فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

دشنام دادن در اثر فقر با عدالت منافات ندارد

مرحوم میرزا محمد تقی شیرازی - قدس سره - در عبادات استیجاری عدالت را شرط می دانست، شخصی به حضور ایشان رسید و طلب عبادت استیجاری نمود میرزا فرمود: فعلاً پولی برای عبادت در پیشم نیست. آن شخص مرحوم میرزا را با کلمات ناشایستی اهانت نمود، مرحوم میرزا چیزی نگفت وقتی برای میرزا پولی به جهت عبادت رسید، دستور دادند مقداری از آن پولها را برای آن شخص فحاش ببرند، بعضی از حاضرین در مجلس عرض کردند: رفتار ناپسند آن شخص را که دیدید و فحش دادنش را که شنیدید که همه منافات با عدالت داشت، چگونه به او عبادت استیجاری می دهید شما که عدالت را شرط می دانید؟
مرحوم میرزا فرمودند: دشنامهای آن شخص به من در اثر فقر و تنگدستی بود و این گونه دشنامها از یک چنین کسی و در چنین حالی او را از عدالت خارج نمی کند، زیرا بدون اراده قلبی این کلمات بر زبانش جاری گردید.(986)
- گفتگو

گفتگوی عارفی حکیم با جمادات

عارفی گوید بدیدن یکی از دوستان حکیم رفتم، دیدم با قدری زر و شیشه و شمع سوزان و دسته ای نی گفتگو می کند به او گفتم: با کی سخن می گوئی؟ گفت: با اینها که در پیش من هستند، گفتم: اینها که جمادند و شایسته سخن گفتن نیستند، گفت: تو غافلی همه موجودات سخن می گویند.
ما سمیعیم و بصیر و باهوشیم - با شما نامحرمان ما خامشیم
من از زر پرسیدم: این عزت و ارجمندی را از کجا یافتی؟ گفت: هنگامی که در معدن و در زیر خاک نهفته بودم لگدمال تمام حیوانات بودم و چون صبر و تحمل اذیت و آزار تصفیه را نمودم این عزت و ارزش را پیدا کردم.
از شیشه پرسیدم چرا هر چیز خوب و مطبوع را در تو ریزند و در جای بلند و مقام ارجمندی ترا می برند؟ جواب داد چون من مدلس و منافق نیستم و ظاهر و باطنم یکی است بدین جهت این بزرگواری را دارم و چون راستگو و بی غل و غشم این عزت را یافته ام.
از شمع پرسیدم تو چرا همیشه گریان و سوزانی؟ جواب داد: من از مومم و از کثافت خوراک زنبور عسل بوجود آمده ام و زنبور آنچه از گیاهان و گلها خوراک می کند آنچه خالص از کثافات است و حلال است عسل می شود و کثافات و حرامش موم می شود. سزای من سوختن است.
از فتیله آن پرسیدم موم سزاوار سوختن است پس تو چرا می سوزی؟ گفت: من اگر چه از جنس او نیستم ولی هم نشینی با نااهل و ناروا و رفاقت با ناجنس سزایش سوختن است. از نی پرسیدم: تو چرا می سوزی و آتش ترا می سوزاند؟ جواب داد: چون من دروغگو هستم و ادعای خلاف واقع می کنم و می گویم من نیم (نیستم) به من می گویند: تو که این ادعا را داری پس چرا شاخ و برگ و سبزی داری و ادعای نیستی می کنی بدین جهت سزاوار سوختنم.(987)
- حکمت

گفتگوی عارفی حکیم با جمادات

عارفی گوید بدیدن یکی از دوستان حکیم رفتم، دیدم با قدری زر و شیشه و شمع سوزان و دسته ای نی گفتگو می کند به او گفتم: با کی سخن می گوئی؟ گفت: با اینها که در پیش من هستند، گفتم: اینها که جمادند و شایسته سخن گفتن نیستند، گفت: تو غافلی همه موجودات سخن می گویند.
ما سمیعیم و بصیر و باهوشیم - با شما نامحرمان ما خامشیم
من از زر پرسیدم: این عزت و ارجمندی را از کجا یافتی؟ گفت: هنگامی که در معدن و در زیر خاک نهفته بودم لگدمال تمام حیوانات بودم و چون صبر و تحمل اذیت و آزار تصفیه را نمودم این عزت و ارزش را پیدا کردم.
از شیشه پرسیدم چرا هر چیز خوب و مطبوع را در تو ریزند و در جای بلند و مقام ارجمندی ترا می برند؟ جواب داد چون من مدلس و منافق نیستم و ظاهر و باطنم یکی است بدین جهت این بزرگواری را دارم و چون راستگو و بی غل و غشم این عزت را یافته ام.
از شمع پرسیدم تو چرا همیشه گریان و سوزانی؟ جواب داد: من از مومم و از کثافت خوراک زنبور عسل بوجود آمده ام و زنبور آنچه از گیاهان و گلها خوراک می کند آنچه خالص از کثافات است و حلال است عسل می شود و کثافات و حرامش موم می شود. سزای من سوختن است.
از فتیله آن پرسیدم موم سزاوار سوختن است پس تو چرا می سوزی؟ گفت: من اگر چه از جنس او نیستم ولی هم نشینی با نااهل و ناروا و رفاقت با ناجنس سزایش سوختن است. از نی پرسیدم: تو چرا می سوزی و آتش ترا می سوزاند؟ جواب داد: چون من دروغگو هستم و ادعای خلاف واقع می کنم و می گویم من نیم (نیستم) به من می گویند: تو که این ادعا را داری پس چرا شاخ و برگ و سبزی داری و ادعای نیستی می کنی بدین جهت سزاوار سوختنم.(988)
- خاطره