فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

عبدالله بن مسور بن عون بن جعفر بن ابیطالب

علی بن الحسین به سندش از عوانه برای ما روایت کرده که عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب از کسانی بود که مردم را به سختی کیفر می کرد، و عبدالله بن مسور نیز با او بود، هنگامی به عبدالله بن معاویه گفتند: که عبدالله بن مسور مدعی است که فرزند عون بن جعفر بن ابیطالب است، عبدالله بن معاویه دستور داد او را چندان تازیانه زدند تا جان سپرد، و پس از او نیز همسرش را طلبید و سخنی بدو گفت که آن زن پاسخ عبدالله بن معاویه را بداد، و عبدالله دستور داد آن زن را نیز کشتند.

35

عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب

کنیه اش ابومعاویه است، و منظور ابراهیم بن هرمه در اشعار زیر اوست که گوید:
احب مدحا ابا معاویة الما - جد لا تلقه حصورا عییا
بل کریما یرتاح للمجد بسا - ما اذا السؤال حییا
ان لی عنده و ان رغم الاعداء - ودا من نفسه وقیفا
ان امت تبق مدحتی و ثنایی - و اخایی من احیاة ملیا
یا ابن اسماء فاسق دلوی فقد او - ردتها مشربا یثج رویا
1. من ابومعاویه را که مردی صاحب مجد و شوکت است دوست دارم و تو نیز او را مردی بخیل و ناتوان نخواهی یافت.
2. بلکه شخص کریم و شوکتمند و خندانی است، چون سوال کننده او را حرکت دهد، و بسیار با حیا و آزرم است.
3. مراد در نزد او - اگر چه ناپسند دشمنان باشد - دوستی و خصوصیتی است.
4. پس از مرگ من مدح و ثنایم و نیز برادری و دوستیم با او زمانهای درازی باقی بماند.
5. ای فرزند اسماء (مقصودش همان عبدالله بن معاویه است) جام مرا بنوش که آبی شیرین و گوارا در آن ریخته ام.
و مقصودش از اسماء مادر عبدالله است که کنیه اش ام عون بوده و دختر عباس ابن ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب است.
عبدالله بن معاویه مردی بخشنده و دلاور و شاعر پیشه بوده ولی شخصی بدرفتار و لاابالی و آدمکشی نیز بود، و با بی دینان انس می گرفت و از مردمان لاابالی طرفداری می کرد، و اگر ترس آن نبود که مبادا کسی خیال کند احوال او به دست ما نرسیده ما نامی در این کتاب از او نمی بردیم و به ناچار باید در اینجا شمه ای از احوالات او را بیاوریم.
باری در حالات او نوشته اند که شخصی را به نام عمار بن حمزه برای نامه نگاری خویش استخدام کرده بود که به بی دینی معروف بود، و همنشینان مخصوصش یکی مطیع بن ایاس بود که هم بی دین و هم مابون بود (125)، و دیگری شخص دیگری بود معروف به بقلی (که او نیز شخص لامذهبی بود) و جهت اینکه او را بقلی می گفتند آن بود معتقد بود انسان مانند بقله علف سبز است که چون از این جهان برود دیگر مبعوث نگردد، و بقلی را منصور دوانقی پس از این که به خلافت رسید کشت، و این سه تن که گفتیم هر سه ندماء (و همنشینان) خاص عبدالله بن معاویه بودند.
و عبدالله بن معاویه، رئیس انتظاماتی داشت به نام قیس که از طبیعی ها به ملاحده معروف بود و هیچ گونه ایمانی به خدا نداشت، و شبها که می شد پاسداری می کرد و هر که را می دید به قتل می رساند، او روزی بر عبدالله بن معاویه درآمد عبدالله که چشمش بدو افتاد این شعر را گفت:
ان قیسا و ان تقنع شیبا - لخبیث الهوی علی شمطه
ابن تسعین منظرا و مشیبا - و ابن عشر یعد فی سقطه
سپس رو به مطیع کرده و گفت: دنباله اش را بگو، مطیع گفت:
و له شرط اذا جنه اللیل - فعوذوا بالله من شرطه
1. اگرچه قیس سر و صورت را به موی سپید پیری پوشانده ولی با این حال هوا پرست است.
2. از نظر سن و پیری نود ساله است ولی از نظر رسوایی ها و کارهای زشتش باید ده ساله او را به شمار آورد.
3. پاسبانی دارد که چون شب شود باید از شر آنها به خدا پناه ببرید.

ابن عمار و دیگران نقل کرده اند که عبدالله بن معاویه چنان بود که به مردی خشم می کرد دستور می داد او را با تازیانه بزنند، و خود به گفتگو و سخن با دیگران می پرداخت و به طوری که گویا اصلا خبر از آن محکوم ندارد، و مامورین آنقدر تازیانه بر آن محکوم می زدند تا زیر تازیانه جان بسپارد، و همین کار را نسبت به مردی انجام داد و آن مرد هر چه بدو استغاثه کرد توجهی ننمود، و در پایان فریاد زد: ای بی دین تویی که پنداری به تو از جانب خدا وحی می شود: باز هم به او توجهی نکرد و مامورین همچنان او را زدند تا مرد.
احمد بن عبدالله از نوفلی از پدر از عموی خود عیسی نقل کرده که گفت: عبدالله بن معاویه در سنگدلی بی نظیر بود، روزی من در غرفه ای - در اصفهان - نزد او نشسته بودم که دیدم نسبت به غلامی خشم کرد، پس دستور داد آن غلام را از آن غرفه به زیر اندازند، و چون به زیرش انداختند آن غلام دستش را به در آبزین (126) گرفت و بدان آویزان شد، عبدالله دستور داد دست او را از آویز در قطع کنند، طبق دستور او دستش را قطع کردند. و آن غلام بر زمین افتاده جان سپرد.

و با تمام این احوال وی از ظریفان بنی هاشم و شعرای ایشان بود، و اشعار زیر از راوی آن یحیی بن معین از وی روایت کرده:
الا تزع القلب عن جهله - و عما تونب من اجله
فیبدل بعدالصبی حکمة - و یقصر ذوالعذل عن عذله
فلا ترکبن الصنیع الذی - تلوم اخاک علی مثله
و لا یعجنب قول امری - یخالف ما قال فی فعله
و لا تتبع مالا تناپروردگار - و لا تنال سل الله من فضله
و کم من مقل یبین الغنی - و یحمد فی رزقه کله
1. آیا دل را از جهل خویش و از آنچه به خاطر آن سرزنش شوی برکنده و جدا نمی نمایی.
2. تا پس از دوران کودکی به حکمت گراید و ملامتگرت از ملامتها کوتاه آید؟
3. هرگز به کار زشتی که برادر خود را به مثل آن نکوهش کنی دست میالای.
4. و هیچ گاه تو را به شگفت ( و یا ناراحتی) نیندازد گفتار کسی که رفتارش مخالف با کردار اوست.
5. و هیچ گاه چشم به دنبال آنچه بدان نرسی مینداز و هر چه خواهی از خدا بخواه.
6. چه بسا مستمندی که در ظاهر خود را توانگر جلوه دهد و به هر چه روزیش شده خدای را سپاس گوید.
و محمد بن علی بن حمزه نیز به روایت ابن معیر این اشعار را از وی نقل کرده است:
اذا افتقرت نفسی قصرت افتقارها - علیها فلم یظهر لها ابدا فقری
و ان تلقنی فی الدهر مندوحة الغنی - یکین لا خلای التوسع فی الیسر
فلا العسر یزری بی اذا هو نالنی - و الاالیسر یوما ان ظفرت هوالفخر
1. هرگاه فقیر گردم نیازها و خواهش های نفسانیم را کوتاه کنم و از این رو هرگز فقر و نداری بر من چیره نشود.
2. و هر گاه توانگری در روزگار به من رو آورد فراخی و گشایش آن نصیب دوستانم نیز گردد.
3. از این رو نه تنگدستی - وقتی که در رسد - مرا مورد سرزنش خویش قرار دهد، و نه گشایش زندگی - اگر روزی بدان رسم - موجب فخر و بزرگی من شود.
و به نقل یحیی بن الحسن عبدالله درباره حسین بن عبدالله بن عبیدالله بن عباس (که وی نیز از زنادیقه بوده است) گوید:
قل لذی الود والصفاء حسین - اقدر الود بیننا قدره
لیس للدابغ امقرظ بد - من عتاب الادیم ذی البشرة
1. به صاحب دوستی و صفا یعنی حسین بگو که محبت و دوستی میان ما را اندازه نگه دارد.
2. پوستی که زیر دست دباغ قرار گرفته خواه و ناخواه مورد عتاب و درشتی دباغ واقع خواهد شد و بر دباغ در کوبیدن و زجری که به پوست می دهد سرزنش نیست.
و نیز گفته است:
ان ابن عمک و ابن امک - معلم شاکی السلاح
یقص العدو و لیس یرضی - حین یبطش بالجراح
لا تحسبن اذی ابن عمک - شرب البان اللقاح
بل کالشجا تحت اللهاة - اذا تسوغ بالقراح
فانظر لنفسک من یجیبک - تحت اطراف الرماح
من لا یزال یسوءه - بالغیب ان یلحاک لا حی
1. همانا عمو زاده و برادرت کسی است که در وقت جنگ با نشان و مسلح است.
2. دشمن را خرد می کند و به اینکه زخمی ببیند دست بردار نبوده و اکتفا نکند.
3. اگر به پسر عمویت آزاری رسد آن را آسان مگیر و چون شیر گوارای شتران مپندار.
4. بلکه چون خاری است که در گلویت گیر کرده باشد و آب خوش نتوانی فرو بری.
5. پس بنگر تا چه کسی در زیر نیزه ها و ( و هنگام جنگ) تو را یاری کند.
6. او آن کسی است که اگر پشت سرت کسی تو را عیب جویی و دشنام گوید او را بد آید و ناچار از تو دفاع کند.
سبب خروج عبدالله بن معاویه و قتل او
از نوفلی و دیگران نقل شده که چون مردم با یزید بن ولید که به یزید ناقص معروف بود به خلافت بیعت کردند؛ عبدالله بن معاویه بر ضد او در کوفه قیام کرد، و از مردم خواست تا به طرفداری آن کس از آل محمد که مورد پسند و رضاست با او بیعت کنند و جامه پشمین پوشید و ظاهر خود را به خیر و صلاح آراست و گروهی از مردم کوفه نیز با او بیعت کردند ولی همه مردم شهر به بیعت با او حاضر نشدند و گفتند: دیگر کسی در میان ما نمانده و بیشتر بزرگان ما به طرفداری این خاندان به قتل رسیده و نابود گشته اند، لذا به او پیشنهاد کردند که برای انجام این منظور به سمت فارس و نواحی مشرق برود، او نیز نپذیرفت و گروهی را از آن نواحی با خود همراه کرد و عبدالله بن عباس تمیمی نیز به طرفداری او خروج کرد.
عوانه گوید: پیش از آنکه عبدالله بن معاویه به صوب مشرق حرکت کند در کوفه قیام کرد و مردم را به سوی خویش خواند، و حکومت کوفه در آن وقت از طرف یزید ناقص به مردی واگذار شده بود که نامش عبدالله بن عمر بود، و عبدالله بن عمر که از خروج عبدالله بن معاویه مطلع گشت به جنگ با او آمد و در بیرون کوفه از سمت حیره جنگ سختی با او کرد.
مدائنی نقل کرده که عبدالله بن عمر یکی از یاران نزدیک عبدالله بن معاویه را به نام ابن ضمره تطمیع کرد و وعده بسیاری به او داد که هنگام جنگ از کنار عبدالله بن معاویه بگریزد و دیگران را نیز بدان وسیله فراری داده، و منهزم سازد. این خبر به گوش عبدالله بن معاویه رسید، به یاران خود گفت: هر گاه دیدید ابن ضمرة فرار کرد، شما هراس نکنید ( و بدانید که این نقشه ای است که برای شکست ما کشیده اند) و فرار نکنید، ولی با این حال هنگامی که جنگ شروع شد ابن ضمرة فرار کرد و دیگران نیز فرار کردند و عبدالله بن معاویة تنها ماند و یک تنه شروع به جنگ کرد و این شعر ای می خواند:
تفرقت الظباء علی خراش - فما یدری خراش ما یصید (127)
سپس رو به فرار نهاده و خود را از معرکه نجات داد، آن گاه به نواحی و اطراف رفته جمعی را با خود همراه ساخت و بر شهرهای کوفه و بصره و شهر همدان و قم و ری و قومس و اصفهان و فارس تسلط یافت و اصفهان را پایتخت خود قرار داد.
و کسی که در فارس برای او از مردم بیعت می گرفت شخصی بود به نام مخارق بن موسی، وابسته طائفه بنی یشکر، و او با نعلین و ردایی به درالاماره فارس رفت و هنگامی که مردم گرد او را گرفتند وی شروع کرد از آنها بیعت گرفت: مردم پرسیدند: به چه چیز با تو بیعت کنیم؟ گفت: به هر چه شما دوست دارید و هر آنچه از آن بدتان آید، مردم نیز به همین شرط با او بیعت کردند.
و بنا بر روایت محمد بن علی بن حمزه که به سند از محمد بن جعفر بن ولید نقل کرده: عبدالله بن معاویه بن شهرها نامه نوشت و مردم را تنها به بیعت با خویشتن دعوت کرد نا با آنکه مورد پسند و رضا از خاندان محمد صلی الله علیه و آله باشد، و برادر خود حسن را بر اصطخر حاکم ساخت، و برادر دیگرش یزید بر شیراز، و برادر دیگرش علی را بر کرمان، و همچنین برادر دیگرش صالح را بر قم و اطراف آن فرمانروا ساخت. بنی هاشم که از وضع او مطلع شدند از گوشه و کنار به سوی او رو آوردند که از آن جمله سفاح و منصور عباسی بودند، او نیز به هر کدام طبق درخواستشان عطایی می کرد، هر که حکومت می خواست بدو حکومت می داد و هر که پول می خواست حاجتش را روا می ساخت و همچنان بر آن نواحی حکومت می کرد تا مروان بن محمد معروف به مروان حمار بود به خلافت رسید، در آن وقت مروان عامر بن ضباره را با لشکر انبوهی به جنگ او فرستاد، عامر نیز برای جنگ با عبدالله تا نزدیک اصفهان آمد، عبدالله از آمدن او خبر یافت و یاران خود را برای جنگ با عامر دعوت کرد ولی آنها اجابت نکرده، حاضر به جنگ با عامر نشدند؛ از این رو عبدالله با دهشت و اضطراب با برادران خویش به سمت خراسان حرکت کرد، و این در وقتی بود که ابومسلم خراسان را گرفته و نصر بن سیار را از آنجا رانده بود، هنگامی که می رفت به یکی از سرشناسان محلی که با مردی با گذشت و پر نعمت بود در آمد و از او خواست تا بر دفع دشمنش او را یاری دهد، آن مرد از عبدالله پرسید: تو از فرزندان رسول خدا هستی؟ گفت: نه. گفت: آیا تو ابراهیم امام هستی که در خراسان به طرفداری او مردم را دعوت کنند؟ پاسخ داد: نه. آن مرد گفت: با این ترتیب مرا با تو و یاری کردنت کاری نیست.
عبدالله از آنجا به طمع اینکه ابومسلم خراسانی او را یاری کند به نزد او رفت، ابومسلم او را گرفته زندانی ساخت، و در اینکه آیا عبدالله بن معاویه پس از زندانی شدن نزد ابومسلم به چه سرنوشتی دچار شد اختلاف است.
برخی گفته اند: او همچنان نزد ابومسلم زندانی بود تا وقتی؟ آن نامه معروف را (128) به ابومسلم نوشت که آغازش چنین است:
این نامه ای است از اسیر دست ابومسلم و آن کس که بدون جرم و گناه در نزد او زندانی است.
و چون این نامه به دست ابومسلم رسید دستور داد او را به قتل رساندند.
و برخی دیگر گفته اند او را به وسیله زهری که به خورد او داد، مسموم ساخته و کشت و سرش را به نزد عامر بن ضباره فرستاد و او نیز آن سر را به نزد مروان بن حمار برد. و گروه دیگری گفته اند: ابومسلم او را زنده تحویل عامر بن ضبارده داد، او عبدالله را به قتل رساند و سرش را به نزد مروان برد.(129)
عتکی به سند خود روایت کرده که سعید بن عمرو گوید: روزی که مروان حمار در زاب (موصل) به جنگ با عبدالله بن علی (عموی ابوالعباس سفاح) مشغول بود من در نزد او بودم، مروان پرسید این شخص (یعنی عبدالله بن علی یا ابوالعباس سفاح که عبدالله بن علی را به جنگ با او فرستاده بود) کیست؟ گفتند: همان جوان زرد پوشی است که وقتی سر عبدالله بن معاویه را نزد تو آوردند بدو دشنام می داد، مروان گفت: به خدا چند بار می خواستم او را بکشم ولی در هر با مانعی پیش آمد و هر چه خدا خواهد همان می شود، و به خدا سوگند من دوست داشتم علی بن ابیطالب به جای این مرد با من جنگ می کرد!
به او گفتم: آیا درباره علی با آن موقعیت و وضعی که داشته است این سخن را می گویی؟ پاسخ داد: منظورم موقعیت و وضع او نیست، ولی منظورم این است که علی و اولاد او بهره ای از سلطنت و خلافت ندارند ( و ای کاش این شخص هم از اولاد علی بود که من می دانستم تلاش او بی فایده است.)
و روزی که به ابوجعفر منصور ( خلیفه دوم عباسی) خبر رسید که ابراهیم بن عبدالله بن حسن ( که داستانش پس از این بیاید) عیسی بن موسی ( که فرمانده لشکر منصور) را منهزم ساخته، منصور تاب نیاورد و خواست بگریزد ( و خلافت را به ابراهیم بن عبدالله) واگذاز کند و در آن وقت من این سخن را که مروان گفته بود برایش گفتم، منصور گفت: تو را به خدایی که معبودی جز او نیست راست می گویی، (او این سخن را گفت)؟ گفتم دختر سفیان بن معاویه سه طلاقه باشد اگر دروغ بگویم (130) مطمئن باش که من راست می گویم.
و بالجمله خروج عبدالله بن معاویه در سال 127 اتفاق افتاد، و ابومالک خزاعی در باره او گفته:
تنکرت الدنیا خلاف ابن جعفر - علی و ولی طیبها و سرورها (131)