فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

پاسخ دندان شکن این روحانی

در نیمه اول قرن نوزدهم فشار حکومت تزاری روس بر مسلمانان ترکستان و قفقاز بسیار زیاد شد، در این دوره شورشهای متعددی در این مناطق به وقوع پیوست. اما سربازان تزاری با خشونت تمام این شورشها را سرکوب کردند، سرانجام در سال 1833 یک روحانی آزاده آن دیار به نام محمد شامل مدت بیست و شش سال در مقابل نیروهای دشمن مقاومت کرد ولی سرانجام در سال 1859 رزمندگان اسلام شکست خوردند و این روحانی مبارز محمد شامل دستگیر شد.
روزی به فرمان امپراطور او را به قصر تزاری بردند، در تالار ژنرالها و درباریان به دور شامل که کت بسته به روی زمین افتاده بود جمع شدند در آن میان زنی بسیار چاق که همسر یکی از ژنرالهای روسی بود جلو آمد و برای تحقیر محمد شامل با صدای بلند گفت: واه چه جانور عجیبی با اینکه کت بسته است می ترسم برخیزد و مرا بخورد.
محمد شامل آن روحانی آزاده با صدای بلند و با متانت در پاسخ آن زن بی تربیت گفت: بی جهت نترس خدا گوشت خوک را بر مسلمانان حرام کرده است.(1006)
- پاسخ

پاسخ دندان شکن این روحانی

در نیمه اول قرن نوزدهم فشار حکومت تزاری روس بر مسلمانان ترکستان و قفقاز بسیار زیاد شد، در این دوره شورشهای متعددی در این مناطق به وقوع پیوست. اما سربازان تزاری با خشونت تمام این شورشها را سرکوب کردند، سرانجام در سال 1833 یک روحانی آزاده آن دیار به نام محمد شامل مدت بیست و شش سال در مقابل نیروهای دشمن مقاومت کرد ولی سرانجام در سال 1859 رزمندگان اسلام شکست خوردند و این روحانی مبارز محمد شامل دستگیر شد.
روزی به فرمان امپراطور او را به قصر تزاری بردند، در تالار ژنرالها و درباریان به دور شامل که کت بسته به روی زمین افتاده بود جمع شدند در آن میان زنی بسیار چاق که همسر یکی از ژنرالهای روسی بود جلو آمد و برای تحقیر محمد شامل با صدای بلند گفت: واه چه جانور عجیبی با اینکه کت بسته است می ترسم برخیزد و مرا بخورد.
محمد شامل آن روحانی آزاده با صدای بلند و با متانت در پاسخ آن زن بی تربیت گفت: بی جهت نترس خدا گوشت خوک را بر مسلمانان حرام کرده است.(1007)
- لطیفه

چند لطیفه از مرحوم نجم آبادی

علامه قزوینی (مرحوم دهخدا) حکایت کرد: مردی بود که کلاه را چنان به سر می گذاشت که گوشهایش نمودار نبود به نزد شیخ هادی نجم آبادی می آمد و می گفت: جناب میرزا چنین فرمودند، شما چه می فرمائید؟ شیخ صحبت می کرد، پس از چند جلسه که او را دیدم، جویا شدم که این مرد کیست؟ و جناب میرزا کدام است؟ چرا این مرد گوشهایش را در کلاه پنهان کرده است؟ گفتند: این شخص میرزا آقای سدهی بابی است که مسلمانان دو گوش او را بریده اند از این رو کلاه را پائین می کشد تا معلوم نشود که چه بلائی به سرش آورده اند، و منظورش از جناب میرزا سید علی محمد باب است.(1008)
روزی شخصی در مجلس مرحوم شیخ هادی نجم آبادی حکایتی کرد، شیخ فرمود: اکنون این دروغ را ساختی یا از پیش ساخته بودی؟ گوینده گفت: هرگز دروغ نگفته ام. شیخ گفت: جز دروغ سخنی نگوئی، گوینده ناچار شد و گفت: خدا یکی است تا راست گفته باشد.
آقا گفت: از این جهت است که خدا فرموده:
اذا جائک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنا فقین لکاذبون.
موبد بیدگلی گوید: لطافت این گفتار این است که سخنانت همه دروغ است و این که گفتی: خدا یکی است گرچه در واقع راست است ولی تو چنین اعتقادی نداری و از روی اعتقاد نگفتی چنانکه در قرآن مجید آمده است هرگاه منافقان بگویند: تو پیغمبر هستی خداوند هم گواهی می دهد تو پیغمبر هستی و نیز گواهی می دهد که مردم منافق دروغ می گویند یعنی اهل نفاق اگر در واقع راست گفته اند ولی به گمان خودشان دروغ گفته اند.
این ایمان شیخ بود که با صراحت لهجه حرف می زد و مجامله نمی کرد و رک و راست سخن می گفت.(1009)
2- گویند روزی از روزها در خانه شیخ هادی نجم آبادی سورچرانی فقرا بود، برای هر سه نفر یک سینی خوراک از اندرون خانه به بیرونی بردند و هر سه نفری دور غذا نشستند و سرگرم غذا خوردن شدند و سینی جداگانه ای در پیش آقا گذاشتند از قضا یکی از اشراف و اعیان شهر که مهمان ناخوانده بود به دیدار شیخ آمد و در کنار سینی وی نشست ناگاه بینوائی هم از در درآمد و منظره سینی خوراکیها را دید که هر سه نفر دور یک سینی نشسته اند و فقط سینی خوراک آقا دو نفری است، برای تکمیل حد نصاب رفت در کنار آن مرد ثروتمند و اعیان نشست، مرد اعیان دید عجب غلطی کرده و در چه صحنه تماشائی گرفتار شده است به خاطر نداشت که در همه عمر با یک بیچاره و بینوا همنشین شده باشد تا چه رسد که هم سفره و هم خوراک شود.
شیخ هم به این شؤونات اعیانی و جاه و مقام ظاهری توجهی نداشت و او را هم مانند خود در ردیف بینوایان شهر در کنار هم قرار داده بود و همه برادروار غذا می خوردند آن مرد متشخص فکری کرد و تدبیری نمود و به مرد فقیر گفت: آیا تو تنها زندگی می کنی؟ مرد فقیر گفت: نه مادر پیری دارم که ناتوان و عاجز است آن شخص قسمتی از خوراک را در ظرفی جدا ریخت و یک تومان هم از کیسه لئامت خود بیرون آورد و بر آن گذاشت و به فقیر داد و گفت: برخیز و اینها را نزد مادرت ببر و با هم غذا بخورید که ثواب دارد، بیچاره (با این حیله) دیگری را از کنار سفره بلند کرد.
شیخ این منظره را دید، گفت: ای عمو غذا و پول را به مادرت برسان و آن سهم مادرت هست خودت هر چه زودتر به اینجا برگرد ما غذا نمی خوریم تا تو برگردی و با ما غذا بخوری زود بیا، خان گرسنه است.
فقیر شتابان و خندان خود را به مادر پیرش رسانید و ماجرا را گفت و دوان دوان بازگشت و در خوراک با آقا و خان شریک شد. فقرا و آخوندها و اعیان همه در کنار هم مانند مسلمانان صدر اسلام ساعتی از قید شؤنات و تشریفات خسته کننده طبقاتی آسوده با هم غذا خوردند، اما به آن خان چه گذشت خدا می داند.(1010)
- نجم آبادی