فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

51

ابراهیم بن عبدالله

و از جمله ابراهیم بن عبدالله بن حسن بود. کنیه اش ابوالحسن و مادرش هند دختر ابوعبیده بود.
عمرش شبه گوید: هر ابراهیم نامی از اولاد ابوطالب کنیه اش ابوالحسن بود، و اما اینکه سدیف در شعر خود ابراهیم را مخاطب قرار داده و کنیه اش را ابواسحاق ذکر کرده و گوید:
ایها ابا هنیتها - فی نعم تتری و عیش طویل
اذکر هداک الله وتر الاولی - سیر بهم فی مصمتات الکبول (212)
در این شعر که او را ابواسحاق خطاب کرده از باب مجاز در کلام و تشاکل اسامی و ضرورت شعر و امثال آن بوده است.
و بالجمله ابراهیم بن عبدالله همانند برادرش محمد بود؛ هم در دین و علم و هم در شجاعت و استقامت. و اشعاری دارد، که از آن جمله درباره همسرش بحیره دختر زیاد گوید:
الم تعلمی یا بنت بکر تشوقی - الیک و انت الشخص یعنم صاحبه
و علقت ما لو نیط بالصخر من جوی - لهد من الصخر المنیف جوانبه
رات رجلا بین الرکاب ضجیعه - سلاح و یعبوب فباتت تجانبه
تصد و تستحیی و تعلم انه - کریم فتدنو نحوه فتلاعبه
فاذهلنا فیها فی هوی النفس زاجر - اذا اشتبکت انیابه و مخالبه
1. ای دختر بکر آیا از علاقه من نسبت به خود آگاهی، آری تو همان کسی باشی که همدم و مصاحبش همیشه در ناز و نعمت و راحتی به سر برد.
2. من اینک از فرط محبت چنان در سوز و گدازم که اگر در آن سوز در صخره ای عظیم افتد از همش بپاشد.
3و 4. باری محبوبه ام از دور مردی را در رکاب دید که همدم و همرازش جز تیر و نیزه و شمشیر اسب سواری نبود. نخست از وی دوری گزید و روی گردانید و آزرم نمود اما چون نیک نگریست او را مرد کریم النفس و بزرگوار دید، لذا پیش آمد و با وی مانوس گشت.
5. دریغا که آن مرد را از یاد ببرد، هر چند ما نزدیکی و همنشینی با او را ناخوش نمی داشتیم و بی میل نبودیم و زمانه نیز با آن همه کین و ناسازگاریش بر وی خشم نگرفته و دشمنی نمی کند.
6. آری روزگار را ناملایمات و حوادثی است که چون نیش و چنگالش دست به دست هم دهند یکسره از خواهشهای نفس جلو گیرند.
و عمر بن عبدالله عتکی به سند خود از عبدالعزیز و سعید بن هریم روایت کرده که محمد و ابراهیم روزی نزد پدرشان عبدالله بودند، در این وقت شترانی چند که از محمد بود سر رسیدند و در میان آنها شتری چموش بود که هیچ گونه رام نمی شد، ابراهیم شروع کرد با دقت بدان شتر چموش نگریستن. محمد رو بدو کرد و گفت: گویا تو پنداری که می توانی این شتر را رام کنی؟ ابراهیم گفت: آری؛ محمد گفت: اگر چنین کاری کردی آن شتر از آن تو. ابراهیم برخاست و عقب شتران آمد تا آهسته خود را پشت سر آن شتر چموش رسانید و ناگهان دم او را به دست گرفت، شتر که چنان دید ابراهیم را برداشت و شروع به تکان دادن دم خود و دویدن رد تا جایی که ابراهیم از چشم پدرش ناپدید شد. عبدالله - با ناراحتی - رو به محمد کرده گفت: برادرت به هلاکت افکندی؟ پس از ساعتی ابراهیم در حالی که دم شتر در دستش بود بازگشت. محمد بدو گفت: تو پنداشتی می توانی او را رام کنی. ابراهیم دم بریده شتر را که در دستش بود پیش محمد انداخت و گفت کسی که چنین مدرکی به دست دارد معذور است.

و یحیی بن علی به سندش از مطهر بن حارث روایت کرده که گفت: ما به همراه ابراهیم ابن عبدالله از مکه به سوی بصره حرکت کردیم و چون یک شب راه به بصره مانده بود، ابراهیم به تنهایی پیش از ما به بصره آمد و ما روز دیگر وارد آن شهر شدیم.
ابونعید گوید: از مطهر پرسیدیم: ابراهیم به کوفه هم رفت؟ پاسخ داد: نه به خدا، هیچ گاه به کوفه نرفت، ابراهیم ابتدا به موصل رفت و از آنجا به انبار و سپس به بغداد و مدائن و واسط رفت.
و یحیی بن علی از عمر بن شبه از بکر بن کثیر نقل کرده که گفت: ابراهیم به ترتیب در نزد ابراهیم بن رباط، و ابی مروان و معاذ بن عون الله پنهان شد.

و نیز از فضل بن عبدالرحمان بن سلیمان نقل کرده که منصور گفت هنگامی که ابراهیم بر اراضی اطرف بصره دست یافت کار او بر من مشکل شد.
و از نصر بن قدید نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم در خانه ابی فروه بود از مردم برای خویش بیعت گرفت، و نخستین کسانی که با او بیعت کردند، نمیلة ابن مرة، و عفوالله بن سفیان، و عبدالواحد ابن زیاد، و عمر بن سلمة، و عبدالله بن یحیی ابن الحصین بودند و به دنبال آنها مردم دیگر به او متوجه شده و بزرگانی از عرب دعوتش را پذیرفتند که از آن جمله بودن مغیرة بن فرغ - یا فرز - و گویند در دفتر اسامی بیعت کنندگان با او نام چهار هزار نفر ثبت شده بود و تدریجا نامش سر زبانها افتاد و از بصره به واسط آمده و در خانه ابی مروان منزل کرد.
و از عفوالله (یکی از یاران ابراهیم) نقل کرده که روزی ابراهیم به خانه ما آمد و پریشان حال بود و به من خبر داد که نامه ای از برادرش محمد رسیده که در مدینه خروج کرده و به او نیز دستور داده تا خروج کند، و همین نامه سبب گرفتگی خاطر و اندوه ابراهیم گشته بود.
عفوالله گوید: من ( برای دلداری و رفع اندوه او) موضوع را آسان در نظرش جلوه داده و بدو گفتم: (غم مخور) کار شما رو به راه شده و اکنون مردانی چون: مضاء و طهوی، مغیره و من و گروه بسیار دیگری با تو هستند و ما شبانه خروج خواهیم کرد و زندانها را شکسته، زندانیان را نیز بیرون می آوریم و آنها را نیز با خود همراه کرده چون صبح شود یک دنیا مردم همراه تو خواهند بود، این سخنان باعث شد که خیالش آسوده و دلش آرام گیرد.

و نیز از علی بن جعفر حدیث کرده که گفت: در آن روزهایی که مردم کوفه جامه سیاه را شعار خود قرار دادند، دیدم که حتی بقالها برای آنکه زودتر جامه شان را سیاه کنند آن را با مرکب رنگ می کردند. (213)
و از عباس بن سلم روایت کرده که گفت: هر گاه کسی از مردم کوفه در نزد منصور متهم به طرفداری از ابراهیم می گشت، منصور (پدرم) سلم را به تعقیب او می فرستاد، و او نیز صبر می کرد، چون شب می شد و مردم به خواب می رفتند، نردبانی به در خانه آن شخص متهم می نهاد و ناگهان بر او وارد می شد و او را به قتل می رساند و انگشتری او را که مهرش بود بر می داشت.
و گویند: جمیل یکی از بستگان محمد بن ابی العباس، به عباس بن سلم می گفت: اگر پدرت برای تو جز همان انگشتریهای مقتولین اهل کوفه را به ارث نگذارده باشد تو ثروتمندترین مردم خواهی بود.
و سهل بن عقیل از پدرش حدیث کرده که سفیان بن معاویه - که فرماندار منصور در بصره بود - و ابراهیم (که در بصره آمده بود و مخفیانه درصدد تجهیز قوا بود) در مورد خروج او برای هم پیغام می فرستادند، و سفیان با دو تن از سرلشکرانی که منصور برای کمک سفیان به بصره فرستاده بود و به دو فرزند عقیل معروف بودند، در کار ابراهیم مشورت و همفکری داشت، تا آن شبی که ابراهیم وعده خروج خود را در آن شب به سفیان داد، سفیان کسی را به نزد آن دو سرلشکر فرستاد و آنها را در نزد خود نگه داشت و چون ابراهیم خروج کرد همه آنها را دستگیر ساخت.
و از عمر بن خالد روایت کرده که گوید: من در آن روزها (که ابراهیم خروج کرد) بچه بودم، و در کوچه چرخی را که بچه ها با آن بازی می کنند، از یکی از آنها ربودم و او دنبالم کرد و من دوان دوان رفتم تا خود را در خانه ابی مروان انداختم و در آنجا مشاهده کردم که ابراهیم در میان جمعی از یارانش نشسته و زانوها را در بند شمشیرش که از بندهای مدینه و پهن بود کرده و مردی بالای سرش ایستاده و مرکبی نیز در نزد او بود، و این قصه یک ماه پیش از خروج او بود، و در آن شبی که خروج کرد پس از اینکه اندکی از مغرب گذشت، صدای تکبیری شنیدیم و پس از آن تکبیرهای دیگری پی در پی بلند شد و ابراهیم و یارانش خروج کرده به مقبره بنی یشکر آمدند، و در آنجا مقداری نی بود که برای فروش گذارده بودند، آنها در هر گوشه ای از مقبره مقداری از آن نی ها را گذارده و آتش زدند، و آن محوطه را بدین وسیله روشن کردند.
کسانی که آماده یاری ابراهیم بودند با شنیدن صدای تکبیر و روشن شدن آتش از هر سو بدانجا آمدند و هر دسته ای که می آمدند یک بار تکبیر می گفتند، تا چون پاسی از شب گذشت و عددشان تکمیل شد، به سوی دارالاماره بصره به راه افتادند.
و نصر بن قدید گفته: ابراهیم در شب دوشنبه غره ماه رمضان سال 145 خروج کرد و با چهارده نفر همراهش بودند به مقبره بنی یشکر آمد، و از همراهان او عبدالله بن یحیی رقاشی بود که بر اسبی تندرو و زرنگ سوار بود و عمامه مشکین بر سر بسته و دوشادوش ابراهیم می رفت و همچنان تا مقبره مزبور پیش رفتند، و از اول شب تا حدود نیمی از آن به انتظار نمیله و یاران دیگرش از قبیله بنی تمیم صبر کرد تا آنها آمدند.
و یحیی از یونس بن نجده نقل کرده که: اصحاب ابراهیم در میدان جلوی قصر (دالاماره) و نزدیکی آن حریقی افکندند و آنجا را سوزاندند.
و از عمر از عبدالله سنان حدیث کرده که گفت: منصور ( قبل از این جریان برای مقابله با ابراهیم) جابر بن توبه را با جمع کثیری به بصره فرستاد، و در آن زمان که ابراهیم خروج کرد اطراف دارالاماره گردشی کرد و در آنجا به مرکبهای زیادی از جابر و گروهی از یاران که هفتصد تن می شدند، دست یافت، و از آنها در جنگ با دشمنان خود استفاده کرد.
و ابوعاصم نبیل گفته که: سفیان بن معاویه ( فرماندار منصور) و کسانی که در دالاماره با او بودند از قصر به زیر آمده و از ابراهیم امان خواستند و او نیز امانشان داده، رهاشان کرد.
و از عمر بن خالد لیثی روایت کرده که چون مردم به دارالاماره وارد شدند، چیزی جز یک قطعه پلاس سیاه که از مو بافته شده بود، نیافتند . مردم آن را قطعه قطعه کرده، بردند و ابراهیم از آنجا خارج شده به مسجد آمد.
و محمد بن مسعر گوید: هنگامی که ابراهیم وارد دارالاماره شد من نیز به همراه او بدانجا رفته مشاهده کردم که حصیری برای او در پیش ایوان پهن کرده اند در این هنگام باد زد و آن حصیر را برگرداند، مردم این جریان را به فال بد گرفتند ولی ابراهیم بدانها گفت: فال بد نزنید و همچنان که حصیر برگشته بود روی آن نشست ولی آثار ناراحتی به خوبی در چهره اش دیده می شد.
و از عمر بن خالد و دیگران روایت کرده که گفتند: ابراهیم به مسجد آمد و همچنان که مشغول سخن گفتن بود مردی به نزد او آمد و گفت: هم اکنون محمد و جعفر (فرزندان سلیمان بن علی) و همراهانش از راه می رسند، ابراهیم دو تن از طرفداران خود را به نام مضاء و طهوی پیش خواند و بدانها گفت: به نزد این دو بروید و بدانها بگویید پسر دایی شما می گوید: اگر مایل هستید در جوار ما زندگی کنید در آسایش و سلامتی خواهید بود، و هیچ گونه ترسی بر شما و هر آن کس که شما امانش دهید نخواهد بود، و اگر بودن در جوار ما را خوش ندارید پس به هر جا که خواهید بروید و موجب خونریزی میان ما و خودتان نشوید.
و به دنبال این دستور ابراهیم اضافه کرد که: تا آنها اقدام به جنگ با شما نکرده اند مبادا شما اقدام کنید.
آن دو نفر برفتند و در دارمیه ثقفیه به هم برخوردند و مضاء و طهوی سخنان ابراهیم را بدانها گفتند ولی (آنها نپذیرفتند و) حسین (یکی از همراهانشان) تیری برکشید و به سوی اینان رها کرد، در این وقت مضاء بر او حمله کرد و دستش را از وسط شانه افکند و همراهان او ( که چنین دیدند) فرار کردند.
عبدالله بن مغیره گوید: من بر در خانه نشسته بودم که محمد و جعفر را دیدم و قاطرهایی همراهشان بود که تیر بر آنها بار کرده بودند، طولی نکشید که بازگشتند و مضاء آن دو را با نیزه ای که در دست داشت تعقیب می کرد و بر آنها بانگ می زد: ای کنیززادگان، خود را نجات دهید! و چون مضاء به من رسید توقف کرد.
و سعید بن مشعر گفته: که من در آن روز از محمد شنیدم که رجز می خواند و نسب خود را ذکر می کرد و می گفت: انا الغلام القرشی و چون مضاء آنها را پراکنده ساخت به نزد محمد رفته بدو گفت: ای پسر، آیا پیش روی من نسب خود را به افتخار ذکر می کنی؟ به خدا سوگند اگر آن حقی را که عمویت عبدالله بن علی بر من داشت نبود، می دیدی که چگونه پاسخت را با شمشیر می دادم.
و عمر بن شبه گفته: که چون مقداری تا فراخی کوچه پیش رفت، عمر بن سلمه به میان آنها ( یعنی دو لشکر دشمن) رفت و با نیزه خود بدانها حمله کرد و چون بازگشت مضاء بدو گفت: ای اباحفص گویا تا کنون در جنگی حاضر نگشته ای؟ پاسخ داد: چرا مضاء گفت: پس دیگر چنین کاری مکن زیرا شخص ترسو را نیز وقتی تو ناچارش کنی با تو جنگ خواهد کرد.
و از یونس و دیگران نقل کرده که ابراهیم دو میلیون درهم در خزینه یافت و از آن پول نیرو گرفت و برای هر مردی پنجاه درهم مقرر کرد و مردم می گفتند: پنجاه درهم و بهشت.
و حکم بن بندویه گفته که ابراهیم مغیرة بن فرنهج البلاغه را به اهواز فرستاد و حکومت آنجا در آن وقت به دست مردی به نام محمد بن حصین بود، محمد به دفع مغیره پرداخت و در جایی به نام خروخ - که فاصله اش با اهواز دو فرسخ بود - رو به رو شدند و پس از جنگی که بین آنها واقع شد، محمد بن حصین فرار کرد و داخل شهر گشت و مغیرة نیز به دنبال او به آن شهر در آمد، و همچنان آمد تا در محله صرافها هر دو توفق کردند.
مغیره لشکریان را رها کرد به مسجد درآمد و بر فراز منبر رفت ولی مردم به سوی او تیرها را رها کردند و او در مسجد شروع کرد به جنگیدن، سپس از مسجد بیرون شد و به جنگ با آنان پرداخت و آنها را مجبور به عقب نشینی کرد و همچنان تا لب جسر اهواز براند.
و از حسین بن سلیم از پدرش نقل کرده که گفت: محمد بن حصین از برابر مغیره گریخت و تا پل هندوان عقب نشینی کرد و در آنجا توقف نمود و به فرزندش حکم بن محمد فرمان داد به جنگ مغیره برود و او نیز به جنگ با او پرداخت تا وقتی که هوا تاریک شد و سیاهی شب آنها را فرو گرفت. محمد بن حصین از تاریکی شب استفاده نمود و اثاثیه خود را برداشته شبانه گریخت.
گوید: ابوایوب موریانی که هواخواه محمد بن حصین بود (برای آنکه عذر این فرار را در پیش منصور بخواهد) به منصور گفت: هیچ خبر داری که محمد با هیجده زخم کاری که بر او برخورده از میدان جنگ گریخته؟
برخی که سخنش را شنیدند بدو گفتند: اگر منصور محمد بن حصین را دیدار کند و هیچ گونه زخمی در تنش نبیند چه خواهی کرد؟ موریانی گفت: هرگاه منصور تصمیم به دیدار او بگیرد، نخست من هیجده زخم بر تنش می زنم سپس او را به دیدن منصور می برم.

و یحیی به سند خود از ربیع حاجب نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم در بصره خروج کرد ( و مغیره به اهواز رفت) ابوجعفر منصور خازم بن خزیمه را با چهارهزار تن به اهواز فرستاد.
و نیز از محمد بن خالد به سند نقل کرده که گوید: پس از آنکه چند روزی از توقف ما که از همراهان مغیره بودیم در اهواز گذشت، به ما اطلاع دادند که خازم به جنگ ما آمده، و از این رو از اهواز خارج شد و در کنار دجیل اردو زد، و بخریم بن عثمان دستور داد جسر را خراب کند و هر چه کشتی نیز در آن اطرف بود همه را جمع آوری کند.
خریم بن عثمان به دستور او جسر را خراب کرد و هر چه کشتی بود همه را گرفت تا جایی که یقین کردند کشتی دیگری در آن اطراف نمانده است، از آن سو خازم به سوی اهواز پیش آمد تا در قریه ای از بنی هجیم به نام قرقوب که تا اهواز یک فرسنگ فاصله داشت اردو زد، و لشکریان او به جز پیادگان بالغ بر دوازده هزار سوار بود.
مغیره نیز در برابر او به جز پیادگان پانصد سوار داشت و هنگامی که خواست از اهواز بیرون آید عفوالله بن سفیان را به جای خویش در اهواز گذارد.
خازم برای اینکه از کارون عبور کند، دستور داد کشتی حاضر کنند ولی متوجه شدند که کشتی نیست، مردی به نزد او آمد و بدو گفت: اگر لشکری به همراه من بفرستی من می توانم مقداری کشتی برایت حاضر کنم . خازم فوجی به دنبال او روانه کرد و او تا دهی به نام دورقطن که در سمت جندی شاپور بود آمد و در آنجا چند کشتی بود، آنها را گرفته شبانه به نزد خازم آورد، خازم نیز از تاریکی شب استفاده کرد و تا سپیده صبح زد همراهان خود را به وسیله آنها از روی آب عبور داد و چون صبح شد مغیره دید که خازم در کنار دجیل در برابرش اردو زده.
محمد بن خالد گوید: آن روز روز یکشنبه بود و در اول صبح، باد رو به روی دشمن بود و به سود ما جریان داشت ولی هنگامی که دو لشکر صف بستند جریان باد عوض شد و به سوی ما وزش پیدا کرد. و به هر صورت خازم لشکریان خود را صف آرایی کرد و برای آن میمنه و میسره قرار داد، مغیره نیز لشکریان خود را به صف کرده و میمنه را به عصب بن قاسم و میسره را به ترجمان بن هریمه سپرد و خود در قلب لشکر ایستاد، در همین حال عقابی از هوا به زیر آمد و بر سر لشکریان ما پرواز کرد و آن قدر پایین پرواز می کرد که افراد ما را از هم شکافت، من این جریان را به فال بد گرفتم.
و از عمر بن ضحاک روایت کرده که گفت: خازم خواست تا از شط کارون عبور کند ولی معبری نیافت، از این رو دستور داد طوفی از نی (214)بستند و توانست سیصد نفر را از آن عبور دهد، سپس بدانها دستور داد اقدام به جنگ نکنند ولی آنها آماده جنگ با مغیره شدند. در این وقت خازم را دیدم که ریش خود را می کند و به زبان فارسی بر آنها فریاد می زد و آنها را از جنگ با مغیره نهی می نمود، سپس طوف دیگری ساخت و حدود پانصد نفر دیگر را نیز از آب عبور داد و من جزء کسانی بودم که در بار دوم عبور کردم و هنگامی که با مغیره روبرو شدیم حدود هزار نفر بودیم و طولی نکشید که آنها را منهزم ساختند.
و نیز به سند از شبیب بن شبه و او از خازم حدیث کرده که گفت: به راستی که مغیره بن فرغ مرد عجیبی بود، و حقا که زنها مانندش را نزائیده اند، به خدا سوگند من لشکرهایی را پی در پی به جنگ او روانه کردم و او را می دیدم که از اسب خود پیاده شده بود و بول می کرد و اسب سواریش در کنار او بود و کسی هم جز چند تن از افراد معمولی اطرافش نبودند، و در این وقت از جای خود برخاست و بر اسب خود سوار شده به جنگ سربازان ما آمد و پس از زد و خوردی واپس کشید، دوباره به میدان آمده و همچنین در جنگ و گریز داشت تا وقتی که از چشم من ناپدید شدند، و هنگامی که لشکریان ما بازگشتند هزار تن از آنها کم شده بود.
و نیز از محمد بن خالد نقل کرده، گوید: مغیره به سواران خود فریاد می زد، آنها آماده جنگ شده، سپر گرفتند و انتظار می کشیدند تا تیرهای دشمن تمام شد. آن گاه بدانها حمله افکنده با نیزه آنها را به عقب راندند و در اثر همین حمله بسیاری از لشکریان خازم در میان شط ریختند.
در این هنگام شوهر خواهر خازم که مردی به نام عبدویه و اهل خراسان بود، به میدان آمده و مبارز طلبید. مغیره به جنگ او آمد، عبدویه شمشیری حواله مغیره کرد، مغیره سپر کشید و شمشیر عبدویه در میان سپر فرو رفت، مغیره سپر و شمشیری که در آن فرو رفته بود به یک سو افکنده و ضربتی بر شانه عبدویه زد که تا شش او را درید، در این وقت من خازم را دیدم که از شدت ناراحتی موهای صورت خود را با دست می کند.
و به سند خود از پسر عفوالله بن سفیان بازگو کرده که گفت: از پدرم شنیدم که می گفت: به خدا من در آن روز شمشیری بکار نبردم و بیش از پانصد نفر از لشکریان خازم را دیدم که خود را در آب (شط اهواز) افکندند.
و از مذعور بن سنان و دیگران نقل کرده که گفته اند: خازم مردانی را گماشت تا در پای کوهی که او در آن کوه جای داشت، فرود آیند.
و محمد بن خالد گفته: مغیره پیوسته در جای خود بود تا وقتی که رو به روی خازم قرار گرفت، از آن سو خازم گروهی از سپاهیان خود را مامور ساخت که در مقابل مغیره بایستند و چون غلامی را از دور مشاهده کردند فریاد زنند: خازم وارد اهواز شد! تا این فریاد به گوش مغیره برسد و فرار کند، لشکریان خازم این کار را کردند و از آن سو خازم کشتیهایی تهیه کرد و لشکریان را در آنها سوار کرد و در بالای آن کشتیها پرچمها را با نیزه ها نصب کردند، و سالم بن غالب قمی - یکی از یاران مغیره - به نزد او آمده، گفت: خازم داخل اهواز شد؛ در این وقت افرادی هم که پای کوه به دستور خازم ایستاده بودند، چنین فریاد زدند. مغیره رو برگرداند و به سوی اهواز به راه افتاد. مردی از لشکریان خازم که مغیره را دید با نیزه بدو حمله کرد، مغیره پهلو تهی کرد و خود از روی اسب به کناری کشید و نیزه به خطا رفت، ولی مغیره شمشیر خود را به او زد و فریاد زد: منم ابوالاسود، و به دنبال این فریاد و ضربت جامه از بدن سیاه آن مرد به کنار رفت و خون ظاهر شد و چند قدمی که به جلو نرفت که جنازه اش به روی زمین افتاد.
مغیره همچنان تا وارد اهواز شد و بر فراز منبر رفته، خطبه خواند و مردم را آرام کرد، در این حال بدو گفتند: لشکریان خازم در کوچه باب از ازاز مشغول تیراندازی شده اند، مغیره به غلام سیاه خود که نامش کعبویه بود فریاد زد: جلوی آنها را بگیر، کعبویه برفت و تیراندازان را بازگرداند، و مغیره از منبر به زیر آمده، راه بصره را پیش گرفت و ما نیز به همراه او به بصره آمدیم.
سالم بن غالب نیز به خاطر آن دروغی که به مغیره گفته بود ( دیگر به نزد مغیره نیامد و) و به رامهرمز رفت.
و مسلم بن سلمه گفته: خازم به لشکریان گفته بود: اگر بتوانید اهواز را بگیرید ( سه روز شهر را بر شما مباح خواهم کرد) و چون دستور ورود به شهر را بدانها داد، آنها شبانه به شهر اهواز آمدند و آن شب و فردای آن، لشکریان مزبور دست به غازت زدند اما شب دوم خازم از این کار جلوگیری کرد.
محمد بن خالد گفته: روزی که مغیره وارد بصره شد همان روزی بود که خبر قتل ابراهیم بدان شهر رسید.
و عمر بن خزاز گوید: هنگامی که مغیره از اهواز به بصره آمد، سوار (215) در میان جمعی از مردم در مسجد نشسته بود، مغیره یکسره به منبر رفت و شروع به سخن کرد، این خبر که به گوش سوار رسید، دفاتر خود را جمع کرد و در جای مخصوص آن گذارده نزدیک منبر آمد و به مغیره فریاد زد: فرود آی که تو ستمگری و صاحب تو کشته شد! مغیره از منبر به زیر آمد.
ابوالهیثم یکی از اهل فارس - گوید: مردی به نام عمرو بن شداد به همراه سی تن از طرف ابراهیم بن عبدالله فارس آمد، امیر فارس که این خبر را دانست ترسید و فرار کرد و شهرهای فارس را به عمرو بن شداد واگذارد، عمرو وارد فارس شد و سران شهر به سرعت به نزد او رفتند و مراتب اطاعت خود را به او ابلاغ کردند و چون ابراهیم کشته شد، عمرو بن شداد در یکی از نقاط دور دست فارس بود. هنگامی که خبر قتل او به عمرو رسید رؤسای مزبور نیز همراه او بودند، این خبر آنان را سخت به وحشت انداخت و در خفای عمرو به شور و مشورت پرداختند و با یکدیگر گفتند: چیزی که دل چرکین منصور را از ما پاک نخواهد کرد ( و خشمش را نسبت به ما فرو نخواهد نشاند) جز اینکه این مرد را دستگیر ساخته به نزد او بفرستیم.
این تصمیم را گرفته به نزد عمرو آمدند، عمرو نیز از این جریان مطلع شد و به غلامش دستور داد غذا حاضر کند و آهسته آهسته شروع به خوردن غذا کرد و به غلام دستور داد آنها را به مجلس وارد کند، آنها به مجلس عمرو درآمدند و هر کدام در جای خود قرار گرفتند و پس از ساعتی به غلام دستور کوچ داد و همگی آماده کوچ از آنجا شدند.
رؤسای مزبور از حرکات او اطمینان یافتند که از میان آنها نخواهد رفت و همراهشان خواهد بود، از این رو با خیالی آسوده به فکر بازگشت و به نقاط مرکزی فارس حرکت کردند و پشت سرشان نیز لشکری جرار از اهل فارس بود.
طرفداران عمرو در ای موقع که بیش از هفتاد نفر نبودند که در میان آنها لشکر جرار - که همه از اهل فارس بودند و ( با شنیدن خبر قتل ابراهیم) تصمیم به دستگیری عمرو گرفته بودند - به چشم نمی آمدند، در این موقع عمرو تصمیم گرفت به هر صورت که شده فرار کند و یاران خود را نیز فراری دهد و ( از این رو) همچنان که پیش می رفتند به نزد یک یک یاران خود که در سمت چپ و راست او بودند رفت و آهسته جریان قتل ابراهیم و تصمیم سرکردگان لشکر فارس را به آنها گفت و به آنها دستور داد آهسته فرار کنند و جایی را برای ملاقات یکدیگر معین کرده که همگی در آنجا نزد هم گرد آیند. آنها نیز یک یک از میان لشکریان فارس عقب کشیده فرار کردند و خود عمرو نیز صبر کرد تا چون تاریکی شب فرا رسید از میان مردم فارس فرار کرد.
لشکریان فارس که از دره ای سرازیر شده بودند، اطلاعی از فرار عمرو نداشتند و هنگامی که متوجه فرار او شدند که عمرو از آن دره بالا می رفت، خواستند تا او را دستگیر سازند ولی عمرو به سرعت خود را به بالای دره رسانید و از چنگال آنها گریخت و همچنان با همراهان خود به سرعت راه پیموده تا به کرمان رسید و والی آنجا را گرفته و دست و پایش را بست و شبانه آنچه را مورد حاجتش بود برداشته خود را به دریا رسانید و سوار کشتی شده و به بصره آمد و خود و یارانش پنهان شدند.
و خالد، غلام محمد بن اسماعیل، گوید: روزی که عمرو بن شداد را دستگیر کرده و به نزد ابن دعلج ( که ظاهرا فرماندار منصور در بصره بود) آوردند من در آنجا حاضر بودم، ابن دعلج دستور داد دستش را قطع کنند، عمرو دست راستش را دراز کرد و آنها بریدند، و پس از آن به ترتیب پای راست و پای چپش را نیز دراز کرد و آنها را جدا کردند، و هیچ کس برای کمک به شخصی که آنها را می برید جلو نرفت و دست به عمرو نگذارد (بلکه خود دست و پایش را کشید تا قطع کردند) آنگاه ابن دعلج گفت: اکنون سرت را جلو بیاور، عمرو سرش را جلو برد ولی شمشیر جلاد کند بود و کاری از پیش نبرد، عمرو گفت: شمشیری بران بیاورید.
جلاد این بار به قوت شمشیر را از کمر باز کرد و به دست جلاد داد و به عمرو گفت: به خدا سوگند شمشیر بران تو هستی!
محمد بن معروف از پدرش روایت کرده که آن کس که خفاگاه عمرو بن شداد را نشان داد غلام او بود که چون عمرو او را کتک زد بیرون آمده و به جای او را به هیثم بن معاویه و یا ابن دعلج نشان داد، او را کشته در موبد خانه سلیمان بن اسحاق به دار آویختند.
و از ابراهیم بن سلام نقل کرده که گفت: عبدالغفار بن عمرو برایم نقل کرده که ابراهیم نسبت به هارون بن سعد خشمگین بود و با او سخن نمی گفت، و پس از آنکه خروج کرد هارون به سعد نزد پدرت آمد و به او گفت: بگو ببینم آیا این آقای تو ابراهیم در کار خود به ما هیچ گونه نیازی ندارد! سلام پاسخ داد: چرا به خدا سوگند.
سلام به دنبال این گفتگو برخاسته و به نزد ابراهیم رفت و بدو گفت: این هارون بن سعد است که برای کمک و یاری تو آمده! ابراهیم گفت: ما را بدو نیازی نیست، سلام گفت: با هارون چنین رفتار مکن و از وی بی نیازی مجوی و همچنان سخن خود را دنبال کرد تا بالاخره ابراهیم را راضی ساخت و اذن دخول برای او تحصیل کرد، چون هارون بر ابراهیم درآمد اظهار کرد مهمترین کار خود را به من واگذار، ابراهیم او را به فرمانداری شهر واسط برگماشت.
هشام بن محمد ( که ظاهرا جزء همراهان هارون بن سعد بوده) گوید: ابوجعفر منصور گروهی را برای جنگ با ما به واسط فرستاد که در میان آنها ابن مرزبان و صالح ابن یزداد بودند، و اینان با مردم واسط جنگ می کردند.
و میان آنها ابراهیم که در بصره بود خندق (معروف فاصله بود و اینان همچنان در حدود واسط بودند تا وقتی که ابراهیم کشته شد.
هارون بن سعد و اهل واسط با عامر ( بن اسماعیل که از طرف منصور به جنگ مردم واسط آمده بود) قرار گذاردند ( که دست از جنگ بکشند تا ببینند آیا ابراهیم پیروز می شود یا منصور) و چون ابراهیم کشته شد، عامر به مردم واسط امان داد (و قرار گذارد) که کسی را در شهر واسط به قتل نرسانند و بنابراین جستجو کردند و هر که را در بیرون شهر یافتند به قتل رساندند ( و رد خود شهر کسی را نکشتند) اما هارون بن سعد نیز (پس از قتل ابراهیم) به بصره گریخت و در همانجا بود تا مرگش فرا رسید.

و نیز به سند خود از معاذ بن شبه و او از پدرش روایت کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم در بصره خروج کرد کسی را به نزد محمد بن عطیه - که از طرف منصور حکومت قسمتی از بلاد فارس را داشت - فرستاد و از او مطالبه پول کرد، وی در پاسخ سوگند خورد که پولی نزد او نیست، ابراهیم که شنید محمد بن عطیه سوگند خورده که پولی نزد او نیست، گفت: رهایش کنید.
محمد بن عطیه وقتی شنید با همین سوگند ابراهیم دستور آزادیش را داده از آنجا بیرون آمد و به فارسی می گفت: این مرد کسی نیست که بتواند در برابر منصور قیام کند! و مرد میدان نیست.
و به سند خود از ابوسلمة بن نجار ( یکی از یاران ابراهیم) نقل کرده که گوید: ما در بصره در نزد ابراهیم بودیم که جمعی از مالکان و باغداران دهجرانیه به نزد او آمدند و گفتند: ای فرزند رسول خدا ما مردمی هستیم که نه از عرب هستیم و نه از وابستگان آنها و به همین جهت بیعت کسی در گردن ما نیست، و ما اموالی را که به نزدت آورده ایم تا از آنها برای پیشرفت کار خود استفاده کنی! ابراهیم بدانها گفت: هر که مالی دارد باید به برادر دینی خود کمک کند، ولی من این مال را نخواهم گرفت. سپس به سخنان خود ادامه داده گفت: آیا این روش نه همان روش علی بن ابیطالب علیه السلام است و غیر آن دوزخ؟
و به سند خود از محمد بن طلحه عذری نقل کرده که گفت: ابراهیم به نزد پدر من که از ترس او مخفی شده بود فرستاد که پیش تو اموالی موجود است آنها را به نزد ما آور، پدرم در پاسخ او پیغام داد که آری نزد من اموالی هست ولی اگر تو آن را از من بگیری منصور غرامت و تاوان آن را از من خواهد خواست. ابراهیم به همین پاسخ اکتفا نمود و از او صرفنظر کرد.
و نیز به سندش از عبیدالله بن عبدالرحمن بازگو کرده گوید: ابراهیم کسی را به نزد عبدالحمید بن لاحق فرستاد که شنیده ام مقداری از اموال ظلمه یعنی موریانیین (216)در نزد توست؟ وی در پاسخ گفت: آنها مالی نزد من ندارند، ابراهیم او را سوگند داده گفت: تو را به خدا راست می گویی؟ عبدالحمید گفت: به خدا سوگند چنین است. ابراهیم او را گذارد و فقط بدو گفت: اگر برای من معلوم شود که مالی از آنها نزد تو بوده، تو را از دروغگویان به شمار خواهم آورد.

و نیز از عبدالحیمد بن جعفر نقل کرده که گفت: یکی از سرلشکران منصور به نام محمد بن یزید به دست ابراهیم اسیر شد، و این مرد اسبی قیمتی داشت که سر اسب محاذی با سر کسی بود که بر آن سوار می شد. خود محمد بن یزید گوید: ابراهیم کسی را به نزد من فرستاد و که این اسب را به من بفروش، من در پاسخش گفتم: ای فرزند رسول خدا من آن را به تو بخشیدم، ابراهیم به یاران خود گفت: این اسب چقدر ارزش دارد؟ گفت: دو هزار درهم. ابراهیم دو هزار و پانصد هزار درهم برای من فرستاد و هنگامی که خواست از آنجا حرکت کند، دستور داد مرا آزاد کردند.
و شیبه، کاتب مسعود موریانی، گوید: جمعی از زیدیه به خانه من ریخته و گفتند: مالهایی که از ظلمه نزد توست بیاور، و مرا به نزد ابراهیم بردند، و چون به نزد او رفتم اثر ناراحتی او را از این کاری که نسبت به من کرده بودند. در چهره اش مشاهده کردم؛ ابراهیم مرا سوگند داد که مالی نزد تو نیست، من برای او سوگند خوردم وی مرا رها کرد.
و پس از این جریان هرگاه حال ابراهیم را از من می پرسیدند من برای او دعا می کردم تا اینکه مسعود مرا از این کار نهی می کرد.
و از بکر بن کثیر مسندا نقل کرده که گفت: ابراهیم حمید بن فارس را که والی ابوجعفر بود، دستگیر ساخت. مغیره بدو گفت: حمید را به من بسپار، ابراهیم پرسید: می خواهی با او چه کنی؟ مغیره گفت: می خواهم شکنجه اش کنم ( تا پولهایی که نزد اوست بدهد) گفت : من به پولی که از راه شکنجه به دست آید نیازی ندارم.
و از ابراهیم بن محمد جعفری با سند نقل کرده که گفت: ابراهیم بر جنازه ای
در بصره نماز خواند و (مطابق اهل سنت) چهار تکبیر گفت، عیسی بن زید گفت: چرا با اینکه مذهب خاندان خود را که پنج تکبیر است می دانی یک تکبیر کم کردی،؟ ابراهیم در جواب گفت: این کار برای اجتماع مردم و (پراکنده نشدن آنها) بهتر است و ما امروز به اجتماع آنها نیازمندیم، و با کم کردن یک تکبیر (از نماز میت) انشاء الله ضرر و زیانی متوجه کسی نخواهد شد!
عیسی بن زید که این پاسخ را از ابراهیم شنید از او کناره گرفت، این مطلب به گوش منصور رسید، کسی را به نزد عیسی فرستاد تا زیدیه را از اطراف ابراهیم پراکنده سازد، ولی عیسی زیر بار نرفت. زمانی که ابراهیم کشته شد، ناچار پنهان گشت، به منصور گفتند: تو درصدد دستگیری عیسی بر نمی آیی؟ گفت: نه به خدا من پس از محمد و ابراهیم از ایشان کسی را تعقیب نمی کنم و پس از این برای آنها نامی به جای خواهم گذاشت؟
مولف گوید: این سخن درست نیست و ابراهیم جعفری اشتباه کرده، زیرا چنان که پس از این خواهد آمد - عیسی بن زید هیچ گاه از ابراهیم جدا نشد و پیوسته با او بود تا وقتی که ابراهیم در باخمری کشته شد، عیسی متواری گشت و همچنان متواری بود تا وقتی که مرگش فرا رسید.

و ابوزید عمرو بن شبه از سفیان بن یزید نقل کرده که گفت: این سخن را من از ابراهیم شنیدم که برای مردم بصره خطبه می خواند و می گفت:
یا اهل البصرة لقیتم الحسنی، آویتم الغریب لا ارض و لا سماء (ای مردم بصره شما کار خیری را دیدار کردید، پناه دادید کسی را که نه در زمین چیزی داشت و نه در آسمان.)
فان اولئک اجزاء و ان اهلک فعلی الله الوفاء (اگر من به حکومت رسیدم که پاداشتان محفوظ است، و اگر کشته شدم، خدای عزوجل به وعده اش وفا خواهد کرد.)
و طایفه زیدیه این جمله را پس از کشته شدن ابراهیم به صورت ندبه می خواندند و برای او نوحه سرایی می کردند.
و به سند خود از مردی نقل کرده که گفت: ابراهیم در یکی از سخنرانیهایش در مورد بنی عباس گفت: اینان چیزی را که خدای عزوجل بزرگ کرده بود، کوچک شمردند، و چیزی را که خداوند کوچک کرده بود، بزرگ نمودند.
و هر گاه می خواست از منبر به زیر آید این آیه را می خواند:
و اتقوا یوما ترجعون فیه الی الله ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لا یظلمون (217)
و به سند خود از جعفر بن سلیمان و از حجاج بن بصیر روایت کرده که گفتند: از سخنان ابراهیم است که بالای منبر گفت: تمام خیر و خوبی که مردم در نزد خدا عزوجل می جویند در سه چیز است: گفتار، نگاه و سکوت. پس هر گفتاری که ذکر (حق) در آن نباشد لغو بیهوده است؛ و هر سکوتی که تفکر در آن نباشد، سهو است و هر نگاهی که پند و عبرت در آن نباشد، غفلت است. پس خوشا به حال آن کسی که گفتارش ذکر، نگاهش پند و سکوتش تفکر باشد، خانه اش بر او فراخ باشد، بر خطا کاری خود بگرید و مسلمانان از دست او آسوده باشند.
مردم را سخنان او - که بی منظور هم نبود - به شگفت می داشت.
سپس دنبال این سخن صدای خود را بلند می کرد و می گفت:
اللهم انک ذاکر الیوم، آباء بابنائهم، و ابناء بآبائهم، فاذکرنا عندک محمد صلی الله علیه و آله، اللهم و حافظ الاباء فی الابناء، والا بناء فی الاباء، احفظ ذریة محمد نبیک صلی الله علیه و آله
(خدایا تو امروز پدرانی را به فرزندانشان و پسرانی را به پدرشان یاد کرده ای، پس ما در نزد خویش به محمد صلی الله علیه و آله یاد فرما، خدایا پدران را درباره پسران و پسران را درباره پدران محافظت فرما، و ذریه محمد صلی الله علیه و آله پیغمبرت را نیز نگهداری کن.)
و در چنین موقعی بود که صدای گریه مردم، زمین را به لرزه درمی آورد. (218)

و علی بن عباس مقانعی به سند خود از موفق روایت کرده که: ابراهیم نامه هایی به من داد و مرا روانه کوفه کرد، من نامه ها را رسانده و جوابهای آنها را گرفتم و در میان نانی که همراه داشتم جا دادم و آن را دو نیم کرده در کیسه گذاشتم و به سوی بصره حرکت کردم. در بین راه در دروازه پاسگاه گیر کردم (و برای استخلاص از دست آنها چاره می جستم) آنها مرا سوگندهای محکمی دادند، مانند سوگند به طلاق (همسرم) و آزادی (بردگان) و به حل و حرام و صدقه دادن به همه داراییم و امثال اینها و من این سوگندها را خوردم که من از شیعیان و هواخواهان ابراهیم نیستم و آنچه به زبان آورم همان است که در دل دارم.
و بدین ترتیب از چنگال آنها آزاد شدم و سه روز پس از آن در وقت نماز صبح به ابراهیم رسیدیم، و چون چشمم بدو افتاد گریستم، ابراهیم که شمشیری در دست داشت به جانب من حرکت کرده و پرسید: چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ چه خبر است. در پاسخش گفتم: خیر است. ابراهیم گفت: خیر با گریه نمی سازد! من جریان گرفتاری خود را به دست آن افراد در پاسگاهها و سوگندهایی را که خورده بودم، بدو گفتم: ابراهیم گفت: این جریان تو را به گریه انداخته!؟ گفتم: آری. گفت: همسر و بردگان و اموال خود را نگه داد و چون فردای قیامت خدای را دیدار کردی بگو: ابراهیم به من دستور داد آنها را نگه دارم و به خدا سوگند وفا کردن به قسمهای آنان کفر است.
محمد بن عباس یزیدی (219) از عمویش و او از جدش ابومحمد یزیدی نقل کرده که گفت: روزی ابراهیم (در میان یاران خود) نشسته بود و حال یکی از یاران خود را که چندی بود در مجلس او حاضر نمی شد؟ پرسید؟ یکی از حاضران گفت: او بیمار است و وقتی که من از او جدا شدم می خواست بمیرد: الساعة ترکته یرید ان یموت. حاضرین به سخن او که گفت: می خواست بمیرد، خندید، ابراهیم بدانها گفت: به خدا سوگند بی جهت به سخن او که عربی صحیح بود خندیدند. خدای عزوجل (در داستان موسی و خضر) می فرماید: فوجدا فیها جدارا یرید ان ینقض فاقامه (در آنجا دیواری یافتند که می خواست بیفتد و او آن را به پا داشت) .(220)
ابوعمرو بن علاء (221)که این سخن را از ابراهیم شنید، برخاست و سر ابراهیم را بوسید و بدو گفت: به خدا سوگند تا امثال تو در میان ما هست کار ما رو به خیر و خوبی است.
و احمد بن عبیدالله به سندش از محمد بن سلیمان نقل کرده که گفت: در آن هنگامی که ابراهیم در خفا به سر می برد وقتی چنان شد که بر مفضل صبی - که از زیدیه بود - درآمد و بدو گفت: قدری از آن کتابهایی که داری بیاور تا در آن بنگرم که سینه ام تنگ شده، مفضل پاره ای از اشعار عرب به نزد او آورد و ابراهیم از میان آنها چند قصیده انتخاب کرده و در دفتری جداگانه آنها را یادداشت کرد، مفضل گوید چون ابراهیم کشته شد من آن قصاید را که جمعا هفتاد قصیده بود، بیرون آورده و به خود نسبت دادم و به نام اختیار المفضل معروف شد، و من قصاید دیگری بر آنها افزودم و جمعا یکصد و بیست و هشت قصیده شد.

داستان بشیر رحال