فهرست کتاب


ترجمه مقاتل الطالبیین

ابوالفرج اصفهانی سید هاشم رسولی محلاتی

علی بن ابیطالب

امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام دو کنیه داشت: ابوالحسن و ابوالحسین.
از آن حضرت روایت شده که فرمود: تا وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله زنده بود، حسن مرا اباالحسن می خواند و حسین اباالحسن و به رسول خدا صلی الله علیه و آله، پدر می گفتند، و چون حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله از دنیا رفت مرا پدر می خواندند.
مادر آن حضرت، فاطمة بنت اسد، همین که او را دنیا آورد حیدرة نام نهاد، ولی ابوطالب این اسم را گردانیده نامش را علی نهاد و برخی گفته اند: حیدرة نامی بود که قریش برای آن حضرت گذاشتند، ولی گفتار نخست صحیح تر است، به دلیل اینکه خود آن جناب در جنگ خیبر هنگامی که مرحب یهودی برای جنگ با او در برابرش آمد و گفت:
قد علمت خیبر انی علمت انی مرحب - شاکی السلاح بطل مجرب
اذا الحروب اقبلت تهلب
مردم خیبر می دانند که منم مرحب، آن کسی که اسلحه و افزار جنگم بران و خود پهلوانی جنگ دیده هستم، هنگامی که جنگی پیش آید و شعله ور گردد.
حضرت به جنگ او رفته و فرمود:
انا الذی امی حیدرة - کلیث غاب فی العرین قسورة
اکیلکم بالصاع کیل السندرة
منم آن کس که مادرم حیدرة نامیده، و چون شیر بیشه نیرومند و سخت هستم، اکنون شما را با پیمانه ای چون سندره می سنجم. (سندره نام پیمانه بسیار بزرگی است که گنجایش آن زیاد است، و این کلام کنایه از آن است که کشتار زیادی از شما خواهم کرد.)

امام صادق علیه السلام از جدش روایت فرموده، و نیز سهل بن سعد ساعدی گوید: که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن حضرت را ابوتراب کنیه داد، و خود آن جناب نیز این کنیه را از کنیه های دیگرش بیشتر دوست می داشت و بنی امیه نیز برای آسانی همین کنیه را برای دشنام دادن و سب آن حضرت در منبر انتخاب کرده بودند.
سهل بن سهد ساعدی گوید: میان علی علیه السلام و فاطمه مختصر گفتگویی شد، از آن طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبال علی علیه السلام آمده او را در خانه ندید، به فاطمه فرمود: علی کجاست؟ عرض کرد: میان من و او اختلاف مختصری پیدا شد و او با ناراحتی از خانه بیرون رفت، پیغمبر صلی الله علیه و آله به جستجوی علی از خانه بیرون رفت تا اینکه در مسجد او را خفته دید و متوجه شد که عبا از روی بدنش به یک سو رفته و خاک بر بدنش نشسته است، رسول خدا صلی الله علیه و آله او را بیدار کرده و خاک از پشتش پاک می کرد و می فرمود بنشین که تو ابوتراب هستی، و ما هر گاه او را به کنیه ابوتراب می خواندیم، مدح علی را در نظر داشتیم (یعنی او این کنیه را دوست می داشت).
و ابوحازم بن دینار گوید: از سهل ساعدی شنیدم که می گفت: علی نامی را که بیش از همه دوست داشت ابوتراب بود، و هر گاه بدان نام کسی او را می خواند خوشحال می شد، و این نامی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را بدان نامید، و نیز گوید: سالی قریش دچار قحطی و خشک سالی شدند، و ابوطالب مردی عیالوار و کثیرالاولاد بود، از این رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را کودک بود از ابوطالب گرفت و نزد خود برد و حمزه، جعفر را به خانه خود برد، و عباس بن عبدالمطلب، طالب را از ابوطالب گرفت تا مخارج آنها را عهده دار شده و بدین وسیله بار خروج ایشان را از دوش ابوطالب بردارند، و تنها عقیل بود که ابوطالب روی علاقه ای که به او داشت او را نزد خود نگه داشت، (در همین جریان بود که) رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: من علی یعنی کسی را انتخاب کردم که خداوند برایم انتخاب فرموده بود.
زید بن علی گوید: هنگامی که علی علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد، مطابق صحیح ترین روایاتی که رسیده است عمر شریفش یازده سال بود، و پاره ای گفته اند: سیزده ساله بود، و برخی دیگر گویند: هفت سال داشت. ولی آنچه ثابت شده همان قول اول است یعنی یازده سال داشته است، زیرا آن جناب سال بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله ایمان آورد و پس از بعثت سیزده سال در مکه با رسول خدا صلی الله علیه و آله زیست و سپس ده سال دیگر در مدینه با آن حضرت بود، و پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله از سی سال چند ماه کمتر در این دنیا زندگی کرد. و خود آن جناب مطابق نقل ابی صادق - پس از اینکه جریان غارت کردن غامدی (48) (به دستور معاویه) از شهر انبار به گوشش رسید در خطبه ای که بدنی مناسبت ایراد کرد، فرمود: قریش گویند: پسر ابوطالب مرد شجاعی است ولی به جنگ آشنایی ندارد! وای بر ایشان آیا در میان آنان کسی هست که ممارستش در جنگ بیش از من باشد؟به خدا سوگند هنگامی پا در میدان جنگ گذاشتم که بیست سال از عمرم بیش نگذشته بود، و اکنون زیاده از شصت سال از عمرم می گذرد، پس چنان نیست که اینان گویند، بلکه کسی که فرمانش را نمی برند کارش سرانجام ندارد.(49)
( از اینکه در این حدیث فرمود: عمر من اکنون زیاده از شصت سال است معلوم شود که هنگام بعثتت، عمر شریفش حدود یازده سال بوده است.)
و (از نظر شمائل و خصوصیات بدنی) آن حضرت علیه السلام گندمگون و میانه بالای کوتاهی بوده، شکم آن حضرت برآمده، انگشتان باریک، و بازوان ستبر و پیچیده بود، ساقهای پا باریک، چشمان خوابیده، محاسن انبوه، جلوی سر آن حضرت مو نداشت، و پیشانیش برآمده بود.(50)
برای شناسایی آن جناب همین اندازه کافی است.
اما فضایل آن بزرگوار بیش از آن است که به شماره درآید. ما اگر بخواهیم اندکی از آنها در این کتاب بیان کنیم از وضع تدوین این کتاب بیرون است، و اگر خواسته باشیم آن طور که شاید فضایلش را ذکر کنیم ناچاریم از بنایی که در آغاز بر اجمال و اختصار نهاده ایم دست برداریم، و این اندازه هم برای برخی از مردم است که شناسایی درباره اش ندارند و فضایل آن جناب به گوششان نخورده وگرنه صرف نظر از شیعه، به اجماع موافق و مخالف فضایل مشهور امیرالمومنین علیه السلام تنها در نزد اهل سنت به اندازه ای است که انکار آن به هیچ نحو ممکن نبوده و مستور نگه داشتن آنها میسور نخواهد بود، و از این رو نیازی به بسط کلام و استشهاد به حدیث و روایت نیست.

جریان شهادت آن حضرت و سبب آن (فاجعه جانگداز)

عبدالرحمن بن عبیدالله از گروهی روایت کرده و نیز اشنانی و طبری و ابومخنف و دیگران روایت کرده اند: که سه تن از خوارج در مکه انجمن کردند و راجه به این کار مسلمانان به مذاکره پرداختند (51) و کردار و رفتار آنان را زشت شمرده و بر آنها عیب گرفتند، و همچنین سخن از کشتگان نهروان به میان آورده و بر آنها افسوس خوردند. تا اینکه یکی از آنها گفت: خوب است ما خود را به خدا فروخته و جان در کف نهاده به سراغ فرمانروایان گمراه و زمامداران فعلی مسلمانان برویم، و کمین کرده ناگهان آغاز را غافلگیر نموده و بکشیم و مردم از دستشان آسوده سازیم، و نیز انتقام خون برادران شهید خود را که در نهروان کشته شده اند از آنها بگیریم!
بر اساس همین پیشنهاد با یکدیگر قرار داد بسته که پس از گذشتن موسم حج به دنبال انجام آن بروند، پس عبدالرحمان ملجم - لعنة الله - گفت: کشتن علی به عهده من! دیگری گفت: کشتن معاویه نیز به عهده من، سومی گفت: من هم کشتن عمرو ابن عاص را به عهده می گیرم.
آن سه نفر عهد بستند و با همدیگر قرار گذاشتند که این کار را انجام دهند و هیچ کدام از آنچه به عهده گرفته سر پیچی نکند، و کشتن آن کس را که به عهده گرفته است انجام دهد، و برای این کار شبی را از ماه مبارک رمضان معین کردند، یعنی همان شبی که ابن ملجم به علی علیه السلام ضربت زد.
ابومخنف گوید: که آن دو مرد دیگر یکی برک بن عبدالله تمیمی بود که کشتن معاویه را به عهده گرفت، و دیگری - که کشتن عمرو بن عاص را پذیرفت - عمرو بن بکر تمیمی بود.
اما ضارب معاویه همین که او را دید شمشیری بر او زد، و این ضربه به ران معاویه اصابت نمود. و آن مرد را گرفتند و برای معاویه طبیبی آوردند. اسماعیل بن راشد گوید: همین که طبیب نگاهش بدان زخم افتاد گفت: این شمشیر زهردار بوده، و اکنون معالجه تو دو راه دارد، یا باید آهنی را با آتش داغ کرده و در این زخم بگذارم تا خوب شود و یا دارویی خوراکی به تو بدهم، که با آن معالجه خواهی شد ولی نسل تو منقطع خواهد گشت؟معاویه گفت: من طاقت معالجه با آتش و آهن داغ را ندارم، و با وجود یزید و عبدالله از انقطاع نسل بیمناک نیستم و این دو برای روشنی چشمم کافی هستند. طبیب مزبور به وسیله داروی خوراکی به معالجه او پرداخت، زخم او را بدان وسیله التیام بخشید، ولی پس از آن دارای فرزند نشد.
برک بن عبدالله که ضارب او بود به او گفت: بشارت و مژده ای برایت دارم! معاویه گفت: چیست؟ او جریان رفقای خود را به او خبر داده و گفت : علی نیز در این شب روی قراردادی که ما با یکدیگر بسته ایم کشته خواهد شد. اکنون مرا به زندان افکن تا اگر علی کشته شد آنگاه تو خود هر چه می خواهی درباره من دستور ده و حکم کن، و اگر کشته نشد من با تو به هر نحو که خواهی پیمان خواهم بست که به کوفه روم و او را بکشم و دوباره به نزد تو بازگردم و دستم را در دست تو گذارده و خود را تسلیم نمایم، تا آنچه خواهی درباره من دستور دهی؟ معاویه که چنین گفتاری را از او شنید او را نزد خود زندانی کرد و چون خبر کشته شدن علی را شنید او را آزاد کرد، ولی راویان دیگر (غیر از اسماعیل بن راشد) گفته اند که: معاویه در همان دم (که او را گرفتند) او را کشت و زنده اش نگذاشت.
و اما آن کس که مامور قتل عمرو بن عاص بود در همان شب موعود به دنبال عمرو بن عاص رفت، ولی او ره واسطه کسالتی که عارضش شده بود، آن شب را به مداوا پرداخته بود و دیگری را به جای خود برای نماز جماعت به مسجد فرستاد که نامش خارجة بن ابی حبیبة و از قبیله بنی عامر بود، خارجة بن نماز رفت، و عمرو بن بکر (نیز که کشتن عمرو بن عاص را به عهده گرفته بود بدون اینکه اطلاعی از کسالت عمرو بن عاص و نیامدن او به مسجد داشته باشد، به گمان اینکه آن مرد عمرو بن عاص است) بر او حمله کرد و با شمشیر او را از پای درآورد، ضارب را بگرفتند و به نزد عمروعاص آوردند، او نیز فورا (دستور قتلش را صادر کرده) او را بکشت، و فردای آن شب به عیادت خارجة رفت، و خارجة که در آن حال مشغول جان کندن بود به عمرو بن عاص گفت: به خدا سوگند منظور این مرد از این ضربتی که به من زد جز تو دیگری نبود؟ و قصد کشتن مرا نداشت؟عمرو بن عاص گفت: آری ولی خدا قصد کشتن خارجة را فرموده بود.
و به هر صورت ابن ملجم - لعنة الله - همان طور که ابی طفیل حدیث کرده بود، همان کسی بود که چون علی علیه السلام مردم را در آغاز برای گرفتن بیعت گرد آورد، همین عبدالرحمان ابن ملجم پیش آمد که با آن جناب بیعت کند، حضرت دو بار یا سه بار او را برگردانده و بیعتش را نپذیرفت، سپس به او فرمود: چه چیز از شقی ترین امت جلوگیری کرده، سوگند به آن خدایی که جانم به دست اوست هرآینه این محاسن را از خون این سرم خضاب خواهد کرد، سپس این شعر را خواند:
اشدد حیازیمک للمو - ت فان الموت لا قیک
و لا تجزع من المو - ت ذا حل بوادیک
و مطابق نقل دیگری علی علیه السلام به مردم جایزه و عطایی می داد و همین که نوبت به ابن ملجم رسید فرمود:
ارید حباءه و یرید قتلی عذیرک من خلیلک من مراد
من زندگی (یا عطای) او را خواهانم ولی او اراده کشتن مرا دارد، عذر خود یا عذرپذیر خود را نسبت به دوست مرادی خود بیاور.(52)

ابومخنف از ابی زهیر عبسی روایت کرده که گفت: ابن ملجم که از قبیله مراد و در زمره طائفه کنده بود، پس از آن برقراری که با آن دو نفر در مکه گذاشت به کوفه آمد و در آنجا به دیدار دوستان خود که از خوارج بودند، رفت ولی از ترس آنکه مبادا مطلب فاش شود، قصد خویش را به آنان نگفت و با اینکه آنان رفقای خود او بودند از موضوع آن تصمیمی که سه نفری در مکه برای کشتن زمامداران مسلمین گرفته بودند آنان را آگاه نساخت، تا اینکه روزی به دیدن مردی از هم مسلکان خود از خوارج که از قبیله تیم رباب بود، رفت، و در نزد او با قطام دختر اخضر بن شجنة که او نیز از همان قبیله تیم رباب بود برخورد نمود، و این زن کسی بود که پدر و برادرش را علی در جنگ نهروان کشته بود و یکی از زیباترین زنان آن زمان بود، همین که ابن ملجم چشمش به آن زن افتاد دل از دست بداد و فریفته زیبایی او گردید و درباره آن زن به تحقیق و پرسش پرداخته و پس از اینکه او را شناخت از او خواستگاری کرد. قطام گفت: مهریه به من چه خواهی داد؟ ابن ملجم گفت: هر چه خواهی تعیین کن. قطام گفت: سه هزار درهم پول، و یک کنیز و یک غلام، و کشتن علی بن ابیطالب. ابن ملجم گفت: آنچه خواهی از پول و کنیز و غلام می دهم، ولی به چه وسیله می توانم علی را بکشم و به او دست یابم؟قطام گفت: او را غافلگیر کن و در کمین او نشسته ناگهان به او حمله کن، پس اگر او را کشتی دل مرا شفا داده و به وصل من کامیاب خواهی شد، و اگر در این راه کشته شدی آنچه در قیامت بدان خواهی رسید برای تو بهتر از دنیاست. ابن ملجم گفت: آگاه باش به خدا سوگند من با اینکه از این شهر گریزان بوده، و خوش نداشتم در آن باشم، و با مردم آن مانوس شوم، بدان که جز برای همین کار بدینجا نیامده ام، و از این رو خواسته تو را نیز انجام خواهم داد، قطام گفت: حال که چنین است من نیز کسانی را برای یاری و کمک دادن به تو فراهم خواهم کرد، و به همین منظور کسی را به نزد وردان بن مجالد که از همان قبیله تیم رباب بود، فرستاد و جریان را به اطلاع او رسانیده و از او خواست که ابن ملجم را در انجام این کار کمک کند، او نیز پذیرفت. از آن سو خود ابن ملجم نیز از نزد قطام بیرون رفت و به نزد مردی از قبیله اشجع که نامش شبب بن بجرة و از دشمنان علی بن ابیطالب علیه السلام و از خوارج بود برفت و بدو گفت: ای شبیب آیا دوست داری شرف و سعادت دنیا و آخرت را به دست آوری؟گفت: چگونه؟ ابن ملجم گفت: مرا در کشتن علی بن ابیطالب مساعدت نما؟ شبیب بن بجرة گفت: ای پسر ملجم مادر به عزایت بگرید، اندیشه کار هولناک و دشواری به سر پرورانده ای! چگونه به این آرزو دست یابی؟ ابن ملجم گفت: در مسجد بزرگ کوفه سر راهش کمین می کنیم و چون برای نماز صبح به مسجد درآید او را غافلگیر کرده، می کشیم! و با کشتن او دلهای خویش را شفا داده و انتقام خونهای خود را از گرفته ایم؟! و در این باره چندان با شبیب سخن گفت تا او را با خود همراه ساخته و پذیرفت، و به همراه ابن ملجم به راه افتاد به نزد قطام که در مسجد کوفه اعتکاف کرده و خیمه زده بود و در آن خیمه به سر می برد، آمدند و بدو گفتند: ما برای کشتن علی بن ابیطالب رای خود را یکی کرده و تصمیم گرفته ایم.
قطام گفت: هرگاه خواستید این کار را انجام دهید در همین جا به نزد من آیید تا من نیز به هر نحو که توانم شما را در این کار یاری دهم، آن دو از نزد قطام بازگشته و چند روزی صبر کردند تا مطابق آنچه ابومخنف گوید: و به صحت نزدیک تر است: در شب جمعه نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری، و مطابق روایت ابوعبدالرحمن سلمی شب هفدهم به نزد قطام آمدند، پس ابن ملجم به قطام گفت: امشب همان شبی است که من با دو نفر همدستان و دوستان خود عهد بستم که هر کدام یکی از سه نفر: معاویه و عمرو بن عاص، و علی علیه السلام را بکشیم، و برای انجام آن از هم جدا شده ایم؟! قطام چند قطعه پارچه حریر خواست، و با آن پارچه های آویخته به راه افتادند، و آمدند تا در مسجد کوفه دری که امیرالمومنین برای نماز از آن در به مسجد می آمد، نشستند.
ابومخنف از اسود و اجلح (دو تن از راویان حدیث) نقل کرده که ابن ملجم در آن شب به نزد اشعث بن قیس که در یکی از گوشه های مسجد بود، آمده با او درباره نقشه شومی که داشت به مذاکره پرداخت. حجر بن عدی - یکی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام که در نزدیک آنان بود - شنید که اشعث بن ابن ملجم می گوید: در کاری که اندیشه انجام را داری شتاب کن که اگر روشنی سپیده دمید، مانع انجام آن می شود! حجر بن عدی - که به نقشه آنان پی برد بیتابانه - گفت: گمان کردی که به او دست یافته و او را کشتی؟ این سخن را گفت و سراسیمه از مسجد بیرون دویده مرکب خویش را زین کرد که خود را به علی علیه السلام برساند و او را از سؤ قصد ابن ملجم و همدستانش آگاه کند ولی تصادفا علی علیه السلام از راه دیگر وارد مسجد شد و ابن ملجم ضربت را بر علی علیه السلام وارد ساخت و هنگامی حجر رسید که مردم می گفتند: امیرالمؤمنین کشته شد!
و اما انحرافی که اشعث بن قیس نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام داشت عللی دارد که اگر بخواهیم بیان داریم شرحش طولانی می شود، از آن جمله است داستانی که موسی بن ابی النعمان روایت کرده روزی اشعث بن قیس بن در خانه علی علیه السلام آمده اجازه ملاقات خواست، قنبر اعلام حضرت او را اجازه نداد، اشعث مشت بر دهان و بینی قنبر زده، بینی او را خون آلود کرد، علی علیه السلام که از جریان مطلع شد بیرون آمد فرمود: ای اشعث مرا با تو چه کار؟ به خدا سوگند هنگامی که با آن بنده ثقیف (مقصود حجاج بن یوسف ثقفی است) سرو و کارت بیفتد، موهای تنت برمی خیزد! عرض شد: ای امیرالمؤمنین بنده ثقیف کیست؟فرمود: کسی است که بر سر مردم فروا شود، و هیچ خانواده ای نماند جز اینکه از ناحیه او خواری و ذلتی بیند! عرض شد ای امیرالمؤمنین چند سال فرمانروایی کند؟و چه اندازه در جهان بماند؟فرمود: اگر برسد بیست سال!
امام صادق علیه السلام از یکی از زنان بنی هاشم روایت فرموده که آن زن گفت: روزی اشعث بن قیس به نزد علی علیه السلام آمد، آن حضرت با او تندی کرد، اشعث حضرت را به قتل و ترور غافلگیر کردن تهدید کرد! امام علیه السلام فرمود: اباالقتل تهددنی، فوالله ما ابالی وقعت علی المومت او وقع المومت علی (مرا به مرگ تهدید می کنی؟به خدا سوگند من باک ندارم از اینکه خود به سوی مرگ روم یا مرگ به نزد من آید).(53)
و به هر صورت در مورد جریان شهادت امیرالمؤمنین ابومخنف از عبدالله ازدی حدیث کند که گفت: در شب مزبور (یعنی شب ضربت خوردن علی علیه السلام) من نیز در مسجد بزرگ کوفه با مردم دیگر که معمولا از اول ماه رمضان تا به آخر در آنجا به نماز و عبادت سرگرم بودند، مشغول نماز بودم، مردمی را نیز در مسجد مشاهده کردم که یکسره به نماز مشغول بودند و همچنان در قیام و قنود و رکوع و سجود بودند، و در همین هنگام علی علیه السلام برای نماز فجر درآمد و به صدای بلند می فرمود: الصلاة، الصلاة. هنوز صدای آن حضرت به آخر نرسیده بود که برق شمشیری را دیدم و شنیدم کسی فریاد می زند: لا حکم الا لله از آن خداست حکم نه از آن تو و پیروانت! و به دنبالش شمشیر برق زد، و صدای علی علیه السلام را شنیدم که فرمود: لا یفوتنکم الرجل (این مرد از چنگ شما فرار نکند).
و مطابق روایت اسماعیل بن راشد و ابوعبدالرحمان سلمی، در آغاز شبیب بن بجرة ضربتی بر آن حضرت زد ولی شمشیرش به خطا رفت و به طاق گرفت، و پس از وی ابن ملجم ضربتی بر آن بزرگوار زد که به فرق سر آن حضرت وارد شد. عبدالله بن محمد ازدی گوید: در این هنگام مردم از هر سو او را احاطه کرده تا او را دستگیر کردند.
ابومخنف گوید: قبیله همدان عقیده دارند که دستگیر کننده او مردی از قبیله ایشان بود که کنیه اش ابوادماء و از طایفه مرهبه بوده است.
و یزید بن ابی زیاد گوید: مغیرة بن حارث بن عبدالمطلب او را دستیگر کرد، بدین ترتیب که ابتدا پارچه بزرگی بر سرش افکند، و او را دیگر نمی توانست جلوی پای خود را ببیند به زمین انداخته شمشیر را از دستش گرفت و به نزد مردم آمد.
و اما شبیب بن بجرة (که شمشیرش کارگر نشده بود) از مسجد گریخت، مردی او را تعقیب کرد دستگیرش نمود و وی را به زمین زده روی سینه اش نشست و شمشیرش را از دستش بیرون آورد، خواست با همین شمشیر او را بکشد که دید مردم به طرفش می آیند، ترسید مبادا مردم ندانسته او را به جای شبیب بکشند، و روی شتابی که مردم در دستگیری ضارب دارند سخن او را در اظهار بی گناهی خود نشنوند، از این رو پیش از آنکه مردم برسند از روی سینه شبیب برخاست و او را رها کرد، شمشیر را نیز از دستش به روی زمین افکند. شبیب همچنان فرار کرد تا به خانه خویش درآمد، پسر عمویی داشت که در همان حال سررسید و مشاهده کرد شبیب پارچه حریری را که از سینه اش باز می کند! بدو گفت: این چیست؟و برای چه آن را به سینه ات بسته بودی، شاید تو امیرالمؤمنین را کشته ای؟شبیب خواست بگوید: نه، گفت: آری، پسر عمویش بیرون رفته و شمشیر خود را برگرفت و بر شبیب درآمده و او را بکشت.
عبدالله بن محمد ازدی گوید: همین که ابن ملجم را به نزد علی علیه السلام آوردند من نیز در آنجا بودم، شنیدم که علی علیه السلام می فرمود: یک برابر یک تن! اگر من از دنیا رفتم به هر نحو که مرا کشته است او را بکشید، و اگر زنده ماندم خود دانم درباره او چه کنم.
ابن ملجم - لعنه الله - گفت: به خدا سوگند این شمشیر را به هزار درهم خریداری کرده ام، و با هزار درهم آن را زهر داده ام، اگر به من خیانت کند خدایش دور کند (یعنی چگونه با این وصف ممکن است که کسی از ضربش جان سالم به در برد؟)
گویند: ام کلثوم فریاد زد: ای دشمن خدا، امیرمؤمنان را کشتی؟ ابن ملجم گفت: پدر تو را کشتم نه امیرمؤمنان را؛ فرمود: ای دشمن خدا امیدوارم که او از این ضربت بهبود یابد؟ ابن ملجم گفت: ولی من تو را نیز می بینم که در مرگ علی می گریی، زیرا به خدا سوگند چنان ضربتی به او زدم که اگر آن را با مردم روی زمین قسمت کنند همگی هلاک خواهند شد.
ازدی (راوی مزبور) گوید: در این هنگام ابن ملجم را بیرون بردند و او با خود این شعر را می گفت:
و نحن یا بنة الخیر اذ طغی - ابا حسن مامومنة فتقطرا
ای دختر آن مرد نیکوکار (شاید خطاب به قطام باشد) هنگامی که ابوالحسن علی طغیان کرد، ما ضربتی بر فرق سرش زدیم که خون از آن ریخت.
و مطابق حدیث اسماعیل بن راشد، شعر از فرازی است.
ابومخنف در حدیث خود همین یک شعر را نقل کرده، ولی در حدیث اسماعیل بن راشد دو شعر دیگر نیز نقل شده:
و نحن خلعان ملکه عن نظامه - بضربة سیف اذ علا و تجبرا
و نحن کرام فی الصباح اعزة - اذا المرء بالموت ارتدی و تازرا
1. و مائیم که چون او بزرگی و سرکشی کرد به وسیله ضربت شمشیر لباس سلطنت را از او بیرون کردیم.
2. و نیز ماییم که در هنگامی که مردم جامه مرگ را به تن کنند مردمانی گرامی و بزرگوار هستیم.
ابومخنف به نسد از عمران بن میثم حدیث کند گفت: در آن روز پس از اینکه مردم از نماز صبح بازگشتند ابن ملجم را همراه خود می بردند و مانند درندگان گوشتهای بدن می گزیدند و به او می گفتند: ای دشمن خدا این چه جنایتی بود که انجام دادی؟امت محمد صلی الله علیه و آله را به هلاکت رساندی، و بهترین مردم را کشتی؟و وی ساکت بود و سخن نمی گفت.
از ابی طفیل حدیث شده که صعصة بن صوحان برای عیاد، امیرالمؤمنین علیه السلام به در خانه آن حضرت آمد و اجازه ورود خواست، ولی به او اجازه ندادند، صعصعة بن صوحان به دربان گفت: به آن جناب عرض کن. یرحمک الله یا امیرالمؤمنین حیا و میتا، فوالله لقد کان الله فی صدرک عظیما و لقد کنت بذات الله علیما (ای امیرمؤمنان خدایت در زندگی و پس از مرگ رحمت کند، زیرا به خدا سوگند که خدا در نزد تو بزرگ بود، و تو به شناساییش کاملا دانا بودی )
دربان گفتار صعصعه را به حضرت عرض کرد، علی علیه السلام نیز به درمان فرمود: به او بگو نم و انت یرحمک الله فلقد کنت خفیف المؤونة کثیرالمعونة . تو را نیز خداوند رحمت کند که مردی کم خرج و سبکبار و بسیار یاری کننده و کمک کار بودی.
و نیز گوید: مردی درباره کار قطام و ابن ملجم - العنهماالله - چند شعر گفته و مطابق حدیث اُشنانی، گوینده آن مسروقی است،
فلم ار مهرا ساقه ذوسماحة - کمهر قطام من فصیح و اعجم
ثلاثه آلاف و عبد و قینة - و ضرب علی بالحسام المصمم
و لا مهر اغلی من علی و ان غلا - و لا فتک الا دون فتک ابن ملجم
1. تاکنون ندیده ام بخشنده و صاحب کرمی را چه دارا و چه ندار که برای زنی مانند مهر قطام کابین تعیین کند.
2. سه هزار درهم پول بنده و یک کنیز، و ضربت زدن به علی بن ابیطالب با شمشیر بران.
3. و هیچ مهری هر اندازه گران و پربها باشد گران قیمت تر از علی علیه السلام نیست، و کسی هم مانند ابن ملجم دیگری را ترور و غافلگیر نکرد.
و عمران بن حطان(54) در مدح ابن ملجم - که خشم و لعنت خدا بر هر دوی آنان با - و کشتن امیر المومنین علیه السلام چنین گوید:
یا ضربه من کمی ما اراد بها - الا لیبلغ من ذی العرش رضوانا
انی افکر فیه ثم احسبه - او فی البریه عندالله میزانا
1. بنازم ضربت آن مرد شجاع را که جز رضای خدا از زدن آن ضربت منظوری نداشت.
2. و من در این باره فکر می کنم و چنان پندارم که او (یعنی ابن ملجم) در پیشگاه خداوند کردارش از همه بهتر و کفه اش سنگین تر باشد.
دروغ گفته است. خداوند هر دوی آنان - یعنی مادح و ممدوح - را لعنت و عذاب کند.
از عمر بن تمیم و عمر و بن ابی بکار روایت شده که پس از آنکه علی علیه السلام آن ضربت را خورد، اطبای کوفه را به بالین آن حضرت آوردند. در میان آنها هیچ یک در معالجه زخمها و جراحی استادتر از اثیر بن عمرو نبود و او طبیبی بود که در معالجه زخمها و جراحات متخصص و صاحب کرسی بود، و از جمله آن چهل تن جوانی بود که خالد بن ولید در عین التمر (55) آنان را اسیر کرد، اثیر (طبیب مزبور) همین که به زخم سر امیر المومنین علیه السلام نظر کرد، شش گرم گوسفندی را طلبید و از میان آن شش رگی را بیرون آورد، و آن رگ را در زخم مزبور نهاده پس از اندکی بیرون آورد، چون سفیدیهای مغز سر حضرت را در آن رگ مشاهده کرد رو بدان حضرت کرده، گفت ای امیرمومنان هر وصیتی درای بفرما، زیرا ضربت این دشمن خدا به مغز سررسیده و معالجه سودی ندارد. در این هنگام بود که علی علیه السلام کاغذ و قلم و دواتی طلبید و وصیت خود را بدین شرح نگاشت:
به نام خداوند بخشاینده مهربان
این وصیتنامه ای است که امیرالمومنین علی بن ابیطالب بدان وصیت می کند: گواهی میدهد که معبودی جز خدای نیست که یگانه است و شریک ندارد، و نیز گواهی دهد که محمد صلی الله علیه و آله بنده و رسول اوست، که خداوند او را به راهنمایی و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان پیروزش کند اگر چه مشرکان آن را ناخوش دارند، درود و برکات خدا بر او باد همانا نماز و پرستش و زندگی و مرگ من از آن خداوندی است که پروردگار جهان است، و شریکی برای او نیست و بدان مامور گشته ام، و منم از نخستین مسلمانان. (56)
ای حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر کس که این وصیتنامه به او برسد به تقوی و ترس از خداوندی که پروردگار ماست سفارش می کنم، و باید نمیرد جز اینکه مسلمان باشید، و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید زیرا به راستی من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمود: اصلاح دادن میان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است، و آنچه دین را تباه ساخته و از بین برد آن فساد میان مردمان است، و لا حول و لا قوة الا باالله العلی العظیم. توانایی و نیرویی جز به وسیله خدای بزرگ نیست، و به خویشان و ارحام خویش توجه داشته باشید و به آنان پیوند کنید، صله رحم کنید تا خداوند در روز قیامت حساب را بر شما آسان گرداند.
از خدا بترسید درباره یتیمان، پس برای دهنهایشان به سبب سنگدلیتان نوبت قرار ندهید ( که گاهی سیر و گاهی گرسنه نگاهشان دارید) و از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره همسایگانتان که رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره آنان سفارش کرده، و پیوسته درباره آنان توصیه می فرمود به اندازه ای که ما گمان کردیم برای همسایگان از همسایه خود ارث می دهد، و حرمت آنان به حدی است که سهمی در مالشان برای همسایه تعیین کرده .
از خدا بترسید درباره قرآن مبادا کسی به عمل کردن بدان بر شما سبقت جوید.
از خدا بترسید درباره نماز زیرا که نماز ستون دین شماست. از خدا بترسید، از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره پروردگارتان (خانه کعبه) مبادا تا زنده هستید آن خانه از شما خالی بماند، که اگر رها شد مهلت داده نمی شوید و به عذاب دچار می گردید و اگر از شما خالی ماند کیفر خداوند فرصت زندگی به شما نمی دهد.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره روزه ماه رمضان زیرا که آن برای شما چون سپری است از آتش دوزخ.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره پیکارکردن در راه خدا به مالها و جانهای خویش.
از خدا بترسید، از خدا بترسید در دادن زکات اموال خود که زکات خشم پروردگار را فرونشاند.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره امت پیغمبرتان مبادا در میان شما ظلم و ستمی واقع شود .
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره اصحاب پیغمبرتان زیرا که رسول خدا(ص) در این باره سفارش فرموده.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره اصحاب پیغمبرتان زیرا که رسول خدا صلی الله علیه و آله در این باره سفارش فرموده.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره بینوایان و مسیکینان، و آنها را در زندگی خود شریک سازید، و از خوراک و لباس خود به آنها نیز بدهید.
از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره زیر دستان - غلام و کنیزان - زیرا که آخرین سفارش و وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله این بود که فرمود: من شما را درباره دو دسته ناتوان که زیر دست شما هستند سفارش می کنم. (57)
زیرا نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان مهراسید، چه هر کس به شما ستم کند یا اندیشه بد داشته باشد، خداوند شر او را کفایت فرماید. با مردم به نیک سخن بگویید همان طور که خدا فرموده، امر به معروف و نهی از منکر را ترک مکنید که رشته کار از دست شما بیرون شود، آنگاه هر چه دعا کنید و از خداوند دفع شر بخواهید، پذیرفته نگردد و به اجابت نرسد.
بر شما باد هنگام معاشرت به فروتنی و بخشش و نیکویی درباره یکدیگر. و زنهار از جدایی و تفرقه و پراکندگی و روی گردانیدن از هم. و در نیکوکاری یار و مددکار یکدیگر باشید و بر گناه و ستمکاری کمک مباشید که شکنجه و عذاب خدا بسیار سخت است.
خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پیغمبرش را در حق شما حفظ فرماید اکنون با شما وداع می کنم و شما را به خدا می سپارم و رحمتش را بر شما می خوانم
ابوعبدالرحمن سلمی از حسن بن علی علیه السلام حدیث کند که فرمود: با پدرم به سوی مسجد کوفه بیرون آمدیم که در آنجا نماز بخوانیم، پدرم به من فرمود: من دیشب در خانه نخوابیدم و به بیدار داشتن اهل منزل به سر بردم زیرا شب هفدهم رمضان بود که در صبح چنین روزی جنگ بدر واقع شده بود، در همین احوال چشمم به هم رسید (و مختصر خوابی بر من عارض شد) در آن حال رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم بدو عرض کردم، ای رسول خدا چه کج رفتاری ها و دشمنی ها که از امتت دیده ام؟ فرمود: بدانها نفرین کن! من گفتم:
اللهم ابدلنی بهم من هو خیر لی منهم، و ابدلهم، بی من هو شر لهم منی ( بار خدایا سروکار مرا با مردمی بهتر از ایشان قرار ده، و برایشان نیز کسی را به جای من فرمانروا کن که برای آنان بدتر از من باشد).
در این هنگام موذن آمد و او را بانگ داد، حضرت برای نماز بیرون رفت و من نیز به دنبالش برفتم که دیدم آن مرد (دیشب و ابن ملجم) بدو حمله کردند، یکی از آن دو شمشیرش به طاق درگاه مسجد گرفت، ولی دیگری شمشیری را به فرق او کوفت ( و آن مصیبت جانگداز پیش آمد).
احمد بن عیسی از کندی و اجلح حدیث کند که: امیرالمؤمنین علیه السلام در شب یکشنبه بیست و یکم رمضان در سال چهلم هجری از دنیا رفت، و در آن هنگام شصت و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود، و کار غسل آن حضرت را فرزندش حسن بن علی و پسر عمویش عبدالله بن عباس انجام دادند، و او را در سه جامه کفن کردند که پیرآهن در میان آنها نبود، و نیز فرزندش حسن علیه السلام بر او نماز خواند و در نماز پنج تکبیر گفت، و سپس در محله رحبه (کوفه) نزدیکی دروازه کنده، وقت نماز صبح او را به خاک سپردند.
و پس از اینکه امام حسن از کار دفن پدر فارغ شد، ابن ملجم - لعنة الله - را پیش طلبید و دستور داد گردنش را بزنند، ابن ملجم گفت: اگر اجازه دهی پیمانهای محکم با شما بندم و رها می کنی تا به شما رفته ببینم رفقای من با معاویه چه کرده اند و اگر او را نکشته اند من او را بکشم و دوباره نزد شما آیم و دست در دست شما گذاشته تا هر چه خواهی درباره من حکم فرمایی؟ حضرت فرمود: چه اندیشه خامی به سر افکنده ای، به خدا سوگند از این پس آب سرد نیاشامی تا روح پلید تو به آتش دوزخ ملحق شود، سپس گردنش را زدند.
حسن بن علی خلال از جدش روایت کرده گوید: به حسن بن علی عرض کردم: امیرالمؤمنین را در کجا دفن کردید؟ فرمود: شبانه او را از خانه بیرون بردیم و از مسجد اشعث گذشته، پشت کوفه نزدیک غری دفن کردیم.
اسماعیل بن راشد، به سند خود روایت کرده که چون خبر شهادت امیرمؤمنان علی علیه السلام را به عایشه دادند، بدین شعر تمثل جست:
فالقت عصاها و استقرت بهاالنوی - کماقر عینا بالایاب المسافر
( عصا را دور افکند و آرام شد و ترک مسافرت کرد، چنان شخص مسافر پس از مراجعت دیده اش روشن شود و از رنج سفر آسوده گردد.) (58)
سپس پرسید چه کسی او را کشته است؟ بدو گفتند: مردی از قبیله مراد، گفت:
فان یک نائبا فلقد نعاه - غلام لیس فی فیه التراب
( خبر گرچه از حادثه و نائبه ای است لکن مخبر خبر مرگ دهنده است که خاک بر دهانش مباد.) (59)
(زینب دختر ام سلمه (60) (که در آنجا بود و این سخن را از او شنید) بدو گفت: آیا درباره علی چنین می گویی؟ گفت: (ببخشید) راستی متوجه نبودم، هر گاه فراموش کردم مرا یاد آرید، سپس به این دو شعر تمثل جست،
ما زال اهداء القصائد بیننا - باسم الصدیق و کثرة الالقاب
حتی ترکت و کان قولک فیهم - فی مجتمع طنین ذباب
( سابقا بین ما و بستگان قصایدی رد و بدل می شد که همه مدح و تجلیل و القاب بود، آنها همه فراموش شد و امروز سخنت درباره آنها در هر مجلسی چون صدای پشه ای بیش نیست.)
اسماعیل بن راشد گوید: کسی که خبر شهادت علی علیه السلام را برای عایشه آورد سفیان بنی امیه بود.
و اُشنانی از ابی البختری حدیث کند که گفت: هنگامی که خبر شهادت علی علیه السلام به عائشه رسید سجده شکر به جای آورد.
ابومخنف گوید: ام هیثم دختر اسود در رثاء امیرالمؤمنین علی علیه السلام این اشعار را گفت:
الا یا عین ویحک فاسعدینا - الا تبکی امیرالمؤمنینا
رزئنا خیر من رکب المطایا - و خیسها، و من رکب السفینا
و من لبس النعال و من حذاها - و من قراالمثالی والمئینا
و کنا قبل مقتله بخیر - نری مولی رسول الله فینا
قیم الدین الا یرتاب فیه - و یقضی بالفرائض مستبینا
و یدعو للجماعة من عصاه - و ینهک قطع ایدی السارقینا
و لیس بکاتم اصحاب مصر - علی طول الصحابة اوجعونا
و غرونا بانهم عکوف - و لیس کذالک فعل العاکفینا
افی شهر الصیام فجعتوما - بخیر الناس طرا اجمعینا
و من بعدالنبی فخیر نفس - ابوحسن و خیر الصالحینا
کان الناس اذا فقدوا علیا - نعام جال فی بلد سنینا
ولو انا سئلنا المال فیه - بذلنا المال فیه والبنینا
اشاب ذوابتی و اطال حزنی - امامة حین فارقت القرینا
تطوف بها لحاجتها الیه - تجاوبها و قد رات الیقینا
فلا تشمت معاویة بن صخر - فان بقیة الخلفاء فینا
و اجمعنا الامارة عن تراض - الی این نبینا و الی اخینا
ولا نعلی زمام الامر فینا - سواه الدهر آخر ما بقینا
و ان سراتنا و ذی حجانا - تواصوا ان نجیب اذا دعینا
بکل مهند عضب و جرد - علیهن الکاة مسومینا
1. ای چشم وای بر تو با ما یاری کن و برای امیرالمؤمنین اشک بریز.
2. دچار مصیبت فقدان کسی شدیم که مانندش بر مرکب سوار نشده و آن را رام نکرده و زیر رکاب نکشیده، و یا در کشتی قدم ننهاده است.
3. و نیز بهترین کسی که نعلین پوشیده و بدانها گام برداشته، و سوره های مثلی و مئین قرآن را خوانده است مثانی و مئین به قسمتی از سوره های قرآن گفته می شود، و در وجه تسمیه آنها به این دو نام اختلاف است که ما در ذیل حدیث اول سوره بقره عایشی بدان اشاره کرده ایم، اگر خواستید مراجعه فرمایید.)
4. و ما پیش از شهادت آن بزرگوار زندگی خوشی داشتیم زیرا یار وفادار رسول خدا صلی الله علیه و آله را در میان خویش دیدار می کردیم.
5. کسی که دین حق را بدون تردید برپا می داشت، و به طور آشکار به احکام ارث و با فرایض حکم می فرمود.
6. ( از روی شفقت و یا برای هدایت) گروه نافرمان را به اتفاق می خواند و از آن سو در بریدن دست سارق و عقوبت او نیز کوشا بود.
7. علم و دانشی را از اهلش هرگز مکتوم و پوشیده نمی داشت، و چنان نبود که از جباران و متکبران باشد.
8. به جان پدرم سوگند که ما را مردم شهر کوفه پس از اینکه مدت زمانی با آن جناب مانوس بودیم داغدار کردند.
9. و به عنوان اعتکاف در مسجد به ما نیرنگ زدند، در صورتی که رویه اعتکاف کنندگان این چنین نیست.
10. آیا در ماه مبارک رمضان ما را به بهترین مردم عذار و داغدار کردید؟
11. همان کسی که پس از پیغمبر گرامی بهترین مردمان بود یعنی حضرت ابوالحسن علیه السلام که هم او بهترین مردمان صالح و شایسته پروردگار بود.
12. مردی که علی علیه السلام را از دست داده اند مانند شتر مرغی هستند که در جای بی آب و علفی جولان دهند ( و از این سو به آن سو رود.)
13. اگر اینان (یعنی دشمنان آن حضرت که او را کشتند به جای کشتن او) از ما مال می خواستند ما بدانها می دادیم و بلکه پسران خود را به جای مال می دادیم.
14. هنگامی که اُمامة (61)پدر خود را از دست داد (غصه او) موی مرا سفید کرد و اندوهم را نیز طولانی نمود.
15. زیرا او به جستجویش گرد خانه می گردد، و چون از یافتن او مایوس می شود، صدا را به گریه بلند می کند.
16. در آن حال اشک ام کلثوم که مرگ پدر را دیده است، پاسخ گریه امامه را می دهد.
17. ای معاویه پسر صخر (62) ما را( در مرگ علی) شمامتت مکن زیرا فرزند خلفا (یعنی حسن علیه السلام) در میان ماست.
18. و ما همگی از روی رضا و رغبت فرمانروایی را به فرزند پیغمبر و برادر خویش ( امام حسن علیه السلام) سپردیم.
19. و به جز او زمام کار را تا زنده هستیم به کسی دیگر نخواهیم سپرد.
21-20. همانا بزرگان و خردمندان به ما سفارش کرده اند که هرگاه ما را به جنگ خواندند به جان پذیرفته و به وسیله پذیرفته و به وسیله شمشیرهای برنده و اسبهای کوتاه مویی که بر آنها شجاعان نامی و جنگجویان ورزیده سوار شوند، دفاع کنیم.

و نیز یکی از اولاد عبدالطلب که نامش ذکر نشده، در رثاء امیرالمؤمنین علیه السلام گفته است:
یا قبر سیدنا المجن له - صلی الا له علیک یا قبر
ما ضر قبرا انت ساکنه - ان یحل بارضه القطر
فلیندین سماح کفک فی الثری - و لیورقن بجنبک الصخر
والله لو لم اجد احدا - الا قتلت لفاتنی الوتر
1. ای قبر که بزرگ و آقای ما را در خود پنهان کرده ای! درود خدا بر تو باد ای قبر.
2. ای آقای ما! که تو در آن باشی نیامدن باران نیامدن باران زیانی به زمین آن قبر نرساند.
3. زیرا باران بخشش دست تو آنجا را سرسبز کرده، و سنگ سخت در کنار تو گیاه می رویاند.
4. به خدا اگر به جای تو ( و به خاطر فقدانت) به هر که دست یابم او را می کشم، باز هم جبران نشده، و آن در یکتا که از دست ما رفته است تلافی نشود!

4