فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

نظیر این داستان به نقل آیت الله مرعشی نجفی

نظیر این داستان است داستانی که آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی نقل کردند از سید جلیلی که از اهل علم و صدق و تقوا بوده است وقتی پیاده از سامراء برای زیارت حضرت سید محمد می رفته و جاده را گم کرده بوده پس از یأس از زندگی به واسطه عطش فوق العاده و گرسنگی و وزیدن باد سموم در قلب الاسد تابستان بیهوش شده و روی خاکهای داغ افتاده بوده دفعتاً چشم باز کرده سر خود را بر دامن شخصی می بیند آن شخص کوزه آبی به لب او رسانده است.
سید می گوید چنین آبی در مدت عمرم در شیرینی و گوارائی نچشیده بودم پس از سیراب شدن سفره را باز نموده دو سه قرص نان ارزن به جهت سید تهیه فرموده سید غذا میل نمود و آن عرب به سید فرمود یا سید در این نهر خود را شستشو ده سید گفت برادر اینجا نهر آبی نیست من از تشنگی نزدیک بود هلاک شوم که شما به داد من رسیدی.
عرب فرمود: این آب است جاری و زلال و خوشگوار، سید گفت از شنیدن این کلام متوجه اطرافم شدم دیدم نهر باصفائی است و تعجب کردم که نهر به این نزدیکی و من از عطش مشرف به موت بودم، خلاصه عرب فرمود: قصد کجا را داری؟ عرض کردم حرم مطهر حضرت سید محمد. عرب فرمود: این حرم سید محمد است. سید گفت: دیدم نزدیک سایه بقعه حرم حضرت سید محمد هستم و حال آنکه محلی که من راه را گم کرده بودم تا سید محمد مسافت زیادی بود.
و بالجمله از فوائدی که در این چند قدم آن عرب مذاکره فرمود تأکید شدید در تلاوت قرآن مجید و انکار تحریف قرآن، تأکید در احسان به والدین و تأکید در زیارت قبور متبرکه ائمه و امامزادگان و تأکید در احترام ذریه علویه و تأکید در نماز شب بود و فرمود: ای سید حیف است بر اهل علم که خود را وابسته به ما بداند و اینها را عمل ننماید، سید می گوید از قلبم خطور کرد که این شخص کیست که این امور غریبه از او ظاهر شد و این نصیحت ها را می کند فوراً از نظرم غائب شد و دیگر ندیدم.(810)
- امام زمان عج

نظیر این داستان به نقل آیت الله مرعشی نجفی

نظیر این داستان است داستانی که آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی نقل کردند از سید جلیلی که از اهل علم و صدق و تقوا بوده است وقتی پیاده از سامراء برای زیارت حضرت سید محمد می رفته و جاده را گم کرده بوده پس از یأس از زندگی به واسطه عطش فوق العاده و گرسنگی و وزیدن باد سموم در قلب الاسد تابستان بیهوش شده و روی خاکهای داغ افتاده بوده دفعتاً چشم باز کرده سر خود را بر دامن شخصی می بیند آن شخص کوزه آبی به لب او رسانده است.
سید می گوید چنین آبی در مدت عمرم در شیرینی و گوارائی نچشیده بودم پس از سیراب شدن سفره را باز نموده دو سه قرص نان ارزن به جهت سید تهیه فرموده سید غذا میل نمود و آن عرب به سید فرمود یا سید در این نهر خود را شستشو ده سید گفت برادر اینجا نهر آبی نیست من از تشنگی نزدیک بود هلاک شوم که شما به داد من رسیدی.
عرب فرمود: این آب است جاری و زلال و خوشگوار، سید گفت از شنیدن این کلام متوجه اطرافم شدم دیدم نهر باصفائی است و تعجب کردم که نهر به این نزدیکی و من از عطش مشرف به موت بودم، خلاصه عرب فرمود: قصد کجا را داری؟ عرض کردم حرم مطهر حضرت سید محمد. عرب فرمود: این حرم سید محمد است. سید گفت: دیدم نزدیک سایه بقعه حرم حضرت سید محمد هستم و حال آنکه محلی که من راه را گم کرده بودم تا سید محمد مسافت زیادی بود.
و بالجمله از فوائدی که در این چند قدم آن عرب مذاکره فرمود تأکید شدید در تلاوت قرآن مجید و انکار تحریف قرآن، تأکید در احسان به والدین و تأکید در زیارت قبور متبرکه ائمه و امامزادگان و تأکید در احترام ذریه علویه و تأکید در نماز شب بود و فرمود: ای سید حیف است بر اهل علم که خود را وابسته به ما بداند و اینها را عمل ننماید، سید می گوید از قلبم خطور کرد که این شخص کیست که این امور غریبه از او ظاهر شد و این نصیحت ها را می کند فوراً از نظرم غائب شد و دیگر ندیدم.(811)
- مکاشفه

آقا جمال گلپایگانی در قبرستان تخت فولاد و عذاب جنازه

آقای سید محمد حسین حسینی در کتاب معادشناسی نقل کرده است که: آقای سید جمال الدین گلپایگانی به من فرمود: من در دوران جوانی که در اصفهان بوده ام نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و آنها مربی من بوده اند، به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و جمعه بروم به قبرستان تخت فولاد قدری تفکر کنم در عالم مرگ و ارواح و مقداری هم عبادت کنم.
می فرمود شبی از شبهای زمستان هوا بسیار سرد بود برف هم می آمد من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کردم و به قبرستان تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم دستمال خود را باز کردم که مقداری غذا بخورم و بعد مشغول عبادت شوم در این حال در مقبره را زدند تا جنازه ای را که از بستگان صاحب مقبره بود آنجا بگذارند، شخص قاری قرآن که متصدی مقبره بود مشغول تلاوت شد، من دیدم ملائکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند، چنان گرزهای آتشین بر او می زدند که آتش به آسمان می رفت و فریادهائی از آن مرده برمی خاست که گوئی تمام قبرستان را متزلزل می کرد، و قاری قرآن ابداً متوجه نبود و آرام مشغول تلاوت بود.
من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید اشاره می کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم او نمی فهمید هر چه می خواستم بگویم زبانم بند آمده بود حرکت نمی کرد بالاخره به او فهماندم که چفت در را باز کن من بروم او در را باز کرد و من از مقبره خارج شده و تا اصفهان به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم تا رسیدم به حجره و تا یک هفته مریض بودم و مرحوم آخوند کاشی و جهانگیرخان می آمدند از من دلجوئی می کردند و دوا می دادند و جهانگیرخان برای من کباب باد می زد و به زور به دهان من می کرد و من می خوردم تا کم کم حالم خوب شد.(812)
- عذاب