فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

چند لطیفه از مرحوم نجم آبادی

علامه قزوینی (مرحوم دهخدا) حکایت کرد: مردی بود که کلاه را چنان به سر می گذاشت که گوشهایش نمودار نبود به نزد شیخ هادی نجم آبادی می آمد و می گفت: جناب میرزا چنین فرمودند، شما چه می فرمائید؟ شیخ صحبت می کرد، پس از چند جلسه که او را دیدم، جویا شدم که این مرد کیست؟ و جناب میرزا کدام است؟ چرا این مرد گوشهایش را در کلاه پنهان کرده است؟ گفتند: این شخص میرزا آقای سدهی بابی است که مسلمانان دو گوش او را بریده اند از این رو کلاه را پائین می کشد تا معلوم نشود که چه بلائی به سرش آورده اند، و منظورش از جناب میرزا سید علی محمد باب است.(1008)
روزی شخصی در مجلس مرحوم شیخ هادی نجم آبادی حکایتی کرد، شیخ فرمود: اکنون این دروغ را ساختی یا از پیش ساخته بودی؟ گوینده گفت: هرگز دروغ نگفته ام. شیخ گفت: جز دروغ سخنی نگوئی، گوینده ناچار شد و گفت: خدا یکی است تا راست گفته باشد.
آقا گفت: از این جهت است که خدا فرموده:
اذا جائک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنا فقین لکاذبون.
موبد بیدگلی گوید: لطافت این گفتار این است که سخنانت همه دروغ است و این که گفتی: خدا یکی است گرچه در واقع راست است ولی تو چنین اعتقادی نداری و از روی اعتقاد نگفتی چنانکه در قرآن مجید آمده است هرگاه منافقان بگویند: تو پیغمبر هستی خداوند هم گواهی می دهد تو پیغمبر هستی و نیز گواهی می دهد که مردم منافق دروغ می گویند یعنی اهل نفاق اگر در واقع راست گفته اند ولی به گمان خودشان دروغ گفته اند.
این ایمان شیخ بود که با صراحت لهجه حرف می زد و مجامله نمی کرد و رک و راست سخن می گفت.(1009)
2- گویند روزی از روزها در خانه شیخ هادی نجم آبادی سورچرانی فقرا بود، برای هر سه نفر یک سینی خوراک از اندرون خانه به بیرونی بردند و هر سه نفری دور غذا نشستند و سرگرم غذا خوردن شدند و سینی جداگانه ای در پیش آقا گذاشتند از قضا یکی از اشراف و اعیان شهر که مهمان ناخوانده بود به دیدار شیخ آمد و در کنار سینی وی نشست ناگاه بینوائی هم از در درآمد و منظره سینی خوراکیها را دید که هر سه نفر دور یک سینی نشسته اند و فقط سینی خوراک آقا دو نفری است، برای تکمیل حد نصاب رفت در کنار آن مرد ثروتمند و اعیان نشست، مرد اعیان دید عجب غلطی کرده و در چه صحنه تماشائی گرفتار شده است به خاطر نداشت که در همه عمر با یک بیچاره و بینوا همنشین شده باشد تا چه رسد که هم سفره و هم خوراک شود.
شیخ هم به این شؤونات اعیانی و جاه و مقام ظاهری توجهی نداشت و او را هم مانند خود در ردیف بینوایان شهر در کنار هم قرار داده بود و همه برادروار غذا می خوردند آن مرد متشخص فکری کرد و تدبیری نمود و به مرد فقیر گفت: آیا تو تنها زندگی می کنی؟ مرد فقیر گفت: نه مادر پیری دارم که ناتوان و عاجز است آن شخص قسمتی از خوراک را در ظرفی جدا ریخت و یک تومان هم از کیسه لئامت خود بیرون آورد و بر آن گذاشت و به فقیر داد و گفت: برخیز و اینها را نزد مادرت ببر و با هم غذا بخورید که ثواب دارد، بیچاره (با این حیله) دیگری را از کنار سفره بلند کرد.
شیخ این منظره را دید، گفت: ای عمو غذا و پول را به مادرت برسان و آن سهم مادرت هست خودت هر چه زودتر به اینجا برگرد ما غذا نمی خوریم تا تو برگردی و با ما غذا بخوری زود بیا، خان گرسنه است.
فقیر شتابان و خندان خود را به مادر پیرش رسانید و ماجرا را گفت و دوان دوان بازگشت و در خوراک با آقا و خان شریک شد. فقرا و آخوندها و اعیان همه در کنار هم مانند مسلمانان صدر اسلام ساعتی از قید شؤنات و تشریفات خسته کننده طبقاتی آسوده با هم غذا خوردند، اما به آن خان چه گذشت خدا می داند.(1010)
- نجم آبادی

چند لطیفه از مرحوم نجم آبادی

علامه قزوینی (مرحوم دهخدا) حکایت کرد: مردی بود که کلاه را چنان به سر می گذاشت که گوشهایش نمودار نبود به نزد شیخ هادی نجم آبادی می آمد و می گفت: جناب میرزا چنین فرمودند، شما چه می فرمائید؟ شیخ صحبت می کرد، پس از چند جلسه که او را دیدم، جویا شدم که این مرد کیست؟ و جناب میرزا کدام است؟ چرا این مرد گوشهایش را در کلاه پنهان کرده است؟ گفتند: این شخص میرزا آقای سدهی بابی است که مسلمانان دو گوش او را بریده اند از این رو کلاه را پائین می کشد تا معلوم نشود که چه بلائی به سرش آورده اند، و منظورش از جناب میرزا سید علی محمد باب است.(1011)
روزی شخصی در مجلس مرحوم شیخ هادی نجم آبادی حکایتی کرد، شیخ فرمود: اکنون این دروغ را ساختی یا از پیش ساخته بودی؟ گوینده گفت: هرگز دروغ نگفته ام. شیخ گفت: جز دروغ سخنی نگوئی، گوینده ناچار شد و گفت: خدا یکی است تا راست گفته باشد.
آقا گفت: از این جهت است که خدا فرموده:
اذا جائک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنا فقین لکاذبون.
موبد بیدگلی گوید: لطافت این گفتار این است که سخنانت همه دروغ است و این که گفتی: خدا یکی است گرچه در واقع راست است ولی تو چنین اعتقادی نداری و از روی اعتقاد نگفتی چنانکه در قرآن مجید آمده است هرگاه منافقان بگویند: تو پیغمبر هستی خداوند هم گواهی می دهد تو پیغمبر هستی و نیز گواهی می دهد که مردم منافق دروغ می گویند یعنی اهل نفاق اگر در واقع راست گفته اند ولی به گمان خودشان دروغ گفته اند.
این ایمان شیخ بود که با صراحت لهجه حرف می زد و مجامله نمی کرد و رک و راست سخن می گفت.(1012)
2- گویند روزی از روزها در خانه شیخ هادی نجم آبادی سورچرانی فقرا بود، برای هر سه نفر یک سینی خوراک از اندرون خانه به بیرونی بردند و هر سه نفری دور غذا نشستند و سرگرم غذا خوردن شدند و سینی جداگانه ای در پیش آقا گذاشتند از قضا یکی از اشراف و اعیان شهر که مهمان ناخوانده بود به دیدار شیخ آمد و در کنار سینی وی نشست ناگاه بینوائی هم از در درآمد و منظره سینی خوراکیها را دید که هر سه نفر دور یک سینی نشسته اند و فقط سینی خوراک آقا دو نفری است، برای تکمیل حد نصاب رفت در کنار آن مرد ثروتمند و اعیان نشست، مرد اعیان دید عجب غلطی کرده و در چه صحنه تماشائی گرفتار شده است به خاطر نداشت که در همه عمر با یک بیچاره و بینوا همنشین شده باشد تا چه رسد که هم سفره و هم خوراک شود.
شیخ هم به این شؤونات اعیانی و جاه و مقام ظاهری توجهی نداشت و او را هم مانند خود در ردیف بینوایان شهر در کنار هم قرار داده بود و همه برادروار غذا می خوردند آن مرد متشخص فکری کرد و تدبیری نمود و به مرد فقیر گفت: آیا تو تنها زندگی می کنی؟ مرد فقیر گفت: نه مادر پیری دارم که ناتوان و عاجز است آن شخص قسمتی از خوراک را در ظرفی جدا ریخت و یک تومان هم از کیسه لئامت خود بیرون آورد و بر آن گذاشت و به فقیر داد و گفت: برخیز و اینها را نزد مادرت ببر و با هم غذا بخورید که ثواب دارد، بیچاره (با این حیله) دیگری را از کنار سفره بلند کرد.
شیخ این منظره را دید، گفت: ای عمو غذا و پول را به مادرت برسان و آن سهم مادرت هست خودت هر چه زودتر به اینجا برگرد ما غذا نمی خوریم تا تو برگردی و با ما غذا بخوری زود بیا، خان گرسنه است.
فقیر شتابان و خندان خود را به مادر پیرش رسانید و ماجرا را گفت و دوان دوان بازگشت و در خوراک با آقا و خان شریک شد. فقرا و آخوندها و اعیان همه در کنار هم مانند مسلمانان صدر اسلام ساعتی از قید شؤنات و تشریفات خسته کننده طبقاتی آسوده با هم غذا خوردند، اما به آن خان چه گذشت خدا می داند.(1013)
- خواجه نصیر طوسی

داستان خواجه نصیر و مرد زارع با بیل

جناب خواجه نصیرالدین را در بدو امر اعتقاد آن بود که هر کسی باید اصول عقایدش را با دلیل و برهان ثابت نماید و گرنه حکم مسلمان ندارد و به این جهت مردم را بسیار تأدیب می نمود تا وقتی که آن جناب به بیابانی رسید و دید که مردی مشغول زراعت و آبیاری است، خواجه اسب خود را به جانب او راند و به او گفت: ای مرد خدا یکی است یا دو است؟ آن مرد گفت: خدا یکی است، خواجه فرمود: اگر کسی بگوید خدا دو است چه جواب خواهی گفت؟ مرد گفت: با همین بیل که در دست دارم چنان بر فرق او می کوبم که سرش دو نصف شود، پس خواجه دانست که آن شخص راسخ الاعتقاد است، پس خواجه از عقیده و رأی خود برگشت.(1014)
- عقیده