فهرست کتاب


تفسیر و مفسران (جلد اول)

آیت الله محمد هادی معرفت

1. آیه وضو

و امسحوا برؤوسکم و أرجلکم الی الکعبین...(1519)

مسح سر؛

ثقة الاسلام کلینی از طریق علی بن ابراهیم نقل می کند که زراره از امام باقر (علیه السلام) درباره مسح سر - که به قسمتی از سر کفایت می کند - پرسید: از کجا این را دریافته ای؟ امام تبسمی کرد و آنگاه فرمود: ای زراره! این حکم پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است و در آیه قرآن نیز آمده است. - آنگاه تفصیلا درباره آن سخن گفت و فرمود: - زیرا خداوند وقتی فرمود: فاغسلوا وجوهکم دریافتیم که باید تمام صورت شسته شود. سپس فرمود: و أیدیکم الی المرافق و آنگاه با تفاوت در تعبیر فرمود: و امسحوا برؤوسکم و وقتی که فرمود: برؤوسکم چنین دریافتیم که باید برخی از سر مراد باشد - به خاطر وجود باء؛(1520) یعنی خداوند اسلوب گفتار را تغییر داد و حروف ربط (باء) را میان فعل و متعلق آن آورد؛ با اینکه در ظاهر، نیازی به آن نبود؛ زیرا هر دو فعل (غسل و مسح) متعدی به نفسه هستند و گفته می شود: مسحه مسحا و غسله غسلا. پس ناگزیر باید در اینجا دلیلی باشد و نکته ای معنوی در نظر باشد که چنین زیادی به ظاهر غیر لازمی، در آیه آمده است؛ زیرا زیادة المبانی تدل علی زیادة المعانی.(1521)
امام (علیه السلام) به این نکته خفی اشاره کرده که با توجه به موضع حرف باء در اینجا، تبعیض در محل مسح را روشن می سازد. حضرت می فرماید: و امسحوا رؤوسکم فراگیری تمام سر است چنان که در شستن صورت این گونه است، ولی و امسحوا برؤوسکم این معنا را ایجاب می کند که تنها مسح مرتبط به سر، مورد تکلیف است؛ یعنی تکلیف همان حصول ربط مسح به سر است نه بیشتر؛ که این مقدار از مسح، با نخستین کشیدن دست مرطوب به سر حاصل می شود و وقتی فرد، دست را مثلا بر جلوی سر بگذارد و آن را بکشد پیوستگی مسح به سر، صدق می کند و با همین مقدار، تکلیف ساقط می گردد؛ زیرا مکلف به با همین مقدار، امتثال شده است و تعدد در امتثال لازم نیست؛ چنان که در علم اصول بیان شده است.
توضیح اینکه مسح مانند غسل اگر به طور مطلق ذکر شود، ایجاب می کند تا تمامی محل، مسح (دست کشیده) یا غسل (شسته) شود و مقتضای آن استیعاب، فراگیری تمامی محل ممسوح یا مغسول است؛ چنان که در شستن صورت و دو دست تا مرفق، فراگیری کامل شرط است، ولی درباره مسح سر، ملاحظه می شود که حرف ربط باء اضافه شده است با آنکه طبق معمول نیازی بدان نیست؛ زیرا مَسَح مانند غَسَل فعل متعدی است و به حرف ربط نیازی ندارد؛ از این رو باید نکته ای در کار باشد که این زیادتی را ایجاب کرده است.
لذا با دقت در مفاد باء که ربط الصافی است(1522) می توان به دست آورد که در مسح سر، تکلیف، استیعاب مسح (فراگیری دست کشیدن) نیست، بلکه تکلیف تنها الصاق (پیوستگی) مَسْح به سر است که با اولین دست کشیدن بر سر، تحقق می یابد و نیاز به استمرار و تداوم و استیعاب ندارد؛ زیرا هر تکلیفی با انجام اولین بار ساقط می گردد، و به تکرار یا ادامه آن نیازی نیست.
ضمنا روش گردید که چگونه امام (علیه السلام) راه استفاده از قرآن را نشان می دهد و به زراره - که از دانشمندان و اندیشوران عصر به شمار می رفت - می آموزد که چگونه می توان از نکات و ظرایف به کار رفته و تعابیر قرآنی، فایده کلان برد و احکام فراوانی استنباط نمود. از همین جاست که متذکر شدیم روش تفاسیر امامان، بیشتر برای تعلیم شیوه دستیابی به حقایق قرآنی است، تا با دقت در دقایق کلامی قرآن بهره برداری کلان حاصل شود.
نکته دیگری که نباید مخفی بماند این است که این برداشت، چنان که بعضی گمان کرده اند، به معنای استعمال باء در معنای تبعیض نیست، بلکه ساختار عبارت و ترکیب خاص آن - زیاد شدن چیزی که ظاهرا لازم نیست - این حکم را - یعنی کفایت مسح به بخشی از سر - افاده می کند و بنابراین تبعیض در ممسوح (اختیار بخشی از سر) از تمام جمله به دست می آید نه از خصوص باء، زیرا تبعیض جزو معانی باء نیست. بنابراین، اینکه برخی گفته اند باء افاده تبعیض می کند و بر سر این مطلب با دیگران به جدال پرداخته اند بی وجه می نماید.
شیخ محمد عبده می گوید: برخی بر سر اینکه باء افاده تبعیض می کند اختلاف کرده اند؛ بعضی گفته اند مطلقا این معنا را افاده نمی کند و برخی گفته اند استقلالا، باء این معنا را تنها در ضمن معنای الصاق - که یکی از معانی باء است - افاده می کند و اینکه گفته شود زاید است روشن نیست - او ادامه می دهد: - حقیقت این است که باء در اینجا به معنای الصاق است؛ نه معنای تبعض دارد و نه معنای سببیت و تنها چیزی که معتبر است این است که یک فرد عرب از مسح بکذا - یا - مسح کذا چه می فهمد. عرب از مسح رأس الیتیم - یا - علی رأسه و در مسح بعنق الفرس و ساقه او بالرکن او الحجر این را می فهمد که این فرد دستش را بر روی آن کشیده است و آن را - نه در ماسح و نه در ممسوح - مقید نمی سازد؛ یعنی شرط نیست که با تمام کف مسح کند؛ همان طور که شرط نیست تمام بخش های سر یا گردن یا ساق یا رکن یا سنگ را مسح کرده باشد. این معنایی است که هر کس بهره ای از این زبان - عربی - دارد از لا به لای آنچه گفته شد و نیز از آیه فطفق مسحا بالسوق و الاعناق(1523) - البته بنابر قول صحیح و مختار که مسح با دست بوده است نه با شمشیر - و از شعر:
و لما قضینا من منی کل حاجة - و مسح بالارکان من هو ماسح(1524)
به روشنی می فهمد. - عبده در پایان نتیجه می گیرد که: - ظاهر آیه دلالت بر این دارد که مسح قسمتی از سر، در امتثال (دستور مربوط) کفایت می کند؛ چون معنای لغوی مسح هم همین است و چنین مسحی با حرکت دادن عضو ماسح - در حالی که به ممسوح چسبیده باشد - محقق می شود. بنابراین در آیه اجمالی وجود ندارد.(1525)
نیز امام (علیه السلام) برای اثبات عدم وجوب مسح تمام صورت و دو دست در تیمم به وجود باء در آیه فامسحوا بوجوهکم و أیدیکم منه(1526) استدلال نموده است، چون در آیه نگفته است: امسحوا وجوهکم و أیدیکم، تا اینکه وجوب استیعاب (مسح تمام صورت و دست ها) را افاده کند.
محمد بن ادریس شافعی هم در آیه وضو: و امسحوا برؤوسکم جز این معنا (یعنی مسح بخشی از سر) را اصلا احتمال نداده است. وی می گوید: معنایی که از آیه به دست می آید این است که هر کس بخشی از سر خود را مسح کند، مسح به سر انجام گرفته است و آیه معنای دیگری بیش از این را بر نمی تابد و روشن ترین معنای آیه همین است و روایات نیز دلالت می کند که مسح تمام سر واجب نیست. وقتی سنت چنین دلالتی داشت معنای آیه این خواهد شد که هرگاه کسی بخشی از سرش را مسح کند کفایت می کند.(1527)
شافعی در کتاب الام نیز می گوید: اگر کسی به هر بخش از سرش - چنانچه موی نداشته باشد - یا به هر قسمت از موی سرش چه با یک انگشت و چه با قسمتی از انگشت یا با کف دست مسح کند یا به کسی دستور دهد که دستش را گرفته، سرش را بدان مسح کند، کفایت می کند و نیز اگر به دو طرف سرش یا یکی از آن دو یا بخشی از آن، مسح کند کافی است؛ زیرا آنها هم جزو سر به حساب می آیند.(1528)
او دلیل معقول بودن برداشت خود از آیه را چنین بیان می دارد: معلوم است که این ادوات و ابزار (حروف) برای افاده معانی وضع شده اند؛ پس هر زمان بتوانیم آن ها را در معنایی که در بردارند استفاده کنیم باید آنها را در همان وجه به کار ببریم؛ اگرچه گاهی اوقات صله کلام(1529) واقع می شوند و می توانند زاید باشند، ولی تا وقتی می توانیم آنها را به شکلی استفاده کنیم که دارای معنا باشند، نباید آنها را زاید بدانیم؛ از این روست که ما گفتیم باء در آیه برای افاده تبعیض است به دلیل اینکه اگر گفته شود مسحت یدی بالحائط آنچه به ذهن می آید این است که دست، بخشی از دیوار را مسح کرده است و اگر گفتید مسحت الحائط معنای مفهوم از این عبارت این است که تمام دیوار را مسح کرده اید، نه بخشی از آن را. با این بیان، فرق بین حالتی که باء باشد با حالتی که نباشد - در عرف و لغت - روشن گردید. شافعی در ادامه، این برداشت خود را با روایتی که از ابراهیم(1530) نقل می کند تقویت می نماید. در آن روایت آمده است: اگر بخشی از سر را مسح کند، مجزی است. شافعی می گوید: اگر آیه امسحوا رؤوسکم بود بر وجوب مسح تمام سر دلالت می کرد. - اضافه می کند: - از سخن ابراهیم روشن شد که آوردن باء در اینجا برای افاده تبعیض است و نظر او در نزد لغت شناسان پذیرفته و مقبول است.(1531)
فخر رازی می گوید: دلیل شافعی این است که اگر کسی بگوید: مسحت المندیل (دستمال) این جمله زمانی صادق خواهد بود که تمام آن را مسح کرده باشد؛ اما اگر بگوید: مسحت یدی بالمندیل - در صدق آن - کافی است که برخی از آن را مسح کرده باشد.(1532)
رأی شافعی هر چند در ظاهر موافق با دیدگاه امام صادق (علیه السلام) به نظر می رسد و شاید هم اصلا به همان رأی امام نظر دارد، از چند جهت با نظر امام مخالف است:
1. او پنداشته که باء در آیه نظیر من برای تبعیض است؛ در حالی که در لغت باء بدین معنا نیامده است و هیچ دلیلی هم بر آن نیست و تمسک او به کلام ابراهیم نخعی هم درست نیست، چه اینکه ابراهیم تصریح نکرده است که باء برای تبعیض است، بلکه سخن او هم مانند سخن امام صادق (علیه السلام) است که جایگاه باء در اینجا، کافی بودن مسح بخشی از سر را افاده می کند - با بیانی که گذشت - و این بدین معناست که باء در جایگاه خاص آن در این آیه، افاده تبعیض در مسح سر می کند و این غیر از آن است که بگوییم: باء در معنای تبعیض به کار برده شده است.
2. مثال زدن به دستمال درست نیست؛ زیرا دستمال چیزی است که با آن صورت یا دست مسح می شود؛ نه اینکه آن را با دست مسح کنند؛ زیرا نه در لغت و نه در عرف گفته نمی شود: مسحت المندیل... و معنای مسحت یدی بالمندیل این است که دست خود را با دستمال مسح (خشک) می کنیم؛ نه اینکه دستمال را مسح می کنیم.
3. شافعی شرط نمی داند که مسح با دست باشد. او می گوید: اگر (فرد) آب را به بخشی از سر ترشح داد کافی است.(1533) که ما نفهمیدیم ترشح، چگونه می تواند مسح باشد؟! احتمالا او ملاک را قیاس قرار داده(1534) و از مدلول آیه خارج شده است!
حنفی ها گفته اند: مسح یک چهارم سر از هر طرف که باشد کافی است و باید با انگشت باشد، ولی مالکی ها و حنبلی ها مسح تمام سر را واجب می دانند و موضع باء را در آیه نادیده گرفته اند.(1535) همان گونه که همه مذاهب چهارگانه، جایگاه باء در آیه تیمم را نیز در نظر نگرفته اند و مسح تمام صورت و تمام دست تا آرنج ها را واجب دانسته اند.(1536)
قرطبی که مالکی مذهب است می گوید: سر، عبارت از مجموعه ای است که صورت بخشی از آن است، وقتی خداوند برای صورت، حکم غَسل را قرار داد، بدین معناست که بقیه آن مجموعه را باید مسح کرد به گونه ای که اگر نامی از شستن بخشی از این مجموعه به میان نمی آمد، مسح تمامی آن واجب می شد. - قرطبی اضافه می کند: - مالک برای اثبات وجوب مسح سر به آنچه ما گفتیم اشاره کرده است. از او درباره کسی سوال کردند که بخشی از سرش را در وضو بدون مسح رها می کند، او در پاسخ گفت: اگر او شستن بخشی از صورتش را رها کند چه حکمی دارد؟ آیا درست است؟. قرطبی می گوید: با این بیان روشن شد که دو گوش هم جزو سر است و حکم آن هم حکم سر است. او باء در آیه را زاید و برای تأکید دانسته است، نه برای افاده معنای جدیدی؛ و گفته است: و امسحوا برؤوسکم؛ یعنی و امسحو رؤوسکم.(1537)

مسح پاها؛

از مسائل دشواری که فضای زیادی را در تفسیر و ادبیات اشغال کرده مسأله حکم مسح پاها در وضو است. برخی گمان برده اند که قرائت به جر در آیه موافق با مذهب شیعه امامیه در وجوب مسح است، ولی قرائت به نصب موافق با سایر مذاهب است و هر یک از این دو گروه دلایل و شواهدی از روایات یا ادبیات و زبان عربی بر مدعای خویش اقامه کرده اند که خواهان آن می تواند در کتب مربوط آن را جست و جو کند.
ولی آنچه از طریق ائمه اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیه به ما رسیده این است که قرآن صریحا به مسح پاها حکم داده است. جبرئیل حکم را این گونه از طرف خدا آورد و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، امیر مومنان و فرزندانش و نیز برگزیدگان صحابه و اکثر تابعان به همین شیوه عمل کرده اند.
شیخ طوسی از سالم و غالب - فرزندان هذیل - روایت کرده است که آن دو، درباره حکم مسح پاها از امام باقر (علیه السلام) پرسیدند. حضرت فرمود: همان است که جبرئیل از جانب پروردگار آورده است.(1538) یعنی آنچه از ظاهر آیه قرآن با عطف کردن رجلین بر رؤوس به دست می آید وجوب مسح پاهاست و جایز نیست که بر وجوه یا ایدی در آیه عطف شود، چون در فاصله میان معطوف و معطوف علیه، جمله ای بیگانه و غیر مرتبط لازم می آید و چنین گمانی درباره قرآن روا نیست. فرق هم نمی کند که ارجل مجرور باشد یا منصوب؛ چون معنا بنا بر قرائت جر واضح است و نیازی به توضیح ندارد و ابن کثیر، ابو عمرو، و حمزه از قاریان سبعه و همچنین شعبه یکی از دو راویان عاصم - همگی - ارجل را مجرور قرائت کرده اند، ولی مقتضای این قرائت مسح بخشی از پاهاست؛ چنان که درباره سر همین است. امام اگر ارجل به نصب خوانده شود، در آن صورت، عطف بر محل خواهد بود؛ زیرا محل (برؤوسکم) منصوب است؛ چون مفعول به برای امسحوا است که فعلی متعدی و طالب نصب است و باء در این میان - برابر توضیحاتی که گذشت - فقط به خاطر افاده تبعیض گنجانده شده است. سه نفر از قاریان سبعه: نافع، ابن عامر و کسائی ارجل را منصوب قرائت کرده اند و حفص راوی دیگر عاصم نیز به نصب خوانده است و تنها قرائت مستند به عبدالرحمان سلمی به نقل از امیر مؤمنان (علیه السلام) همین قرائت حفص است که شرح آن در فصل قرائات کتاب التمهید(1539) آمده است، ولی قرائت نصب دلالت بر استیعاب(1540) و فراگیری تمام پا دارد زیرا فعل امسحوا در این صورت، بلا واسطه به ممسوح (روی دو پا) تعلق می گیرد، اما چون محدوده پاها در وضو تا دو برآمدگی دو طرف پا مشخص شده، همان طور که دست تا آرنجها تعیین شده است، ظاهر آیه دلالت بر شمول ما بین همین دو مرز است (از سر انگشتان تاکعبین.) این نکته ای است که صحت قرائت نصب را تأیید می کند و این قرائت، همان است که همه مسلمانان در بستر زمان بر اساس آن مشی کرده اند و بر اساس ضوابطی که بیان داشتیم قرائت برگزیده ما نیز هست.
در هر حال چه ارجل مجرور خوانده شود و چه منصوب، عطف بر رؤوس خواهد بود و عطف بر ایدی نیست؛ در نتیجه دلیلی بر شستن پاها وجود ندارد. از این روست که از ظاهر آیه تنها حکم مسح به دست می آید و ائمه اهل بیت علیهم السلام بدین حکم تصریح کرده اند.
از مولا امیر مؤمنان (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: در قرآن، تنها حکم مسح پاها نازل شده است؛(1541) و از ابن عباس نقل شده است که گفت: در کتاب خدا تنها مسح تعیین شده است، ولی مردم از پذیرش آنچه به جز شستن پاهاست سر باز می زنند.(1542) این سخن ابن عباس نوعی اعتراض بر عامه است که با ظاهر قرآن، که با قواعد فنی و ادبی و اصول نیز همسوست مخالفت ورزیده اند. شیخ محمد عبده می گوید: ظاهرا ارجل بر رؤوس عطف شده است؛ یعنی و امسحوا بأرجلکم الی الکعبین. - عبده می گوید - مسلمانان درباره اینکه حکم پاها؛ شستن است یا مسح کردن اختلاف نظر دارند؛ جمهور مسلمانان حکم شستن را برگزیده اند و شیعه امامیه حکم مسح را... فخر رازی از قفّال روایت می کند که حکم به مسح، نظر ابن عباس، انس بن مالک، عکرمه، شعبی و امام باقر (علیه السلام) است. عبده می گوید: دلیل جمهور مسلمانان در این مسأله (شستن پاها) سیره عملی مسلمانان صدر اول و نیز احادیثی است که در این زمینه رسیده است. عبده در ادامه گفتار را به درازا کشانده و نظر طبری در مسأله را که قائل به جمع بین هر دو حکم - غسل و مسح - است بیان داشته، سپس کلام آلوسی و تهاجم وی بر شیعه را که نظایر آن در کتب اهل سنت فراوان است در ضمن کلامی بسیار طولانی آورده است.(1543)