فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

به دستور شیخ پس از چهل روز نماز اول وقت کار درست شد

یکی از کارمندان عالی رتبه شهرداری نقل کرد که به عللی مرا از کار برکنار کردند، رفتم خدمت حضرت شیخ فرمودند نمازهایت را اول وقت بخوان چهل روز دیگر کارت درست می شود، مدت یک ماه گذشت اثری ظاهر نشد، مجدداً مراجعه کردم فرمودند: گفتم چهل روز دیگر! هر چه فکر کردم امیدی در ظاهر نبود، روز چهلم در خیابان نزدیک یک قهوه خانه نشسته بودم شهردار سابق مشهد آقای محمد علی روشن با درشکه از آن محل عبور می کردند، بلند شده سلام کردم، درشکه را نگاه داشت و پرسید چرا اینجا نشسته ای مگر کاری نداری؟ شرح حال خود را گفتم. گفت: با من بیا، با ایشان سوار درشکه ای شده رفتیم به استانداری و فوری دستور داد رفع اتهام از من کرده مرا به خدمت برگرداندند و درست قبل از ظهر چهلمین روزی که مرحوم شیخ فرموده بودند حکم اعاده به خدمت مرا داده و مشغول کار شدم.(851)

تو برای پسرت اولاد می خواهی چکار داری عروست تخمدان دارد یا ندارد

آقای ظفرالسلطان که از محترمین نهاوند بودند نقل نمودند: خدمت حضرت شیخ مشرف شدم عرض کردم عروسم اولاد ندارد و چون که تخمدان او را برداشته اند دکترها می گویند حامله نمی شود ایشان فرمودند: تو برای پسرت اولاد می خواهی چکار داری عروست تخمدان دارد یا ندارد و بعد دعائی دادند و چند دانه خرما و خداوند به آنها چندین اولاد داد.(852)
- نجات

رهائی از مرگ

مرحوم سید نعمت الله جزایری در انوار خود نقل کرده که یکی از علما و دانشمندان تستر که با او رفیق و دوست بود، خانه اش در کنار شط بود و کناره هم بسیار مرتفع و بلند بود.
شبی برای وی شام آوردند او و همسر و فرزندانش برای صرف شام کنار سفره نشستند، دید که نمک فراموش شده و در سفره حاضر نکرده اند، به همسرش گفت:
برو نمک بیاور، او هم بلند شد و رفت نمک بیاورد ولیکن تأخیر کرد، پسرش به سراغ مادرش رفت او نیز نیرنگ نمود، دخترش بلند شد و کنیز هم پشت سر آنان رفت و هدف و مقصود همه آنها این بود که از اطاق دیگر نمک بیاورند.
آن عالم از اعمال و کردار آنان بشگفت آمد و تعجب کرد، او هم به دنبال ایشان رفت، هنگامی که پایش را از آستانه و درگاه بیرون نهاد اطاق با آنچه که در آن بود فرو ریخت و به میان آب رفت و فاصله زمین از آب به اندازه یک مناره و گلدسته بود و همه ایشان صحیح و سالم ماندند و هیچگونه صدمه و آسیبی ندیدند.(853)
- عجائب