فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

نجات یافتن آقای عباچی از مرگ به نقل آیت الله شاهرودی

مرحوم شهید دستغیب نقل کرده اند از مرحوم شهید مدنی از آیت الله سید محمود شاهرودی که فرمودند: وقتی با مرحوم عباچی از کاظمین پیاده به قصد زیارت سامراء حرکت کردیم بعد از زیارت حضرت سید محمد سلام الله علیه در بلد، یک فرسخی راه رفته بودیم که آقای عباچی به کلی از حال رفته و از حرکت افتاد و به حالت احتضار افتاد و به من گفت چون مرگ من حتمی است و نه راه رفتن و نه راه برگشتن دارم و ماندن شما هم در اینجا باعث هلاکت است شما بروید، من ناچار حرکت کردم چون کاری از دست من نمی آمد با کمال ناراحتی ایشان را در آن بیابان گذارده آمدم تا اشخاصی را به سراغ ایشان بفرستم. فردا که به سامراء رسیدم وارد خان شدم ناگهان دیدم آقای عباچی از خان رو به خیابان می آیند بعد از سلام و دیدنی پرسیدم چطور شد دیروز شما را در حال مرگ گذاشته آمدم امروز شما قبل از من آمده اید؟
گفت بلی چنانچه دیروز دیدی من مهیای مرگ بوده و هیچ چاره ای نداشتم تا آنکه در آن حال صدای پائی به گوشم خورد چشمهایم را باز کردم دیدم شخصی لباس عربی معمولی به تن و افسار الاغی در دست دارد، بالای سرم ایستاده است از من احوالپرسی فرمودند و پرسیدند چرا در این بیابان خوابیده ای.
عرض کردم سر تا پا بدنم درد می کند و مریضم و منتظر مرگم فرمودند بلند شوید تا شما را برسانم. عرض کردم: قادر به حرکت نیستم به دست خودشان مرا بلند کرده و سوار الاغ نمودند و افسار الاغ را به دست گرفته پیاده حرکت کرد چون دست آن بزرگوار به بدن من رسید بدنم آرام گرفت، هر چه اصرار کردم که سوار شوند قبول نفرمود در آن بین ملتفت شدم که شال سبز در کمر دارد به خودم گفتم خجالت نمی کشی سیدی از ذریه حضرت رسول پیاده افسار بکشد و تو سواره باشی فوراً از الاغ پیاده شدم عرض کردم آقا خواهش می کنم شما سوار شوید آن موقع بود که خودم را در خان دیده و از کسی خبری و اثری ندیدم.(808)
- امام زمان عج

نجات یافتن آقای عباچی از مرگ به نقل آیت الله شاهرودی

مرحوم شهید دستغیب نقل کرده اند از مرحوم شهید مدنی از آیت الله سید محمود شاهرودی که فرمودند: وقتی با مرحوم عباچی از کاظمین پیاده به قصد زیارت سامراء حرکت کردیم بعد از زیارت حضرت سید محمد سلام الله علیه در بلد، یک فرسخی راه رفته بودیم که آقای عباچی به کلی از حال رفته و از حرکت افتاد و به حالت احتضار افتاد و به من گفت چون مرگ من حتمی است و نه راه رفتن و نه راه برگشتن دارم و ماندن شما هم در اینجا باعث هلاکت است شما بروید، من ناچار حرکت کردم چون کاری از دست من نمی آمد با کمال ناراحتی ایشان را در آن بیابان گذارده آمدم تا اشخاصی را به سراغ ایشان بفرستم. فردا که به سامراء رسیدم وارد خان شدم ناگهان دیدم آقای عباچی از خان رو به خیابان می آیند بعد از سلام و دیدنی پرسیدم چطور شد دیروز شما را در حال مرگ گذاشته آمدم امروز شما قبل از من آمده اید؟
گفت بلی چنانچه دیروز دیدی من مهیای مرگ بوده و هیچ چاره ای نداشتم تا آنکه در آن حال صدای پائی به گوشم خورد چشمهایم را باز کردم دیدم شخصی لباس عربی معمولی به تن و افسار الاغی در دست دارد، بالای سرم ایستاده است از من احوالپرسی فرمودند و پرسیدند چرا در این بیابان خوابیده ای.
عرض کردم سر تا پا بدنم درد می کند و مریضم و منتظر مرگم فرمودند بلند شوید تا شما را برسانم. عرض کردم: قادر به حرکت نیستم به دست خودشان مرا بلند کرده و سوار الاغ نمودند و افسار الاغ را به دست گرفته پیاده حرکت کرد چون دست آن بزرگوار به بدن من رسید بدنم آرام گرفت، هر چه اصرار کردم که سوار شوند قبول نفرمود در آن بین ملتفت شدم که شال سبز در کمر دارد به خودم گفتم خجالت نمی کشی سیدی از ذریه حضرت رسول پیاده افسار بکشد و تو سواره باشی فوراً از الاغ پیاده شدم عرض کردم آقا خواهش می کنم شما سوار شوید آن موقع بود که خودم را در خان دیده و از کسی خبری و اثری ندیدم.(809)
- امداد غیبی

نظیر این داستان به نقل آیت الله مرعشی نجفی

نظیر این داستان است داستانی که آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی نقل کردند از سید جلیلی که از اهل علم و صدق و تقوا بوده است وقتی پیاده از سامراء برای زیارت حضرت سید محمد می رفته و جاده را گم کرده بوده پس از یأس از زندگی به واسطه عطش فوق العاده و گرسنگی و وزیدن باد سموم در قلب الاسد تابستان بیهوش شده و روی خاکهای داغ افتاده بوده دفعتاً چشم باز کرده سر خود را بر دامن شخصی می بیند آن شخص کوزه آبی به لب او رسانده است.
سید می گوید چنین آبی در مدت عمرم در شیرینی و گوارائی نچشیده بودم پس از سیراب شدن سفره را باز نموده دو سه قرص نان ارزن به جهت سید تهیه فرموده سید غذا میل نمود و آن عرب به سید فرمود یا سید در این نهر خود را شستشو ده سید گفت برادر اینجا نهر آبی نیست من از تشنگی نزدیک بود هلاک شوم که شما به داد من رسیدی.
عرب فرمود: این آب است جاری و زلال و خوشگوار، سید گفت از شنیدن این کلام متوجه اطرافم شدم دیدم نهر باصفائی است و تعجب کردم که نهر به این نزدیکی و من از عطش مشرف به موت بودم، خلاصه عرب فرمود: قصد کجا را داری؟ عرض کردم حرم مطهر حضرت سید محمد. عرب فرمود: این حرم سید محمد است. سید گفت: دیدم نزدیک سایه بقعه حرم حضرت سید محمد هستم و حال آنکه محلی که من راه را گم کرده بودم تا سید محمد مسافت زیادی بود.
و بالجمله از فوائدی که در این چند قدم آن عرب مذاکره فرمود تأکید شدید در تلاوت قرآن مجید و انکار تحریف قرآن، تأکید در احسان به والدین و تأکید در زیارت قبور متبرکه ائمه و امامزادگان و تأکید در احترام ذریه علویه و تأکید در نماز شب بود و فرمود: ای سید حیف است بر اهل علم که خود را وابسته به ما بداند و اینها را عمل ننماید، سید می گوید از قلبم خطور کرد که این شخص کیست که این امور غریبه از او ظاهر شد و این نصیحت ها را می کند فوراً از نظرم غائب شد و دیگر ندیدم.(810)
- امام زمان عج