فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

داستان شیخ ابراهیم با شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی (قدس سره)

- آقای علی مقدادی نوشته است: آقای سید محمد ریاضی یزدی شاعر معروف حکایت می کرد که: دوستی داشتم از صلحاء و خوبان وی می گفت: روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم شیخی به نام شیخ ابراهیم که با دوستم سابقه مودت داشت بر ما وارد شد پس از تعارفات معمول سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد، بدون خرجی ماندم حساب کردم تا مراجعت به وطن پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم به پانصد تومان نیازمندم که به گیلان بازگردم، انتظار مرحمت دارم اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض کردم: سیدی من گدای متکبری هستم و این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم اما اگر عنایتی نفرمائی دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت، ولی یادداشت می کنم که: امام رضا - علیه السلام - مهمان نواز نیست چون از حرم خارج شدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را حاج شیخ حسنعلی اصفهانی می خوانند، حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادب و گستاخ باشی و سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم با کمال شگفتی دیدم پانصد تومان است تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول را از کجا داده است اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند: آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم به تو مربوط نیست بدان که اگر برای کار به خانه من بیائی تو را نخواهم پذیرفت، از خواب بیدار شدم و دیگر برای این پرسش به خانه ایشان نرفتم و به گیلان بازگشتم.(832)
- توسل

داستان شیخ ابراهیم با شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی (قدس سره)

- آقای علی مقدادی نوشته است: آقای سید محمد ریاضی یزدی شاعر معروف حکایت می کرد که: دوستی داشتم از صلحاء و خوبان وی می گفت: روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم شیخی به نام شیخ ابراهیم که با دوستم سابقه مودت داشت بر ما وارد شد پس از تعارفات معمول سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد، بدون خرجی ماندم حساب کردم تا مراجعت به وطن پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم به پانصد تومان نیازمندم که به گیلان بازگردم، انتظار مرحمت دارم اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض کردم: سیدی من گدای متکبری هستم و این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم اما اگر عنایتی نفرمائی دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت، ولی یادداشت می کنم که: امام رضا - علیه السلام - مهمان نواز نیست چون از حرم خارج شدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را حاج شیخ حسنعلی اصفهانی می خوانند، حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادب و گستاخ باشی و سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم با کمال شگفتی دیدم پانصد تومان است تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول را از کجا داده است اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند: آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم به تو مربوط نیست بدان که اگر برای کار به خانه من بیائی تو را نخواهم پذیرفت، از خواب بیدار شدم و دیگر برای این پرسش به خانه ایشان نرفتم و به گیلان بازگشتم.(833)
- شیخ حسنعلی نخودکی

صدای اهل قبرستان را می شنید

یکی از اهل علم نقل می کرد: در خدمت حضرت شیخ حسنعلی اصفهانی به قبرستانی برای خواندن فاتحه رفتیم، شیخ به من فرمودند: گوش کن از این قبر چه صدائی می شنوی؟
بر اثر توجه ایشان شنیدم که از آن قبر صدا می آمد (خیار سبز است، کاکل بسر است) بعد به قبر دیگری اشاره کردند شنیدم می گفت: لا اله الا الله.
فرمودند: صاحب قبر اول بقال بود و هنوز با اینکه چند سال است از فوت او می گذرد خیال می کند زنده و مشغول فروش خیار است. دومی مردی بود از اهل ذکر، در آن عالم هم مشغول ذکر حق است.(834)
- کرامات