فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

یحیی بن زید بن علی بن حسین ابن علی بن ابیطالب

مادر او ریظة دختر - ابوهاشم - عبدالله بن محمد بن حنیفه است، و ابوثمیله (صالح بن ذبیان) ابار شاعر مقصودش از شعر زیر همان ریطه است که گوید:
فلعل راحم ام موسی والذی - نجاه من لجج خضم مزبد
سیسر ریطة بعد حزن فؤداها - یحیی و یحیی فی الکتاب یرتدی (117)
و مادر ریطه هم نامش ریطه بود، و او دختر حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب است .
و مادر ریطه دوم دختر مطلب بن ابی وداعة سهمی است.
آنچه موجب قتل یحیی بن زید گردید
علی بن الحسین بن محمد اصفهانی (مولف کتاب) از محمد بن علی بن شاذان نقل کرده که وی به سند خود از ابومخنف و دیگران که به سندهای مختلف روایت کرده اند، بازگو کرده، گوید: چون زید بن علی به شهادت رسید و یحیی شبانه او را به خاک سپرد، به جبانه سبیع رفت و به جز ده نفر، مردمان دیگری که همراه زید بودند از گرد یحیی پراکنده شدند، سلمة بن ثابت گوید: من بدو گفتم: اینک قصد کجا داری؟ پاسخ داد: قصد نهرین را - و این سخن را وقتی؟ ابوصبار عبدی نیز با او بود - گوید: من بدو گفتم: اگر آهنگ نهرین را کرده ای پس در همین جا باش و با دشمنان پیکار کن تا کشته شوی، پاسخ داد: مقصود من از نهرین دو نهر کربلاست، بدو گفتم: اکنون که چنین تصمیمی داری پس هر چه زودتر تا سپیده صبح نزده از شهر خارج شو، یحیی برخاسته و ما نیز به همراه او از کوفه بیرون رفتیم، و همین که خانه های کوفه را پشت سر گذاردیم بانگ اذان صبح به گوش ما خورد، ما با شتاب از آنجا دور شدیم، و به گروهی که در راه بر می خوردیم از آنها طعام خواسته و آنها نیز به من گرده های نان می دادند و من آنها را به نزد یحیی و سایر همراهان خود می بردم و بدین ترتیب تا نینوی پیش رفتیم و در آنجا سابق را خواستیم (118) و او از خانه خویش بیرون رفت و یحیی به خانه او در آمد و خود سابق به فیوم (119) رفت و در آنجا سکونت گزید و یحیی را در خانه خویش گذارد.
سلمه گوید: دیدار من نیز با یحیی به همان جا پایان یافت و او را در همان خانه گذارده و رفتم.
یحیی بن زید پس از چندی از آنجا بیرون رفت و خود را به مدائن رسانید. مدائن در آن زمان سر راه مردمی بود که به خراسان می رفتند.
یوسف بن عمر که از ورود یحیی به مدائن خبر یافت شخصی را به نام حریث ابن ابی الجهم کلبی برای دستگیری یحیی به مدائن فرستاد، ولی پیش از آنکه او به مدائن برسد یحیی از مدائن خارج شد و همچنان رفت تا به ری رسید.
گویند: منزلگاه یحیی در مدائن از روزی که بدان شهر وارد شد تا روزی که بیرون رفت، خانه یک دهقان بود.
و نیز گویند: سپس از ری بیرون رفته خود را به سرخس رسانید در آنجا به نزد یزید ابن عمر تیمی رفت و حکم بن یزید را که یکی از بنی اسید بن عمرو بود به کمک خویش دعوت کرد و شش ماه در نزد او توقف نمود، و فرمانده جنگ آن ناحیه (از طرف بنی امیه) مردی بود مشهور به ابن حنظله و از جانب عمر بن هبیره این منصب را داشت. در این موقع گروهی از خوارج به نزد یحیی آمده و از او خواستند تا به دستاری آنان بر ضد بنی امیه قیام کند، و چون یحیی آمده و از او خواستند تا به دستیاری آنان بر ضد بنی امیه قیام کند، و چون یحیی پافشاری آنها را در این کار مشاهده کرد می خواست تا اقدام بدین کار کند ولی یزید بن عمرو او را از این کار منع کرده و بدو گفت: چگونه امید داری به دستیاری مردمی جنگ کنی و بر دشمن خود پیروز گردی که آنان از علی علیه السلام و خاندانش بیزاری می جویند؟
یحیی به واسطه این کار اعتمادش از آنها سلب شد و از این کار منصرف گشت ولی سخنی که موجب دلسردی آنها شود بر زبان جاری نکرد و با سخنانی خوش آنها را از خود دور راند.
سپس از سرخس هم بیرون رفته و به بلخ رسید و در آنجا به خانه حریش بن عبدالحرمن شیبانی وارد شد همچنان در نزد او بود تا مرگ هشام بن عبدالمک رسید و ولید بن یزید به خلافت رسید، در این هنگام یوسف بن عمر که از ورود یحیی به خانه حریش در بلخ اطلاع یافته بود به والی خراسان - نصر بن سیار نوشت که کسی را به نزد حریش روانه کن تا یحیی را به سخت ترین وضعی دستگیر سازد، نصر بن سیار مردی را به نزد فرماندار خود در بلخ که نامش عقیل بن معقل لیثی بود فرستاد و به او پیغام داد حریش را بگیرد و او را رها نکند تا اینکه او را بکشد و یا یحیی را تحویل دهد.
عقیل بن معقل حریش را خواست و دستور داد ششصد تازیانه به او بزنند و بدو گفت: به خدا سوگند یا تو را می کشم و یا باید یحیی را تحویل دهی، حریش گفت: والله لو کان تحت قدمی ما رفعتها عنه فاصنع ما انت صانع (سوگند به خدا اگر یحیی در زیر پای من باشد پای خود را از روی او برنخواهم داشت - یعنی به هیچ قیمتی او را تحویل نمی دهم - هر چه می خواهی بکن.)
فرزند حریش به نام قریش چون این وضع را مشاهده کرد، به عقیل گفت: پدر مرا نکش تا من یحیی را برای تو حاضر سازم، عقیل گروهی را به همراه او فرستاد و قریش آنها را بیاورد تا مخفیگاه یحیی را که دو خانه تو در تو بود بدانها نشان داد، آنان یحیی را به همراه یزید بن عمرو - که از وابستگان عبدالقیس بود - و از کوفه همچنان همراه یحیی تا آنجا رفته بود، دستگیر ساختند و به نزد عقیل بردند، عقیل یحیی را به نزد نصر بن سیار فرستاد، و نصر او را به زندان افکند و در کند و زنجیر کرد، سپس جریان را به یوسف بن عمر نوشت.
و مردی از بنی لیث در این باره گفته است:
الیس بعین الله ما تصنعونه - عشیة یحیی موثق فی السلاسل
الم تر لیثا ما الذی حتمت به - لها الویل فی سلطانها المتزایل
لقد کشفت للناس لیث عن استها - اخیرا و صارت ضحکة فی القبائل
کلاب عوت لا قدس الله امرها - فجاءت بصید لا یحل لآکل
1. آیا خداوند این افعال شنیعی را که شما انجام دادید نمی بیند، در آن شبی که یحیی پسر پیغمبر خدا را به زنجیر کشیدید.
2. ندیدی که بنی لیث (مراد نصر بن سیار لبثی است) به چه سرنوشتی دچار شدند؛ ای وای بر آنها در این قدرتی که خواهی نخواهی از دستشان بیرون خواهد رفت.
3. آری این بنی لیث است که خود را رسوا ساخت و عیب خویش را بر ملا کرد و مورد استهزاء قرار گرفت.
4. آنان مانند سگانی بودند که عوعو کنان صیدی آوردند که بر خورنده حلال و گوارا نبود.
بنا بر روایتی که علی بن الحسین از یحیی بن الحسن نقل کرده، اشعار از عبدالله ابن معاؤیة بن عبدالله بن جعفر است.
علی بن الحسین به سند خود از محمد نوفلی از عمویش عیسی روایت کرده که چون یحیی بن زید را آزاد کردند و کند و بند از پایش برداشتند گروهی از توانگران شیعه پیش آهنگری که کند را از پای یحیی بیرون آورده بود رفتند و از او خواستند که آن را به آنها بفروشد، آن مرد که چنان دید آن را به مزایده گذارد و همچنان قیمت را بالا برد تا به بیست هزار درهم رسید در این موقع ترسید که این جریان شایع شود و پول را از وی بگیرند بنابراین، به خریداران گفت: شما همگی در پرداخت این پول شرکت کنید، آنها راضی شدند و او نیز آن کند را چند قطعه کرد و میان آنها تقسیم نمود، و آنان نیز برای تبرک از آن نگین برای انگشتری خویش ساختند و بدان تبرک جستند.

بالجمله یوسف بن عمر داستان را برای ولید نگاشت، ولید در پاسخ نامه او نوشت: یحیی و یارانش را امان داده و رهایش سازند، یوسف بن عمر جریان را به نصر بن سیار نوشت و نصر او را از زندان بیرون آورد و به تقوی سفارش کرد و از فتنه و آشوب بر حذر داشت، یحیی بدو گفت: آیا در میان امت محمد فتنه ای بالاتر از اینکه شما در آن هستید وجود دارد؟ خونها را به ناحق ریزید و اموال را نابجا می گیرید.
نصر پاسخی نداد و دستور داد دو هزار درهم با نعلینی به او بدهند، و بدو گفت: خود را به ولید برسان، یحیی از بلخ بیرون آمده و به سرخس وارد شد، در آن وقت حاکم سرخس عبدالله بن قیس بکری بود، نصر نامه ای به عبدالله نوشت که یحیی را هر چه زودتر از سرخس روانه کن، و نامه دیگری به حسن بن زید تمیمی که حاکم طوس بود نوشت: که چون یحیی به طوس آمد مهلت آنکه حتی یک ساعت هم در طوس بماند به او مده و فورا او را به نزد عامر بن زراره به ابرشهر (120) بفرست، حسن بن زید نیز چنان کرد و شخصی را به نام سرحان بن نوح عنبری که اسلحه های جنگی رد اختیار او بود موکل بر یحیی ساخت.
سرحان گوید: یحیی بن زید در بین راه نام نصر بن سیار را بر زبان جاری کرد و او را مذمت نمود و گویا مذمتش از وی به خاطر این بود که عطایش را نسبت به خود اندک می دانست و سپس از یوسف بن عمر سخن به میان آورده و کلامی سربسته گفت، و یاد آور شد که از نیرنگ او بیمناک است و ترس آن دارد که چون به نزد او برود او را به قتل رساند. سخن خود را قطع کرد.
سرحان بدو گفت: خدایت رحمت کند هر چه می خواهی بگو و از جانب من مطمئن باش.
یحیی سخن خود را ادامه داده گفت: شگفت است که این مرد - مقصودش حسن بن زید تمیمی بود - چگونه بر من نگهبان می گمارد، به خدا سوگند اگر بخواهم کسی را بفرستم تا او را به نزد من آرند و دستور دهم زیر دست و پا او را لگد کوب کنند می توانم.
سرحان گوید: من به او گفتم: به خدا این نگهبانان را بر تو نگماشته است بلکه این رسمی است که برای حفظ اموال، نگهبانان در این راه می گمارند.
سرحان گوید: ما همچنان تا ابرشهر به نزد عمرو بن زراره آمدیم و او دستور داد هزار درهم به یحیی دادند تا خرجی راه کند، سپس او را به سوی بیهق (121) روانه کرد، یحیی از بیهق که آخرین خطه خراسان آن زمان بود با هفتاد تن از یاران خویش به سوی عمرو بن زراره بازگشت و تعدادی مرکب خرید و یاران خود را بر آنها سوار نمود. عمرو بن زراره که چنان دید نامه ای به نصر بن سیار نوشت و جریان را به اطلاع او رسانید، نصر نیز نامه ای به عبدالله بن قیس بن عباد بکری، حاکم او در سرخس، و نامه دیگری نیز به حسن بن زید، حکومت طوس نوشت و به آنها دستور داد به کمک عمرو بن زراره حاکم ابرشهر بروند، و در تحت فرماندهی و امارت او با یحیی بن زید بجنگند، آنها نیز بر طبق دستور نصر بن سیار به ابرشهر آمدند و تجهیز لشکر کرده با جمع زیادی که حدود دهر هزار نفر می شدند به جنگ یحیی بن زید رفتند، و همراهان یحیی جز همان هفتاد سوار کس دیگری نبود، یحیی و همراهانش شروع به جنگ نموده لشکریان عمرو به زراره را منهزم ساختند، و خود عمرو بن زراره نیز کشته شد و سپاهش گریختند و مرکبهای بسیاری از آنها به دست همراهان یحیی افتاد.
یحیی بن زید پس از این جریان همچنان پیش رفت و تا عبورش به هرات افتاد، در آنجا شخصی به نام مغلس بن زیاد حکومت می کرد، و هنگامی که دانست یحیی بدان سرزمین آمده، متعرض او نشد، یحیی و همراهان نیز متعرض آنها نشده از آنجا گذشتند تا به سرزمین جوزجان (122) رسیدند، حاکم جوزجان در آن زمان شخصی بود به نام حماد بن عمرو سعیدی. (123) رسیدند، حاکم جوزجاندر آن زمان شخصی بود نصر بن سیار لشکری را مرکب از هشت هزار سوار از شامیان و غیر آنها به سرکردگی شخصی به نام سلم بن احور به جنگ آنها فرستاد و آنها در قریه ای موسوم به ارغوی به یحیی بن زید و همراهانش رسیدند، و در این وقت دو تن دیگر به همراهان یحیی پیوستند یکی ابوالعجارم حنفی و دیگری خشخاش ازدی بود، و خشخاش را پس از شهادت یحیی بن زید نصر بن سیار دستگیر ساخت و دستور داد و پایش را بریده و او را به قتل رسانیدند.
و بالجمله سلم بن احور تجهیز لشکر کرده، سورة بن محمد کندی را بر سمت راست و حماد بن عمرو سعیدی را بر سمت چپ لشکر خود امیر ساخت. و یحیی نیز همراهان خود را مانند روزی که با عمرو بن زراره به جنگ پرداخت تجهیز کرده سپس شروع به پیکار کردند.
آنها سه شبانه روز به سختی جنگیدند تا همراهان یحیی همگی به قتل رسیدند، و خود یحیی نیز به وسیله تیری که مردی از بستگان قبیله غنزه رها کرد و بر پیشانیش نشست به شهادت رسید و سورة بن محمد او را در میان کشتگان یافت و سرش را از تن جدا کرد و جامه و اسلحه اش را نیز همان مرد عنزی از تن او بیرون آورده به غارت برد.
و چون ابومسلم خراسانی قیام کرد آن دو را گرفت و دست و پایشان را قطع کرد و بر دارشان کشید.
جنازه یحیی را بر دروازه جوزجان بر دار کشیدند. و جعفر بن احمد گوید: من خود جنازه یحیی را بر سر دروازه جوزجان بر سر دار مشاهده کردم.
باری سر یحیی را به نزد نصر بن سیار فرستادند، و نصر نیز آن سر را برای ولید بن یزید فرستاد.
شهادت یحیی در سال 125 اتفاق افتاد، و جنازه اش را همچنان بالای دار بود تا وقتی که دولت عباسی روی کار آمد او را از بالای دار به زیر آورده غسل دادند و کفن نمودند به خاک سپردند. و متصدی کار غسل و کفن و دفن او خالد بن ابراهیم ابوداود بکری و حازم بن خزیمه و عیسی بن ماهان بودند. (124)
ابومسلم خراسانی خواست تا کشندگان یحیی را به قتل رساند به تعقیب آنان پرداخت، بدو گفتند: دفتری که نام آنها در آن ثبت است موجود است، آن را پیش روی خود بگذار و یک یک آنها را از روی دفتر مزبور پیدا کن، او نیز چنان کرد و تمامی کسانی که در قتل یحیی بن زید به نوعی شرکت جسته بودند، همگی را به قتل رسانید.

33

عبدالله بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب

او بردار امام صادق علیه السلام بود و مادرشان ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است؛ و مادر ام فروة، اسماء دختر عبدالرحمن بن ابی بکر بوده که از مادری کنیز به دنیا آمده.
و علی بن الحسین به سندش از پدر عمرو بن ابی المقدام برای ما روایت کرده که عبدالله بن محمد بن علی الحسین به مردی از بنی امیه وارد شد (و به خانه او رفت) آن مرد اموی درصدد قتل او برآمد، عبدالله بن محمد گفت: مرا به قتل نرسان تا من در پیشگاه خدا دیده بان تو باشم و در نزد او یار تو گردم، آن مرد پست اموی گفت: تو را چنین مقام و رتبه ای نباشد و پس از ساعتی نوشابه ای را که در آن زهر ریخته بود و خورانید و او را بدان وسیله مسموم و هلاک ساخت.