فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

خروج محمد بن عبدالله و دعوت او برای بیعت گرفتن از مردم

ابتدای دعوت محمد و پدر و خاندان او از مردم برای خلافت محمد، پس از این بود که ولید بن یزید به قتل رسید و فتنه پس از او پدید آمد، و این خبر را به گوش مروان بن محمد آخرین خلیفه اموی رساندند. ولی مروان گفت: من از این خاندان نمی ترسم زیرا می دانم که اینها بهره ای در خلافت ندارند ولی عموزادگان اینها، بنی عباس، به خلافت خواهند رسید، و به همین خاطر مالی برای عبدالله بن حسن فرستاد و از او خواست که از این کارها دست بردارد، و نیز به حاکمی که از جانب او در حجاز منصوب شده بود، سفارش کرد و نوشت که به آنها مصونیت دهد و محمد را تعقیب نکند و درصدد دستگیریش نباشد، جز آنکه علنا بر ضد حکومت اقدامی کند و شورشی برپا نماید.
پس از کشته شدن مروان در زمان ابوالعباس سفاح، دوباره محمد دعوت خویش را اظهار کرد و مردم را به بیعت با خود دعوت کرد، ولی سفاح نسبت به او سختگیری ننموده بلکه به او احسان کرد و به سرزنش محمد در این کار اکتفا کرده، دست از او برداشت. ولی منصور که زمام خلافت را به دست گرفت برای دستگیر ساختن او اقدامی جدی کرد، و محمد نیز از آن سو جدیت بیشتری در کار خویش کرد تا سرانجام خروج کرد.
یحیی بن علی و دیگران به سند خود از ابوالعباس فلسطی روایت کرده اند که گوید: من به محمد بن مروان گفتم: محمد بن عبدالله بن حسن را دستگیر کن زیرا او مدعی خلافت است و خود را مهدی نامیده، مروان گفت: مرا با او چکار؟ او مهدی نیست و اساسا مهدی از فرزندان پدر او (عبدالله) نیست و او فرزند شخصی است که مادرش کنیز است، و مروان تا وقتی کشته شد او را به حال خود گذارد. محمد بن یحیی از حارث بن اسحاق روایت کرده که چون مروان، عبدالملک بن عطیه سعدی را برای جنگ با خوارج فرستاد، به مدینه که رسید همه مردم آن شهر به دیدنش رفتند جز عبدالله بن حسن و پسرانش محمد و ابراهیم، عبدالملک جریان را ضمن نامه ای به مروان گزارش داد و در پی آن نوشت من تصمیم گرفته ام گردن اینها را بزنم، مروان در پاسخش نوشت: عبدالله و پسرانش را واگذار که آنها طرف مبارزه ما نیستند و بر ما پیروز نخواهند شد.
و ابوزید از عیسی بن عبدالله از پدرش روایت کرده که گفت: مروان بن محمد ده هزار دینار برای عبدالله بن حسن فرستاد و برای او پیغام داد: جلوی پسرانت را از مخالفت با من بگیر. و همچنین نامه ای به حاکم خود در مدینه نوشت که: اگر دیدی عبدالله بن حسن ( حتی) به وسیله جامه ای خود را از تو پنهان کره، آن جامه را کنار مزن ( و معترض مشو) و اگر بر دیواری نیز نشسته بود، سرت را به سوی او بلند مکن.
و نیز از عبدالملک بن سنان روایت کرده که مروان به عبدالله بن حسن گفت: پسرت محمد را به نزد من حاضر کن، عبدالله گفت: ( چه تصمیمی درباره او داری و) می خواهی با او چه کنی ای امیرالمؤمنین؟
مروان گفت: کاری با او ندارم جز آنکه اگر به نزد ما آید بدو اکرام (و بخشش) کنیم و اگر در مقام جنگ و ستیز است با او جنگ کنیم و اگر از ما کناره گیری کرد کاری با او نداریم.
و نیز از مغیرة بن زمیل روایت کرده که مروان به عبدالله بن حسن گفت: مهدی شما چه شد؟ عبدالله در پاسخ گفت: ای امیرالمؤمنین این سخن را نگو و چنان نیست که به تو گزارش داده اند، مروان گفت: چرا ولی امید است خدا او را اصلاح کند و هدایتش کند.
و عیسی بن حسین به سندش از مدائنی روایت کرده که عبدالملک بن عطیه (حاکم مروان در مدینه) به دسته ای از حاجیان که سر راه مکه بودند برخورد و در همان وقت محمد بن عبدالله بن حسن نیز از دریچه ای سرکشیده و آنها را می نگریست، مردی به عبدالملک گفت: سرت را بلند کن و محمد بن عبدالله را ببین، عبدالملک سرش را پایین انداخت و به آن مرد گفت: امیرالمؤمنین یعنی مروان به من دستور داده که اگر محمد خود به وسیله جامه ای از تو پنهان کرد، آن جامه را به کنار مزن و اگر روی دیواری نشسته بود، سرت را برای دیدن او بلند مکن؛ این سخن را گفت و از آنجا گذشت.

دنباله داستان محمد بن عبدالله و جریان قتل او

بدان که سبب اینکه محمد در خروج خویش شتاب کرد و پیش از آنکه فرستادگان او در طرف به طور کامل از مردم بیعت بگیرند، اقدام به این کار نمود آن بود که عبدالله بن حسن ( به شرحی که پیش از این گذشت) پسرش موسی را به نزد منصور فرستاد و در ظاهر پیغامی برای محمد داد تا بلکه منصور دست از او بدارد، ولی در باطن برخلاف آن پیغام دستور خروج به محمد داد، موسی به مدینه آمد و یک سال در مدینه ماند و در این مدت به دفاع از ریاح بن عثمان (حاکم مدینه) پرداخته بود و از او حمایت می کرد و پس از آن تدریجا دست از حمایت او بکشید ( این امر به ریاح گران آمد) و نامه ای به منصور نوشت و جریان توقف موسی را در مدینه به او گزارش داد، منصور به او نوشت: موسی را به سوی عراق روانه کن.
ریاح موسی را گرفت و به دستور منصور روانه عراق کرد و به مستحفظین او گفت: اگر دیدید کسی از سمت مدینه به قصد شما می آید، فورا گردن موسی را بزنید، چون خبر یافته بود که محمد قصد خروج دارد، از آن سو این خبر به گوش محمد رسید و خروج کرد.
و نخستین کسی را که محمد پس از خروج از ریاح بن عثمان ( که دستگیر و زندانیش کرده بود) پرسید، جریان کار موسی بود. ریاح به محمد گفت که او را(به دستور منصور) به سمت عراق فرستاده و به همراهان و مستحفظین او دستور داده که اگر کسی از طرف مدینه به قصد آنها و به سراغ موسی رفت فورا گردنش را بزنند.
محمد به همراهان خود گفت: کیست که بتواند موسی را نجات دهد؟ ابن خضیر گفت: من این کار را خواهم کرد. محمد چند سوار همراه او کرده وی را به دنبال این کار فرستاد، ابن خضیر سواران را برداشته و از بی راه رفت و چرخی زده از سمت عراق سر راه مستحفظین موسی آمده، آنها که دیدند سواران عراق می آیند دغدغه به خود راه دادند، ابن خضیر نیز پیش آمد چون به آنها رسید موسی را از چنگ آنها خلاص کرده به مدینه برد.
عمر بن عبدالله به سندش از فضل بن دکین روایت کرده که عبیدالله بن عمر و ابن اذی ذویب و عبدالحمید بن جعفر پیش از خروج محمد به نزد او رفته، بدو گفتند: برای خروج خود چه انتظار می کشی (و چشم به راه چه هستی؟) به خدا سوگند این امت کسی را که از اوضاع ناراحت تر و گرفته تر از تو باشد نمی یابد، چرا خروج نمی کنی اگر چه کسی با تو نباشد و تنها باشی؟ و بدین ترتیب او را به خروج تحریض و تحریک کردند.
و نیز عیسی از پدرش روایت کرده که گفت: ریاح بن عثمان کسی را به سراغ ما فرستاد، پس من و جعفر بن محمد و حسین بن علی بن الحسین، و علی بن عمر بن علی، و حسن بن حسین و چند تن از بزرگان قریش که از آن جمله بود: اسماعیل بن ایوب مخزومی و پسرش همگی به نزد او در خانه مروان رفتیم و همچنان که نشسته بودیم آواز تکبیر بلند شد و همه را به خود متوجه ساخت، ما گمان کردیم این آواز پاسبانی است که در خارج آن محل بودند، و پاسبانان هم پنداشتند که آن صدار را از داخل خانه ای است که مادر آن بودیم.
در این وقت پسر مسلم بن عقبه که در خانه نزد ریاح بود، برخاسته و به شمشیر خود تکیه کرد و به ریاح گفت: سخن مرا گوش کن و گردن این افرادی را که در این خانه هستند بزن! علی بن عمر بن علی گوید: به خدا قسم (پس از این سخن) نزدیک بود آن شب ما همه به هلاکت رسیم، تا اینکه حسین بن علی بن الحسین برخاست و بدو گفت: به خدا این کار را نمی توانی انجام دهی و حق چنین کاری را نداری زیرا ما همگی مطیع حکومت هستیم (و سر جنگ و خلافی نداریم!)
در این وقت، ریاح و محمد بن عبدالعزیز برخاسته و به داخل خانه (ای که موسوم به خانه) یزید بود رفتند و در آنجا مخفی شدند، ما نیز برخاسته از راه خانه عبدالعزیز ابن مروان بیرون آمدیم تا از دیواری که در کوچه عاصم بن عمر بود بالا رفتیم و اسماعیل بن ایوب به پسرش خالد گفت: به خدا نمی توانم از دیوار بالا روم یاری کن، خالد پدر را یاری کرده او را از دیوار بالا برد.
ابوزید به سندش از عبدالعزیز بن عمار از پدرش نقل کرده گوید: ما در همین احوال بودیم که ناگاه دو سوار از سمت زوراء (178) به سرعت آمدند تا در محل آبی که میان خانه عبدالله بن مطیع و میدانگاهی قضاء بود ایستادند، ما که آنها را دیدیم گفتیم: به خدا موضوع مهم و جدی است.
سپس آوازی از دور شنیدیم و پس از اینکه زمانی دراز توقف کردیم، محمد بن عبدالله را دیدیم که از مذاد می آید (179) و بر الاغی سوار است و دویست و پنجاه نفر پیاده همراه او هستند و همچنان رفتند تا به محله بنی سلمه و بطحان رسیدند. پس محمد بدانها گفت: از محله بنی سلمه بروید که ان شاء الله سالم بمانید، در این وقت باز صدای تکبیری بلند شد، و محمد همچنان رفت و آرام آرام به محله اصحاب اقفاص داخل شد و به طرف جایگاه زندانیان رفت و چون به در زندان که آن روز خانه ابن هشام بود رسید، آن را بشکست و همه زندانیان را آزاد کرد، آنگاه به میدان عمومی (شهر مدینه) آمده و در جلوی خانه عاتکه نشست و مردم هجوم آورده و به قسمی که مردی از اهل سند کشته شد. (180)
و یحیی بن علی به سندش از عمر بن راشد که خود در آن وقت حضور داشته روایت کرده که گفت: محمد بن عبدالله در شب بیست و ششم ماه جمادی سال یکصد و چهل و پنج خروج کرد، و در آن هنگام کلاهی مصری بر سر داشت و جبه ای زرد رنگ بر تن و عمامه ای که از دو طرف رها کرده و به کمر بسته بود، و شمشیری نیز به گردن آویخته بود ( پی در پی) به همراهان خویش می گفت: کسی را نکشید، کسی را نکشید.
ریاح بن عثمان در آن موقع به بالاخانه ای در خانه مروان پناه برده و دستور داده بود پله های را که بدانجا منتهی می شد همه را ویران کنند ( که کسی نتواند بدانجا رود) یاران محمد از دیوار آن خانه بالا رفته، او را از آنجا به زیر آوردند و برادرش عباس بن عثمان و پسر مسلم بن عقبه همه را به زندان افکندند.
عمر بن عبدالله بن سندش از ازهر بن سعد روایت کرده که گفت: پیش از طلوع فجر بود که محمد بن مسجد مدینه درآمد و برای مردم خطبه خواند و چون وقت نماز شد از منبر به زیر آمد و نمازگزارد و مردم با میل و رغبت با او بیعت کردند، جز عده ای از آنها ( که شرح حالشان بیاید.)
و نیز از مردی که در وقت خطبه محمد در مسجد حاضر بوده، روایت کند که گفت: همچنان که محمد در مسجد مشغول خواندن خطبه بود، اخلاط و بلغم راه گلویش را گرفت، سینه اش را صاف کرد، اخلاط روی زبانش آمد، هر چه نگاه کرد جایی ندید که آن را بیندازد، سرش را بلند کرد و آن را به سقف انداخت و همانجا چسبید.
و نیز به سند خود از ربیع بن عبدالله بن ربیع از پدرش روایت کرده که گفت: ما در بیرون شهر (بغداد که شروع به ساختنش کرده بودند) در میان خیمه هایی که سرپا شده بود به سر می بردیم که به ما گفتند: خلیفه منصور حرکت کرده، من هم برای ملازمت رکاب او حرکت کردم و به عیسی بن علی برخوردم، در این هنگام خلیفه در حالی که سوار اسبی خوش یال و کوپال و سبک خیز بود رسید، ما بر او سلام کردیم، چندان توجهی نکرد و از ما گذشت و ما پشت سرش به راه افتادیم، و او همچنان نگاهش به یال اسبش بود و سرش را بلند نمی کرد تا اینکه به طوسی (یکی از ملازمانش) گفت: ابوالعباس را نزد من آر، او عیسی بن علی را برد. وی در طرف راستش قرار گرفته بود به راه افتاد. سپس گفت: پسر ربیع را نزد من آرید، پس مرا خواندند و من نیز به سمت چپش قرار گرفته و به راه افتادیم، پس از لحظه ای لب بازکرده گفت: پسر عبدالله آن دروغگوی پسر دروغگو در مدینه خروج کرده !
من گفتم: ای امیرالمؤمنین آیا حدیثی را که سعید بن جعده برای من گفته برایت بازنگویم؟ گفت: آن حدیث چیست؟
گفتم سعید برایم نقل کرد و گفت: در یوم الزاب وقتی که عبدالله بن علی با مروان جنگ می کرد من همراه مروان بودم، وی پرسید: امیر لشکر دشمن کیست؟ گفتند: عبدالله بن علی است، مروان او را نشناخت، من گفتم: عبدالله بن علی همان جوانی است که او را از لشکر عبدالله بن معاویه (181) نزد به تو آوردند! مروان گفت: آری به خدا آن روز من وضع او را دانستم و تصمیم به کشتن او گرفتم و آن شب را نیز به همان تصمیم گذراندم، چون صبح شد عزم آن را نیز داشتم ولی نمی دانم چه شد که رایم عوض شد و او را آزاد کردم، و فرمان خدا سرنوشتی تعیین شده است. به خدا دوست داشتم که علی بن ابیطالب به جای این جوان در این لشکر بود، زیرا من می دانم که خلافت در علی و فرزندانش نخواهد بود.
منصور که این سخن را شنید با خوشحالی گفت: تو را به خدا سعید این حدیث را برایت بازگفت؟ گفتم: دختر ابوسفیان بن معاویه (همسرم) مطلقه باشد و از همسری من جدا شود اگر دروغ گویم! پس رنگ منصور زرد شد و پس از این گفتگویی که کرد خموش گشته دیگر سخنی نگفت.
و نیز عمر به سند خود از سعید بربری روایت کرده که هنگامی که خبر خروج محمد در مدینه به منصور رسید جرئتی پیدا کرد ( و با خوشحالی) به آن کسی که خبر را به او داد گفت: به خدا اگر راست بگویی من او را کشته ام (و او به زودی کشته خواهد شد).
و از محمد بن ابی حرب حدیث کرده که چون خبر خروج محمد به منصور رسید ترس و اضطراب او را فرا گرفت، حارثی منجم که چنان دید به او گفت: این چه ترس و بی تابی است که می کنی؟ به خدا سوگند اگر او تمام کره زمین را بگیرد بیش از نود روز درنگ نخواهد کرد (و قدرت و سلطنتش از سه ماه تجاوز نمی کند.)
و از عباس بن سفیان روایت کرده که چون محمد بن علی در مدینه خروج کرد، منصور گفت: این احمق - عنی عبدالله بن علی عمویش که زندانی بود - همیشه در جنگها نظرهای خوبی می دهد و نقشه های جنگی دقیقی می کشد ( و رای او برای تنظیم لشکر و فنون جنگی صائب است) اینک در زندان به نزد او بروید و برای جنگ با محمد از او نظریه بخواهید، ولی به او نگویید که من شما را به نزد او فرستاده ام.
(به دستور منصور جمعی از بزرگان دربار) به نزد او رفتند، همین که عبداالله چشمش بدانها افتاد پرسید: پس از مدتها که از یاد من بیرون رفته بودید چه پیش آمدی کرده که دوباره دسته جمعی به دیدن من آمده اید؟ گفتند: ما از خلیفه اجازه گرفتیم و او به ما رخصت داد تا به نزد تو بیاییم. عبدالله گفت: اینها نیست، حقیقت را بگویید؟ گفتند: محمد بن عبدالله خروج کرده. عبدالله گفت: آدم زندانی نظریه اش هم محدود و زندانی است؛ به او بگویید مرا از زندان بیرون آورد تا نظریه خود را در این باره بدهم.
چون این سخن را به منصور گزارش دادند، گفت: اگر محمد پشت اتاق من هم بیاید من عبدالله را از زندان آزاد نمی کنم، ولی عبدالله باید بداند که من برای او بهتر از محمد هستم، زیرا هر چه باشد پادشاه خاندان خود است.
عبدالله که این سخن را شنید، گفت: به راستی که ابن سلامة (182) را بخل کشت.
حال که چنین است به منصور دستور دهید تا پولها را میان لشکریان تقسیم کند و آنها را دلگرم به کار سازد، پس اگر پیروز شد که پول دوباره به دست آید و اگر شکست خورد دشمن پس از فتح با تصرف پولهای او پیروزی دیگری به دست نیاورد و دیگر آنکه هم اکنون منصور به سرعت خود را به کوفه برساند و از آنجا بیرون نرود چون آنجا مرکز شیعیان اهل منصور به سرعت خود را به کوفه برساند و از آنجا بیرون نرود و آنجا را با مردان مسلح محاصره کند. و اگر کسی از آنجا بیرون رفت یا بدانجا درآمد فورا گردنش را بزنند، و از آن سو کسی را به نزد مسلم بن قتیبه - که در آن وقت در ری بود - بفرستند تا فورا به کوفه آید و نامه ای نیز به شام بنویسد تا مردان جنگی و شمشیرزنان آنجا هر چه زودتر به کوفه آیند و جوایز آنها را نیکو دهد و آنها را به همراه مسلم بن قتبه به جنگ محمد بفرستد.
این نظریه را به منصور گفتند؛ او به همان نحو رفتار کرد و دستور او را به کار بست.
و نیز از زید، غلام مسمع، روایت کرده که چون محمد خروج کرد، منصور عیسی بن موس برادرزاده اش را طلبید و به او گفت: محمد خروج کرده و تو باید به جنگ او بروی.
عیسی گفت: خوب است عموهایت را بخوانی و با آنها در این باره مشورت کنی. منصور در پاسخش گفت: پس شعر ابن هرمة چه می شود که گوید:
تزور امرءا لا یمحض القوم سره - و لا ینتجی الاذنین فی یحاول
اذا ما اتی شیئا مضی للذی اتی - و ما قال انی فاعل فهو فاعل (183)
مدائنی گفته: منصور ( هنگامی که می خواست عیسی را به جنگ محمد بن مدینه روانه کند) به او دستور داد که وقتی محمد کشته شد اگر بتوانی حتی پرنده ای را نکشی چنان کن، و به دنبال این دستور سه بار به او گفت: آیا فهمیدی؟ و او در پاسخ می گفت: آری فهمیدم.
و بدین ترتیب عیسی را با چهار هزار لشکر به مدینه فرستاد، و چند تن از بنی هاشم و سایر نزدیکان خود را همراه او روانه کرد که عبارت بودند از: محمد بن ابی العباس، و محمد بن زید بن علی بن الحسین، و قاسم بن حسین بن زید، و محمد بن عبدالله جعفری، و حمید بن قحطبه.
و چون خبر حرکت عیسی بن موسی به محمد رسید، روی همان خندقی که رسول خدا صلی الله علیه و آله کنده بود خندقی حفر کرد و جلوی هر یک از کوچه ها نیز که به خارج شهر منتهی می شد، خندقهای دیگری حفر کرد.
از آن سو عیسی بن موسی به فید (184) که رسید نامه ای به محمد بن عبدالله نوشت و در آن نامه به محمد امان داد، و آن نامه را با نامه دیگری که برای مردم مدینه نوشت به همراه محمد بن زید به مدینه فرستاد، محمد بن زید به مدینه آمد و به مردم گفت: ای مردم مدینه، من محمد بن زید هستم و به خدا روزی که من آمدم امیرالمؤمنین منصور زنده بود، و این عیسی بن موسی است که از طرف او آمده و شما را امان می دهد!
و نظیر این سخنان را نیز قاسم بن حسن بن زید (که به همراه او رفته بود) به مردم گفت، ولی مردم در پاسخشان گفتند: ما ابوالدوانیق (منصور) را از خلافت خلع کردیم.
محمد بن عبدالله در پاسخ نامه ای به عیسی بن موسی نوشت و او را به اطاعت خویش دعوت کرد و در آن نامه او را امان داد.
و چون عیسی بن موسی به نزدیکیهای مدینه رسید محمد با لشکریان خود مشورت کرده گفت: چه صلاح می دانید آیا از شهر بیرون برویم یا در اینجا بمانیم؟ هر یک رایی دادند؛ پاره ای گفتند: می مانیم و جمعی گفتند: بیرون برویم. محمد رو به عبدالحمید بن جعفر کرده گفت: ای اباجعفر نظر تو چیست؟
عبدالحمید گفت: تو اینک در شهری هستی که از تمام شهرها مرد، مرکب، آذوقه و اسلحه اش کمتر است و می خواهی با مردمی بجنگی که از لحاظ مرد، مرکب، سلاح و آذوقه از همگان برترند، نظر من این است که با پیروان خویش راه مصر را پیش گیری و به وسیله آذوقه و مردان جنگی آنجا با اینان بجنگی!؟
جبیر بن عبدالله که این سخن را شنید به محمد گفت: پناه می دهیم تو را به خدا از اینکه از شهر مدینه بیرون روی، زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله در سالی که جنگ احد در آن اتفاق افتاد فرمود: من در خواب دیدم که دست خود را در زره محکمی فرو بردم، و آن را به شهر مدینه تعبیر کرد.
محمد که این سخن را شنید در شهر ماند و رای عبدالحمید را نادیده گرفت، از آن سو عیسی بن موسی همچنان به سوی مدینه می آمد و نخستین کسی که آنها را دید ابراهیم بن جعفر زبیری بود که در کوخ واقم به آنها برخورد واسبش به سر رفت و او را به زمین انداخت و کشته شد.
و عیسی بن موسی از بطن (فراة خل) به سوی مدینه پیش آمد تا بامداد روز شنبه دوازدهم ماه رمضان سال یکصد و چهل و پنج بود که که در جرف در قصر سلیمان بن عبدالملک اردو زد. او تصمیم داشت جنگ را تا پس از عید فطر به تاخیر اندازد، ولی شنید که محمد بن عبدالله گفته: مردم خراسان با من بیعت کرده اند و حمید بن قحطبه نیز (که از اهل خراسان است) با من بیعت کرده است، و اگر بتواند از میان لشکریان عیسی فرار کند به من ملحق خواهد شد، از این رو عیسی تعجیل کرده و صبح روز دوشنبه نیمه رمضان بود که مردم مدینه گرداگرد شهر را پر از مرد و مرکب مشاهده کردند.
عیسی در آن روز به حمید بن قحطبه گفت: گویا تو سهل انگاری می کنی و به او فرمان داد جنگ با محمد بن عبدالله راست او شخصا به عهده گیرد، و عیسی بن زید متصدی جنگ با عیسی بن موسی شد، و محمد در جایگاه خود بود و بدین ترتیب جنگ شروع شد و رفته رفته کار سخت شد و ناچار محمد بن عبدالله نیز خود پا به میدان گذارده، شروع به جنگ کرد.
دو لشکر رو به روی هم قرار گرفتند بدین ترتیب که حمید بن قحطبه ( با لشکریان خود) در برابر محمد بن عبدالله، و کثیر بن حصین در مقابل یزید و صالح - پسران معاویة بن عبدالله بن جعفر - و محمد بن ابی العباس و عقبة بن مسلم در برابر قبیله جهینه.
پس از اینکه جنگ شروع شد، یزید و صالح از کثیر بن حصین امان خواستند، و کثیر در این باره از عیسی بن موسی اجازه خواست ولی او موافقت نکرد و از این رو یزید و صالح که اطلاع یافتند عیسی بن موسی با امان دادن به آنها مخالفت کرده گریختند.
آن روز تا ظهر جنگ کردند و مردم خراسان ( که همراه حمید بن قحطبه بودند) مردم مدینه را تیر باران کردند و همین سبب شد که بسیاری از آنها مجروح و زخمی گردند و از اطراف محمد بن عبدالله پراکنده شوند.
محمد که چنان دید به محله مروان آمد و نماز ظهر را در آنجا خواند و پس از آن غسل و حنوط کرد و آماده مرگ شد عبدالله بن جعفر بن مسور که چنان دید به او گفت: تو راست طاقت جنگ با اینان نیست هر چه زودتر راه مکه راست پیش گیر و بدانجا برو. محمد در پاسخ گفت: اگر من از شهر خارج شوم و مرا نبینند اینها یکسره مردم راست ماننده واقعه حرة قتل عام خواهند کرد. سپس خطاب به او کرده گفت: ای ابا جعفر من بیعت خود را از گردن تو برداشتم به هر جایی که خواهی برو.
عمر بن عبدالله به سندش از فضیل بن سلیمان نمیری از برادرش که خود جزء لشکریان محمد بوده روایت می کند که مردم خراسان هرگاه چشمشان به ابن خضیر زبیری ( که در زمره لشکریان محمد به سختی جنگ می کرد) می افتاد، فریاد می زدند: خضیر آمد و از جلوی شمشیرش می گریختند.
و دیگری گفته است: وقتی که ابن خضیر کشته شد و سرش راست برای ما آوردند، از کثرت زخمهایی که به آن سر رسیده بود نمی توانستیم آن را از زمین برداریم و مانند بادمجان پخته گسیخته شده بود، و از این رو ما ناچار شدیم قسمتهای اعظم آن را به هم منضم کنیم.
و نیز وی به سندش از ابراهیم بن ابی الکرام روایت کرده که چون عصر شد عیسی ابن موسی به حمید بن قحطبه گفت: چنان می بینم که تو در کار جنگ با این مرد سستیی می ورزی، حال که چنین است کار جنگ با او را به او راست به حمزة بن مالک واگذار!
حمید در پاسخ او گفت: به خدا اگر شخص خودت هم بخواهی این کار را به عهده بگیری اجازه ات را نخواهم داد، آیا از آنکه مردانی را کشته و بوی فتح و پیروزی را استشمام می کنم، این کار به دیگری واگذارم؟ و پس از این گفتگو جدیت و تلاش بیشتری کرد تا اینکه محمد کشته شد.
و از ازهر بن سعید نقل کرد که گفت: حمید بن قحطبه از کوچه های اشجع وارد شد و خود را به محمد رسانید.
و مدائنی گفته: چون محمد حمید بن قحطبه را دید، بدو گفت: مگر تو با من بیعت نکردی، پس این چه کاری است؟ حمید در پاسخ گفت: ما با مردانی که راز خود را به بچه ها گویند این گونه رفتار می کنیم.
و عمر بن عبدالله به سند خود از مسعود رحال روایت کرده که گفت: در آن روز هنگامی که محمد شروع به کار زار کرد، من او را می نگریستم که ناگاه مردی را دیدم بدو رسید و شمشیری به پایین گوش چپش زد، محمد از این ضربت به زانو درآمد، دیگران از پشت رسیدند و به سر او ریختند، حمید بن قحطبه از پشت فریاد زد: او را نکشید، آنها به کناری رفته و حمید - که خدایش لعنت کند - پیش آمد و سر محمد را برید.
و از حارث بن اسحاق روایت کرده که چون محمد ( در آن حال به زانو درآمد همچنان از خویش دفاع می کرد و می گفت: وای بر شما! من پسر پیغمبر شما هستم که این چنین مظلوم و مجروح هستم.
و از ابوالحجاج منقری روایت کند که گفت: من محمد را در آن روز مشاهده می کردم و در آن حال کسی از بندگان خدا را نمی توان به او تشبیه کرد، جز آنچه از حمزة بن عبدالمطلب نقل شد.
دشمنان خود را با شمشیر دو نیم می کرد و کسی نزدیک او نمی شد، جز آنکه او را به قتل می رسانید، تا در آخر مرد سرخ روی کبود چشمی را دیدم که تیری بدو پرتاب کرد و به دنبال آن نیز لشکر دشمن از هر سو هجوم آورد، و در این وقت بود که محمد به دیوار پناه بود و کسی جرئت نداشت بدو نزدیک شود تا وقتی که دیگر محمد به مرگ خویش یقین کرد و شمشیر خود را به سختی شکست.
و راوی گوید: من از جدم شنیدم ذوالفقار رسول خدا صلی الله علیه و آله بود. (185)
و علی بن عباس مقانعی به سندش از محمد بن ابراهیم روایت کرده که گفت: در آن روز که محمد کشته شد، به خواهر خود گفت: من امروز به جنگ این گروه می روم و چون ظهر شد، اگر آسمان ببارد کشته خواهم شد و اگر پس از گذشتن ظهر باران نبارد و باد بوزد، من پیروز خواهم گشت. و از این رو چون ظهر شد تو تنور را روشن من و این نامه ها را که اسامی بیعت کنندگان با او در آن است آماده کن اگر دیدی آسمان بارید فورا آنها را در تنور بریز و چون من کشته شدم اگر دسترسی به سرم نداشتید و بدنم به دست شما افتاد آن را تا تاق بنی نبیه ببرید و چهار یا پنج ذرع بکنید و مرا در آنجا دفن کنید.
مطابق آن نشانی که داده بود، چون دیدند آسمان شروع به باریدن کرد به دستور او عمل کردند، و گفتند: نشانه قتل نفس زکیه آن است که خون تا خانه عاتکه جریان یابد. و بالجمله بدن محمد را آوردند و برایش قبری کندند و در آنجا به سنگی برخوردند، و چون آن سنگ را با ریسمان بیرون آوردند دیدند که روی آن سنگ نوشته است: این قبر حسن بن علی بن ابیطالب است، زینب خواهرش که آن را دید گفت: خدا برادرم را رحمت کند که خود بهتر می دانست که وصیت کرد که او را در اینجا دفن کنند. (186)
و از عبدالله بن عامر اسلمی به سند خود روایت کرده که گفت: هنگامی که ما با عیسی بن موسی سرگرم جنگ و کارزار بودیم، محمد بن عبدالله به من گفت: ابری ما را خواهد گرفت و اگر بر سر ما ببارد بدانکه ما پیروز خواهیم شد، و اگر بر سر آنها بارید خون مرا روی احجار زیت ببین.
و به خدا طولی نکشید که ابری بالای سر ما آمد و رعد و برقی به راه انداخت که من گفتم: هم اکنون بر سر ما خواهد بارید ولی از ما گذشت و بر سر عیسی و لشکریانش بارید، پس از آن چیزی نگذشت که محمد در احجار زیت کشته دیدم.
و از علی بن اسماعیل بن صالح نقل کند که چون عیسی بن موسی به مدینه آمد، جعفر بن محمد علیه السلام گفت: آیا او همان است؟ از او پرسیدند: مقصود شما کیست؟ فرمود: همان کسی که با خون ما بازی می کند، به خدا این مرد به هیچ وجه دست بردار نیست.
و از یکی از غلامان آن حضرت به نام رومی نقل کرده که گفت: جعفر بن محمد مرا فرستاد تا بروم ببینم آنها چه می کنند، من رفتم و برای او خبر آوردم که محمد کشته شد و عیسی بن موسی عین ابی زیاد را که از روایت معلوم می شود از املاک امام بوده است متصرف شده، آن حضرت سر به زیر انداخت و پس از مدتی طولانی سر برداشته، فرمودن عیسی از این کار مقصودی جز آزار ما و منظوری جز قطع رحم ندارد، و به خدا سوگند نه او نه فرزندانش هرگز چیزی از آن (187) نخواهد چشید!
از ایوب بن عمر روایت کرده که جعفر بن محمد صلی الله علیه و آله منصور را دید و به او گفت: عین ابی زیاد را به من بازگردان تا من از درختهای خرمای آن استفاده کنم، منصور خشمناک شد گفت: آیا با من این گونه سخن می گویی؟ به خدا تو را می کشم! حضرت بدو فرمود: آرام باش، من اینک عمرم به شصت و سه سال رسیده، و پدرم و جدم علی بن ابیطالب در شصت و سه سالگی از دنیا رفتند و من نذر می کنم 8 که بر من چنین و چنان باشد اگر هرگز تا زنده ای تو را بیازارم، و پس از این نیز اگر زنده ماندم به آن کس که جانشین توست آزاری رسانم! منصور که این سخن را شنید به حال او رقت کرده او را بخشید.
و از اسلمی روایت کرده که گفت: ( در همان ایامی که منصور عیسی را برای جنگ با محمد فرستاده بود) کسی به نزد منصور آمد و به او خبر داد که محمد فرار کرد! منصور بدو گفت: دروغ می گویی، چون ما خاندانی هستیم که از برابر دشمن فرار نمی کنیم.
و از ابوالحجاج جمال روایت کرده که گفت: من بالای سر منصور ایستاده بودم و او کیفیت خروج محمد و قیام او را از من پرسش می کرد که ناگاه به او خبر دادند: عیسی بن موسی گریخت، منصور - که تکیه داده بود - برخاست و نشست و با چوبی که در دست داشت روی مسند خود زد و گفت: هرگز! پس بازی کودکان ما با منبرها و مشورتشان با زنان چه می شود! (188)
و از ابوکعب نقل کند که گفت: روزی که عیسی محمد را کشت من نزد عیسی بودم که سر محمد را آوردند و او آن سر را پیش گذارد و رو به حاضرین مجلس خود کرده گفت: درباره این مرد چه می گویید؟
ما شروع کردیم به بد گفتن او، یکی از لشکریان رو به ما کرده گفت: به خدا سوگند دروغ گفتید و سخنان باطل بر زبان راندید، ما برای اینکه او مرد بدی بود او را نکشتیم بلکه به خاطر آنکه بر ضد خلیفه قیام کرد و ایجاد اختلاف میان مسلمانان کرده بود وگرنه او مردی بود که روزهای خود را به روزه و شبهای خود را به شب زنده دار به سر می برد.
حاضرین که این سخن را از آن مرد شنیدند، خاموش شده دیگر سخنی نگفتند.
و از شخصی به نام علی بن ابیطالب نقل کند که گفت: محمد بن عبدالله پیش از عصر روز شنبه شانزدهم ماه رمضان کشته شد.
و از ابن زید و مدائنی روایت شده که عیسی بن موسی قاسم بن حسن بن زید را فرستاد تا مژده قتل محمد بن عبدالله را به منصور برساند، و سرش را با ابی الکرام روانه کرد و آن سر لب خود را به دندان گرفته بود.
و از حارث بن اسحاق روایت کرده که گفت: زینب، خواهر محمد، و فاطمه دخترش کسی را به نزد عیسی بن موسی فرستادند و پیغام دادند که شما کار خود را کرده و این مرد را کشتید، اکنون به ما اجازه دهید تا جسدش را دفن کنیم! عیسی در پاسخ به آنها پیغام داد که: ای دختر عموهای من اما اینکه من او را کشتم، به خدا نه من دستور دادم و نه اطلاعی داشتم، و اینک شما به هر نحو که می خواهید با کمال آزادی جسدش را دفن کنید، آنان فرستادند و جنازه را حمل کردند و گویند رگهای گردنش را با پنبه پر نمودند و در بقیع او را دفن کردند.
و از ام سلمه، دختر محمد بن طلحة، روایت کرده که گفت: از زینب، خواهر محمد شنیدم می گفت: برادرم محمد مردی گندمگون بود و چون جسدش را به نزد من آوردند، دیدم رنگش دگرگون و متغیر گشته و او را نشناختم تا وقتی که مقداری از محاسنش را مشاهده کردم (189) و او را شناختم، در آن وقت دستور دادم فرشی گستردند و او را روی آن گذاردند و یک شبانه روز همچنان بود تا اینکه دیدم خون زیر فرش را گرفت از این رو دستور دادم فرش دیگری گستردند و دیدم خون از آن فرش نیز گذشته به زمین رسید، به ناچار فرش دیگری زیر آنها گستردند ولی باز هم خون از هر سه آنها گذشت و به زمین رسید.
و از علی بن اسماعیل روایت کند که گفت: سر محمد را در طبقی سفید گذارده و می گرداندند و من او را دیدم که گندمگون بود و خالهایی در صورت داشت.
و احمد بن سعید به سند خود از هارون بن موسی از مادرش روایت کرده که گفت: شعار یاران محمد بن عبدالله در آن شبی که خروج کرد و من آن را شنیدم این بود که می گفتند احد، احد، محمد بن عبدالله، .
و احمد بن حارث خزاز از مدائنی روایت کرده که ابن خضیر (یکی از یاران باوفا و شجاع محمد) هنگامی که دید مردم از دور محمد پراکنده شدند و محمد کشته شد، فورا به زندان رفت و سر ریاح را که فرماندار قبلی مدینه بود و به دست یاران محمد دستگیر و زندانی شده بود برید و همان طور رهایش کرد تا در خون خود دست و پا زد و از آنجا به سراغ پسر خالد قسرری رفت که او را نیز بکشد لکن پسر خالد پیش از آمدن ابن خضیر جریان را فهمید و در زندان را از داخل قفل کرد و چون ابن خضیر رسید هر چه کرد نتوانست در را باز کند و از این رو ابن خالد را رها کرده، خود را به خالد رسانید و آن طوماری را که نام اصحاب محمد در آن بود برگرفت و در آتش انداخته سوزانید، آنگاه خود را به محمد رسانیده، جنگید تا کشته شد.

ذکر اشخاصی معروف از بزرگان و دانشمندان و رواتی که با محمد بن عبدالله خروج کردند و یا فتوی به خروج با محمد داده و آن را کاری ستوده دانستند.

علی بن عباس به سندش از حسین بن زید روایت کرده که گفت: چهار تن از اولاد حسین بن علی علیه السلام به همراه محمد بن عبدالله خروج کردند: خودم، برادرم، عیسی و پسران جعفر بن محمد: موسی و عبدالله.
و نیز از او روایت کرده که گفت: عبدالله بن جعفر را دیدم که در رکاب محمد جنگ می کرد و به مبارزه یک تن از سپاهیان از اهل خراسان رفت و او را به قتل رسانید.
و عمر بن عبدالله به سندش از عیسی بن عبدالله روایت کرده که گفت: از بنی هاشم افراد زیر با محمد خروج کردند:
حسن، یزید و صالح که پسران معاویة بن عبدالله بن جعفر بودند و همچنین حسین و عیسی که پسران زید بن علی بودند.
گویند: منصور درباره این دو گفت: از خروج پسران زید شگفت است، زیرا ما بودیم که قاتل پدرشان را کشتیم همان طور که او پدرشان را کشته بود، و به دارش کشیدیم همان طور که او پدرشان را به دار کشیده بود. ( جنازه او را سوزاندیم همان طور که او را سوزانید.)
و دیگر از کسانی که با محمد خروج کردند: حمزة بن عبدالله بن محمد بن علی بن الحسین. و علی و زید و پسران حسن بن زید (190) بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام بودند.
عیسی بن عبدالله (راوی حدیث) گوید: منصور به حسن بن زید گفت: من اکنون گویا پسران تو را که دو قبا بر تن و دو شمشیر در دست داشتند می بینم که بر سر محمد بن عبدالله (سر به فرمان) ایستاده اند! حسن بن زید گفت: ای امیرالمؤمنین من که پیش از این شکایت نافرمانی آن دو را به تو کردم ( و گفتم که آن دو گوش به فرمان من نمی دهند) منصور گفت: آری این سخن به همان خاطر است.
و از جمله آنها: قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب، و مرجی: علی بن جعفر بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب بودند.
عیسی گوید: منصور به جعفر بن اسحاق گفت: این مرجی کیست که خداوند او را چنین و چنان کند؟ جعفر گفت: ای امیرالمؤمنین او پسر من است و به خدا اگر مایل باشی او را از فرزندی خود دور می کنم (و فرزندیش را از خود سلب نمایم؟)
و از جمله آنها: منذر بن محمد بن زبیر بود.
عیسی گفت: من او را دیدم که به حسن بن زید برخورد، و حسن او را در آغوش کشید و گریه زیادی کرد، و حسین (191) برایم گفت: که در میان همراهان محمد شجاعتر از این مرد نبود.
و علی بن ابراهیم به سندش از حسین صاحب فخ (192) روایت کرده که گفت: هنگامی که من به طرفداری محمد بن عبدالله خروج کردم به من گفت: پسرم! بازگرد شاید پس از من اقدام به این کار بنمایی.
و احمد بن سعید به سندش از غسان از پدرش روایت کرده که گفت: ابن هرمز از کسانی بود که با محمد خروج کرد، و به ( واسطه پیری یا بیماری) او را روی تختی گذاشته بودند و همراه محمد می بردند. و خود او می گفت: از من کار جنگی ساخته نیست ولی می خواهم مردم مرا ببینند و به یاری محمد بیایند.
و جعفر بن محمد فریابی و دیگران به سند از مالک بن انس روایت کرده اند که گفت: من با ابن هرمز رفت و آمد داشتم، و هرگاه به نزدش می رفتم به کنیزش دستور می داد در خانه را ببندد و سپس خودش پرده اتاق را می انداخت و آنگاه اوضاع و احوال امت ( و ملت مسلمان) را پیش می کشید و نخست بی عدالتیها را یادآور می شد، آنگاه گریسته تا اینک محاسنش تر می شد، و چون محمد خروج کرد او هم به همراه محمد خروج کرد. محمد به وی گفت: از تو کار جنگ ساخته نیست؟ می گفت: می دانم ولی می خواهم مردمان بی خبر مرا ببینند و به من اقتدا کنند.
و نیز احمد بن سعید به سندش از محمد بن عمر واقدی حدیث کرده که گفت: عبدالحمید بن جعفر، رئیس شرطه و پلیس محمد بن عبدالله بود و مرد راستگو و مورد اعتمادی بود که هیثم و دیگران احادیث زیادی از او روایت کرده اند.
و احمد بن عبدالعزیز و یحیی بن علی از عمر بن شبه و او به سندش از فضل بن دکین روایت کرده که: عبدالله بن عمر بن ابی ذئب و عبدالحمید بن جعفر پیش از اینکه محمد خروج کردند به نزد او رفتند، گفتند چرا خروج نمی کنی و به انتظار چه نشستی؟ به خدا سوگند ما کسی را که در میان این امت شومتر از تو بر آنها نمی بینیم. (193) چرا خروج نمی کنی ( بدین ترتیب او را به خروج تحریض می کردند) .
و نیز حسین بن زیاد روایت کرده که پس از اینکه محمد کشته شد، ابن هرمز را به نزد عیسی بن موسی بردند و او ( از روی تمسخر و تعرض) بدو گفت: آیا پارسایی و داناییت مانع نشد که تو هم همراه این مردمی که خروج کردند، خروج نکنی؟
ابن هرمز در پاسخ گفت: فتنه ای بود که همه این مردم را فرا گرفت و ما نیز مانند دیگران دچار شدیم، عیسی بدو گفت: برو به سلامت.
و عمر بن شبه به سندش از علی بن برقی (194) روایت کند که گفت: یکی از سرلشکران عیسی بن موسی را دیدم که به همراه جمعی به نزد ما آمدند و سراغ منزل ابن هرمز را گرفتند و ما آنها را راهنمایی کردیم و چون به در خانه اش رفتند او که پیراهنی آستردار به تن داشت از خانه بیرون آمد مامورین امیر خود از اسب پیاده شدند و او را بر اسبی سوار کرده، اطرافش را گرفتند و به نزد عیسی بن موسی بردند، ولی عیسی از دیدن او ناراحت نشد.
و نیز گفته است که ابن هرمز و محمد بن عجلان هر دو از کسانی بودند که به طرفداری از محمد قیام کردند، و هر یک کمانی به گردن خود آویختند و ( چون هر دو مردان از کار افتاده ای بودند و نیروی جنگ نداشتند) ما پیش خود این طور گمان کردیم که اینها فقط به خاطر آنکه به مردم نشان دهند که ما نیز آماده جنگ هستیم کمان به دوش آویخته اند ( و گرنه نیروی کارزار در ایشان نبود).
و از عباد بن کثیر روایت کرده که محمد بن عجلان را پس از قتل محمد بن عبدالله، جعفر بن سلیمان - حاکم مدینه - گرفت و دربند کرد، من که جریان را شنیدم به نزد جعفر شتافتم و گفتم: نظر تو درباره کسی که حسن بصری را در بصره به زنجیر و بند انداخت چیست؟ گفت: به خدا کار بدی کرد، بدو گفتم: محمد بن عجلان در شهر مدینه همان مقام و منزلت را دارد که حسن بصری در بصره داشت، این سخن را که جعفر شنید او را رها کرد.
و عیسی بن حسین وراق به سندش از داود بن قاسم روایت کرده که گفت: محمد بن عبدالله ( در آن ایامی که در مدینه خروج کرد) منصب قضاوت مدینه را به عبدالعزیز بن مطلب مخزومی و دفتر عطاء را جوایز و حقوقی که به افراد پخش می کردند) به عبدالله بن جعفر بن عبدالرحمن واگذار نمود.
و نیز از عبدالحمید بن جعفر روایت کرده که گفت: محمد بن عبدالله مرا رئیس شرطه و پلیس خود کرد و پس از مدتی به سویی روانه کرد و به جای من عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر را بدان منصب گماشت.
و یحیی بن علی و شاگردانش از عمر بن شبه و او از ابراهیم بن اسحاق قرشی روایت کرده که گفت: مردی از عبدالعزیز بن مطلب که قاضی محمد در مدینه بود، درخواست کرد تا نامه ای برای او به صنعاء بنویسد، عبدالعزیز در پاسخ او گفت: مهلت بده تا نامه ما به حیره ( پایتخت منصور) نفوذ کند ( آن وقت نامه برای تو به صنعاء بنویسم!)
و ابوزید از عیسی بن عبدالله از پدرش روایت کرده که گفت: از کسانی که به طرفداری محمد بن عبدالله قیام کردند، عیسی بن زید علی بن الحسین بود که به محمد می گفت: هر یک از خاندان ابوطالب با تو مخالفت کرد یا از بیعت با تو سرباز زد او را به من بسپار تا گردنش را بزنم.
و به سندش از جمعی روایت کرده که از مالک بن انس حکم خروج با محمد را پرسیدند ( و نظریه در این باره خواستند) و گفتند: بیعت منصور در گردن ماست، آیا با این ترتیب جایز است ما بیعت او را بشکنیم و به طرفداری محمد بر ضد او قیام کنیم؟
وی گفت: شما از روی زور و اکراه با منصور بیعت کرده اید و وفای به چنین بیعتی لازم نیست، این سخن سبب شد که مردم به بیعت با محمد شتافتند.
و یحیی بن علی و عیسی بن الحسین هر یک به سند خود از ازهر بن سعد روایت کنند که گفت: محمد بن عبدالله هنگام خروج عبدالعزیز بن محمد دراوردی را نگهبان مهمان جنگی ساخت.
و به سند خود از جهم بن عثمان روایت کرده که گفت: هنگامی که ما در برابر لشکر عیسی بن موسی قرار گرفتیم، عبدالحمید بن جعفر رو به من کرده گفت: ما امروز به شماره اهل بدر هستیم، در آن روزی که با مشرکین جنگ کردند. جهم گوید: شماره ما سیصد و چند نفر بود.
و ابوزید از عیسی بن عبدالله بن عمر بن علی از پدرش روایت کرده که گفت: خاندان ابوطالب در روز جنگ محمد بن عبدالله هر کدام پرچمی داشتند و پرچم افطس یعنی حسن بن علی بن علی بن الحسین پرچم زردی بود که روی آن شکل ماری نقش شده بود و شعار آنها در آن روز این بود که می گفتند: احد، احد و همین کلام شعار رسول خدا صلی الله علیه و آله و اصحاب او در جنگ حنین بود.
و عیسی بن حسن به سندش از داود بن قاسم و دیگر مردم مدینه روایت می کنند که: از کسانی که با محمد بن عبدالله خروج کرد، منذر بن محمد بن منذر بود و او مردی صالح و فقیه بود که اهل بیت از او حدیث نقل کرده اند.
و یحیی بن علی و جوهری و دیگران به سند خود از عیسی بن عبدالله نقل کرده اند که گفته: من منذر بن محمد را دیدم که به حسن بن زید برخورد، و حسن او را در بغل کشید و گریه زیادی کرد و گفت: سواری از این مرد دلیرتر و در لشکر محمد بن عبدالله نبود.

و عیسی بن حسین از هارون بن موسی روایت کرده که گفت: و از جمله کسانی که با محمد بن عبدالله خروج کرد، مصعب بن ثابت بن عبدالله بن زبیر و پسر عبدالله بن مصعب بود، و او مردی شاعر بود که در مدح محمد شعر می گفت و مردم را به خروج با او تشویق می کرد.
و نیز از هارون نقل کرده که ابوبکر بن ابی سبره فقیه که واقدی از او حدیث می کند از کسانی بود که با محمد خروج کرد و پرچمی داشت که به وسیله بند قرمزی آن را نشان کرده بودند.
و عیسی و دیگران از عبدالعزیز بن ابی سلمة روایت کرده اند که گفت: یزید بن هرمز و عبدالواحد بن ابی عون و عبدالله بن عامر اسلمی از کسانی بودند که با محمد خروج کردند. و اتفاق افتاد که هنگامی که محمد در خطبه خویش مطلبی را گفت و به دنبال آن اشاره کرد، گفت: و این عبدالله بن عامر اسلمی، قاری شماست که به گفته من گواهی دهد و عبدالله برخاست و به سخن او گواهی داد.
و از جمله: عبدالعزیز بن محمد دراوردی، اسحاق بن ابراهیم بن دینار، عبدالحمید بن جعفر، و عبدالله بن عطاء و پسرانش که عبارت بودند: از ابراهیم، اسحاق، ربیعه، جعفر، عبدالله، عطاء، یعقوب، عثمان، و عبدالعزیز به همراه محمد خروج کردند .
و هارون فروی گفته: عبدالله بن عطاء مردی راستگو و از نزدیکان حضرت ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین علیه السلام بود و از عبدالله بن حسن نیز روایت کرده و از نزدیکان آنها محسوب می گشت.
و ابوزید از محمد بن الحسن از حمید بن عبدالله فروی روایت کرده که چون محمد کشته شد عبدالله بن عطاء متواری گشت و همچنان از اینجا به آنجا می گریخت و تا مرگش فرا رسید و چون جنازه اش را برای دفن به مدینه آوردند و جعفر بن سلیمان (حاکم مدینه) خبر یافت، دستور داد او را از تابوت بیرون آوردند و آن را به دار کشیدند و پس از اینکه جعمی با او در این باره صحبت کردند و وساطت نمودند، پس از سه روز اجازه داد که او را از دار پایین آورده دفن کنند.

و عیسی بن حسین از هارون بن موسی روایت می کند که گفت: از کسانی که با محمد خروج کردند عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر بود که عبدالله بن مصعب و ضحاک بن عثمان از او روایت کنند و او مردی صریح اللهجه و بی پروا سخن بود و او را به نزد ابوجعفر منصور بردند، منصور از او پرسید: آن مالهایی که داشتی چه کردی؟ گفت: آنها را به امیرالمؤمنین (محمد بن عبدالله) دادم: منصور گفت: امیرالمؤمنین کیست، گفت: محمد بن عبدالله بن الحسن رحمة الله علیه) منصور گفت: مگر با او بیعت کردی؟ عثمان گفت: آری به خدا که چنان تو و برادر و فاملیت - شما مردان پیمان شکن - با او بیعت کردید. منصور گفت: ای پسر زن بدبوی پست.
عثمان گفت: پسر زن بدبو آن کسی است که چون مادر تو سلامة او را بزاید منصور (بیش از این تاب نیاورده) دستور داد گردنش را زدند.
و عمر بن شبه به سندش از محمد بن عثمان، پسرش نقل کرده که گفت: پدرم به منصور گفت: من و تو هر دو نامه در مکه با مردی بیعت کردیم و من به بیعت خویش وفا کردم ولی تو بیعت را شکستی و بی وفایی کردی، منصور او را دشنام گفت، پدرم پاسخش را داد، در آن وقت منصور فرمان داد گردنش را زدند.

و محمد بن خلف به سندش از واقدی روایت کرده که گوید: عبدالرحمن بن ابی الموالی (195) از کسانی بود که با بنی الحسن (عبدالله بن حسن و برادران و فرزندانش) رفت و آمد داشت، و خفاگاه محمد و ابراهیم را می دانست و به نزد آنها می رفت، و معروف شد که او از کسانی است که برای آنها بیعت می گیرد، این مطلب به گوش منصور رسید، هنگامی که بنی الحسن را دستگیر کرد او را نیز به همراه آنان دستگیر ساخت.
واقدی گوید: خود عبدالرحمن برایم نقل کرد که چون منصور بنی الحسن را دستگیر کرد و آنها را به ربذه برد، به ریاح دستور داد که مرا نیز دستگیر کند، و چون مرا به ربذه بردند بنی الحسن را دیدم که همه را به زنجیر بسته و در آفتاب نگه داشته اند، در همان حال منصور مرا طلبید چون بر او داخل شدم عیسی بن علی را دیدم که نزدش نشسته، منصور رو به عیس بن علی کرده گفت: این اوست؟
عیسی پاسخ داد: آری ای امیرالمؤمنین خود اوست، و اگر بر او سخت گیری حای آنها را به تو خواهد گفت.
در این هنگام من پیش رفتم و به منصور سلام کردم، منصور گفت: خدایت سلامتی ندهد، ان دو فاسق و آن دو دروغگوی پسران دروغگو کجایند؟
در پاسخش گفتم: ای امیرالمؤمنین اگر به راستی سخن گویم سودی برای من دارد؟ گفت: بگو. گفتیم. زنم مطلقه باشد اگر جای آن دو را بدانم.
منصور سخنم را باور نکرد و دستور داد تا مرا تازیانه بزنند، در این وقت تازیانه را آوردند و مرا به چوب بستند و تا آنجا که یادم هست چهارصد تازیانه به من زدند پس از آن دیگر نفهمیدم تا اینکه از زدن دست بازداشتند و مرا بلند کرده به نزد سایرین بردند.

و عیسی بن حسین از هارون بن موسی روایت کرده که از کسانی که با محمد خروج کردند عبدالواحد بن ابی عون از قبیله دوس بود که از هواخوهان عبدالله بن حسن بود، و چون محمد بن عبدالله کشته شد منصور فرمان داد تا او را دستگیر سازند، وی نیز فرار کرده در نزد محمد بن یعقوب بن عیینه (196) مخفی شد و در ( همان سال یعنی) سال یکصد و چهل و چهار به مرگ فجاة (سکته ناگهانی) در نزد محمد بن یعقوب بدورد زندگی گفت. و او یکی از راویانی بود که از او حدیث نقل می کردند و مردی ثقه (مورد اعتماد و راستگو) بود.
وکیع از واقدی نقل کرده که محمد بن عجلان: فقیه اهل مدینه و عابد معروف نیز از کسانی بود که با محمد خروج کرد و او کسی بود که مجلسی در مسجد مدینه داشت و برای مردم حدیث می گفت و فتوا می داد و چون محمد خروج کرد او نیز به طرفداری محمد قیام کرد، پس از آنکه محمد کشته شد و جعفر بن سلیمان حاکم مدینه شد، دستور داد او را آوردند و او همچنان خاموش بود، جعفر بدو گفت: تو هم به همراه آن دروغگو خروج کرده بودی؟!
و به دنبال این سخن دستور داد دست او را ببرند.
ابن عجلان همچنان خاموش بود و سخنی نمی گفت جز آنکه لبانش می جنبید و کلامی می گفت معلوم نبود چیست، حاضران گمان کردند که او دعایی می خواند.
اشراف و فقهایی که؛ مجلس جعفر حاضر بودند با این دستوری که جعفر برای بریدن دست ابن عجلان صادر کرد از جا برخاسته از او شفاعت کردند و گفتند: خدا کار امیر را اصلاح کند، محمد بن عجلان فقیه اهل مدینه و عابد آنهاست، و امر به او مشتبه شده بود و گمان کرده است محمد بن عبدالله مهدی موعود است که روایات درباره اش رسیده، و این سبب شده بود که به طرفداری او قیام کرده و از این سخنان آن قدر گفتند تا جعفر را رها کرد، ابن عجلان از جا برخاسته و همچنان که ساکت بود بیامد تا به خانه خویش رفت.
واقدی گوید: من او را دیده بودم که و از او حدیث هم شنیدم و او مردی راستگو و پر حدیث بود.

و نیز وکیع از واقدی روایت کرده که عبدالله بن عمر ( که از نواده های عمر بن خطاب بود) با برادرش ابوبکر بن عمر از کسانی بودند که با محمد بن عبدالله خروج کردند و چون محمد کشته شد عبدالله پنهان شد. مامورین به تعقیب او پرداخته او را دستگیر ساختند و به نزد منصور بردند، منصور او را به زندان افکند و چند سالی در سیاهچال زندان گرفتار بود تا بالاخره او را طلبید و چون او را به حضور آوردند بدو گفت: با آن انعام که و اکرامی که من به تو کردم تو با آن دروغگو بر علیه من قیام کردی؟
عبدالله در پاسخ گفت: ای امیرالمؤمنین ما در آن وقت دچار سرنوشتی شدیم که سرانجام آن روشن نبود و فتنه ای بود که همه و ما را نیز فرا گرفت! اکنون اگر امیرالمؤمنین لطفی کند و از گذشته ها بگذرد و حرمت عمر بن خطاب را درباره ما رعایت کند، به جاست منصور از او درگذشت و او را رها کرد.
و واقدی گفته: عبدالله کنیه خود را ابوالقاسم گذارده بود، ولی بعدا به احترام رسول خدا صلی الله علیه و آله کنیه اش را عوض کرد و ابوعبدالرحمن گذاشت و گفت: من کنیه رسول خدا صلی الله علیه و آله را نمی گذارم، و او مردی پر حدیث بود که از نافع روایاتی نقل کرده و عمری دراز کرد و سختیهایی از روزگار دید و در زمان خلافت هارون الرشید سال 171 یا 172 از این جهان رفت.
و علی بن عباس به سندش از عبدالله بن زبیر اسدی که از یاران محمد ب.ود روایت می کند که گفت روزی محمد خروج کرد او را دیدم که شمشیر زرنگار (یا زر و زیور دار) به گردنش داشت، بدو گفتم: آیا تو همچنین شمشیری به گردن می اندازی؟ پاسخ داد مگر چه عیبی دارد؟ اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز شمشیر زرنگار ( و زر و زیوردار) حمایل می کردند.

و محمد بن خلف به سندش از واقدی روایت کرده که عبدالله بن جعفر بن عبدالرحمن بن مسور از کسانی بود که با محمد خروج کرد. و از یاران مورد وثوق و اطمینان او بود و هنگامی که محمد متواری بود دستورها و سخنان محمد به وسیله او به مردم می رسید، و هرگاه محمد به طور پنهانی وارد شهر مدینه می شد به خانه او می آمد، و او نیز به خارج منزل و مجالس امرای شهر می رفت و اخبار را در منزل خود به اطلاع محمد می رسانید.
و او در علم فقه و حدیث و فتوی و صداقت از بزرگان اهل مدینه بود و تمام شرایط مقام قضا در او جمع بود.
واقدی از ابن ابی زناد روایت کرده که گفت: هیچ گاه نشد که یکی از قاضیان مدینه بمیرد یا معزول گردد جز آنکه مردم منتظر بودند عبدالله بن جعفر (197) به جای او منصوب گردد، چون در علم و فضیلت مقامی ارجمند داشت ولی تا هنگامی که از این جهان رفت متصدی مقام قضا نگشت، و جهت اینکه او را به این مقام منصوب نکردند همان بود که او از طرفداران محمد محسوب می شد، و چون محمد کشته شد متواری گشت و همچنان متواری بود تا وقتی که برای او از حاکم مدینه امان گرفتند و دستور منع تعقیبش صادر شد، و چون به مدینه آمد و نزد جعفر بن سلیمان رفت، جعفر بدو گفت: تو با این علم و دانش که داشتی چه وادارت کرد که با محمد خروج کنی؟
گفت: من تا وقتی محمد کشته شد هیچ گونه شک و تردیدی نداشتم که او مهدی موعود است و بدین جهت به طرفداری او قیام کردم، پس از او نیز دیگر فریب احدی را نخواهم خورد، جعفر که این سخن را شنید از او شرم کرده آزارش ساخت.

و جعفر بن محمد بن حسن به سندش از محمد بن اسماعیل بن رجاء روایت کرده که گفت: در سال 140 سفیان ثوری برای انجام پاره ای از کارهای شخصی خود به نزد من فرستاد، و پس از اینکه دستورهایی راجع به آنها داد، حال محمد بن عبدالله را از من پرسید. من در پاسخش گفتم: حالش خوب است، سفیان گفت: اگر خداوند اراده خیری درباره این امت داشته باشد اصلاح کارشان را به دست این مرد انجام خواهد داد. بدو گفتم: دانستم که مرا خوشحال کنی!
سفیان گفت: سبحان الله هرگز؛ آیا به نیکان مردم جز شیعه به کسانی دیگر برخورد کرده ای ( و جز آنها مردمان نیکی سراغ داری؟)
و پس از این سخن؛ نام زبید (198) و سلمة بن کهیل و حبیب بن ابی ثابت و ابواسحاق سبیعی و منصور بن معتمر و اعمش را بر زبان جاری کرد. من گفتم: و ابوالجحاف؟! (199)
گفت: ( او بدین پایه نیست) از آن نمونه بیاور! سپس گفت: ابوالجحاف چیست؟ او آن قدر غالی است که اگر کسی در کفر شک هم تردید کند وی او را کافر داند، و این سخن را دنبال کرده تا اینکه گفت: جمعی از این رافضیان و معتزله مردم را نسبت به این امر بدبین ساختند.

احمد بن محمد بن سعید به سندش از یحیی بن سعید قطان روایت کرده که گفت: عبیدالله بن عمروهشام بن عروه و محمد بن عجلان از کسانی بودند که با محمد بن عبدالله خروج کردند. و عبدالله بن یوسف مانند همین حدیث راست از مسدد روایت کرده است.
و نیز به سندش از ابن فضاله روایت کرده که گفت: واصل بن عطاء و عمرو بن عبید ( دو تن از علمای بصره) در خانه عثمان بن عبدالرحمن مخزومی در بصره گرد آمدند و سخن از ظلم و جور ( حکام وقت) به میان آمد، عمرو بن عبید گفت: در این زمان کیست که قیام کن و شایستگی آن را داشته باشد؟ واصل گفت: به خدا کسی به این کار اقدام خواهد کرد که در این زمان بهترین این امت است و او محمد بن عبدالله بن حسن است.
عمرو بن عبید گفت: ما دست به بیعت به کسی که او را آزمایش نکرده و رفتارش را ندیده ایم نخواهیم داد و به طرفداری او اقدام نخواهیم کرد.
واصل گفت: به خدا اگر در محمد بن عبدالله هیچ فضیلتی نباشد جز همان که پدرش با آن مقام و شخصیت و آن فضیلت و با اینکه بزرگتر از اوست ب این وضع پسرش را بر خود مقدم داشته و او را شایسته این کار دانسته، همین کافی است! تا چه رسد به اینکه محمد دارای شخصیت و فضیلت جداگانه ای است.
و یحیی گوید: از عبیدالله بن حمزه شنیدم که می گفت: جمعی از معتزله بصره، مانند: واصل بن عطاء، و عمرو بن عید و دیگران از بصره حرکت کرده به سویقه (200) آمدند و از عبدالله بن حسن خواستند فرزندش محمد را به ایشان نشان دهد تا با او از نزدیک گفتگو کرده و دیدارش کنند. عبدالله دستور داد خیمه ای برای آنها برپا کردند. سپس با مشاورین و نزدیکان خود مذاکره کرد و صلاح در آن دیدند که ابراهیم بن عبدالله به عنوان نمایندگی از طرف محمد به نزد آنها برود، ابراهیم در حالی که دو جامه بر تن و عصایی در دست داشت بدان خیمه رفت و شروع به سخنرانی کرده پس از حمد و ثنای الهی اوصاف محمد بن عبدالله و حالش را برای آنان تعریف کرد و آنها را به بیعت با او دعوت کرده و از درنگ و تاخیر این کار بر حذر داشت.
آنها گفتند: بار خدایا ما بدان مردی که نماینده اش این شخص است خوشنودیم و با ابراهیم بیعت کرده، به بصره بازگشتند.
علی بن عباس به سندش از حسن بن حماد روایت کرده که گفت: ابوخالد واسطی و قاسم بن سلمی از کسانی بودند که با محمد بن عبدالله خروج کردند و آن هر دو از یاران زید بن علی بن حسین علیه السلام بودند.
و ( در روایت است که) قاسم بن مسلم بن محمد بن عبدالله گفت: مردم به ما می گویند: این بزرگ شما محمد مرد فقیه و عالم به احکام دین نیست. محمد تازیانه اش را از زمین برداشت و گفت: اگر این امت مانند تسمه ته این تازیانه همگی گرد من جمع شوند من خوشحال نمی شوم در صورتی که یکی از مسائل حلال و حرام را از من بپرسند و من پاسخ آن را ندانم. ای قاسم بن مسلم گمراه ترین بلکه ستمکارترین و بلکه کافرترین مردم کسی است که ادعای زعامت این امت را بکند ولی اگر از حلال و حرام دین سوالی از او بکنند پاسخش را نداند.
احمد بن محمد به سندش از عیسی بن عبدالله از پدرش روایت کرده که ابوجعفر منصور دوبار با محمد بن عبدالله بیعت کرد، یک بار در مدینه، و بار دوم که من حاضر بودم در مکه در مسجدالحرام بود، و چون محمد از جا برخاست منصور بیامد و رکاب مرکب او را گرفت و چون سوار شد بدو گفت: ای اباعبدالله: اما اما بدان که چون کار خلافت به دست تو افتد امروز را فراموش خواهی کرد و مرا دیگر نخواهی شناخت.
و عمر بن عبدالله به سندش از عبدالله بن عمر روایت کرده که چون منصور پسر محمد ابن عبدالله (علی بن محمد) را دستگیر ساخت او در نزد مردم نام یاران پدرش را گفت، و از جمله کسانی را که نام برد، عبدالرحمن بن ابی الموالی بود که منصور دستور داد او را دستگیر ساخته و به زندان افکندند.

و نیز از جراح بن عمرو و دیگران روایت کرده که علی و حسن، پسران صالح، در حالی که هر دو شمشیر حمایل کرده بودند، به نزد محمد بن عبدالله آمدند گفتند: ای فرزند رسول خدا ما به نزد تو آمده ایم تا هر دستوری بدهی انجام دهیم! محمد گفت: شما به وظیفه خود عمل کردید، اکنون بازگردید تا اگر احتیاجی به شما پیدا شد، اطلاع خواهیم داد.
و نیز از حارث بن اسحاق روایت کرده که گفت: محمد بن عبدالله امارت مدینه را به عثمان بن محمد بن خالد واگذار کرد، و منصب قضا را به عبدالعزیز بن مطلب و ریاست پلیس و شرطه را به عثمان بن عبدالله، و دیوان حقوقی و عطایا را به عبدالله بن جعفر واگذار نمود.
و از عیسی از پدرش روایت کرده که گفت: عیسی بن زید با محمد بن عبدالله خروج کرد و به او اظهار داشت: هر یک از فرزندان ابوطالب که از بیعت با تو سر باز زد او را به من سپار تا گردنش را بزنم، پس عبدالله بن حسین بن علی بن حسین را نزد محمد آوردند، محمد چشمان خود را بست که او را نبیند و گفت: قسم خورده ام که اگر او را ببینم گردنش را بزنم، عیسی بن زید گفت: اجازه بده تا من گردنش را بزنم، ولی محمد از قتل او صرفنظر کرد و او را نیز از این کار بازداشت.
و عبیدالله بن احمد به سندش از مدائنی روایت کرده که هشام بن عروة بن زبیر با محمد بیعت کرد و او نیز حکومت مدینه را به او واگذار نمود.
و عمر بن عبدالله بن سندش از متوکل بن ابی العجوه روایت کرده که گفت: منصور می گفت: شگفت است که عبدالله بن عطاء که دیروز در بساط ما بود و از ما طرفداری می کرد و امروزه با ده شمشیر (201) به روی من شمشیر می زند.
و از حمید بن عبدالله روایت کرده که گفت: چون مردم به کوچه های خود در گذارند ما هم خواستیم دری بر کوچه خود بگذاریم، عبدالله بن عطاء ما را از این کار بازداشت و گفت: پس مردم از کجا به نزد امیرالمؤمنین محمد بروند؟ و چون محمد کشته شد، عبدالله متواری گشت تا اینکه در زمان امارت جعفر بن سلیمان از دنیا رفت و او را روی تابوتی گذاشتند تا دفنش کنند جعفر دستور داد او را از تابوت به زیر آوردند و به دارش کشیدند، و پس از آنکه سه روز بالای دار بود، و برای دفن او پیش جعفر وساطت کردند اجازه داد او را دفن کردند.
و این عبدالله بن عطاء که یکی از محدثین مورد وثوق بود که از حضرت اباجعفر محمد بن علی (امام باقر علیه السلام) و از عبدالله بن بریده و دیگر بزرگان روایت نقل می کند، (202) و مالک بن انس و بزرگانی مانند مالک از او روایت نقل کرده اند.

و از جمله کسانی که با محمد خروج کرد: عبدالله بن عامر اسلمی قاری بود که کنیه اش ابوعامر است، ثقه است که وکیع و ابونعیم و عبیدالله بن موسی و ابوضمره ( انس بن عیاض) از او روایت کنند، و او از زهری روایت کرده است، و یحیی بن معین او را توثیق کرده است. (203)
و ابراهیم بن عبدالله بن حسن در رثاء گفته است:
ابوعامر فیها رئیس کانها - کرادیس تغشی حجرة المتکبر (204)
و عمر بن عبدالله به سندش از ابراهیم بن عبدالله بن حسن روایت کرده که گفت: موسی بن عبدالله بن حسن روایت کرده که گفت: موسی بن عبدالله مرا در سیاله (205) دیدار کرده و به من گفت: بیا تا به سویقه رویم و من به تو نشان دهم که اینها با ما چه کردند، من با او به سویقه رفتم و مشاهده کردم که تمام نخله ها را بریده اند، پس به من گفت: به خدا قسم حکایت ما همانند آن است که درید بن صمة گفته است:
تقول الا تبکی اخاک؟ و قد اری - مکان البکی لکن بنیت است لصب
لمقتل عبدالله و الهالک الذی - علی الشرف الاقصی قتیل ابی بکر (206)
و عبدی یغوث او ندیمی خالد - و عز مصابا حثو قبر علی قبر
ابی القتل الا آل صمة، انهم - ابواغیره والقدر یسعی لها آخر الدهر
فانا للحم السیف غیر نکیرة - و نلحمه طوراست و لیس بذی نکر
یغار علینا واترین فیشتفی - بنا ان اصبنا او تغیر علی وتر
بذاک قسمنا الدهر شطرین بیننا - فما ینقضی الا و نحن علی شطر
1. همسرم به من می گوید آیا برای برادرت گریه نمی کنی؟ و من می نگرم که جای گریه هست ولی بنا بر صبر گذارده ام.
2. آیا برای کشته شدن عبدالله گریه کنم و یا آن برادر دیگرم که قبیله ابوبکر (بن کلاب) در آن جایگاه دور او را کشتند.
3. و یا برای عبد یغوث (برادر دیگرم) یا همدم خالد (آن برادر دیگر) و مصیبت دشواری است دین خاک قبر روی قبری.
4. قتل و کشتن خودداری کند جز از خاندان صمه و آنها نیز نخواهند جز کشته شدن را که تنها همان را خواهند و غیر آن را ابا دارند و قدر بر قدر جاری شود. ( یعنی این قوم ابا دارند که بمیرند جز به شمشیر، و کشته شدن نیز ابا دارد بر کسی نازل شود جز بر اینها و قتل برای اینها خلق شده و اینها برای آن.)
5. تو چنان است که پیوسته خون ما را در نزد مردمانی نشان دهی که تا پایان روزگار برایش کوشش کنند.
6. و ما چنان است که همیشه خود را به مخاطره می اندازیم گاهی طعمه شمشیر واقع شویم و گای دشمن را طعمه شمشیر سازیم، و این هر دو برای ما ناپسند و ناشناخته نیست.
7. برای ما مساوی است چه از روی ستم یا خونخواهی بر ما غارت برند و کام دلجویند و چه ما بر آنها غارت بریم و انتقام جوییم.
8. این چنین ما روزگار را بین خود قسمت کرده ایم، و همیشه ما در بخشی از آن قرار داریم.
ابوزید گوید: من این حدیث را برای مدائنی نقل کردم و او نام من و آن دو مرد دیگر را که در سند حدیث بودند رها کرده همان نام موسی را ذکر کرد.