فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

آقا جمال گلپایگانی در قبرستان تخت فولاد و عذاب جنازه

آقای سید محمد حسین حسینی در کتاب معادشناسی نقل کرده است که: آقای سید جمال الدین گلپایگانی به من فرمود: من در دوران جوانی که در اصفهان بوده ام نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و آنها مربی من بوده اند، به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و جمعه بروم به قبرستان تخت فولاد قدری تفکر کنم در عالم مرگ و ارواح و مقداری هم عبادت کنم.
می فرمود شبی از شبهای زمستان هوا بسیار سرد بود برف هم می آمد من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کردم و به قبرستان تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم دستمال خود را باز کردم که مقداری غذا بخورم و بعد مشغول عبادت شوم در این حال در مقبره را زدند تا جنازه ای را که از بستگان صاحب مقبره بود آنجا بگذارند، شخص قاری قرآن که متصدی مقبره بود مشغول تلاوت شد، من دیدم ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند، چنان گرزهای آتشین بر او می زدند که آتش به آسمان می رفت و فریادهائی از آن مرده برمی خاست که گوئی تمام قبرستان را متزلزل می کرد، و قاری قرآن ابداً متوجه نبود و آرام مشغول تلاوت بود.
من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید اشاره می کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم او نمی فهمید هر چه می خواستم بگویم زبانم بند آمده بود حرکت نمی کرد بالاخره به او فهماندم که چفت در را باز کن من بروم او در را باز کرد و من از مقبره خارج شده و تا اصفهان به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم تا رسیدم به حجره و تا یک هفته مریض بودم و مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان می آمدند از من دلجوئی می کردند و دوا می دادند و جهانگیرخان برای من کباب باد می زد و به زور به دهان من می کرد و من می خوردم تا کم کم حالم خوب شد.(814)
- قبر

آقا جمال گلپایگانی در قبرستان تخت فولاد و عذاب جنازه

آقای سید محمد حسین حسینی در کتاب معادشناسی نقل کرده است که: آقای سید جمال الدین گلپایگانی به من فرمود: من در دوران جوانی که در اصفهان بوده ام نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و آنها مربی من بوده اند، به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و جمعه بروم به قبرستان تخت فولاد قدری تفکر کنم در عالم مرگ و ارواح و مقداری هم عبادت کنم.
می فرمود شبی از شبهای زمستان هوا بسیار سرد بود برف هم می آمد من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کردم و به قبرستان تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم دستمال خود را باز کردم که مقداری غذا بخورم و بعد مشغول عبادت شوم در این حال در مقبره را زدند تا جنازه ای را که از بستگان صاحب مقبره بود آنجا بگذارند، شخص قاری قرآن که متصدی مقبره بود مشغول تلاوت شد، من دیدم ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند، چنان گرزهای آتشین بر او می زدند که آتش به آسمان می رفت و فریادهائی از آن مرده برمی خاست که گوئی تمام قبرستان را متزلزل می کرد، و قاری قرآن ابداً متوجه نبود و آرام مشغول تلاوت بود.
من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید اشاره می کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم او نمی فهمید هر چه می خواستم بگویم زبانم بند آمده بود حرکت نمی کرد بالاخره به او فهماندم که چفت در را باز کن من بروم او در را باز کرد و من از مقبره خارج شده و تا اصفهان به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم تا رسیدم به حجره و تا یک هفته مریض بودم و مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان می آمدند از من دلجوئی می کردند و دوا می دادند و جهانگیرخان برای من کباب باد می زد و به زور به دهان من می کرد و من می خوردم تا کم کم حالم خوب شد.(815)
- امام زمان عج

سید محمد باقر قزوینی در مسجد سهله به خدمت امام مشرف شد

علامه نوری در کتاب نجم الثاقب نقل می کند که سید جعفر پسر سید بزرگوار سید باقر قزوینی که دارای کرامات بود گفت: من با پدرم به مسجد سهله می رفتیم نزدیک مسجد سهله که رسیدیم به پدرم گفتم این حرفها که مردم می گویند هر کس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله برود حضرت ولی عصر را می بیند معلوم نیست اصلی داشته باشد.
پدرم غضبناک شد و گفت چرا اصلی ندارد اگر چیزی را تو ندیدی اصلی ندارد؟ و مرا زیاد سرزنش کرد به طوری که من از گفته خود پشیمان شدم در این موقع وارد مسجد سهله شدیم در مسجد کسی نبود ولی وقتی پدرم در وسط مسجد ایستاد که نماز استغاثه بخواند شخصی از طرف مقام حضرت حجت - علیه السلام - نزد او آمد، پدرم به او سلام کرد و با او مصافحه کرد. پدرم به من گفت این کیست؟ گفتم آیا حضرت حجت است؟ فرمود: پس کیست؟ من از جا حرکت کردم و به اطراف به دنبال او دویدم ولی احدی را ندیدم.(816)
- تشرف