فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

50

عبدالله اشتر

او از جمله مقتولین در زمان خلافت منصور عبدالله اشتر بود.
عبدالله اشتر فرزند محمد بن عبدالله بن حسن، مادرش ام سلمه دختر محمد بن حسن بن حسن بود. و عبدالله بن مسعده معلم پس از کشته شدن پدرش محمد او را به هند برد. وی در همانجا کشته شد و سرش را برای منصور فرستادند (208) و فرزندش محمد بن عبدالله ابن محمد را که کودکی خردسال بود به نزد عمویش موسی بن عبدالله بن حسن آوردند.
و عبدالله بن مسعدة - فوق الذکر - معلم فرزندان عبدالله بن حسن بود و ابراهیم ابن عبدالله به طور تمسخر درباره او گفته:
زعم ابن مسعدة المعلم انه - سبق الرجال براعة و بیانا
و هو الملقن للحمامة شجوها - و هوالملحن بعدها الغربانا
1و2. این مسعده معلم چنین پنداشته که در فضیلت و بیان بر سایر مردان پیشی جسته. و او همان کسی است که ناله کبوتر را به او یاد می دهد، و از صدا و بانگ کلاغها ایراد می گیرد.
شعر اخیر او اشاره به داستانی است که روزی ابن مسعه بانگ کلاغی را شنید و سر خود را به سوی آن کلاغ بلند کرده و از بانگ او ایراد گرفته، گفت: وای بر تو چرا غلط می گویی؟ این غاق، غاق که تو می گویی غلط است.
و بالجمله عمر بن عبدالله به سندش از عیسی بن عبدالله نقل کند که چون محمد بن عبدالله ( در مدینه) کشته شد، ما فرزندش عبدالله اشتر را برداشته و از مدینه به کوفه رفتیم و از آنجا نیز به بصره و سپس به سند ( هندوستان) رهسپار گشتیم و در چند منزلی سند به کاروانسرایی وارد شدیم، عبدالله این اشعار را به دیوار آن کاروانسرا نوشت:
منخرق اخفین یشکمو الوجی - تنکبه اطراف مر و حداد
شرده الخوف فارزی به - کذاک من یکره حر الجلاد
قد کان فی الموت له راحة - و الموت حتم فی رقاب العباد (209)
و در زیر این اشعار نام خود را نوشت، و ما از آنجا گذشته به شهر منصوره وارد شدیم و چیزی نیافتیم همچنان رفتیم تا به قندهار رسیدیم، در آنجا عبدالله اشتر را به قلعه ای بردم که پرنده ای را بدان دسترسی نبود. و عبدالله - به خدا سوگند - دلاورترین مردانی بود که من در زندگی دیده بودم و نیزه در دست او چون قلمی بود ( که به دست گیرند) و ما در میان مردمی وارد شده بودیم که اخلاق پست و تنگی نظر مردم جاهلیت را داشتند و چنان بودند که اگر خرگوشی به خانه آنها پناه می برد آن حیوان را از خانه دور می کردند، و چون بر خانه دیگری پناه می برد او نیز از پناه دادن آن حیوان به خانه اش خودداری می کرد.
بالجمله پس از آنکه او را در آن قلعه دادم برای کارهای شخصی (تجارتی) از آنجا رفتم و پس از رفتن من چند تن از تجار اهل عراق به نزد او رفته و اظهار می دارند که اهل منصوره با تو بیعت کرده اند و او را به رفتن بدان شهر تشویق می کنند و همچنان اصرار می ورزند تا بالاخره او را از آن قلعه به منصوره می برند.
و چنان که گوید: مردی به منصور گزارش می دهد که من به سرزمین سند مسافرت کردم و در یکی از قلعه های آنجا به نوشته ای چنان و چنین برخوردم و زیر آن نیز نام عبدالله ابن محمد نوشته بودم.
منصور که این سخن را شنید دانست که او همان عبدالله اشتر فرزند محمد است از این رو هشام بن عمرو بن بسطام (210) را طلبید و بدو گفت: عبدالله اشتر به سرزمین سند رفته و من حکومت آنجا را به تو واگذار می کنم تا بدانجا رفته و به هر وسیله می توانی او را بیابی، و به دنبال همین دستور بود که هشام به سند آمد و عبدالله را کشته و سرش را برای منصور فرستاد.
عیسی ( راوی حدیث) گوید: هنگامی که منصور سر عبدالله را به مدینه فرستاد، من در آنجا بودم و در آن روز حسن بن یزید والی مدینه بود، پس سر عبدالله را در پیش روی خود گذارده بود و خطبا هر یک برخاسته و در مدح و ثنای منصور سخنانی گفتند، از آن جمله شبیب بن شیبه برخاسته گفت: ای مردم مدینه داستان شما با امیرالمؤمنین(منصور) چنان است که فرزدق گوید:
ما ضر تغلب وائل اهجوتها - ام بلت حیث تناطح البحران (211)
در این وقت حسن بن زید به سخن آمد و مردم را به پیروی از خلیفه ترغیب نمود و به دنبال آن گفت: پیوسته خداوند دشمنان امیرالمؤمنین و آنان که از فرمانش سرپیچی کنند و به مخالفتش برخیزند و به راهی جز راه او روند شرشان را از او کفایت فرماید.
عتکی به سند خود از این مسعده روایت کرده که گفت: اشتر و یارانش به سرعت راه می پیمودند تا در جایی فرود آمده، خوابیدند و مرکبهای خویش را رها کرده به میان زراعت مردم آن سرزمین رفتند و آن مردم (تنگ نظر) با چوب بر سر اشتر و همراهانش ریخته و آنها را به قتل رساندند، و (چون هشام) والی منصور از این جریان مطلع شد کسی را فرستاد و سرهای آنها را جدا کرده و برای منصور فرستاد.
ابن مسعده گوید: پس از قتل اشتر من و محمد، فرزند اشتر، همچنان در آن قلعه بودیم تا منصور از این جهان رفت و مهدی به خلافت رسید، در آن وقت بود که من محمد، فرزند اشتر و مادرش را برداشته به مدینه آوردم.

51