را دیدم که شمشیری را حمایل کرده بود و مسوده (244)(سیاهپوشان) را از پشت دیوار شهر دور می ساخت.
عتکی و یحیی و جواهری به اسناد خود از زکریا بن عبدالله معروف به رحمویه، نقل کرده اند که گفت: مهدی (عباسی) به ابن علاثه (245) گفت: یک نفر قاضی برای شهر وضاح پیدا کن! ابن علاثه گفت: آنکه تو می خواهی پیدا کردم و عباد بن عوام است! مهدی گفت: چگونه او را بدین کار منصوب داریم با آن (سابقه بدی که در پیش ما دارد و) خشمی که ما در دل نسبت بدو داریم.
رحمویه گوید: هارون الرشید در زمان خلافتش دستور داد خانه عباد بن عوام را ویران کردند و او را از نقل حدیث ممنوع ساخت، و پس از مدتی دوباره اجازه نقل حدیث بدو داد.
جعفر بن محمد به سند خود از نصر بن حازم نقل کرده؟ هارون بن سعد با چند تن از زیدیه از کوفه بیرون آمدند تا خود را به ابراهیم برسانند و در میان آنها بود: عامر بن کثیر سراج - و او در آن روز جوانی چابک و شجاع بود - و حمزه ترکی، و سلام حذاء، خلیفه بن حسان.
و هنگام که آنها بر ابراهیم درآمدند، ابراهیم بیت المال را به سلام بن ابی واصل سپرد، و هارون بن سعد را به حکومت واسط منصوب داشت و لشکر زیادی به همراه او به واسط فرستاد، و چون هارون بن سعد به واسط آمد، لشکریان منصور از آنجا گریختند و مردم به سوی بیعت با هارون بن سعد شتافتند، و کسی از دانشمندان آن شهر نماند که با هارون بیعت نکند، و از آن جمله بود: عباد بن عوام، و هشیم بن بشیر، و اسحاق بن یوسف ارزق، و یزید بن هارون، و مسلم بن سعید، و اصبغ بن زید.
و هارون بن سعد، عاصم بن علی (246) را نیز به بیعت خویش دعوت کرد ولی او ناتوانی و کسالت را بهانه ساخت و نزد او حاضر نشد، ولی پیغام داد که من به مردم فتوی می دهم تا به همراه تو خروج کنند، و پس از این پیغام خود از آن شهر گریخت. هارون بن سعد نیز عباد بن عوام را سرکرده فقهای دیگر ساخت، و عباد جزء سرکردگان هارون بود و در کارها با او مشورت می کرد. و چون ابراهیم به قتل رسید عباد بن عوام متواری گشت و دستور دادند خانه اش را ویران ساخته و اطرافیانش را پراکنده کردند، و همچنان متواری بود تا وقتی که منصور از این جهان رفت.
و یحیی و جوهری و عتکی به اسناد خود از سهل بن عقیل روایت کرده اند که: هارون بن سعد عباد بن عوام را به کار گماشت و ریاست لشکر را بدو واگذارد و او را طرف مشورت خویش قرار داد، و یزید بن هارون و اسحاق بن یوسف ازرق (247) و دیگران از جمله پیروان او بودند.
ابو زید به سند خود از علی بن عبدالله بن زیاد نقل کرده که گفت: من هشیم بن ابن بشیر (248) را در روز جنگ دیدم به خدا او در هنگام نبرد مردی شجاع و پردل یافتم.
و ابو زید از دختر زاده هشیم روایت کرده که به یزید بن هارون خبر دادند که علی بن حرمله او را تهدید کرده و گفته است: یزید به زودی می داند که پرچمها بر سر چه کسی به اهتزاز درخواهد آمد، یزید که این سخن را شنید گفت: او اشتباه کرده و پرچم عباد بن عوام در اهتزاز خواهد بود.
و عاصم بن علی گفت: یزید راست گفت چون فرمانده عباد بن عوام بود و یزید ابن هارون در زمره پیروان او قرار داشت.

یحیی بن علی و عتکی و محمد به سند خود از حماد بن زید نقل کرده اند که گفت: در زمان ابراهیم کسی در بصره (از بزرگان و سرشناسان) نماند جز آنکه تغییری (نسبت به حکومت منصور) در او پیدا شد مگر ابن عون.
بدو گفتند: هشام بن حسان (249) چطور؟
پاسخ داد: ما او را نپسندیم زیرا در گفتار مخالفت خود را اظهار می داشت چون هرگاه سخن از منصور به میان می آورد می گفت: خدا منصور را نابود کند. و چون من در این باره با او سخن گفتم در پاسخ من اظهار کرد: من ترس آن را دارم که او پیروز گردد و ما را پراکنده سازد.
و ابوعبدالله صیرفی به سند خود از ابواسحاق فزاری نقل کرده که گفت: من به نزد ابوحنیفه رفتم و بدو گفتم: از خدا نترسیدی که به برادر من فتوی دادی با ابراهیم خروج کند و سبب قتل او شدی؟!
ابوحنیفه در پاسخ گفت: کشته شدن برادرت در راه یاری ابراهیم همانند کشته شدن کسانی بود که در جنگ بدر در راه یاری اسلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شدند. پاداشی چون پاداش آنان دارد! و شهادتش در رکاب ابراهیم بهتر بود برای او از زندگی گفتم: پس چرا خودت همراه ابراهیم نرفتی؟
گفت: امانتهایی که از مردم پیش من بود مانع از این کار شد.
و اُشنانی به واسطه عباد بن یعقوب از عبدالله بن ادریس نقل کرده که گفت: من خود از ابوحنیفه شنیدم که به دو نفر مردی که از او برای خروج ابراهیم سوال می کردند و فتوایش را در این باره می پرسیدند می گفت: خروج کنید.

یحیی بن علی و عتکی و جوهری به واسطه عمر بن شبه از نصر بن حماد روایت کرده اند که گفت: من پیوسته از شعبه (250) می شنیدم که در پاسخ کسانی که در مورد یاری ابراهیم از او سوال می کردند گفت: برای چه نشسته اید! این خود همانند بدر صغری است.
و ابوزید به سند خود از ابواسحاق فرازی - که نامش ابراهیم بن محمد بن حارث ابن اسماء بن حارثه بوده - روایت کند که گفت: وقتی که ابراهیم خروج کرد، برادر من به نزد ابوحنیفه رفت و فتوای او را در مورد خروج با ابراهیم پرسید، و ابوحنیفه بدو دستور داد با ابراهیم خروج کند، و برادر من نیز خروج کرد و در جنگ با ابراهیم کشته شد، و از این روست که من هرگز ابوحنیفه را دوست نمی دارم. ابوزید از نصر بن حماد نقل کرده که گفت: صالح مروزی از کسانی بود که مردم را به یاری ابراهیم تشویق می کرد.
ابوزید به سند خود از عمار بن رزیق حدیث کرده که گفت: من در ایام خروج ابراهیم از اعمش (251) شنیدم که به مردم می گفت: چرا نشسته اید؟ بدانید که اگر من چشم داشتم بی شک به همراه او خروج می کردم.
و خثعمی به سند خود از ابی نعیم روایت کرده که گفت: مسعر بن کدام (252) که از طائفه مرجئه بود، نامه ای به ابراهیم نوشت و او را دعوت کرد که به کوفه برود و وعده هرگونه یاری و مساعدت به او داد، و چون این جریان شایع شد مرجئه او را در این کار سرزنش کردند.
و نیز به سند خود از ابونعیم و عبدالله بن محمد نقل کرده که گفته اند: ابوحنیفه نامه ای به ابراهیم نوشت و به او پیشنهاد کرد به کوفه برود تا از یاری زیدیه بهره مند گردد، و در ضمن به او نوشت: پنهانی به کوفه بیا زیرا شیعیان شما که در این شهر هستند می توانند شبانه منصور را بکشند و یا او را دستگیر ساخته و به نزد تو آورند. و عمر بن شبه دنبال این حدیث گوید: مرجئه این کار ابوحنیفه را خوش نداشتند و او را در این باره مورد سرزنش قرار دادند.
احمد بن سعید به سند خود از حسن بن حسین و دیگران نقل کرده که گفته اند: هنگامی که ابراهیم برای جنگ با عیسی بن موسی از بصره حرکت کرد، ابوحنیفه نامه ای به ابراهیم نوشت بدین مضمون:
هرگاه خداوند تو را بر عیسی و لشکریانش پیروز ساخت آن روشی را که پدرت (علی علیه السلام) در جنگ جمل با دشمنان خود رفتار کرد تو بدان روش عمل مکن، چونکه او فراریان را نکشت و اموال مردم را نگرفت و گریختگان را تعقیب نکرد، و زخمیان را نکشت، و این رفتار او بدان خاطر بود که آنها دنباله ای نداشتند ولی تو آن روشی را که در جنگ صفین رفتار کرد بدان روش عمل کن که در آنجا هم کودکان را اسیر کرد، و هم زخمیان را به قتل رسانید و هم غنیمت تقسیم کرد و این بدان جهت بود که مردم شام دنباله داشتند و در بلاد خویش بودند..
و بعدها این نامه به دست منصور افتاد و او را به بغداد احضار کرد و به وسیله شربتی زهرآلود مسمومش کرد و به همان زهر از جهان رفت و در بغداد دفن شد. (253)

محمد بن زکریای صحاف به سند خود از مدائنی نقل کرده که: عباد بن عوام از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و در رکاب او جنگ کرد و چون ابراهیم کشته شد، منصور او را طلبید و دستگیرش ساخت، ولی مهدی (فرزند منصور) خواهش کرد تا عباد را بدو ببخشد، منصور پذیرفت ولی بدو گفت: نباید آشکار شوی و یا حدیث نقل کنی که مردم بگویند: این مردی بود که با ابراهیم خروج کرد و با این حال آزادانه برای مردم فتوی می دهد و حدیث بیان می دارد.
عباد نیز پیوسته متواری بود تا منصور از این جهان رفت و پس مرگ منصور مهدی فرزندش بدو اجازه داد تا ظاهر شود و حدیث نقل کند.
اُشنانی به سند خود از ابونعیم روایت کرده: که منصور به عیسی بن موسی که در کوفه بود، نامه ای نوشت و در آن نامه به او دستور داد که ابوحنیفه را به بغداد روانه کند. من (که از جریان مطلع شدم) حرکت کردم تا او را دیدم و وقتی به او رسیدم که سوار شده بود و برای خداحافظی با عیسی بن موسی به نزد او آمده بود، چهره اش را دیدم که سیاهی می زد، و در همان سفر همین که به بغداد رسید منصور زهری به او خورانید که همان سبب مرگش شد و در آن وقت هفتاد سال از عمرش گذشته بود، و ولادتش سال هشتاد هجری بود.
و نیز ابونعیم گفته: منصور ابوحنیفه را سر سفره خود خواند و چون از خوردن غذا فراغت یافت، آب خواست و شربتی از عسل که با زهر مخلوط شده بود بدو دادند، آن شربت را آشامید و روز دیگر از این جهان رفت و او را در شهر بغداد در گورستانی که معروف به گورستان خیزران بود دفن کردند.

یحیی بن علی و عتکی و جوهری به اسناد خود از سعید بن مجاهد نقل کرده اند که گفت: روزی را من با عوام بن حوشب (254) به سر بردم و او به من گفت: من هیجده تیر به این مردم زدم - و مقصودش از آنها سیاهپوشان و طرفداران بنی عباس بود - و اگر به جای آنها به مشرکین بدر آن تیرها را زده بودم مرا خوشحال نمی کرد (و این کار اجرش کمتر از جنگ با مشرکین مکه نبود). سعید گوید: (در این وقت نگاه کردم) در پایش کفش پاره ای بود، بدو گفتم: مسح بر بالای از این جایز است؟ گفت: آری در صورتی که هوا در آن رفت و آمد نکند.

و نیز به سند خود از عکرمه بن دینار روایت کرده اند که گفت: لبطة بن فرزدق که پیرمردی جلیل القدر بود با ابراهیم خروج کرد، و چون ابراهیم کشته شد من بدو برخورد کردم و او از من پرسید: چه خبر؟
گفتم: خبر خیری نیست، یاران ما منهزم گشتند!
گفت: پس اینجا بایست تا با همدیگر زنده باشیم و یا با هم بمیریم!
در پاسخش گفتم: این کار درست نیست، و گریختم و هنوز چندان از او دور نشده بودم که دیدم لشکریان دشمن بدو رسیدند و شنیدم که فریاد می زد: لا ملجا م الله الا الیه (255) و او را کشتند و به گوشش رقعه ای آویختند که در آن نوشته شده بود این سر لبطة بن فرزدق است. و لبطه با ابراهیم بود و او را از رؤسای لشکر قرار داده بود. (256)

و ابوزید از عاصم بن علی و سهل بن غطفان روایت کرده که چون ابراهیم کشته شد و هارون بن سعد متواری گشت حجاج بن بشیر خواست تا به نهرأبان سرازیر شود. در راه به وی رسیدند و او را با برادرزاده اش معاویة بن هشیم به قتل رساندند.
ابوزید به سند خود از حمزه ترکی نقل کرده که گفته است: پس از آنکه محمد کشته شد، عیسی بن زید مدعی نیابت او شده و گفت: محمد مرا جانشین خود ساخته و زیدیه را به بیعت خویش خواند، آنها نیز دعوتش را پذیرفتند ولی مردم بصره زیر بار دعوت او نرفتند و حتی به ابراهیم گفتند: اگر مایل باشی آنها را از شهرهای خود بیرون می کنیم و ما جز تو را به امامت نمی شناسیم و همین جریان نزدیک بود که میان آنها اختلاف ایجاد کند تا سرانجام با هم قرار گذارده گفتند: اکنون اگر این سخنها را دنبال کنیم دودستگی و اختلاف در ما پیدا خواهد شد و منصور ما را شکست می دهد و از این رو فعلا همگی با او جنگ می کنیم و امارت را نیز به ابراهیم واگذار می کنیم تا اگر بر او پیروز شدیم آن وقت تصمیمی در این باره خواهیم گرفت و روی همین قرارداد پیمان بستند و مجتمع گشتند.
یحیی بن علی و عتکی به سند خود از عبدالسلام بن شعیب بن حبحاب روایت کرده اند که گفت: به عثمان طویل گفتم: این مرد: (یعنی ابراهیم) خروج کرده و شما به یاریش قیام نمی کنید؟ عثمان گفت: مگر کسی غیر از ما او را تشویق به خروج کرد؟ و چون ابراهیم کشته شد به من گفت: ای اباصالح من دوست دارم که آن گفتگو را فاش نکنی.
و نیز از حفص بن عمر نقل کرده اند که نصر بن ظریف (257) همراه ابراهیم خروج کرد و در جنگ زخمی به دستش رسید که آن را ناسور کرد و همین موجب شد تا دستش از کار بیفتد و پس از قتل ابراهیم فرار کرده و مخفی شد.
ابوزید گوید: عفان بن مسلم برایم گفت که از کسانی که با ابراهیم خروج کرد ابوالعوام قطان بود که نامش عمران بن داور (258) بوده، من این حدیث را برای عمر بن مروان گفتم، او گفت: ابوالعوام در جنگ حاضر نشد ولی دو کار از کارهای ابراهیم را عهده دار شده بود و از بصره بیرون نرفت. (259)

و از سنان بن مثنی هذلی که از فرزندان سلمه بن محبق است، نقل کرده: از طائفه ما در باخمری افراد زید همراه ابراهیم بودند: عبدالحمید بن سلمه، حکم بن موسی بن سلمه، عمران بن شبیب بن سلمه.
و ابوزید در اینجا از علی بن سلام حدیثی درباره عیسی بن زید روایت کرده که در صفحات قبل گذشت.
و یحیی و جوهری و عتکی به اسناد خود از عمر بن هیثم مؤذن و دیگران نقل کرده اند که ابراهیم منصب قضاء بصره را به عباد بن منصور واگذاشت.
ابوزید به سند خود از علی بن ابی ساره روایت کرده که: هنگامی که ابراهیم در بصره خروج کرد، سوار بن عبدالله (260) در خانه خود نشست و در همان جا میان مردم قضاوت می کرد ، ابراهیم کسی را به نزد او فرستاد و او را به یاری خود خواند ولی او به بهانه کسالت و بیماری از آمدن به نزد ابراهیم خودداری کرد، ابراهیم او را رها کرد و عباد بن منصور با به منصب قضا بصره گماشت، و چون ابراهیم شکست خورد عباد بن منصور ملازم خانه خود شد ( و دیگر از خانه بیرون نرفت) و چون منصور به بصره آمد مردم تا جسر اکبر (پل بزرگ بصره) به استقبال او رفتند و از جمله آنها سوار بن عبدالله بود، ولی عباد ترسید و از خانه خویش بیرون نیامد.
مردم او را رها نکرده اصرار به بیرون آمدن داشتند و پیوسته اصرار کردند تا سرانجام با امان نامه ای که منصور برایش فرستاد از خانه خود بیرون رفت و چون منصور او را بدید مانند دیگران از او احوال پرسی کرد و از کارهای گذشته اش سخنی به میان نیاورد.
و احمد بن عبدالله و دیگران به اسانید خود از مفضل ضبی نقل کرده اند که گفت: در ایامی که ابراهیم متواری بود، مدتی در خانه من بود و روزها از خانه خود بیرون می رفتم و او را تنها می گذاردم، روزی به من گفت: تو که بیرون می روی دلم می گیرد (و از تنهایی حوصله ام تنگ می شود)، برخی از کتابهای خود را پیش من بنه تا سرگرم باشم. من قسمتی از کتابهای شعر را نزد او آوردم و او از میان آنها هفتاد قصیده را انتخاب کرد که من نامش را اختیارالشعراء گذاشتم و دنباله اش را به پایان رساندم.
و چون ابراهیم خروج کرد من نیز به همراه او حرکت کردم و چون به مربد رسید بر در خانه سلیمان بن علی (261) ایستاد و آبی طلبید، قدری آب برایش آوردند و نوشید، در این وقت چند کودک از آن خانه بیرون آمدند، ابراهیم آنها را در آغوش گرفته گفت: به خدا اینها از ما هستند، و ما از اینها هستیم، اینان خاندان ماو گوشت تن ما و از ما هستند ولی پدرانشان بر ما ستم کردند و حقوق ما را گرفتند، و خون ما را ریختند آنگاه به اشعار زیر تمثل جست:
مهلا بنی عمنا ظلامتنا - ان بنا سورة من الغلق
لمثلکم نحمل السیوف ولا - تغمز احسابنا من الرقق
انی لائمی اذا انتمیت الی - عز عزیز و معشر صدق
بیض سباط کأن اعینهم - تکحل یوم الهیاج بالعلق
1. ای عموزادگان ما از ستم ما دست بردارید که ما خود دچار ناراحتی تشویش خاطر هستیم.
2. شمشیرها را برای همچون شمایی آورده ایم و ما در حسب هیچ گونه مورد ملامت نباشیم.
3. هرگاه نامی به میان آید نسب من به مردانی شوکت مند و گروهی راستگو می رسد.
4. مردان سفید روی میانه بالای که در هنگام جنگ گویا (از شدت خشم) در چشمانشان سرمه خون کشیده شده است.
من گفتم: به راستی که اشعار نیکو و زنده ای است، گوینده اش کیست؟
پاسخ دادند: اینها اشعاری است که ضرار بن خطاب فهری در آن هنگامی که (در جنگ خندق) گذشت تا به جنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله بیاید آنها را گفت، و علی بن ابیطالب نیز در جنگ صفین بدانها تمثل جست، و همچنین حسین علیه السلام در روز عاشورا، و زید بن علی در روز سبخه (262) (روزی که کشته شد) و یحیی بن زید در روز جوزجان (263) بدان تمثل جستند و امروز نیز ما بدانها تمثل جوییم.
من که این سخنان را شنیدم تمثل او را به اشعار مزبور که هر که بدانها تمثل جسته به قتل رسیده است، به فال بد گرفتم. سرانجام از آنجا به سوی باخمری حرکت کردیم و در نزدیکهای باخمری خبر مرگ برادرش محمد بدو رسید، از این خبر رنگش دگرگون شد و آب دهان خود را به سختی فرو داد و با حال گریه گفت:
خدایا اگر می دانی که محمد فقط به خاطر جلب خوشنودی و انجام طاعت تو خروج کرد، و می خواست تا فرمان تو والا گردد و دستورهای تو را فرمان برند او را بیامرز و مورد مهر خود قرارش ده و از او راضی شو، و ورودگاهش را در آخرت بهتر از منزلگاهی که در این دنیا داشت و از آنجا انتقالش دادی قرار داده.
و ناگهان صدا را به گریه بلند کرده به اشعار زیر تمثل جست:
باالمنازل یا خیرالفوارس من - یفجع بمثلک فی الدنیا فقد فجعا (264)
الله یعلم انی لو خشیتم - و اوجس القلب من خوف لهم فزعا
لم یقتلوه و لم اسلم اخی لهم - حتی تعیش جمیعا او نموت معا
مفضل (ضبی) گوید: من شروع به دلداری و تسلیت کرده و از اینکه بیتابی خود را آشکار ساخته بود سرزنش و ملامتش کردم، در پاسخ من گفت: به خدا سوگند من در این باره چنانم که درید بن صمه گوید:
تقول: الا تبکی اخاک و قد أری - مکان البکالکن بنیت عل الصبر (265)
لمقتل عبدالله و الهالک الذی - علی الشرف الا علی قتیل أبی بکر
و عبد یغوث أو ندیمی خالد - و جل مصابا حثو قبر علی قبر
ابی القتل الا آل صمة انهم - أبو اغیره والقدر یجری علی القدر
فاما ترینا ما تزال دماءنا - لدی واتر یسعی لها آخر الدهر
فنا للحم السیف غیر نکیرة - و نلحمه طورا و لیس بذی نکر
یغار علینا واترین فیشتفی - بنا ان أصبنا أو نغیر علی وتر
بذاک قسمنا الدهر شطرین بیننا - فما ینقضی الا و نحن علی شطر
در این وقت بود که لشکر منصور چون مور و ملخ بر ما ظاهر شدند، ابراهیم که آنها را دید بدین اشعار تمثل جست:
نبئت أن بنی خزیمة اجمعت - أمرا خلالهم لتقتل خالدا
ان یقتلو لا تصب أرماحهم - ثاری و یسعی القوم سعیا جاهدا
أرمی الطریق و ان رصدت بضیقه - و انزل البطل الکی الحاردا
1. شنیده ام که بنی خزیمه در میان خود تصمیم گرفته اند تا خالد را بکشند (خالد خود شاعر است).
2. اگر اینان مرا بکشند و آنگاه خواهند تا مردی را نظیر من بیابند که شایسته باشد به جای من او را برگزینند هرگز نیابند اگر چه به حد اعلای کوشش کنند.
3. من از این راه هر چند باریک است می گذرم اگر چه برای کشتنم در راه کمین کرده باشند. و با یکه تاز میدان نبردشان پنجه در خواهم افکند
3. من از این راه هر چند باریک است می گذرم اگر چه برای کشتنم در راه کمین کرده باشند. و با یکه تاز میدان نبردشان پنجه در خواهم افکند.
من گفتم: ای فرزند رسول خدا این شعر از کیست؟
پاسخ دان این اشعار را خالد بن جعفر در روز جنگ شعب جبلة (266) گفته است و آن روزی بود که دو قبیله قیس و تمیم با هم جنگ کردند.
در این وقت لشکر منصور پیش آمد و ابراهیم نیزه خود را به یکی از آنها زد و مرد دیگری هم پیش آمد و نیزه ای به او زد، من به ابراهیم گفتم: آیا با اینکه بقای این لشکر بستگی به وجود تو دارد با این حال مباشرت به جنگ می کنی (و خود را در معرض هلاک قرار می دهی؟)
در پاسخم گفت: ای برادر ضبی مرا به حال خود واگذار که گویا عویف فزاری (267) ما را در این روز می نگرد (که می گوید:)
ألمت خناس (268) و المامها - أحادیث نفس و احلامها
یمانیة (269) من بنی مالک - تطاول فی المجد اعلامها (270)
و ان لنا اصل جرثومة - تردالحوادث ایامها
نرد الکتبیة مفلولة - بها افنها و بها ذامها
1. محبوبه من خناس یا سعاد فکری اندیشیده؟ بیاید اما این جز آرزو و خیال چیزی نیست .
2. محبوب و مطلوب من یمانیه یا محجبه ای است از بنی مالک که پرچمهایش در کمال مجد و شوکت بلند است. ( این دو بیت تغزل است)
3. آری ما ریشه و اصلی است و حوادث را روزگاران به جای خویش بازگرداند.
4. مائیم که فوجهای سپاه دشمن را شکست خورده بازگردانیم در حالی که وبالشان از نقص و عیب به گردن خودشان باشد.
در این وقت جنگ سختی شد و دو سپاه به جان هم ریختند. ابراهیم رو به من کرده گفت برای تحریک من چیزی بگو . من به یاد اشعاری از همان عویف قوافی افتاده این اشعار را خواندم:
ایها الناس فزارة بعد ما - اجدت بسیر انما انت حالم (271)
ابی کل حر ان بیت بوتره - و تمنع منه النوم اذ انت نائم
اقول لفتیان کرام (272): تروحوا - علی الجرد فی افواههن الشکائم
قفوا وقفة من یحی لا یخز بعدها - و من یخترم لا تتبعه اللوائم
و هل أنت ان باعدت نفسک منهم - لتسلم فی بعد ذلک سالم؟
1. ای کسی که بنی فزاره را پس از سعی و کوششها که در راه خدا کرده اند باز می داری، راستی که تو در خوابی و یا خواب می بینی.
2. هر آزاد مردی چنان است که اگر خونی از کسی طلبکار باشد آسوده نخوابد و از استراحت خودداری کند همان گونه که تو در خوابی.
3. من جوانان گرامی را گفتم به هنگام عصر یا شامگاه اسبان لجام کرده را سوار شوید و حرکت کنید.
4.اندکی درنگ کنید و بدانید در این صورت هر که زنده ماند دیگر خوار نگردد، و هر کس هلاک شد در پی هیچ گونه ملامتی بر او نخواهد بود.
5. آیا به راستی اگر تو از نبرد با آنان خودداری کنی و خویشتن را به کناری کشی تا اینکه جان به سلامت بری، فکر می کنی به سلامت مانی؟ هرگز.
ابراهیم گفت: یک بار دیگر این اشعار را بخوان!
من که در چهره اش خواندم که او خود را به کشتن خواهد داد از خواندن اشعار فوق پشیمان شدم و بدو گفتم: بگذار تا اشعار دیگری برایت بخوانم؟ گفت: نه همین اشعار را برایم بخوان. من آن اشعار را بار دیگر خواندم، ناگهان دیدم پاهای خود را در رکاب فشاری داد، بند رکاب را برید و سپس حمله کرد، به طوری که از دیده من پنهان شد و در همین گیر و دار تیری - که پرتاب کننده اش معلوم نشد - بدو اصابت کرد و او را کشت و این آخرین دیدار من بود با او.
محمد بن محمد باغندی به سندش از اسحاق بن شاهین واسطی نقل کرده که خالد بن عبدالله واسطی (273) که از اهل سنت و جماعت بود، هنگام خروج ابراهیم در خانه خود نشست و بیرون نیامد ولی دیگران با ابراهیم خروج کردند. (274)
احمد بن سعید به سند خود از حفص بن راشد روایت کرده که گفت: هشیم بن بشیر با ابراهیم خروج کرد و پسرش نیز که همراه او بود کشته شد.
و به سندش از سلیمان شاذکونی روایت کرده که: هشیم به همراه ابراهیم خروج کرد و پسرش معاویه نیز کشته شد، و مردی بدو گفت: من تو را در وقتی که پرچمها بر سر ابراهیم در اهتزاز بود در جنگ دیدم.
و نیز از یحیی بن صالح روایت کرده که گفت: من از یونس بن ارقم که از یاران ابراهیم بود شنیدم که می گفت: مفضل بن محمد ضبی از کسانی بود که هرگاه ما می خواستیم ابراهیم را ببینیم به خانه مفضل می رفتیم و او ما را در نزد مفضل می پذیرفت.
و از یزید بن ذریع روایت کرده که: ابراهیم پیش از آنکه خروج کند بیشتر ایام خود را در نزد مفضل ضبی گذرانید، و او نیز پیوسته کارش این بود که به هر وسیله ای که می توانست مردم را به طرفداری ابراهیم جلب می کرد.
و از ابراهیم بن سوید حنفی نقل کرده که گفت: من در زمان ابراهیم از ابوحنیفه که مورد احترام همگان بود پرسیدم: پس از انجام حج واجب آیا خروج ابراهیم بهتر است یا رفتن به حج مستحبی؟
پاسخ داد: پس از حج واجب یک بار جنگ کردن بهتر از پنجاه حج است.
و از حسین بن سلمه ارحبی نقل نمود که در زمان خروج ابراهیم زنی به نزد ابوحنیفه آمد و گفت: پسر من می خواهد به نزد این مرد (ابراهیم) برود و من از او جلوگیری کنم؟ ابوحنیفه گفت: از او جلوگیری مکن.
و از حماد بن أعین نقل کرده که ابوحنیفه از کسانی بود که مردم به خروج با ابراهیم تشویق می کرد و دستور به پیروی از او می داد.
و از محمد بن خالد برقی نقل کرده که گفت: ابوحنیفه در زمان ابراهیم سخنان زیر را آشکارا می گفت که به گوش ابراهیم برسد، می گفت: علی علیه السلام در جنگ جمل دستور داد زخمیها را نشکند و فراریان را برای کشتن تعقیب نکنند، چون مردم (بصره در آن روز پشتیبانی و پناهگاهی نداشتند ولی در جنگ صفین این کار را نکرد چون لشکر و پشتیبان داشتند.
یحیی بن علی به سند خود از سلیمان بن ابی شیخ روایت کرده که هنگامی که ابراهیم هارون بن سعد را به حکومت واسط منصوب داشت با من خارج شد و از کسانی که برای جنگ (با دشمنان ابراهیم) به میدان رفت: عامر بن عباد بن عوام، و یزید ابن هارون، و علاء بن راشد بودند.
و به سندش از جناب بن شخشاخ نقل نموده: هنگامی که ابراهیم خروج کرد معاذ بن عنبری (275) به پیروی از او قیام کرد.
و به سندش از عمر بن عون روایت کرده که: (پس از قتل ابراهیم) عباد همچنان در بصره پنهان شد تا وقتی که منصور بدرود زندگی گفت.
و به سندش از عاصم بن علی نقل کرده که از کسانی که آن روز در جنگ کشته شدند حجاج برادر هشیم و معاویه پسرش بودند.
و یونس بن نجده گفته، ابراهیم عباد بن منصور را به منصب قضای بصره منصوب داشت.
و قاسم بن ابی شیبه گفت: ابوخالد احمر (276) از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد.

عتکی و یحیی به سند خود از نصر بن مزاحم نقل کرده اند که ابوداود طهوی (277) از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد، و او مردی راستگو و ثقه بود که ابونعیم و حسن بن حسین سعدی و دیگران از او روایت کرده اند.
و نیز از عباد بن حکیم نقل کرده اند که: جنادة بن سوید یکی از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد، و ابراهیم او را به سرکردگی سیصد نفر گماشت و در جنگ باخمری در رکاب او بود، و مفضل بن محمد ضبی راویه نیز همراه با ابراهیم بود. و نیز از عقیل بن عمرو ثقفی روایت کرده اند که: ازرق بن تمه صرییمی در حالی که دو شمشیر حمایل کرده بود به یاری ابراهیم آمد، و او از اصحاب عمرو بن عبید معتزلی بوده است.
و نیز از ابراهیم بن سالم روایت کرده اند که ابراهیم اسدی از کسانی بود که طرفداری از ابراهیم می کرد، او را به نزد منصور بردند، منصور پس از تحقیر وی از او پرسید: تو پیک ابراهیم هستی؟ گفت: آری. گفت: قسم بخور که اگر او را دیدی به نزد ما بیاوری، ابراهیم اسدی قسم خورد و منصور او را آزاد کرد، و چون ابراهیم قیام کرد، او به نزد ابراهیم آمده گفت: منصور مرا قسم داده که اگر تو را دیدم به نزد او ببرم اکنون به نزد او برویم.
و نیز از حسن بن جعفر ضبی نقل کرده اند که گفت: از برادرم داود ضبی شنیدم که می گفت: در دفتر ابراهیم نام صد هزار نفر از مردم بصره ثبت شده ( که برای یاری ابراهیم نام نویسی کرده بودند).
و نیز از عبدالله بن عبدالوارث نقل کرده اند که هاشم بن قاسم خود برای من گفت: که من در باخمری همراه ابراهیم بودم. و این هاشم بن قاسم که کنیه اش ابوالنضر است از کسانی است که از سفیان ثوری و شعبة بن حجاج روایت می کند و پسرش نضر از ثقات محدثین است. (278)
و از سلم بن فرقد نقل کرده که عمرو بن عون (279) از کسانی بود؟ در باخمری همراه ابراهیم بود و او از اصحاب هشام و از کسانی است که حدیث از او نقل کرده است.
و از محمد بن بشر نقل کرده که در زمان ابراهیم من نزد سفیان ثوری بودم، شنیدم که او می گفت: شگفتا از مردمی که می خواستند خروج کنند با کسی که خروج می کند، و اینک مردمی خروج کرده اند و آنان اکنون خروج را جایز نمی دانند.
و دو تن از اصحاب سفیان به نام: مؤمل و حنبص با ابراهیم خروج کردند. و مؤمل همان کسی است که او را مؤمل بن اسماعیل می گفتند.
و ابوزید گفته است: از ابونعیم حال ابن حنبص را پرسیدم، گفت: حنبص از دوستان صمیمی سفیان بود و همان کسی است که شاعر درباره اش گفته:
یا لیت قومی کلهم حنابصا (ای کاش قوم من همگی چون حنبص بودند) و ابن هراسه گوید: دو تن از دوستان نزدیک سفیان با ابراهیم کشته شدند.
و عبدالله بن محمد بن حکیم گفته است: داود بن مبارک همدانی عموی ابن یحیی از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و در جنگ کشته شد.
عتکی و یحیی به سند خود از عمر بن نضر روایت کرده اند که گفت: هنگامی که ابراهیم کشته شد من در کوفه بودم، پس به نزد اعمش رفتم (چون خود نابینا بود) به من گفت: آیا ناشناسی در اینجا هست؟ گفتم: نه، گفت: اگر شخص ناشناسی در اینجا هست او را به سوی آتش خدا بیرون کنید، آنگاه گفت: به خدا اگر مردم کوفه حال مرا داشتند و آنچه من می بینم می دیدند همه با من حرکت می کردند تا به در خانه منصور برویم. و چون از من می پرسیدند: ای اعمش برای چه بدینجا آمده ای؛ در پاسخش می گفتم: آمده ام که یا من (شوکتت را درهم شکنم و) قصرت را ویران کنم و یا تو مرا از میان ببری چنان که نسبت به فرزند رسول خدا کردی.
ابوعباد صیرفی از محمد بن علی بن خلف عطار نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم کشته شد، سفیان ثوری گفت: من گمان ندارم (در چنین وضعی) نماز پذیرفته گردد جز آنکه خواندنش بهتر از نخواندن است.
و مقانعی از وی نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم کشته شد، سفیان صاحب ابی السرایا به عامر بن کثیر سراج گفت: آیا تو هم با ابراهیم خروج کردی؟ گفت: آری. (280).
و از جمله اشعاری که در مرثیه ابراهیم گفته اند، اشعار غالب بن عثمان همدانی است. که گوید:
و تقیل باخمری الذی - نادی فاسمع کل شاهد
قاد الجنود الی الجنود - تزحف الاسد الحوارد
بالمر هفات و بالفنا - والمبرقات و بالرواعد
فدعا لدین محمد - و دعوا الی دین ابن صاید
فرماهم بلبان ابلق - سابق للخیل سائد
بالسیف یفری مصلتا - هاماتهم بأشد ساعد
فأیتح سهم قاصد - لفؤده بیمین جاحد
فهوی صریعا للجبین - و لیس مخلوق بخالد
و تبددت انصاره - و ثوی بأکرام دار واحد
نفسی فداؤک من صریع - غیر ممهود الوسائد
و فدتک نفسی من غریب - الدار فی القوم الاباعد
أی امری ء ظفرت به - أبناء أبناء الولائد
فأولئک الشهداء والصبر - الکرام لدی الشدائد
ونجار یثرب والابا - طح حیث معتلج العقائد
أقوت منزل ذی طوی - فبطاح مکة فالمشاهد
والخیف منهم فالجمار - بموقف الظن الرواشد
فحیاض زمزم فالمقام - فصادر عنها فوارد
فسویقتان فینبع - فبقیع یثرب ذی اللحائد
أمست بلاقع من بنی الحسن - بن فاطمة الاراشد
1. و کشته باخمری آنکه ندای حقانیت خود را به هر کس حضور داشت رسانید.
2. لشکرهایی را یکی پس از دیگری رهبری کرد که همچون شیران خشمگین پیش می رفتند.
3. و در دست خویش شمشیرها و نیزه های رعد و برق خیز داشتند.
4. او مردم را به دین محمد دعوت کرد، ولی دشمنانش به دین دجال مردم را می خواندند.
5. او آنها را با سینه های اسبان ابلقی که از سواران پیشی می گرفتند می راند.
6. با شمشیر برهنه و محکمترین بازو سرهاشان را به یک سو می افکند.
7. ولی مقدر چنان بود که تیری سهمگین از دست شخصی منکر خدا به قلبش آید.
8. و به رو به زمین درافتد، و البته مخلوق خدا ماندنی و پایدار نیست.
9 و یارانش پراکنده شدند و او در بهترین خانه یگانه منزل کرد.
10. جانم به قربانت ای کشته ای که بستری برایت آماده نشده بود.
11. ونیز جانم به قربانت ای غریب آواره از وطن در میان مردمان دور و بیگانه.
12. کدام جماعتی بر او چیره گشتند همانان که فرزندان کنیززادگان بودند.
13. و اینان همان شهیدان و بردباران بزرگوار در برابر سختیها هستند.
14. و فامیل ریشه دار مدینه و مکه هستند در وقتی که هر فامیلی دچار تردید در حسب گردد.
15. آنها کسانی بودند که به خانه ای ذی طوی و اهل مکه و مشاهد دیگر خوراک و روزی داده و اطعام می نمودند.
16. (منزلت) مسجد خیف (در منی) از اینهاست و همچنین جمرات در آن جایگاه کوچ کردن و زیارتگاه مردمان راه یافته .
17. و نیز حوضهای زمزم و مقام که محل رفت و آمد مردمان است.
18. از این پس هر دو سویقه (نام مزرعه در اطراف مدینه بوده) و ینبع و گورستان بقیع مدینه.
19. دیگر از فرزندان حسن بن فاطمه خالی شد آنان که ارشد و بزرگوارتر از دیگران بودند.
و نیز غالب گوید:
کیف بعدالمهدی أو بعد ابراهیم - نومی علی الفراش الوثیر
و هم الذائدون عن حرم الاسلام - والجابررون عظم الکسیر
حاکموهم لما تولوا الی الله - لمقصولة اشفار الذکور
و أشاحو للموت محتبسی ألانفس - لله ذی الجلال الکبیر
أفردونی أمشی بأعضب مجبوبا - سنامی والحرب ذات زفیر
غیل فیها فوارسی و رجالی - بعد عز و ذل فیها نصیری
لیتنی کنت قبل وقعه باخمری - توفیت عدتی عدة التعمیر
کنت فیمن ثوی ثویت تعودالطیر - لحمی مبین التعفیر
و مجال الخیلین منا و منهم - وأکف تطیر کل مطیر
قول مستبسل یری الموت فی الله - رباحا رئبال غاب عقیر
قد تبلبثت بالمقادیر عنهم - ملبث الرائحین عن ذی البکور
اذ هم یعثرون فی علق الاوداج - حولی فی قسطل مستدیر
1. چگونه پس از مهدی (مقصودش محمد بن عبدالله بن حسن است) و ابراهیم روی بستر نرم بخوابم .
2. زیرا آنها بودند مدافعان از حریم مقدس اسلام و سر و سامان دهنده به کارهای پریشان مردم.
3. چون رو به خدا بردند سر و کارشان را به شمشیرهای بران جلادار آبدار حواله کردند.
4. آنان در حالی که جان خود را در راه خداوند باشکوه و بزرگ به کف گرفته بودند در جانبازی کوشیدند.
5. مرا در وقتی که آتش جنگ شعله می کشید و نیزه ام شکسته بود تنها گذارند تا به سوی شمشیرهای بران و آبدار بروم.
6. سوارگان و پیادگان من به فریب و ناجوانمردی قوم کشته گشتند و عزتمان درهم شکست و یاورانم در این جنگ خوار گشتند.
7. ای کاش ماهها پیش از جنگ باخمری من از این جهان رفته بودم.
8 و9. و شبهایی از سالهای باقیمانده به اضافه دوران عمری که پس از این می خواستم بکنم، همه را به سر برده در میان مردگان می افتادم، و پرندگان گوشتم را روی خاک به نوبت می ربودند و آشکارا پیکر به خاک افتاده ام را مشاهده می کردند.
10. اسبان ما و آنها جولانها دادند و دستهای قطع شده بود که به هوا پرواز می کرد.
11. گفتار مرد بی باک و خودباخته ای که کشته شدن یا کشتن در راه خدا را سراسر سود بیند و چون شیر بیشه حمله برد.
12. آری تقدیر مرا از آنها (رفتگانم) عقب انداخت، لکن به اندازه ای که مسافرین شامگاه از کوچ کنندگان بامداد عقب مانده اند.
13. زیرا آنها در کنار من در خون گلوی خود فرو رفتند در گرد و غباری که همه جا را فرا گرفته بود.

52