فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

پسری از محمد بن عبدالله بن حسن

که جزء کشتگان این خاندان است
حرمی بن ابی العلاء به سندش از مصعب یا پدرش روایت کرده که: مادر این فرزند کنیزی بود از فاخته، دختر فلیج بن منذر، هنگامی محمد بن عبدالله این کنیز را دیدار کرد و به همسری او مایل گشت ناچار مطلب را با فاخته در میان گذارد. وی به محمد اظهار کرد که این کنیزک نسبی ندارد، محمد گفت: نسب پست به اعقاب از گذشته نپیوندد و سرانجام پس از گفتگویی که شد فاخته آن کنیزک را به محمد بخشید؛ محمد هم با او هم بستر شد و فرزندی برای او آورد و همچنان که این کنیزک در کوههای جهینه به همراه محمد بود روزی گرفتاری برای محمد پیش آمد و همان سبب شد که آن فرزند از کوه بیفتد و قطعه قطعه شود.
عمر بن عبدالله به سندش از خود محمد روایت کند که گفت: هنگامی که در کوه رضوی پنهان بودم، همراه من کنیزی ام ولد بود. روزی وی مشغول شیر دادن طفل خود بود که به ناگاه متوجه شدم ابن استوطا یکی از وابستگان اهل مدینه برای دستگیری من به کوه مزبور می آید، من از آنجا گریختم و آن کنیزک نیز در کوه دی پی من فرار کرد و در این گیر و دار آن کودک از آغوشش بیفتاد و قطعه قطعه شد - رحمة الله علیه - و عمر بن عبدالله بن سندش از عبدالله محمد طایی نقل کرده گوید: پس از این جریان بود که محمد بن عبدالله اشعار زیر را سرود:
منخرق مالخفین یشکو الوجی - تنکبه اطراف مرو حداد
شرده الخوف فازری به - کذاک من یکره حر الجلاد
قد کان فی الموت له راحة - والموت حتم فی رقاب العباد
1. کفشهای پاره شده و از رنج پیاده روی می نالد، چون که پایش را سنگهای سخت و تیز مجروح کرده.
2. ترس او را آواره کرد و مورد طعن و خواری قرار گرفت، آری کسی که تیزی شمشیر را خوش ندارد چنین وضعی خواهد داشت.
3. به راستی که راحتی او در مرگ است، و مردن بر همه بندگان حتم و مسلم است.

48

محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب

کنیه اش ابوعبدالله است، مادرش هند دختر ابوعبیدة بن عبدالله بن زمعة بن اسود بن... است.
و مادر هند: قریبه (قرینه خل) دختر یزید بن عبدالله بن وهب بن زمعة بن اسود بن.. است.
و مادر قریبه یا قرینه: خدیجه دختر محمد بن طلیب بن ازهر بن عبد عوف بن عبدالحارث است.
و مادر خدیجه: ام سلمه دختر عبدالرحمان بن ازهر بن عبدعوف است.
و مادر ام مسلم: قده دختر عرفجه بن عثمان بن عبدالله بن.. است.
و مادر قدة: دنیبه دختر عبد عوف بن عبدالحارث بن زهرة است.
و مادر دنیبه: دختر عداء بن هرم بن رواحه بن حجر بن عبد بن معیص است. و مادرش: رزا دختر وهب بن ثعلبة بن وائله بن عمرو بن شیبان بن... است.
و مادر رزا زنی بود از قبیله بنی الاحمر بن عبد مناف بن کنانه.

و محمد بن عبدالله را صریح و خلص قریش می گفتند چون در میان مادران او تا به قریش برسد، کنیزی وجود نداشت.
و خاندان او وی را مهدی موعود می دانستند، ولی علما و دانشمندان آل ابیطالب او را نفس زکیه و مقتول احجار الزیت می دانند. (159)
و محمد در میان خاندان خویش از همه برتر و نسبت به علم و دانش به کتاب خدا از همگان داناتر بود، و در امور دینی فقیه تر، شجاعت وجود و صلابت و سایر مزایای او از همگان بیشتر بود، بدان حد که کسی شک نداشت که مهدی موعود است، و این مطلب در میان عموم مردم منتشر گشت و بنی هاشم چه فرزندان ابوطالب و چه عباس و چه سایر بنی هاشم با او بیعت کردند، به جز جعفر بن محمد علیه السلام که با او بیعت نکرد و خبر داد که او به حکومت نخواهد رسید و حکومت به دست بنی عباس خواهد افتاد، و همین سخن سبب شد که آنها به طمع افتاده و درصدد دست یافتن به مقام خلافت افتند.
و هنگامی که ولید بن یزید کشته شد و میان فرزندان مروان اختلاف کلمه پدید آمد، طرفداران بنی هاشم برای دعوت مردم به سوی آنها به اطراف پراکنده شدند، و ابتدا از راه ذکر فضایل علی بن ابیطالب و فرزندان آن حضرت و مصیبتهایی که در سر آنها آمده از کشت و کشتار و در به دری و گوشزد سایر مصیبتهای آنان مردم را به سوی آنان متوجه کردند.
و چون کار به مراد ایشان پیش رفت و هر دسته مدعی وصیت منصب امامت برای رهبر خویش گشت تا سرانجام بنی عباس رقبای خویش را کنار زده، منصب خلافت را ربودند. و چون سفاح و پس از او منصور به خلافت رسیدند برای دستیابی بر محمد و ابراهیم پافشاری داشتند، و این بدان خاطر بود که هر دوی آنها با محمد بیعت کرده بودند و بیعت او بر گردن ایشان بود. محمد و ابراهیم نیز از روزی که آنها سر کار آمدند، مخفی گشته و پیوسته مخفیگاه خود را عوض می کردند تا سرانجام مامورین بنی عباس که در تعقیب آنان بودند ایشان را به تنگ آورده، ناچار خود را ظاهر کرده و سرانجام به قتل رسیدند. - درود خدا و رضوانش بر ایشان باد.
و ما در اینجا قسمتی از شرح حال آن دو را به طوری که از وضع تالیف این کتاب، که بر اختصار بنا شده است، خارج نشویم می نویسیم.
باری ( هند مادر محمد بن عبدالله دختر ابوعبیده بود و) ابوعبیده یکی از بزرگان قریش و سخاوتمندان ایشان محسوب می شد.
زبیر بنا به روایت حرمی بن ابی العلاء از سلیمان سعدی روایت کرده که چون ابوعبیده از دنیا رفت، هند دخترش از مرگ او به سختی ناراحت و محزون شد، و عبدالله بن حسن ( که از این وضع رنج می برد و به هند علاقه زیادی داشت) محمد بن بشر خارجی را گفت تا به نزد هند برود و سخنی گوید تا او را دلداری و تسلیت دهد، محمد بن بشر با عبدالله بن حسن به نزد هند رفت، و چون چشمش بر آن زن افتاد این دو بیت شعر را گفت ( که به جای اینکه او را دلداری دهد بیشتر او را ناراحت ساخته و داغش را تازه کرد:)
قومی اضربی عینک یا هند لن تری - ابا مثله تسمو الیه المفاخر
و کنت اذا اثنیت اثنیت والد - یزین کما زان الیدین الا ساور
1. ای هند برخیز و لطمه بر دیدگان خود زن که دیگر پدری مانند او که همه افتخارات به او منتهی می شود، نخواهی دید.
2. و هر گاه ثنای او را می گویی پدری را ثنا گفته ای که همانند دستبند موجب زینت دست است.
هند که این اشعار را شنید با دو دست سیلی محکمی بر چهره خود زد و با صدای بلند صیحه کشید و ناله سر داد. عبدالله ( با کمال ناراحتی) به محمد بن بشر گفت: آیا تو بدین خاطر به اینجا آمده بودی؟ او در پاسخ گفت: چگونه من می توانم در مرگ ابوعبیده دیگری را تسلیت دهم با اینکه خود داغدارم.
عمر بن عبدالله به سندش از علی بن صالح روایت کرده که گفت: عبدالملک بن مروان هند، دختر ابوعبیده و ریطه، دختر عبیدالله بن عبدالمدان را به ازدواج پسرش عبدالله درآورد، چون شنیده بود که امر خلافت در فرزندان این دو زن است، ولی عبدالله از دنیا رفت و پس او هند را عبدالله بن حسن به عقد خویش درآورد، و ریطه با محمد بن علی پدر سفاح ازدواج کرد و ابوالعباس سفاح را برای او آورد.
و ابوزید اشعار زیر را از عبدالله بن حسن درباره هند روایت کرده است:
یا هند انک لو علمت - بعذلین تتابعا
قالا فم سمع لما - قالا و قلت بل اسمعا
هند احب الی من - اهلی و مالی اجمعا
و عصیت فیک عواذلی - و اطعت قلبا موجعا
1. ای هند کاش می دانستی که آن دو نفر درباره ازدواج تو چگونه با هم مرا سرزنش کردند.
2. ولی هر چه گفتند گوش به آنها نداده و در پاسخشان گفتم: گوش دارید تا به شما بگویم.
3. که هند از همه خاندان و مال من در پیش من محبوب تر است.
4. و بدین ترتیب با همه سرزنش کنندگانم مخالفت کرده و از دل سوزان خود پیروی کردم.

و احمد بن سعید به سندش از عبدالله بن موسی روایت کرد که گفت: جده ام هند چهار سال به عمویم محمد بن عبدالله حامله بود (160) و هنگامی که ابوعبیده پدرش به نزد هند آمد و بدو گفت: تویی که اعدا می کنی از عبدالله بن حسن حامله شده ای از ترس آن که مبادا زن دیگری بگیرد؟! هند در را به روی پدر بست و گفت: پدر جان ادعای دروغی نکرده ام و به پروردگار کعبه سوگند که من حامله هستم.
ابوعبیده گفت: اگر در را باز می کردی آن وقت می دیدی که چگونه سزای این کار را به تو می دادم، و پس از این جریان در سر سال چهارم هند محمد را زایید.
و نیز عمر بن عبدالله به سندش از رواحة روایت کرده که چون عبدالله بن عبدالملک از دنیا رفت، هند همسرش ارث او برد و در نتیجه زنی ثروتمند گردید. در این وقت عبدالله بن حسن به مادرش فاطمه بنت الحسین گفت: برو و هند را برای من خواستگاری کن! فاطمه گفت: آیا طمع ازدواج با هند داری با اینکه او اکنون به واسطه ارثی که از عبدالله بن عبدالملک برده زن ثروتمندی شده و تو مال و ثروتی نداری و به همین جهت او حاضر به ازدواج با تو نخواهد شد.
عبدالله بن حسن مادر را رها کرده و برای خواستگاری هند به نزد پدر ابوعبیده رفت و هند را از او خواستگاری کرد، ابوعبیده بدو خوش آمد گفته، اظهار داشت: از طرف من هیچ ممانعتی در این کار نیست و من او را به عقد تو در می آورم. اکنون همین جا باش تا من بازگردم، سپس برخاسته به نزد هند رفت، و بدو گفت: دختر جان عبدالله بن حسن برای خواستگاری تو آمده؟ هند گفت: چه جوابی به او دادی؟ ابوعبیده اظهار کرد من ترا به ازدواج او درآورم.
هند گفت: احسنت، من نیز کاری را که تو کرده ای امضا می کنم.
و به دنبال هند کسی را به نزد عبدالله فرستاد که از جای خود بر نخیزی تا به خانه همسرت درآیی و در همان شب مراسم عروسی انجام شد و هنوز مادر عبدالله - فاطمه بنت الحسین - از این جریان اطلاع نداشت.
و چون هفت شب از این جریان گذشت روز هفتم عبدالله با جامه عروسی به خانه مادرش رفت، فاطمه که لباس نو در تن او دید پرسید: این جامه از کجاست؟ گفت: از طرف همان زنی که تو پنداشتی حاضر به ازدواج با من نیست.
و نیز به سندش از مردی که نزد آل ابیطالب تعلم می کرد، روایت کرده که: محمد ابن عبدالله در سال صدم هجرت به دنیا آمد و عمر بن عبدالعزیز که در آن وقت خلیفه بود برای او عطایی مقرر کرد.
در نامیدن محمد بن عبدالله به محمدی
عمر بن عبدالله به سندش از مسمع بن غسان روایت کرده که فاطمه بنت الحسین خود قابلگی زنان فرزندان خویش و خاندانش را به عهده گرفت و این کار سبب شد که پسرانش بدو اعتراض کرده، گفتند: ما ترس آن را داریم که به خاطر این کار تو، مردم ما را فرزندان زن قابله بگذارند!
فاطمه گفت: من گمشده ای دارم که اگر بدو دسترسی یافتم از این کار دست می کشم، و چون محمد بن عبدالله به دنیا آمد به پسران خویش گفت: گمشده ام را یافتم و از این پس دیگر قابلگی زنان شما را نخواهم کرد، و همین کار فاطمه سبب شد که نام محمد به این عنوان سر زبانها بیفتند.
و ابو زید از سعید بن عقبه جهنی روایت کرده که گفت: محمد که به دنیا آمد در میان دو کتف او خال درشت و سیاهی مانند تخم مرغ دیده می شد، و به او مهدی می گفتند، و او را صریح قریش می نامیدند.
و از سفیان بن عیینه روایت کرده که گفت: عبدالله بن حسن مرا دیدم که دست محمد و ابراهیم را گرفته و به نزد عبدالله بن طاووس آورده بود و بدو گفت: حدیث برای این دو بگو شاید خداوند سودشان بخشد.
و عمرو بن عبدالله و احمد بن عبدالعزیز به سند خود از موسی بن عبدالله روایت کنند که از محمد بن عبدالله نقل کرده که می گفت: من در مدینه برای تحصیل علم به خانه انصار می رفتم و گاهی اتفاق می افتاد که بر عتبه در خانه آنها می خفتم و شخصی می آمد و مرا بیدار می کرد و می گفت: آقایت برای نماز از خانه بیرون رفت و خیال می کردند من بنده صاحبخانه هستم.
و ابوزید از سعید بن خالد روایت می کند که گفت: ابوایوب بن ادبر از جانب واصل ابن عطاء آمد و مردم را به سوی او دعوت می کرد، و محمد بن عبدالله با جماعتی از خاندان ابوطالب دعوتش را پذیرفتند.
و عیسی بن حسین به سندش از عمیر بن فضل خثعمی روایت کرده که گفت: روزی محمد بن عبدالله به خانه پسرش رفته و اسب خود را با غلامی سیاه بر در خانه گذاشته بود، ابوجعفر منصور نیز در خانه منتظر او بود، همین که محمد بن عبدالله از خانه بیرون آمد، دوید و ردای او را گرفت تا سوار شد، و پس از این که سوار شد منصور جامه او را روی پایش انداخت و مرتب کرد، محمد از آنجا رفت، من که محمد را نمی شناختم به منصور گفتم: این مرد که تو او را چنین احترام کردی تا بدانجا که رکابش را گرفتی و جامه اش را روی زین مرتب کردی که بود؟ رو به من کرده گفت: او را نشناختی؟ گفتم: نه. گفت: این محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن، مهدی ما خاندان بود.
و محمد بن زکریا به سندش از ابن داب روایت کرده که گفت: محمد بن عبدالله بن حسن از همان دوران کودکی پیوسته در خفا به سر می برد و مردم را به سوی خویش دعوت می کرد و به نام مهدی نامیده می شد.
و یحیی بن علی و دیگران از ام کلثوم دختر وهب روایت کنند که گفت: در روایت آمده بود که مردی به سلطنت رسد که نامش نام پیغمبر صلی الله علیه و آله است و نام مادرش سه حرف است که اولش هاء و آخرش دال است، و مردم گمان می کردند که آن شخص محمد بن عبدالله است زیرا که نام مادرش هند است.
و نیز از یکی از غلامان منصور روایت کرده اند که گفت: منصور مرا به ماموریت به مدینه فرستاد و گفت: پای منبر برو و آنجا بنشین و گوش دار تا محمد چه می گوید. من رفتم و شنیدم که می گفت: شما هیچ کدام شک ندارید که مهدی موعود من هستم.
این سخن را که من از محمد شنیده بودم به منصور گزارش دادم. او گفت: دشمن خدا دروغ می گوید، بلکه مهدی فرزند من است ( و او مهدی نیست.)
و ابوزید به سند خود از اسماعیل هاشمی روایت کرده که گفت: من با ابوجعفر منصور در مسجد مدینه بودم که ناگاه دیدم برخاست و به سوی مردی که با استر سوار بود، رفت و دست خود را روی یال گردن استر گذاشت و ساعتی با او بود، سپس بازگشت و به من گفت: از پدرت برای ورود محمد بن عبدالله اذن بگیر، من گفتم: خود او به در خانه برود و رخصت بگیرد، منصور مرا سوگند داده گفت: تو را سوگندی می دهم که برخیزی، من برخاستم و چون بازگشتم گفت: آیا تو همان نیستی؟ برای او اذن گرفتی!؟ گفتم: نه، کسی به من دستور داد تا برای او اذن بگیرم منصور گفت: تو او را نمی شناسی، او محمد بن عبدالله، مهدی ما خاندان است.
محمد خلف به سندش از واقدی روایت کرده که گفت: عبدالله بن حسن پسرش محمد را به تحصیل علم و تفقه در دین دستور می داد، و او و برادرش ابراهیم را به نزد ابن طاووس می برد و به او می گفت: برای این حدیث نقل کن، شاید خداوند سودشان بخشد.
واقدی گوید: محمد بن عبدالله نافع بن عمر و ابوزیاد را ملاقات کرده و از آن دو روایت می کند و نیز از دیگر محدثین روایت می کند ولی به طور کلی احادیثی که از او نقل شده اندک است، و آن احادیثی هم که از او نقل شده، پس از قتل او نقل کرده اند. از جمله کسانی که از او حدیث کرده: عبدالله بن جعفر بن عبدالرحمن بن مسور بن مخرمه است.
و علی بن عباس مقانعی به سندش از مسلم عامری حدیث کرده، گفت: کسی که محمد بن عبدالله را مشهور ساخت، فاطمه بنت علی علیه السلام بود (161) که چون محمد بن عبدالله متولد شد به نزد او آمده، نگاهی به او کرد و آن گاه انگشت خویش را در دهان او فرو برده و دید در زبان او گره ای وجود دارد، فاطمه از آن ساعت پرستاری او را به عهده گفت و محمد بیشتر اوقات نزد او بود و کمتر نزد مادر خود ( هند) بود، تا اینکه محمد بزرگ شد و از مکتب بیرون آمد، روزی فاطمه غذایی ترتیب داد و عده ای از خاندان خود را به خانه خویش دعوت کرد و چون غذا خوردند گفت: خدا را گواه که برادرم حسین یک جعبه ای به من داد و به خدا سوگند نمی دانم در آن چیست، من آن را گذاردم تا چون این پسر به دنیا آید آن را به او بسپارم. سپس جعبه سربسته را در حضور آنها که حاضر بودند، به دست محمد بن عبدالله داد و او نیز آن جعبه را به خانه خود برد و معلوم نشد در آن چه بود و همین جریان سبب شهرت محمد شد و موجب شد که مردم آن سخنان را درباره محمد بگویند.
علی بن عباس به سندش از عبدالله بن حسن روایت کرد که گفت: عمه ام فاطمه بنت علی علیه السلام مرا طلبید و گفت: ای فرزند بدان که پدرم علی بن ابیطالب می فرمود: کوچکترین فرزندان من مهدی را درک خواهد کرد، و من کوچکترین فرزند پدرم هستم و آن جناب نشانیهایی برای مهدی ذکر کرد که من آنها را جز در تو در دیگری مشاهده نمی کنم و اگر به راستی تو مهدی هستی راه وسط ( و میانه) را پیش گیر یعنی راهی که غالیان به تو بازگردند و کسانی که تقصیر کارند به تو بپیوندند (162) آن گاه انتقام ما را از بنی امیه بگیر.
و عمر بن عبدالله به سندش از ابوهریره روایت کرده که در اوصاف مهدی گفت: نامش محمد بن عبدالله است، و در زبانش کندی و لکنت است.
و نیز از ابراهیم بن علی رافعی حدیث کرده که گفت: محمد در سخن گفتن روان نبود، او را بر منبر دیدم که سخن را در گلو و سینه می چرخانید، آنگاه دست برسینه خود می زد و سخن را از دهان خارج می کرد.
و احمد بن محمد به سندش از عبدالله بن موسی روایت کرده که گفت: هنگامی که محمد به دنیا آمد میان دو کتف او خال درشت سیاهی بود، همانند تخم مرغ و او را صریح قریش می گفتند و مهدی بود.
و سلمة بن اسلم جهنی شاعر درباره او گفته است:
ان الذی یروی الرواة لبین - اذا ما ابن عبدالله فیهم تجردا
له خاتم له یعطه الله غیره - و فیه علامات من البر و الهدی
(163)
و شاعر دیگری گفته است:
ان یک ظنی فی محمد صادقا - یکن فیه ما تروی الا عاجم فی الکتب (164)
و نیز سلمة بن اسلم جهنی گفته است:
انا لنرجو ان یکون محمد - اماما به یحیی الکتاب المنزل
به یصلح الاسلام بعد فساده - و یحیا یتیم بائس و معول
و یملا عدلا ارضنا بعد ملئها - ضلالا و یایتنا الذی کنت آمل (165)
و نیز گفته است:
ان کان فی الناس لنا مهدی - یقیم فینا سیرة النبی
فانه محمد التقی (166)
و ابراهیم بن علی بن هرمة درباره محمد گوید:
لا والذی انت منه نعمة سلفت - نرجو عواقبها فی آخر الزمن
ما غیرت وجهه ام مهجنة - اذا لقتام یغشی اوجه الهجن (167)
و ابوزید از عبدالملک بن سنان مسمعی نقل کرده که گفت: عوام ( و توده) مردم محمد را مهدی نام گذارده بودند تا بدانجا که می گفتند: محمد بن عبدالله مهدی، و او جامه ای یمنی و قبطی می پوشید.
و از سهل بن بشر روایت کرده که گفت: شنیدم از زنی جوان که می گفت: ای کاش مهدی خروج می کرد - و مقصودش محمد بن عبدالله بود.
احمد بن سهیل به سندش از عیسی بن عبدالله روایت کرده که گفت: محمد بن عبدالله از همان دوران کودکی تا به سن بلوغ رسید، پیوسته در حال غیبت و خفاء به سر می برد. و او را مهدی می نامیدند.
و نیز از حمید بن سعید روایت کرده که گفت: از هنگامی که محمد بن عبدالله به دنیا آمده، پیوسته آل محمد او را پنهان می داشتند، و از پیغمبر صلی الله علیه و آله روایت می کردند که نام مهدی محمد بن عبدالله است، و امید داشتند که مهدی او باشد و از این رو به ولادتش مسرور گشته و محبتی به او پیدا کردند و نام او نقل مجالس ایشان بود، و شیعیان به ظهور او یکدیگر را مژده می دادند.
و شاعر در این باهر گفته است:
لیهنکم المولود آل محمد - امام هدی، هادی الطریقة، مهتدی
یسوم امی الذل من بعد عزها - و ابی العاص الطرید المشرد
فیقتلهم قتلا ذریعا و هذه - بشارة جدیه علی و احمد
هما انبآنا ان ذلک کائن - برغم انوف من عداة و حسد
امیة صبرا طالم اطرت لکم بنو هاشم آل انبی محمد
1. مژده باد شما را ای خاندان محمد به این مولود که اوست پیشوای هدایت و راهنمای طریقت، و خرد راه یافته است.
2. همان کسی است که بنی امیه را پس از عزت، خوار کند و هم آل ابی العاص را که خود آواره و سرگردان گشته اند.
3. آنها را به سختی و هراسناکی بکشد، و این مطلب مژده ای است که از دو جد بزرگوارش علی و احمد صلوات الله علیهما به ما رسیده.
4. آنها به ما خبر داده اند که این کار به رغم انف دشمنان حسود حتما خواهد شد.
5. ای بنی امیه چشم به راه ( انتقام) باشید که دیرزمانی بنی هاشم - خاندان محمد صلی الله علیه و آله - در برابر شما فروتنی کرده و خم می شدند.