فضه ره یافته کوی فاطمه

مریم صالحی منش

اجابت دعا

روزی فاطمه - جان ها به فدایش - فضه را فرمود:آیا خمیر می کنی یا این که نان می پزی؟
فضه جواب داد:ای بانوی من! خمیر می کنم و هیزم می آورم. آن گاه برای جمع کردن هیزم از خانه خارج شد. هیزم ها را جمع کرد و با ریسمانی محکم بست ، سپس خم شد تا بسته هیزم را بر دوش بگیرد و به خانه آورد، اما هیزم ها دست به دست هم داده و از سنگینی به زمین چسبیده بودند و فضه را یارای بلند کردن آنها نبود، به یاد دعای رسول خدا افتاد و عرض کرد:
یا واحد لیس کمثله احد، تمیت کل احد و انت علی عرشک واحد، لاتأخذه سنه و لا نوم ؛
ای یگانه ای که مانندش کسی نیست ؛ همه را می میرانی و خود بر عرشت یگانه ای ، و هرگز چرت و خواب او را نمی گیری .
چندی نگذشت که مردی - که گویا از قبیله اَزُد بود - پیش آمد، چون هیزم ها و فضه را در کنار آن دید، دانست که جسم لاغرش توان کشیدن باری چنین سنگین را ندارد، آنها را به دوش گرفت و تا خانه فاطمه زهرا علیهاالسلام آورد.(4)

خانه عدل

فضه در خانه انس، الفت و صفا با آرامش خاطر زندگی می کرد. دختر پیامبر، مهربانی و عطوفت خویش را به جایی رساند که فضه شنید:
روزی سلمان فارسی - رحمة الله علیه - به خانه سرور زنان رسید و صدای گریه کودک فاطمه زهرا(حسین علیه السلام ) را شنید و چون وارد شد دانست که علت ناله از گرسنگی است، و دختر پیامبر را دید که جو آرد می کند و از زیادی چرخاندن و خشونت دسته آسیاب، خون دستان مبارکش بر دسته آسیاب می ریزد، از آنچه دیده بود ناراحت شد و به حوراء انیسه (5) عرض کرد: ای دختر پیامبر خدا، دستانت از شدت کار خون آلود شده در حالی که فضه این جاست .
حضرت فرمود: رسول خدا - جانم به فدایش - مرا سفارش کرده است که فضه، یک روز در میان کار کند و دیروز روز کار فضه بود.
سلمان پس از این پرسش ملتمسانه عرض کرد: پس اجازه دهید من شما را یاری کنم. جو آرد کنم یا حسین عزیزت را آرام کنم؟
فاطمه فرمود: بهتر است من او را ساکت کنم و تو آسیاب کنی.
سپس سلمان می گوید: شروع به آسیاب نمودم تا آن که بانگ اذان برخاست و من به سوی مسجد شتافتم. بعد از نماز آنچه دیده بودم برای همسر فاطمه زهرا علیهاالسلام بیان کردم. علی بن ابی طالب گریست و به خانه رفت، چون بازگشت، گل رویش را شکوفا دیدم، علت شادمانی حضرتش را پرسیدم. فرمود: وقتی به خانه رفتم فاطمه را دیدم که به پشت خوابیده و حسین بر سینه اش آرمیده و آسیاب خود به خود می چرخد و جوها آرد می شود.
این سخنان به گوش رسول خدا رسید؛ لبخند بر رخش نشست و فرمود: ای علی! آیا نمی دانی که خداوند فرشتگانی دارد که تا روز قیامت در زمین می چرخند و محمد و آل محمد را خدمت می کنند؟ (6)
فضه که چنین دادگری و عطوفتی را از خاندان رسول خدا دید و چنان کرامت و منزلتی از ایشان یافت و دانست که ملائک به پاس پارسایی ایشان چنین کمر به خدمت آنها بسته اند، کوشاتر و مخلص تر از دیروز سعی در خدمتشان داشت. چرا که می دانست انسان مسجود ملائک و ملائک مأمور خدمت انسان اند .

زهد، کیمیای سعادت

فضه در خدمت بندگان خوب خدا خوشحال و خرامان زندگی می کرد. اما از دنیا می رنجید که چرا به ایشان پشت کرده است و زر زیور خویش را از آنان دریغ می دارد.
در خانه کوچک علی و فاطمه علیهاالسلام جز مشک آب، کاسه، سبویی گلی کوزه ای سفالی ، تشک، بالش، پرده ای پشمی، آسیاب دستی و شمشیر و زرهی که شیر خدا در جنگ از آن استفاده می کرد؛ چیزی از مال دنیا یافت نمی شد.
شاید فضه با خود فکر می کرد، اگر ارمغانی از مال دنیا به ایشان هدیه کند هم آنان آسوده تر زندگی می کنند و هم از رنج دنیا بیرون می آیند.
فضه کنیزی بود که از مال دنیا هیچ نداشت، اما علمی می دانست که هر گاه می خواست می توانست به طلا دست یابد.
کمی اکسیر با خود به همراه داشت، مقداری مس در ظرفی ریخت، علم و اکسیر را به یاری گرفت و آن را به طلا تبدیل کرد، ذوق زده آن را به مولای خویش نشان داد. علی علیه السلام لبخند پر معنایی زد و فرمود: اگر این جسد(7) را آب می کردی رنگ آن نیکوتر و قیمتش بیشتر بود .
فضه که کلمه جسد را از زبان مبارک مولا شنید دانست که او نیز کیمیاگری می داند متحیر به همسر فاطمه علیهاالسلام نگاه می کرد و با تعجب پرسید: مگر شما را نیز از این علم بهره ای است؟! .
امام به فرزند خردسال خویش حسین - جان ها به فدایش - اشاره کرد و فرمود: کودکان ما نیز این علوم را می دانند.
سپس کودک کوچک فاطمه زهرا علیها السلام پیش آمد و علم کیمیا را شیرین و دقیق و نکته به نکته برای فضه توضیح داد.
فضه سخت در تعجب بود و سؤالی بزرگ در ذهنش دوران می کرد: پس چرا چنین فقیرانه...؟! در چنان اندیشه ای بود که علی علیه السلام به او فرمود: ما آل محمد صلی الله علیه و آله بزرگ تر و بالاتر از این را هم می دانیم.
سپس حضرت با اشاره ای، پرده ها را از دیدگان فضه کنار زد و فضه دید آنچه را که تا به حال ندیده بود. همه طلاها و گنج های زمین از جلو چشم او حرکت می کردند. امام فرمود: این قطعه طلا را هم روی آنها بگذار.
فضه نیز اطاعت کرد و طلای دست ساز خویش را که به مولای خود تحفه داده بود روی آنها نهاد. مدهوش دیده ها و شنیده های خود شده بود و تازه به علم و عظمت مولای خویش پی برده بود و وقتی به هوش آمد باز چیزهایی می شنید که تا به حال نشنیده بود: (8)
شما را از دنیا بر حذر می دارم، زیرا منزلی است که هر آن، از آن باید کوچ نمود و جایگاه اقامت نیست. دنیا، خویش را با نیرنگ و غرور آراسته و با زیورش فریب داده است. خانه ای است که در نگاه مالک اصلی اش بی ارزش است؛ حلالش را با حرامش، خیرش را با شرش، زندگی اش را با مرگش، شیرینی اش را با تلخی اش به هم آمیخته است؛ برای همین خداوند آن را مخصوص اولیای خویش قرار نداده و از دادن آن به دشمنان مضایقه نکرده است. (9)
دنیا با جلوه گری هایش خواست (پارسایان را) بفریبد، ولی آنها فریبش را نخوردند و آن را نخواستند. دنیا می خواهد با لذت هایش آنها را اسیر خود کند، ولی آنها با فداکاری، خود را آزاد ساختند.(10)
فضه ژرف در اندیشه شد:
این پنج تن کیانند که گنج گردون، گردن به طاعت ایشان نهاده است؟ و آنها دل از اسارت او رهانیده اند. دست تمنا به او دراز نمی کنند و این چنین سخت به دنیا پشت کرده اند .
ایشان کیانند که زبان جز به لطافت نمی گشایند، سخن جز به حق نمی گویند، همیشه در ذکر خدایند، روزها سخت می کوشند و شب ها عاشقانه با خدای خویش نجوا می کنند.
به راستی که ایشان هدایت یافتگانند و زمینیان و بهشتیان را سرورند. باید در کردار و گفتار و رفتارشان بیندیشم، هر چه کردند من نیز همان کنم و هر چه خواستند به جان بپذیرم. به خدا قسم که اینان رهبر و راهنمای من اند، ایشان را به جان دوست دارم و تا جان خویش از اکسیر وجودشان طلا نسازم؛ دیده از کردارشان برنگیرم و تا خود را خاک پایشان نکنم؛ دست از دامانشان نمی کشم.
از آن پس فضه روز و شب در کمین خاندان رسول خدا بود تا مبادا، چشم غفلت، چیزی از او بدزدد و گوش شهوت چیزی از او پنهان دارد.
نکته نکته از فاطمه - سلام خدا بر او باد - درس می گرفت. لحظه لحظه به او شبیه تر و به خدایش نزدیک تر می شد.
عبادت های عاشقانه، قرآن های شبانه، دقایق حکیمانه، سخن های عالمانه، اذکار خالصانه و بخشش های ایثارگرانه توشه ای بود که فضه از ایمان فاطمه عزیز برای استواری خویش برداشته بود، تا آن که به مقام باب حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام رسید. مردم سؤال ها و مسائل خود را با او مطرح می کردند و فضه آنها را به خدمت حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام رهنمون می شد، و ارتباط بانوان دیگر با دخت پیامبر از طریق فضه انجام می شد.(11)