فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 6

سید نعمت الله حسینی‏

کرامتی از مرحوم میرزا موسی پدر مرحوم فقیه سبزواری

یکی از مردان علم و عمل که سرزمین عالم پرور سبزوار به دنیا دین و دانش تحویل داده است مرحوم میرزا موسی سبزواری والد ماجد و پدر والاتبار آیت الله حاج میرزا حسین فقیه سبزواری بوده است.
مرحوم میرزا موسی از علمای طراز اول عصر خود و از بزرگان و رجال معروف آن دوره می باشد که در سنه 1262 قمری به دنیا آمده است وی مردی زاهد و پرهیزکار و مورد اعتماد و احترام مردم بود و وجود وی برای مردم سبزوارو ملجا و پناهی بود که در تمام گرفتاریها به معظم له مراجعه می کردند چنانچه وقتی مرض مهلک و با سرتاسر ایران را فرا گرفته بود و مردم سبزوار در کمال وحشت و ناراحتی بسر می بردند جمعیت اطراف این مرد بزرگ را گرفتند و از وی استدعا کردند که برای دعا ونماز به مصلی سبزوار تشریف ببرند و برای رفع مرض و با دعا نمایند.
آن بزرگوار قبول نمودند و پس از پایان مراسم نیایش و دعا در میان هزاران حلقه چشم ظرف آبی طلب فرمودند و آن را تبرک کرده و سپس بقیه آب را در اب انبار شهر ریختند، نقل می کنند که از آن پس هر کس از آن آب به قصد تیمن و تبرک می خورد شفا می یافت و برای همیشه از آن مرض خطرناک مصون و محفوظ بوده است.
وی در سال هزار و سیصد و سی و شش قمری به سن هفتاد و چهار سالگی وفات یافت در مرگ آن عالم جلیل چنانچه نقل می کنند و معروف است هوا تیره و تار می شود و مردم حومه سبزوار از انقلاب هوا ازمرگ وی مطلع می شوند، جنازه اش را با تجلیل هر چه تمامتر و بیشترتشییع نموده در کنار شرق شهر سبزوار به خاک می سپارند و از آن تاریخ مقبره اش زیارتگاه خاص و عام گردید. عاش سعیدا و مات سعیدارحمد الله علیه اعلی الله مقامه.(278)

داستان مرد مجاهد و دستگیری مرحوم آخوند ملا قربانعلی زنجانی از وی عبرت انگیز است

حجت الاسلام و المسلمین آقای میرزا باقر رشاد (فرزند آیت الله آقا کاظم زنجانی) که همچون پدر بزرگوارش به حلیه فضل و زهد آراسته است از یکی از مجاهدین (در راه مشروطه) که همراه یپرم به زنجان رفته بودداستان زیر را به مرحوم رشاد چنین نقل می کند:
من در تهران سخت در فشار زندگی بودم و از روی ناچاری پنج تومان ازبقالی قرض گرفته و راهی تبریز شدم که شنیده بودم آنجا سوار استخدام می کنند پس از هفت روز از پیاده روی در نزدیکیهای زنجان به قهوه خانه ای رسیدم که نام آن را قهوه خانه دیزج می گفتند پولم تمام شده بودو سخت خسته و گرسنه بودم در سکوی جلو قهوه خانه نشستم در این اثنا اربابی با نوکرش از راه رسید نوکر اسبها را نگهداشت و ارباب واردقهوه خانه شد قهوه چی جلو آمد سلام و تعظیم کرد ارباب گفت:گرسنه ام چه داری؟ هر چه داری بیاور، قهوه چی فورات یک سینی نان و دو بشقاب عسل و سر شیر جلو ارباب نهاد و او نیز با اشتهای تمام به خوردن آنها پرداخت و مابقی را هم نوکرش خورد سپس برخاست و سوارشد و رفت...
من نیز که با دریغ و حسرت ناظر آن صحنه بودم پس از رفع خستگی برخاسته پیاده راه شهر را در پیش گرفته رفتم و هنگام عصر به زنجان رسیدم چون پولی در بساط نداشتم پرسان پرسان به مسجد سید رفتم تا در آنجا بیتوته کرده و برای فردا کسی را پیدا کنم و از او کمک مادی بگیرم در مقابل یکی از حجرات مدرسه لمیده بودم که طلبه ای جوان ازحالم جویا شد ماوقع را به او گفتم و مخصوصا اظهار داشتم که جویای کسی هستم که مخارج سفرم را به تبریز تامین کند، او گفت: گمان نمی کنم در اینجا چنین کسی را پیدا کنی مگر آنکه آخوند ملا قربانعلی درد ترا دوا بکند، سراغ آخوند را از او گرفتم طلبه مزبور تا دم درب خانه آخوند که کهنه و فرسوده بود مرا راهنمائی کرد با مشاهده آن در وپیکر پیش خود اندیشیدم که از این خانه خراب و در و پیکر از هم گسیخته مشکل به نظر می رسد که گره از مشکلم گشوده شود، بهرحال در راکوبیدم، مردی که معلوم بود ظاهرا خدمتکار خانه است در را باز کرد وپرسید چه کاری داری؟
گفتم: مسافری هستم گرسنه و پولی ندارم که چیزی بخرم و جائی بخوابم،خدمتکار گفت: آقا پس از غروب از بیرونی به اتاق خلوت می رودفردا صبح بیا آقا را ملاقات کن، مجاهد می گفت: در حال مکالمه باخدمتکار بودم که آقا از اندرون صدا کرد (مشهدی... اسم نوکر) در را باز کن مهمان را بیاور تو، خدمتکار مرا داخل منزل کرد آقا گفت: این مسافرگرسنه است زود برایش غذا تهیه کن، خدمتکار گفت: حالا چه غذائی می توانم تهیه کنم مگر اینکه بروم ببینم بازار چه چیز به دست می آیدمدتی نگذشت دیدم در مجمعه ای دو سه نان لواش بشقابی عسل وبشقابی سر شیر گذاشته وارد شد دیدم عینا مثل نان و عسل و سر شیر قهوه چی است که برای ارباب آورد و من با حسرت بدان می نگریستم...
باری شام را خوردم و در همان تالار خوابیدم صبح آقا بیرون آمد ماجرا راخدمتشان عرض کردم. آخوند گفت: نصیب تو در تهران است برگرد خداگشایشی در زندگی تو می دهد سپس دست زیر دو شکچه برده مشتی پول در آورد و به من داد و فرمود: این پولها را نشمار انشاء الله تو را تاتهران خواهد رساند.
من پول را گرفته دست آقا را بوسیدم و به دروازه تهران آمدم سوارگاری چاپاری شده تا تهران با کمال وسعت پول خرج کردم وارد تهران که شدم در جیبم از آن پول چیزی نمانده بود چیزی نگذشت دیدم درتهران مجاهد استخدام می کنند من رفته اسم نویسی کردم که قرار بود به سرکردگی یپرم عازم زنجان شویم به زنجان که رفتیم شبی گفتند: محبوسی است که فردا باید به تهران شود و مرا هم جزو مامورین این کار قراردادند هنگام صبح در شکه ای آوردند تا زندانی را سوار کنند. دیدم یاللعجب وی همان آخوندی است که آن شب از من پذیرائی کرد و پول سفررا داد (و راهنمائی کرد) وقتی خواست سوار شود چون پیر بود نتوانست بالا رود فی الفور من خم شدم آقا پایش را بر پشت من گذاشت وسوار شد همقطاران از این حسن خدمت من به یک زندانی که در نظر آنان مقصر شناخته می شد در شگفت شدند من داستان خودم را برای آنان شرح دادم و کم کم کرامت نفس و علو شان وی بر دیگران مشهودگشت.(279)

آخوند ملا قربانعلی زنجانی به امام جمعه زنجان فرمود دیگر سرتان درد نخواهد گرفت

مرحوم آیت الله فقید آقا میرزا محمود حسینی امام جمعه زنجان نقل کردندشبی دیروقت با پدرم که سخت مریض بودند به حضور حضرت حجت الاسلام (آخوند ملا قربانعلی) شرفیاب شدیم، مقصود ازشرفیابی آن بود که از مرحوم عدالت الملک، رئیس دادگستری زنجان که درخانه ما بست نشسته بود نزد آخوند شفاعت کنیم.
(ماجرا از این قرار بود که عدالت الملک از سوی مشروطه چیان رئیس عدلیه زنجان شده بود، مرحوم حجت الاسلام که بر پایه موازین مسلم شرعی تصدی منصب قضا را تنها شایسته فقیهان پارسا می دانست و دخالت دیگران را در این کار بیمورد و موجب ظلم و فساد می انگاشت شدیدابه مخالفت برخاست و از آنجا که انبوه جمعیت چشم به فرمان وی داشتند عدالت الملک که آخوند وی را (ظلمیه چی) می خواند سخت برجان خویش ترسید و شبانه برای حفظ جان خویش پناهنده خانه امام جمعه شد که با آخوند رابطه صمیمی داشت و می توانست نزد آخوند ازوی شفاعت کند).
باری پدرم بعد از مقدمه چینی فراوان با ذکر این مطلب که عدالت الملک درخانه دیگر شما بست نشسته است. قضیه را به عرض آخوند رسانید،آخوند دستشان را روی چشمشان نهاده گفتند آقای امام جمعه هر چه که بخواهید به روی چشم ولی در باب آن (ظلمیه چی) حرفی نزنید.
پس از مدتی سکوت مجددا پدرم قضیه را به شکل دیگری مطرح کرد و بازهمان جواب را شنیدیم و این امر چند بار تکرار شد. در این اثنا خادم چای شیرین آورد پدرم کسالتی مزمن داشت و به خاطر نگرانی از اینکه چای بر کسالتش بیفزاید با اشاره از خادم معذرت خواست، مرحوم آخوندحبه ای قند در چای فرو برده به پدرم داد و فرمود: این را میل بفرمائیدانشاء الله بعد از این دیگر سرتان درد نخواهد گرفت، پدرم چای راخورد و مجددا مطلب را تکرار کرد آخوند این بار سکوت کرد و ما سکوت را حمل به رضا کرده راهی خانه شدیم و عدالت الملک را همان شبانه روانه تهران کردیم. و فردای آن روز اثری از آن ناراحتی و کسالت پدرم باقی نبود و آن کسانی که با مختصر ناپرهیزی شدت می یافت بکلی رفع شد.