قصص التوابین یا داستان توبه کنندگان

نویسنده : علی میرخلف زاده

21 - ( کمک به سگ )

در کتاب لئالی الاخبار نوشته شده بود: زنی عیّاش و زانیه و بدکاره بود که در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد، یک روز در اثناء مسافرتش در بیابان به چاهی می رسد، هرچه نگاه می کند سطلی پیدا کند ولی چیزی نمی یابد آخرش به تَهِ چاه می رود و آب می خورد و بالا می آید.
در این هنگام مشاهده می کند که سگی تشنه است و دنبال آب می گردد دلش به حال او می سوزد کفش خود را سطل و موی و گیسوان خود را می بُرد و طناب درست می کند و به چاه می اندازد و با زحمت از ته چاه آب بیرون می آورد و سگ را سیراب می کند. بعد می گوید خدایا سگی را به سگی ببخش.
چون به یک سگ ترحم می کند و او را سیراب میکند خداهم باو رحم می کند و او را وسیله آمرزشش قرار می دهد. بعد زن گریه زیادی کرده و توبه می کند این کار خیر سبب توبه و بازگشتش به سوی خدا می شود و با سعادت از دنیا می رود.
سرا پا غرق عصیانم خدایا
ز من بگذر پشیمانم خدایا
همی دانم که غفّار الذّنوبی
ببخشا جرم و عصیانم خدایا
ندانستم اگر کردم خطایی
که من آن عبد نادانم خدایا
اگر بخشی گناه بنده خویش
خجل زان لطف و احسانم خدایا
یقین دارم که ستّارالعیوبی
بپوشان عیب و نقصانم خدایا
گنه کارم من و بخشنده ای تو
به درگاه تو گریانم خدایا
ز من بگذر بحقّ شاه مردان
که عبد شاه مردانم خدایا

22 - ( عابد گنهکار )

در کتاب اثنی عشریه و همچنین در کلمه طیبه مرحوم حاجی نوری رضوان اللّه تعالی علیه است شیخ شوشتری رضوان اللّه تعالی علیه هم در ضمن مواعظش نقل فرموده:
عابدی هفتاد سال خدا را عبادت کرده بود، یکروز زن زیبائی در خانه اش را می کوبد و در خواست میکند که شب را در خانه اش جابدهد. عابد اول خود داری کرد ولی زن اصرار زیادی میکند عابد چون جمال و زیبائی او را دید فریفته می شود، آری چون دیده بدید دل در آن آمیز. آن زن زانیه دل عابد را برد و بالاخره عابد بخانه زن منتقل می شود و دارائیش را تقدیم آن زن هرجائی می کند.
یک هفته گذشت در ظرف این مدت یکباره عبادتهایش را رهاکرد، معلوم می شود همان هفتاد سال عبادتش هم روح نداشته، صورت بوده ولی جان نداشته، پس از گذشت یک هفته یک مرتبه بهوش آمد کجا بودی و کجا آمدی. درچه صعودی بودی و چگونه سقوط کردی اگر مرگت در این حالت برسد کجا می روی و باکی محشور می گردی؟ لطف حق به فریادش رسید هفتاد سال بظاهر رو به خدا آورده هرچند حقیقت هم در کار نبود امّا خدا او را بخودش واگذار نکرد یک مرتبه لرزید و گریست و توبه کنان و پشیمان و ناراحت بسر زنان از جای حرکت کرد برود، زن گفت کجا چی شده؟
گفت: هفتاد سال عبادتم را بیاد آوردم که در خانه حق بودم و حال می بینم از درگاه او دور شدم وای ... حرکت کرد برود زن گفت: تو را به خدائی که می پرستی اگر رفتی توبه کنی دعا کن خدا به من هم توفیق توبه بدهد. عابد بیرون آمد جائی سراغ نداشت مستقیم به مسجد آمد تا شب را در آنجا بماند.
ده کور در مسجد جا داشتند یکی از همسایگان هر شب ده گرده نان برای آنها می فرستاد عابد هم کناری نشست ده گرده نان را آوردند و جلو کورها گذاشتند و رفتند. عابد چون گرسنه بود نان یکی از آنها را برداشت، کور دست دراز کرد نان را نیافت ناله و فریاد برآورد، کی نان مرا برداشته امشب من از گرسنگی چه کنم؟
اینجا عابد به نفس خود گفت تو گریزپائی اگر از گرسنگی هم بمیری سزاوار هستی تا این کور بی نان بماند، فوراً نان را پیش کور گذاشت، آن شب آخر عمر عابد گنهکار بود، هنگام جان گرفتنش ملائکه حیران شدند کدام دسته جان او را بگیرند آیا ملائکه ای که مأمور عذاب هستند یا ملائکه رحمت.
ندا رسید اعمال او را بسنجید، هفتاد سال عبادت و یک هفته معصیتش را سنجیدند، دیدند معصیتش می چربد، اینجا رحمت خدا به فریادش رسید «یا من سبقت رحمته غضبه» ای خدائیکه رحمتش بر غضبش پیشی گرفته، ندا رسید: دزدیدن گرده نان را با شرمساری که پس از آن پیدا کرد را بسنجید. اینجا حساب فضل است دیدند سنگینتر در آمد.
آری همان لحظه شرمساری و توبه و پشیمانی نزد خدا ارزش داشت همان صرفنظر کردن از گرده نان و پس دادن به کور به فریادش رسید و با حسن عافبت جانش را گرفتند.
ندارم من به غیر از تو امیدی
زمن بگدر گنه دیدی ندیدی
شود گر بحر رحمت در تلاطم
نماید صاحب خود را گنه کم
تو غفّار الذّنوبی و توستار
منم مجرم منم عبد گنه کار
ندانستم اگر کردم گناهی
توآگاهی زحال من الهی
به غیر از درگه لطف تویارب
کجا روآورم در این دل شب
به جزباب تو درها جمله بسته
گدائی بر در عفوت نشسته
به اسم اعظمت ای حیّ یکتا
ببخشایم ببخشایم ببشخا
کسی یارب چوتو بخشش ندارد
تن من طاقت آتش ندارد.

23 - ( دزد جوان )

در کتاب کافی و بیشتر کتب اخلاقی مسطور است:
تاجری در زمان سلف به اتّفاق عیال و اولادش که با وسائل تجاری بود سفر دریا کرد که ناگهان وسط دریا موجهای مهیب کشتی را شکست و آب همه را غرق کرد تنها زن تاجر به تخته ای چسبیده و موجهای آب او را به جزیره ای انداخت زن در این جزیره تنها می گشت و از درخت میوه سدجوع میکرد، وضع لباسش هم که معلوم بود لباس ندارد همه پاره و از بین رفته بود، در همان حال جوان دزدی از دورزن عریان و صاحب جمالی را میبیند اول وحشت میکند. میگوید شاید از طائفه جن باشد، نزدیک می شود، از او میپرسد از جن هستی یا انس؟ می گوید: انسانم، از کجا آمدی؟ میگوید: کشتی ما غرق شد و بستگانم غرق شدند و من به تخته ای چسبیده و خدا مرا نجات داد. جوان دزد معطلش نکرد زن بیچاره را زمین انداخت آماده کار حرام شد یک مرتبه زن لرزید، لرزشی که آن دزد را نیز تکان داد.
گفت: چه شده چه بر سرت آمده؟ این ارتعاش و سوز و گداز و آتش خوف در دزد اثر گذاشت. آتشی که از خوف خدا برخیزذ، خلاصه زن گفت ترس از خدا، من در عمرم چنین گناهی را مرتکب نشده ام خوف چه میکند که در جوان دزد اثر مثبت گذاشت به او گفت من سزاوارترم که بترسم تو که تقصیری نداری، تقصیر از من است من باید اینطور بترسم و بلرزم زن را رها کرد و رفت. ترک گناه کرد و توبه از گذشته ها نمود. همینطور در اثناء راه که ناراحت خواست بسوی آبادی خود برود. عابدی به او برخورد کرد. و باهم همراه شدند و با این جوان دزد همطریق گردیدند. چون هوا گرم و آفتاب تابان بود عابد مستجاب الدعوه رو به جوان کرد و گفت: مبینی که ازآفتاب ناراحتیم بیا و دعاکنیم خدا سایه بانی برای ما بفرستد، جوان سر بزیر انداخت گفت من یک فرد گنهکاری هستم که دعایم بجائی نمی رسد.
عابد گفت باهم دعا کنیم پاسخ داد من آبروئی ندارم، در آخر کار گفت من دعا میکنم تو آمین بگو. اینجا امید در دلش پیداشد و پس از دعای عابد با شرمساری آمین گفت ابری پیدا شد و بر سرشان سایه افکند همینطور که می رفتند بر سر دوراهی رسیدند که راهشان دوتا می شد از هم خدا حافظی کردند.
عابد دید ابر همراه جوان رفت عجیب است معلوم شد ابر برای او بوده دوید دنبالش گفت مگر نه گفتی من گنهکارم. گفت من عبادتی ندارم گنهکارم، عابد گفت از این ابر معلوم است که برای تو آمده ببرکت توست جریان خودش را ذکر کرد دانسته شد همان ترک گناه و شرمساری و توبه از روی صدق بوده قیمت داشته که او را مورد رحمت و نظر لطف خداوند کرده است.
گنه کاری به درگاهت پر ازسوز وگداز آمد
مران از درگهت او را که با صد عذر باز آمد
طریق بی تو ناهموار و گمراهی است پایانش
چو پیمودم رهت دیدم بسی راهم تراز آمد
خوشا آن کو به خلوتگه نشیند با تو در شبها
گهی خواهد نیازی و گهی با بار راز آمد
بسوز ای دل که عمری را بدون او سپر کردی
غنیمت دان کنون فرصت که وقت سوز ساز آمد
بدیدارش شتابان شو چرا غافل ز او باشی
ملاقاتی نما با یار چون وقت نماز آ
مداگر با دیده حق بین شوی محو جمال او
به رأی العین می بینی که یارت با چه ناز آمد