فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

31

زید بن علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب

کنیه اش ابوالحسین و مادرش کنیز بود که مختار بن ابی عبیده او را به علی بن الحسین بخشیده بود، و خداوند از آن کنیز زید و عمر و علی و خدیجه را به امام سجاد علیه السلام عطا فرمود.
زیاد بن منذر گوید: مختار بن ابی عبیده کنیزی را به سی هزار درهم خرید و چون او را ورانداز کرد و درست مشاهده نمود، گفت: من کسی را به این کنیز شایسته تر از علی بن الحسین علیه السلام سراغ ندارم، و به همین جهت او را برای حضرت سجاد علیه السلام فرستاد، و آن کنیز مادر زید بن علی علیه السلام بود.
خصیب وابشی گوید: من هرگاه زید بن علی را می دیدم فروغ نور را در چهره اش مشاهده می کردم.
حسن بن علی سلولی به سندش از ابوقرة نقل کرده گوید: شبی با زید بن علی به صحرا رفتیم، وی دستها را آویخته بود و هیچ چیزی در دست او نبود، و به من گفت: ای اباقره گرسنه هستی؟ گفتم: آری، زید یک دانه گلابی به من داد که دست را پر می کرد و من نمی توانم بگویم آیا بوی آن بهتر بود یا مزه اش، آن گاه به من گفت: ای اباقره هیچ می دانی ما اکنون در کجا هستیم، ما در باغی از باغهای بهشت هستیم، ما در کنار قبر علی علیه السلام هستیم.
و به دنبال این سخن فرمود: ای اباقره سوگند بدان که به زیر رگ گردن زید ابن علی داناست، از روزی که زید بن علی دست راستش را از دست راستش از دست چپش تشخیص داده کار حرامی مرتکب نگشته و پرده حرمتی را از خدای ندریده، ای اباقره هر که خدای را فرمانبرداری کند، مخلوقات خدا از او فرمان برند.
علی بن محمد به سندش از ابوداود علوی نقل کرده که وی گفت : در نزد عاصم بن عبیدالله عمری از زید بن علی به میان آمد، عاصم گفت: من از او بزرگترم، و در وقتی جوان بود من او را در مدینه دیدم، وقتی نام خدا نزد او برده شد، او غش کرد به طوری که گفتند: دیگر به این دنیا بازنخواهد گشت.
احمد بن سعید، به سند خود از هارون بن موسی نقل کرده گوید: از محمد بن ایوب شنیدم که می گفت: مرجعه و اهل عبادت کسی را در عبادت برابر با زید بن علی نمی دانستند.
و مقانعی و خثعمی و اُشنانی (101) و دیگران از حسن و حسین و عبدالله بن حرب - و یا عبدالله بن جریر - روایت کرده اند که گفت: من جعفر بن محمد علیه السلام را دیدم که رکاب زید بن علی را می گرفت، و (پس از سوار شدن) جامه او را روی زین مرتب می کرد.
علی بن عباس به سندش از سعید خثعم نقل کرده گوید: میان زید و علی و عبدالله بن حسن معروف به عبدالله محض بر سر (تولیت) موقوفات علی علیه السلام اختلافاتی رخ داد و آنها را محاکمه را به نزد یکی از قضات بردند، و چون از نزد او برخاستند، عبدالله را دیدم که به شتاب خود به مرکب زید رسانید و رکاب او را گرفت (که زید سوار شود).
و نیز وی از عباد یعقوب از محمد بن فرات نقل کرده گوید: زید بن علی را دیدم که اثر سجده در سیمایش جای گذاشته بود.
محمد بن علی بن مهدی به سندش از عبدالله بن مسلم بابکی نقل کرده گویند به همراه زید بن علی به مکه رفتیم و چون نیمه شب شد و ستاره ثریا (پروین) بالا آمد به من گفت: ای بابکی این ستاره را می بینی، آیا دست کسی بدان می رسد؟ گفتم: نه، فرمود: به خدا دوست داشتم که دست بدان ستاره گرفته بودم و از آنجا به زمین یا به جای دیگری می افتادم و قطعه قطعه می شدم اما خداوند میان امت محمد صلی الله علیه و آله را اصلاح می فرمود و کارشان را سامان می بخشید.
احمد بن سعید به سندش از ابوالجارود نقل کرده گوید: به مدینه رفته و از هر که احوال زید بن علی را پرسیدم: گفتند: او حلیف قرآن است (یعنی هیچگاه از قرآن و تلاوت آن جدا نمی شود).
احمد بن سعید از یحیی بن الحسن بازگو کرده گوید: از حسن بن یحیی پرسیدم: روزی که زید کشته شد چند سال از عمرش گذشته بود، پاسخ داد: چهل و دو سال
علی بن عباس به سندش از جابر از امام محمد باقر علیه السلام روایت کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله به حسین علیه السلام فرمود: از صلب تو مردی به دنیا آید که نامش زید است، و در روز قیامت او و یارانش در حالی که دست و صورتشان نورانی است به سر و گردن مردم پا نهند و بی حساب وارد بهشت گردند.
محمد بن الحسین به سندش از عبدالملک بن ابی سلیمان بازگو کرده، گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: مردی از خاندان من کشته و به دار آویخته خواهد شد، و هر کس عورت او را نگاه کند بهشت را نخواهد دید.
احمد بن سعید به سندش از ابوداود مدنی از حضرت علی بن الحسین از علی (ع) روایت کرده که فرمود: در پشت کوفه مردی قیام کند که نامش زید است، و او دارای ابهت و شوکتی است که پیشینیان بدان نرسیده و آیندگان بدان نرسند مگر آن کس که به مانند او رفتار کند، و در روز قیامت او و یارانش که طومارهایی یا چیزهایی شبیه طومار با آنهاست، همچنان پیش روند تا از روی سر و گردن مردم بگذرند، و فرشتگان آنها را دیدار کنند و گویند: اینهایند بازماندگان وفادار و خوانندگان به سوی حق و رسول خدا صلی الله علیه و آله به استقبال آنان آید و گوید: ای فرزندان من به راستی که انجام دادید آنچه را مامور بدان بودید، اینک بی حساب به داخل بهشت شوید.
علی بن عباس به سندش از ربطه از پدرش عبدالله بن محمد حنفیه روایت کرده که گفت: زید بن علی هنگامی بر محمد بن حنفیه گذشت، و محمد دلش به حال او سوخت و او را نشانید و بدو گفت: پناه می دهم و می سپارم تو را به خدا ای برادرزاده از اینکه تو همان زیدی باشی که در عراق به دار آویخته شود و کسی بدو و به عورتش نگاه نکند جز آنکه در درک اسفل دوزخ قرار گیرد.
محمد بن علی بن مهدی به سندش از خالد، وابسته زبیریان، روایت کرده که گفت: ما در نزد علی بن الحسین علیه السلام بودیم که او فرزندش زید را طلبید، زید به صورت به زمین خورد و خون از صورتش جاری گشت، علی بن الحسین علیه السلام خون را از روی او پاک کرد و می فرمود: من تو را به خدا پناه می دهم که تو همان زیدی باشی که در کناسه کوفه به دار آویخته شود، که هر که از روی عمد به عورتش نگاه کند خدا رویش را به آتش دوزخ بسوزاند.
احمد بن سعید به سندش از یونس بن جناب بازگو کرده، گوید: در خدمت امام باقر علیه السلام به مکتب رفتیم، پس آن حضرت زید را پیش خواند و او را در آغوش کشید و سینه اش را به سینه خود نهاد و فرمود: پناه می دهم تو را به خدا که تو همان به دار آویخته در کناسه کوفه باشی.
علی بن عباس به سندش از محمد بن فرات نقل کرده، گوید: زید بن علی را در روز سبخه (102) دیدم که ابری زرد رنگ بر سرش سایه افکند و به هر سو که زید می رفت آن ابر نیز بالای سرش حرکت می کرد.
حسین بن علی به سندش از ابوخالد نقل کرده، گوید: نقش نگین انگشتری زید ابن علی این جمله بود: اصبر تؤجر، و توق تنج صبر کن تا پاداش بری، و بپرهیز تا نجات یابی.
علی بن احمد بن حاتم به سند خود از زکریا بن یحیی الهمدانی نقل کرده، گوید: من به آهنگ انجام حج در دیار خود بیرون شدم و گذارم به مدینه افتاد، و در آنجا با خود گفت: خوب است به خانه زید بن علی بروم، و چون بدان خانه رفتم و بر آن جناب سلام کردم، شنیدم به این اشعار تمثل جست:
و من یطلب المال المنع بالقنا - یعیش او تخترمه المخارم
متی تجمع القلب الذکی و صارما - و انفا حمیا تجتنبک المظالم
وکنت اذا قوم غزونی غزوتهم - فهل انا فیذا یا ل همدان ظالم
1. هر که مال بزرگی را به دستیاری نیزه بجوید (از دو حال خارج نیست) یا به سربلندی و شرافتمندانه زندگی کند و یا در به دری در کوهها و بیابانها او را از پای درآورد.
2. هر گاه دلی پاک و شمشیری بران و دماغی با غیرت و تعصب در خود گرد آوردی آنها تو را از ستم کشیدن و زور شنیدن بازدارند ( و کسی به تو ستم نکند.)
3. هر گاه قومی با من بجنگند من ناچار با آنها بجنگم، آیا ای خاندان همدان من در این باره ستمکارم؟
زکریا گوید: من از نزد او بیرون شدم و احساس کردم که قصدی دارد و جریان او چنان شد که می دانیم.
جریان شهادت زید بن علی علیه السلام و سبب آن
محمد بن علی بن شاذان به سندش از یحیی بن صالح طیالسی که زمان زید بن علی را درک کرده و نیز احمد بن محمد بن سعید به سندش از ابی مخنف و نیز منذرین محمد در کتابی که اجازه روایت آن را به من داد، جملگی روایت کرده اند که ابتدای کار زید بن علی علیه السلام چنان بود که خالد بن عبدالله قسری مدعی شد که مالی از او در نزد زید بن علی، و محمد ابن عمر بن علی، و داود بن علی، و سعد بن ابراهیم، و ایوب بن سلمة می باشد. یوسف بن عمر که از طرف هشام بن عبدالملک در عراق حکومت داشت، نامه ای در این باره به هشام نوشت ( و از او کسب تکلیف کرد) زید بن علی و محمد بن عرم در آن وقت در رصافه شام بودند، و از طرف دیگر زید با حسن بن حسن درباره تولیت موقوفات رسول خدا صلی الله علیه و آله نزاعی داشت.
و بالجمله چون نامه یوسف بن عمر به هشام رسید. هشام زید و محمد بن عمر را خواست و موضوع نامه یوسف را به آنها گفت، و آن دو منکر شدند، هشام گفت: پس من شما را به نزد یوسف می فرستم تا او شما و خالد را در یک جا گرد آورد و این اختلاف را به پایان رساند، زید فرمود: ای هشام تو را به خدا و پیوند خویشی سوگند می دهم که ما را نزد یوسف نفرست.
هشام گفت: چه ترسی از یوسف داری؟ فرمود: می ترسم در قضا بر ما ستم کند، هشام منشی خود را خواست و بدو گفت: به یوسف بنویس: چون زید و فلان و فلان به نزد تو آمدند آنها را در یک مجلس بخواه و بنگر تا اگر اینها بدانچه خالد مدعی است اقرار کردند همه را به نزد من بفرست، و اگر انکار نمودند از خالد شاهد بخواه، و اگر دیدی او شاهد نیاورد زید و دیگران را پس از نماز عصر سوگند بده که خالد نزد آنها چیزی به امانت نگذارده و طلب دیگری هم از آنها ندارد، و پس از اینکه این سوگند را خوردند آنها را رها کن.
زید و همراهانش به هشام گفتند: ما ترس آن را داریم که به نامه تو ترتیب اثر ندهد و به مضمون آن عمل نکند، هشام گفت: این کار محال است، و من مردی را به همراه شما به عنوان ناظر و دیده بان می فرستم که او شاهد محاکمه شما باشد تا همان طور که دستور داده ام انجام دهد. زید و همراهان درباره او دعای خیر کرده و به نزد یوسف که آن وقت در حیره در نزدیکی کوفه مسکن داشت، روان شدند.
و تنها به خاطر خویشاوندی ایوب بن سلمة با هشام متعرض او نشدند و اما دیگران چون به نزد یوسف آمدند، آنها را پذیرفت و مخصوصا نسبت به یزید ملاطفت و محبت بیشتری مبذول داشت و او را نزدیک خود نشانید و سپس از آن مالی که خالد بر آنها ادعا داشت سوال کرد، آنها منکر شدند.
یوسف خالد را طلبید و با آنها رو به رو کرد بدو گفت: این زید بن علی و محمد ابن عمر بن علی است که تو مدعی بودی مالی از آنها می خواهی؟ خالد گفت: من در پیش این دو هیچ مالی نه کم و نه زیاد ندارم، یوسف که از این حرف ناراحت شده بود گفت: آیا مرا مسخره می کنی یا امیرمؤمنان هشام را؟ و بدین جهت او را به سختی تحت شکنجه قرار داد و به طوری که گمان کردند او را کشت. و به دنبال این جریان زید بن علی و محمد بن عمر بن علی را به مسجد بردند و پس از نماز عصر سوگند داد، و آنها نیز به برائت ذمه خویش سوگند خوردند و یوسف جریان را برای هشام نوشت و او به یوسف دستور داد آن دو را آزاد کند و یوسف نیز پس از رسیدن نامه هشام آن دو را آزاد کرد.
پس از این جریان زید چند روزی در کوفه ماند و هر روز یوسف او را وادار می کرد که هر چه زودتر از کوفه بیرون رود، و زید عذر می آورد که کارهای دارد و می خواهد چیزهایی بخرد، و چون اصرار یوسف زیاد شد زید از کوفه خارج شد و به قادسیه رسید.
در آنجا شیعیان به دیدار زید آمده گفتند: خدایت رحمت کند، به کجا می روی با اینکه صد هزار مرد شمشیر زن از اهل کوفه و بصره و خراسان با تو همراه اند و همگی حاضرند به روی بنی امیه شمشیر بکشند، و شامیان در برابر ما افراد اندکی هستند که تاب مقاومت با ما را ندارند.
زید به سخنان آنان توجهی نکرد ولی آنان پافشاری زیاد کرده پیوسته او را سوگند می دادند تا سرانجام پس از پیمانهای محکمی که با او بستند او را به کوفه بازگردانیدند.
محمد بن عمر بن علی گفت: تو را به خدا سوگند ای ابالحسین بیا تا به نزد خاندانت برویم و سخن اینهایی که تو را دعوت به قیام می کنند، گوش مده که اینها به گفته های خود وفادار نیستند، آیا همین مردم با جدت حسین علیه السلام پیمان نبستند؟ زید پاسخ داد: چرا، ولی با این حال حاضر به بازگشت با محمد بن عمر بن علی نشد و با آنها به کنفه رفت و شیعیان و سایر مردم به نزد او رفت و آمد می کردند و با آن جناب بیعت می نمودند تا شماره بیعت کنندگان تنها در کوفه، غیر از آنهایی که در مدائن و بصره و واسط و و موصل و عراق و ری و گرگان بیعت کردند، به پانزده هزار نفر رسید، و زید مدت ده ماه و اندکی در کوفه ماند و در این مدت فرستادگان خود را به شهرهای و اطراف می فرستاد تا از مردم برای او بیعت بگیرند.
چون هنگام خروج او شد به یاران خود دستور داد تا آماده کار شوند، و از آنها هر کدام به پیمان خود وفادار بودند، آماده شد.
این مطلب شایع شد و سلیمان بن سراقه بارقی جریان را به اطلاع یوسف بن عمر (103) رسانید و دو نفر را نام برد که زید در خانه آنها مخفی است، یوسف بن عمر شبانه اشخاصی را به خانه آن دو تن فرستاد، ولی زید را نیافتند و آن دو تن را به نزد یوسف ابن عمر بردند، و چون یوسف با آنها گفتگو کرد از اوضاع زید و یارانش مطلع شد و دستور داد گردن آن دو را زدند.
این خبر به گوش زید رسید ترسید مبادا یوسف بن عمر راهها را ببندد و از آمدن مردم شهرها به کوفه جلوگیری کند، از این رو پیش از موعدی که با مردم قرار گذارده بود اقدام به خروج کرد، و همین سبب شکست او گردید، و موعدی را که زید برای خروج میان خود و یارانش معین کرده بود، شب چهارشنبه اول ماه صفر سال 133 بود ولی پیش از آن موعد خروج کرد.
یوسف بن عمر که از جریان مطلع شد، حکم بن صلت را مامور ساخت تا مردم کوفه را در مسجد بزرگ کوفه جمع کند، و بدین ترتیب حکم بن صلت را به نزد بزرگان شهر و پاسبانان و طرفداران خود و جنگجویان اعزام داشت و آنها همگی را به مسجد آورد، سپس جارچی او در شهر کوفه جار کشید: که هر مردی چه از قبایل و چه از بستگان آنها اگر در بیرون مسجد دیده شود، خونش هدر است و باید همگی به مسجد بزرگ کوفه آیند.
روز سه شنبه بود که مردم در مسجد جمع شدند و این جریان پیش از خروج زید بن علی بود و به جستجوی زید به خانه معاویه بن اسحاق رفتند، زید در همان شب که شب چهارشنبه بیست و سوم محرم و شب بسیار سردی بود از خانه معاویه بن اسحاق خروج کرد، و یارانش برای اطلاع دیگران دسته های نی را آتش زده و شعار یا منصور امت(104) که شعار رسول خدا صلی الله علیه و آله بود بلند کردند، و آن شب را تا بامداد به همین وضع گذراندند. چون صبح شد زید بن علی قاسم بن عمر تبعی و مرد دیگری را فرستاد، و مطابق روایت سعید بن خیثم، قاسم فرزند کثیر بن یحیی بود و آن مرد دیگر، نامش صدام بود. آن دو را فرستاد تا این اشعار را در شهر بگویند. سعید بن خثعم گوید: زید بن علی مرا که صدای بلندی داشتم نیز فرستاد که در شهر دهم.
و ابوالجارود زیاد بن منذر همدانی نیز دسته ای از آن نی ها را بلند کرد و به جای بلندی رفته و به شعار زید شعار می داد، اینان همچنان پیش می رفتند و شعار می دادند تا در بیابانهای عبدالقیس با جعفر بن عباس کندی که از طرف یوسف بن عمر فرماندار کوفه برای سرکوبی اینان آمده بود برخورد کردند، و لشکریان دشمن بر اینها حمله می بردند و آن مردی که همراه قاسم بن عمر بود کشته شد و خود قاسم را نیز که زخمی شده بود از معرکه برداشته به نزد حکم بن صلت (فرمانده لشکر دشمن) بردند، حکم ابن صلت از او سوالاتی کرد، وی پاسخش را نداد، لذا دستور داد گردنش را بر در قصر حکومتی کوفه زدند، و او نخستین شهید از یاران زید بود - رضوان الله علیه.
و سعید بن خثعم می گوید: سکینه، دختر قاسم، در رثاء پدر چنین گفت:
عین جودی لقاسم بن کثیر - بدرور من الدموع غزیر
ادرکته سیوف قوم لئام - من اولی الشرک والردی و الشرور
سوف ابکیک ما تغنی حمام - فوق غصن من الغصون نضیر
1. ای دیده اشک بریز برای قاسم بن کثیر از دیدگانی پر آب و فراوان.
2. شمشیرهای مردمانی پست از مشرکین و اشرار و مردم فرومایه او را گرفت.
3. تا هر زمان که قمری بالای شاخه سبز درختان نغمه سراید، من پیوسته برایت می گویم.
ابومخنف گوید: یوسف بن عمر که در حیره (پنج کیلومتری کوفه) بود به اطرافیان خود گفت: کیست که به کوفه رود و خبری از اینها برای ما بیاورد؟
عبدالله بن عباس گفت: من می روم و خبرشان را برای تو می آورم، و با پنجاه سوار حرکت کرد و تا محله یا قبرستان سالم (105) پیش آمد و در آنجا اخباری کسب کرده بازگشت و اوضاع و احوال را به یوسف بن عمر خبر داد.
روزی بعد یوسف بن عمر از خیمه بیرون آمد و در بالای تلی که در آن نزدیک بود منزل گرفت، و قریش اشراف نیز به نزدش رفتند، و فرمانده لشکر او در آن وقت عباس بن سعد مری بود.
یوسف بن عمر ریان بن سلمه را با لشکری که حدود دو هزار سوار بودند به جنگ زید فرستاد و سیصد نفر پیاده نیز از تیراندازان قبیله قیقانیه به همراه آنها روانه کرد.
از آن سو زید بن علی همین که آن شب را به صبح رسانید دید تمامی کسانی که به او پیوسته اند دویست و هیجده تن تیرانداز پیاده بیش نیستند، پرسید: پس بقیه مردم کجا هستند؟ بدو گفتند: آنها در مسجد محاصره شده اند. زید فرمود: نه به خدا این حرف برای کسی که با ما بیعت کرده عذر محسوب نمی شود.
از کسانی که در آن روز زید می رفت، نصر بن خزیمه بود که در راه خود با عمر بن عبدالرحمن، یکی از فرماندهان حکم بن صلت، در نزد خانه زید بن ابی حکیمه در جایی که راه به سوی مسجد بنی عدی کج می شد، برخورد کرد و جمعی از قبیله جهینه نیز همراهش بودند و بدو گفت: یا منصور امت (شعار زید و یارانش را داد) و چون عمر بن عبدالرحمن پاسخ او را نداد، نصر بن خزیمه به او و همراهانش حمله کرد و او را کشت و همراهانش نیز فرار کردند.
بالجمله زید بن علی به راه افتاد به جبانه صیادان رسید و در آنجا پانصد تن از اهل شام پاسداری می کردند، زید با همراهان خود بدانها حمله کرد و آنها را دهم شکست و منهزم ساخت و همچنان پیش رفت تا به کناسه رسید، در آنجا مجداد به گروهی از اهل شام برخورد و بر آنها حمله برد و آنها را نیز منهزم ساخت و آنها را تا مقبره تعقیب کرد. اما یوسف بن عمر نیز روی آن تلی که منزل کرده بود زید و همراهانش را می دید که چگونه حمله می افکند، و در آن وقت اگر زید می خواست یوسف را بکشد می توانست.
سپس زید سمت راست خود را گرفته از طرف مصلای خالد بن عبدالله بن کوفه بازگشت، در این وقت یکی از همراهان زید گفت: آیا به جبانه کنده نرویم؟ هنوز سخن او به پایان نرسیده بود که طلیعه سپاه شام ( یعنی لشکر دشمن) پیدا شد، زید و همراهان که آنها را دیدند داخل کوچه های تنگی که در آن جا بود شدند و از آنجا رفتند، ولی مردی از آنها به جای ماند و به مسجد رفت و دو رکعت نماز در آنجا خواند، سپس بیرون آمده با شامیان شروع به جنگ کرد، و ضربت شمشیر میان او و آنها رد و بدل شد، تا عاقبت مردی از شامیان که سوار بر اسب و غرق اسلحه و آن مرد را به قتل رساندند. یاران زید بر آنها حمله آوردند و دورشان ساختند، در این میان مردم شام مردی از یاران زید را محاصره نمودند، آن مرد به نزد عبدالله بن عوف رفت، آنها او را تعقیب کرده در همان جا دستگیرش کردند و به نزد یوسف بن عمر بردند، یوسف او را نیز به قتل رسانید.
در این وقت زید بن علی رو به نصر بن خزیمه (یکی از یاران خود) کرد و گفت: آیا ترس آن را نداری که مردم کوفه با ما مانند حسین علیه السلام رفتار کنند؟
نصر در پاسخ گفت: اما من که - قربانت گردم - به خدا با شمشیر خود به همراه تو جنگ می کنم تا کشته شوم. در این موقع زید همراهان خود را سوی مسجد کوفه حرکت داد، و از آن سو عبیدالله بن عباس کندی با اهل شام به آهنگ جنگ با آنها حرکت کرد و در خانه عمرو بن سعد به هم برخوردند و عبیدالله بن عباس و یارانش تاب مقاومت در برابر آنها را نیاورده منهزم گشتند و تا خانه عمرو بن حریث فرار کردند، زید علیه السلام به تعقیب آنان پرداخت و تا باب الفیل (یکی از درهای مسجد کوفه) پیش رفتند، در آنجا یاران زید پرچمهای خود را از بالای درهای مسجد داخل مسجد می کردند و به مردمی که در مسجد بودند می گفتند: ای اهل مسجد بیرون آیید.
نصر بن خزیمه فریاد زد: ای اهل کوفه از این خواری بیرون آیید و به سوی عزت و بزرگواری دین و دنیا گرایید، و شامیان از بالای دیوارهای مسجد بر آنها سنگ می زدند .
در آن روز جنگ تن به تن در اطراف کوفه درگرفته بود و برخی گویند در جبانه سالم تنها چنین بود.
یوسف بن عمر ریان بن سلمه را با جمعی سوار به محله دارلرزق به جنگ زید فرستاد و در آنجا جنگ سختی کردند و جماعت بسیاری از سواران ریان بن سلمه زخمی شدند و بالاخره شکست خورده از آنجا به مسجد کوفه گریختند. و چون غروب چهارشنبه (همان روز اول خروج زید) شد، مردم شام با بدترین وضعی به جایگاههای خویش بازگشتند. در حالی که سخت خود را باخته بودند. بامداد روز پنجشنبه، یوسف بن عمر ریان بن سلمه را طلبیدئ و او را به سختی توبیخ و سرزنش کرد، و عباس بن سعد مری را خواست و او را با اهل شام به جنگ زید فرستاد، آنها آمدند تا در دارالرزق خود را به زید و همراهانش رساندند، زید در حالی که نصر بن خزیمه و معاویة بن اسحاق در پیش رویش جنگ می کردند، به نبرد آنان بیرون شد، عباس بن سعد که چنان دید بر سر مردم شام فریاد زد، ای اهل شام بر زمین فرود آیید؛ گروه بسیاری از شامیان از اسب ها به زمین فرود آمده و جنگ سختی کردند، در این هنگام مردی از اهل شام، از طائفه بنی عبس که نامش نائل بن فروده بود، به یوسف بن عمر گفت: به خدا سوگند اگر نصر بن خزیمه را دیدار کنم با من او را خواهم کشت یا او باید مرا بکشد.
یوسف شمشیر برانی به او داد که به هر چه می خورد دو نیم می کرد. در این وقت که دو لشکر به هم ریختند نائل چشمش به نصر بن خزیمه افتاد، شمشیری حواله نصر کرد و پایش را از ران جدا ساخت، نصر نیز مهلتی به او نداد و با شمشیر نائل را کشت ولی خود نیز از ضرب همان شمشیر از جهان رفت خدایش رحمت کند.
آن روز نیز زید و همراهان، لشکر عباس بن سعد را منهزم ساختند و آنها به بدترین وضع به جایگاههای خود بازگشتند، چون شب فرا رسید یوسف بن عمر از نو تجهیز لشکر کرده و آنان را به جنگ زید فرستاد، و آنها دوباره با زید و همراهانش درگیر شدند، این بار نیز زید بر آنها حمله برد و پراکنده شان ساخت و به تعقیب آنان پرداخت آنها را تا سبخه پیش راند، و همچنان بر آنها حمله افکند تا از محلی بنی سلیم بیرونشان کرد. آنها راه مسناة) را پیش گرفتند، زید همچنان به تعقیب آنان پرداخته در میان محله بارق و بنی دواس (یا بنی دوس) جنگ سختی با آنها کرد. پرچمدار زید در آن وقت مردی بود از بنی سعد بن بکر به نام عبدالصمد.
سعید بن خثعم گوید: ما در آن وقت پانصد نفر بودیم که همراه زید جنگ می کردیم و مردم شام دوازده هزار نفر بودند، و کسانی که با زید بیعت کرده بودند بیش از دوازده هزار تن بودند ولی پیمان شکنی کردند.
در این وقت سواری از مردم شام از قبیله کلب به میدان آمد و شورع کرد به ناسزا گفتند به فاطمه، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله، زید که سخنان آن مرد را شنید گریست به حدی که محاسنش تر شد و مکرر می فرمود: اما احد یغضب لفاطمة بنت رسول الله صلی الله علیه و آله آیا یک تن نیست که به خاطر فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله خشمگین شود و منظورش این بود انتقام او را از این مرد بگیرد و همچنین می گفت: آیا یک نفر نیست که به خاطر رسول خدا صلی الله علیه و آله خشمگین شود،؟ آیا کسی نیست که به خاطر خدا خشم کند؟
آن مرد شامی رفت و اسبش را به قاطر تبدیل کرده، و بازگشت.
سعید گوید: مردی که آن وقت در آن معرکه حاضر بودند دو دسته بودند، طایفه ای جنگ می کردند و دسته دیگر به تماشای معرکه ایستاده بودند، گوید: من در این هنگام به نزد غلام خود رفتم و شمشیر کوچکی که در دستش بود از او گرفتم و خود را در پشت سر آن دسته که تماشا می کردند، پنهان ساخته و آهسته پیش رفتم تا خود را از پشت سر به آن مرد شامی رسانده و با همان شمشیر کوچکی که در دست داشتم گردنش را زدم، به طوری که سرش پیش پای قاطرش افتاد و کشته او را نیز روی زید به زمین افکندم. همراهان آن مرد به من حمله کردند و نزدیک بود مرا بکشند ولی اصحاب زید که چنان دیدند تکبیر گویان بدانها حمله افکندند و مرا نجات دادند، من نیز سوار بر قاطر گشته به نزد زید آمدم.
زید پیش آمده میان دو چشمم را بوسه می زد و می گفت: به خدا انتقام ما را گرفتی، به خدا به شرف دنیا و آخرت و اندوخته آن دو رسیدی، این قاطر را هم بردار که من آن را به تو بخشیدم .
سعید دنباله داستان را چنین نقل کرده گوید: سپاهیان شام با آن کثرت، تاب مقاومت در مقابل سپاه زید بن علی را نداشتند، در این موقع عباس بن سعد کسی را به نزد یوسف بن عمر فرستاد و شجاعت و پایداری همراهان زید را به اطلاع او رسانید و از او خواست، تا تیراندازان را به کمک او بفرستد. یوسف بن عمر، سلیمان بن کیسان را به همراه قیقانیه که همگی از قبیله بنی نجار و تیرانداز بودند به کمک او فرستاد، آنها آمدند و اصحاب زید را تیرباران کردند، در این وقت اسحاق بن عمار خود را به لشکر شام زد و جنگ سختی کرد تا پیش روی زید کشته شد. این نبرد تا نزدیکی های شب و تا هنگامی که تیری به سمت چپ پیشانی زید اصابت کرد و تا مغز سر او فرو رفت، ادامه یافت. سپس زید و همراهان وی از میدان جنگ بازگشتند، ولی مردم شام (سبب آن را ندانستند و) گمان کردند به خاطر فرا رسیدن شب و تاریک شدن هوا از آنجا رفتند.
سلمة بن ثابت - یکی از یاران زید که با غلام معاویه بن اسحاق آخرین کسانی بدند که از نزد زید برگشتند - می گوید: من و همراهانم به دنبال زید رفتیم تا ببینیم سرنوشت او چه شد، دیدیم او را به کوچه برید که خانه های بنوارحب و بنوشاکر در آنجا بود، به خانه شخصی به نام حران بن ابی کریمه بردند، ما بدان خانه رفتیم، جمعی از یاران زید رفتند و طبیبی که نامش سفیان و از وابستگان قبیله بنی دواس بود آوردند، ظبیب به زید گفت: اگر این تیر را از سر بیرون آوریم مرگ شما حتمی است! زید گفت: مرگ برای من آسانتر از تحمل درد و رنج تیر است، آن طبیب گازی به دست گرفت و تیر را بیرون کشید، و با کشیدن تیر زید از دنیا رفت. درود خدا بر او باد.
پس از مرگ زید یارانش برای دفن آن جناب گفتگو کردند، یکی گفت: دو زره بر تنش بپوشانیم و او را در آب بیاندازیم، برخی گفتند: سرش را از بدن جدا کنیم و او را در میان کشتگان بیفکنیم، یحیی فرزند زید گفت: نه به خدا نباید بدن پرد مرا درنگان بخورند، شخص دیگری گفت: او را به عباسیه می بریم و در آنجا دفن می کنیم.
این رای را قبول کردند و (شبانه) او را برداشته و بدانجا بردیم و دو گودال کندیم و ابتدا آب نهر را از آن گردانیدیم، و به هر ترتیب بود او را در یکی از گودالها دفن کردیم و آب روی آن روان کردیم. ولی غافل از آنکه همراه ما یکی از بردگان سندی است و به گفته سعید بن خیثم: برده ای از بردگان حبشی بود، و او از غلامان عبدالحمید رواسی بود که معمر بن خیثم از او برای زید بیعت گرفته بود. و یحیی بن صالح گفته است او از غلامان خود زید بود که از اهل سند بود، و کهمس گفته: او غلامی نبطی بود که در صحرا زراعت می کرد و آن شب جریان دفن زید را در آنجا دیده باشد.
به هر حال چون صبح شد آن غلام به نزد حکم بن صلت رفت و جای دفن زید را به او نشان داد، یوسف بن عمر که از جریان مطلع شد عباس بن سعد مری یا به گفته ابومحنف حجاج بن یوسف - را فرستاد و جنازه زید را از آنجا بیرون آوردند و بر شتری بستند و به سوی قصر دارالاماره آوردند.
هشام گوید: نصر بن قابوس برای من نقل کرد: به خدا وقتی او را می آوردند مشاهده کردم که او را بر روی شتر با طناب بسته بودند، و پیرآهنی زرد که از هرات بود بر تنش بود، چون او را بر در قصر بر زمین افکندند مانند کوهی بود، سپس بدن آن جناب و معاویة بن اسحاق و زیاد هندی و نصر بن خزیمه عبسی را در کناسه بر دار کشیدند.
ابومخنف از عبید بن کلثوم روایت کرده که سر زید را به همراه زهرة بن سلیم به سوی شام فرستادند، و چون زهره در جایی به نام مضیعه ابن ام الحکم رسید، دست و پایش فلج شد و از همانجا بازگشت، و جایزه اش را از طرف هشام بن عبدالملک به کوفه آوردند.
حسن بن علی به سند خود از ولید بن محمد موقری روایت کرده که گفت: من در رصافه (جایی بوده در نزدیکی شام) همراه زهری (یکی از اصحاب امام چهارم علیه السلام) بودم، صدای آواز و تار و طنبور می آمد، ایشان به من گفت: بنگر چه خبر است؟
من از دریچه ای که از اطاق به کوچه باز بود نگاه کردم، گفتم: سر زید بن علی را می برند، زهری برخاست و نشست، آن گاه گفت: این خاندان را عجله و شتاب به نابودی کشاند!
پرسیدم: مگر اینها به سلطنت می رسند؟ گفت: آری شنیدم از حضرت علی ابن الحسین که از پدرش امام حسین علیه السلام از فاطمة سلام الله علیها از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که آن حضرت صلی الله علیه و آله به فاطمه فرمود: سلطنت زمین از آن فرزند تو مهدی است.
ابومخنف از موسی بن ابی حبیب روایت کرده که جنازه زید همچنان تا زمان ولید بن یزد بر سر دار بود، چون در زمان حکومت ولید یحیی بن زید (در خراسان قیام کرد)، ولید به یوسف بن عمر نوشت: گوساله مردم عراق را بسوزان و خاکسترش را به دریا بریز، یوسف بن عمر، خراش بن حوشب را مامور کرد تا این دستور را انجام دهد، خراش نیز جنازه زید را از بالای درا به زیز آورد و بسوزانید و خاکسترش را در زنبیل ریخت و سوار بر زورقی شده آن زنبیل را به وسط شط فرات آورد و در آنجا ریخت.
حسن بن عبدالله به سندش از سماعة بن موسی الطحان روایت کرده گوید: من جنازه زید بن علی را در کناسه کوفه بالای دار دیدم و کسی عورت او را ندید. زیرا قطعه ای از پوست شکم آن جناب از جلو و قطعه ای از پوست شکم آن جناب از پشت سر آویزان گشته بود و عورتین را پوشانده بود.
و علی بن الحسین به سند خود از جریر بن حازم روایت کرده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که به داری که زید بالای آن بود تکیه داده و به مردم می فرمود: اهکذا تفعلون بولدی ( آیا با فرزند من این گونه رفتار می کنید؟) و نیز از یحیی بن حسن بن جعفر روایت شده: زید بن علی در ماه صفر روز جمعه سال صد و بیست و یک هجری به شهادت رسید.
دانشمندان، فقها و مورخین سرشناس که به همراه زید بن علی قیام کردند
علی بن حسین بن محمد اصفهانی (مولف به سندش از لیث، روایت کرده که گفت: از کسانی که دعوت به خروج با زید می کرد و برای او از مردم بیعت می گرفت، منصور بن معتمر بود. (106)
و نیز از ابی نعیم روایت کرده که هنگامی که زید به سراغ منصور فرستاد تا به یاری او بیاید، منصور در رفتن کوتاهی کرد تا چون زید کشته شد و خبر به او رسید یک سال تمام روزه گرفت به امید آنکه این عمل کفاره کوتاهی و تاخیر او از خروج به همراه زید باشد، و پس از آن نیز عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب (که جریان خروج او پس از این باید بیاید) خروج کرد.
احمد بن محمد به سندش از عبده بن کثیره روایت کرده که یزید بن ابی زیاد (107) - یکی از بنی هاشم، دوست عبدالحرمن بن ابی لیلی - به رقه ( جایی است در عراق آمد) و مردم آنجا را به یاری زید دعوت کرد، و گروه زیادی دعوتش را پذیرفتند و (عبده بن کثیر راوی حدیث گوید:) من نیز یکی از کسانی بودم که دعوتش را پذیرفتم.
و نیز به سندش از محمد بن جعفر بن محمد علیه السلام روایت کرده که او در دارالاماره (سخن می گفت و از جمله) گفت: خدا ابوحنیفه (108) را رحمت کند که با یاری کردن زید بن علی دوستیش به ما محقق گشت، و ابن مبارک که فضایل ما را کتمان کرد مورد خشونت قرار داد و بر او نفرین نمود.
و نیز به سندش از عبده بن کثیر روایت کرده که گفت: زید بن علی به هلال بن خباب (109) که قاضی مدائن بود نامه نوشت و او را به بیعت و یاری کردن خویش دعوت کرد، وی پذیرفت و با زید بیعت کرد.
و به سندش از سالم بن ابی الجعد (110) روایت کرده که گفت: زید بن علی مرا به نزد زبید ایامی (111) فرستاد که او را برای مبارزه و خروج با آن حضرت دعوت کنم.
و نیز به سندش از فضل بن زبیر روایت کرده، گوید: ابوحنیفه از من پرسید: از فقها چه کسی در این مبارزه با زید همراه شد؟ من در پاسخش گفتم: سلمه بن کهیل، و یزید بن ابی زیاد، و هارون بن سعد، و هاشم بن برید، (112) و ابوهاشم رمانی (113) و حجاج بن دینار (114) و دیگران. ابوحنیفه مرا به نزد زید فرستاد و به من گفت: به زید بگو: من نیز مقداری اسب و اسلحه جنگی برای کمک به تو و یارانت آماده کردم. و من نیز آنها را به نزد زید بردم و، زید آنها را قبول کرد.
و از ابوعوانه روایت کرده گفت: سفیان (115)وقتی از من جدا شد که به عقیده زیدیها بود.
علی بن الحسین بن قاسم به سندش از عمرو بن عبدالغفار روایت کرده که گفت: فرستاده زید بن علی به نزد اهل خراسان. عبدة بن کثیر و حسن بن سعد فقیه بودند. علی بن الحسین به سندش از شریک روایت کرده که گفت: من و عمرو بن سعید - برادر سفیان ثوری - در نزد اعمش نشسته بودیم که عثمان بن عمیر فقیه وارد شد و به اعمش گفت: مجلس را خلوت کن که ما با تو کاری خصوصی داریم، اعمش گفت: چه مطلبی داری، بگو زیرا این شریک است و آن دیگری عمرو بن سعید می باشد و هر دو محرم هستند کار خود را بگو؟ عثمان گفت زید بن علی ما را به نزد تو فرستاده تا تو را به مبارزه با بنی امیه و یاری او دعوت کنیم، و زید کسی است که تو فضیلت و درستی او را به خوبی می شناسی؟ اعمش گفت: آری فضیلت او را به خوبی می شناسم، ولی شما سلام مرا به او برسانید و او از قول من بگویید: اعمش گفت: قربانت گردم من از این مردم اطمینان ندارم، و اگر به راستی ما سیصد نفر مرد مورد اعتماد پیدا می کردیم از هر سو به تو کمک می کردیم، و اوضاع را به نفع تو دگرگون می ساختیم.
و نیز به سند خود از عمران بن ابی لیلی روایت کرده که محمد بن ابی لیلی و منصور بن معتمر از کسانی بودند که با زید بیعت کردند ولی هنگامی که یوسف بن عمر (به شرحی که گذشت) مردم را در مسجد بزرگ کوفه گرد آورد و درهای مسجد را بست آن دو از کسانی بودند که در مسجد به محاصره افتادند و نتوانستند زید را یاری کنند.
و به سند خود از عنبسة بن سعید روایت کرده که روزی ابوحصین (116) قیس بن ربیع را صدا زد، و چون او پاسخش را داد به او تندی کرده نکوهش نمود و بدو گفت: با مردی از اولاد رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت می کنی و هنگامش دست از یاری او می کشی؟!
و این سخن بدان خاطر بود که ابوحصین شنیده بود که قیس با زید بن علی بیعت کرده است.
اشعاری در مرثیه زید بن علی علیه السلام
از کسانی که در مرثیه زید اشعاری سروده اند، فضل بن عباس بن عبدالرحمن بن ربیعة بن حارث بن عبدالمطلب است که در این باره چنین گفته:
الا یا عین لا ترقی وجودی - بدمعک لیس ذا حین الجمود
غداة ابن النبی ابوحسین - صلیب بالکناسه فوق عود
یظل علی عمودمهم و یمسی - بنفسی اعظم فوق العمود
تعدی الکافر الجبار فیه - فاخرجه من القبر اللحید
فظلوا ینبشون اباحسین - خضیبا بینهم بدم جسید
فطال به تلعبهم عتوا - و ما قدروا علی الروح الصعید
فکم من والد لابی حسین - من الشهداء او عم شهید
و من ابناء اعمام سیلقی - هم اولی به عند الورد
دعاه معشر نکثوا اباه - حسینا بعد توکید العهود
فسار الیهم حتی اتاهم - فما ارعوا علی تلک العقود
و کیف تضن بالعبرات عینی - و تطمع بعد زید فی الهجود
و کیف لها الرقاد و لم تراثی - جیاد الخیل تعدوا بالاسود
تجمع للقبائل من معد - و من قحطان فی حلق الحدید
کتائب کلما اردت قتیلا - تنادت ان الی العداء عودی
بایدیهم صفائح مرهفات - صوارم اخلصت کل جبار عنید
(و نقضی جاجة من آل حرب - و مروان اللعین بنی العنید)
و نحکم فی بنی الحکم العوالی - و نجعلهم بها مثل الحصید
و ننزل بالمعیطین حربا - عمارة منهم و بنوالولید
و ان تمکن صروف الدهر منکم - و ما یاتی من الامر الجدید
نجازیکم بما اولیتمونا - قصاصا او نزید علی المزید
و نترککم بارض الشام صرعی - و شتی من قتیل او طرید
تنوء بکم خوامعها و طلس - و ضاری الطیر من بقع و سود
و لست بآیس من ان تصیروا - خنازیرا و اشباه القرود
1. ای دیده اشک ببار و آب دیده خود را هدیه بفرست و خشک مشو که اینک وقت خشک شدن نیست.
2. هنگامی که فرزند پیغمبر یعنی ابوالحسین زید در کناسه کوفه بر فراز چوبه دار رفت.
3. بالای دار صبح و شام بر او می گذرد و به جانم قسم که شخصیت بزرگی بالای چوبه دار است.
4. کافر ستمگر درباره اش از حد گذرانید. و او را از قبر به زیر آورد.
5. این ستمگران قبرش را شکافتند و جسد مقدس اباحسین را که به خون خود آغشته و رنگین بود بیرون آوردند.
6. زمان درازی از روی سرکشی آن جسد نازنین را بازیچه دست خویش قرار دادند ولی به روح مقدس و آزاد او که به آسمان بالا رفته بود دسترسی نداشتند.
7. مقام شهادت برای زید تازه نبود، چه بسیار پدران و عموهایی را که از آن جناب به شهادت رسیده بودند.
8. و چه عموزادگان محترمی داشت که در هنگام ورود بدان سرا آن جناب را دیدار کردند.
9- همان مردمی که با پدرش حسین پس از آن همه محکم کاری در عهد، پیمان شکنی کردند او را دعوت نموده و با او بیعت کردند.
10. پس وی به سوی همان مردم رهسپار گردید و آنها به عهد خویش وفا نکردند.
11. چگونه ممکن است دیده ام از ریختن اشک خودداری کند و بخل ورزد، و چگونه پس از زید طمع خفتن دارد.
12. چگونه ممکن است به خواب رود با اینکه هنوز (روند انتقام را) ندیده است که اسبان تک رو و سبک خیز شتران را درافکنند؟
13. و هم صفوف فشرده معدوقحطان را در حلقه های زره های محکم دیدار نکرده؟
14. سپاهیانی که هرگاه کشته ای بر زمین افکنند فریاد زنند: هان به سوی دشمنان بازخواهیم گشت.
15. شمشیرهای پهن و تیزی در دست دارند که از عهد هود به دستشان رسیده.
16. بدان شمشیرها در روز جنگ جانها را سیراب می کنیم و هر سرکش معاندی را می کشیم.
17. و انتقام خویش را از خاندان ابوسفیان و مروان - دشمن زادگان خود - باز می گیریم.
18. و در فرزندان حکم (یعنی مروانیان) که بر ما زندگی گرفته اند، و حکم کنیم و آنها را با این شمشیرها درو کرده پراکنده سازیم.
19. و به جنگ دو دسته از فرزندان ابی معیط (یعنی) فرزندان عماره و ولید برویم.
20. ولی به هر صورت ما کیفر این سرگرانیها را به شما خواهیم داد و شما را قصاص خواهیم کرد و بلکه بیش از قصاص از شما انتقام خواهیم گرفت.
21. و گرچه انقلابات روزگار شما را فرصت داده لکن هر روز چیز تازه ای پیش آید.
22. لاشه کشته و اجساد بی جانتان را در سرزمین شام بر زمین خواهیم افکند.
23. تا طعمه گرگان و کفتاران بیابان و پرندگان گوشتخوار - سیاهرنگ و یا غیر آن - گردید.
24. و من نا امید نیستم از اینکه شما به صورت خوکها و میمونها در آیید.
و ابو ثلیمه ابار در رثاء زید علیه السلام گوید:
ابالحسین! اعار فقدک لوعة - من یلق ما لقیت منها یکمد
فغدا السهاد و لو سواک رمت به - الاقدار حیث رمت به لم یشهد
و نقول الا تعبد و بعدک داءونا - و کذاک من یلق النیة یبعد
کنت المؤمل للعظائم و النهی - ترجی لامر المه المتاؤد
فقتلت حین رضیت کل مناضل - و صعدت فی العلیاء کل مصعد
فطلبت غایة سابقین فنلتها - بالله فی سیر کریم المورد
و ابی الهلک ان تمومت و لم تسر - فیهم بسیرة صادق مستنجد
والقتل فی ذات الاله سجیة - منکم و احری بالفعال الامجد
والناس قد آمنوا و آل محمد - من بین مقتول و بین مشرد
نصب اذا التی الظالم ستوره - رقد الحمام و لیلهم لم یرقد
یا لیت شعری و الخطوب کثیرة - اسباب موردها و ما لم یورد
ما حجة المستبشرین بقتله - بالامس او ما عذر اهل المسجد
1. ای ابالحسین (کنیه زید است) اندوه فقدان تو در دلم آتشی افروخته، و هر که مانند من به مصیبت فقدان تو دچار شود به سختی اندوهناک می شود.
2. شب محنت و بیداری فرا رسید و اگر جز تو هدف تیر این بلاها بود هرگز سهاد و بیداری فرا نمی رسید و حاضر نمی گشت.
3. از ما دور مشو که دوری تو درد ماست، آری چنان است، هر که با مرگ ملاقات کرد دور خواهد گشت.
4. تو مایه امید ما در کارهای سخت و بزرگ بودی، به خصوص در کارهای سنگین و دشوار امت، چشم امید ما به تو بود.
5. کشته گشتی هنگامی که تن به منازعه و دفاع دردادی و به مرتبه والا قدم برداشتی و تمام مراحل بزرگی را طی کردی.
6. تو عاقبت و سرانجام پیشینیان را خواستار بودی و به خدا بدان رسیدی، در روش و طریقی که سر منزلش گرامی بود.
7. خدایت نخواست که بمیری و در میان مردم به سیره مردم راستگو و شجاع رفتار نکرده باشی.
8. کشته شدن در راه خدا عادت دیرینه شما خاندان است و این به کار مردمان بزرگوار هم شایسته تر می باشد.

9- اسفا که مردم همگی در آسایش به سر می برند ولی خاندان محمد یا کشته و یا آواره هستند.
10. یعنی آن بزرگانی که چون تاریکی شب پرده های خویش را بر افکند مرغان به خواب روند ولی شب اینان را خواب نباشد.
11. ای کاش من اسباب و علل این همه پیش آمدهای ناگوار را می دانستم که چگونه در می رسند و چسان در نمی رسد.
12. آیا عذر این مردمانی که در قتل یزید به هم مژده می دهند در فردای قیامت چیست؟ یا عذر اهل مسجد (که در مسجد ماندند و به یاری او نشتافتند) چه خواهد بود.؟

32