فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

شیخ حسن صاحب معالم در عرفات امام زمان را زیارت کرد

صاحب در منثور آورده: که از بعض اساتید خود و غیر ایشان شنیدم که هرگاه شیخ حسن صاحب معالم الاصول از برای حج رفت به اصحاب خود گفت که از خدای عز و جل امیدوارم که به زیارت جمال با کمال حضرت صاحب العصر و الزمان علیه الصلاة و السلام مشرف شوم زیرا که آن حضرت هر سال به حج تشریف می آورد پس چون شیخ حسن در مناسک حج وقوف عرفه را بجا آورد و خواست که در گوشه تنهائی به فراغ خاطر مشغول ادعیه عرفه شود به اصحاب خود فرمود که از خیمه بیرون روید و بر در خیمه نشسته مشغول دعا باشید در این اثنا شخصی داخل خیمه شد که شیخ حسن او را نمی شناخت و سلام گفت و نشست شیخ حسن مذکور گوید از آمدن او هیبت بر من غالب شد و مبهوت شدم و قدرت بر سخن گفتن نداشتم پس او با من سخن گفت به کلامی که یاد ندارم تکلم نمود و برخاست و چون از خیمه بیرون رفت چیزی که امید آن را داشتم به خاطرم رسید با عجله تمام برخاستم پس او را ندیدم و از اصحاب خود پرسیدم گفتند ما کسی را ندیده ایم که داخل خیمه تو شده باشد.(791)
- شفا

بقدر کمی نان سوخته از دست آن بزرگوار در قبرستان وادی السلام مرا شفا داد

مرحوم شیخ محمودی عراقی در دارالسلام نقل کرده از فاضل عادل آقا سید محمد بن سید احمد بروجردی که داستان را نوشته به مرحوم عراقی داده است. داستان از این قرار است که سید مذکور می گوید: روزی در حجره ای از حجرات صحن مقدس حضرت امیرالمؤمنین - علیه السلام - نقل کرد حاج ملا علی محمد بزرگ که مرتبه تقوی و تقدس او بر اهل نجف اشرف مخفی نیست که وقتی از اوقات مبتلا شدم به مرض تب لازم بعد بطول انجامید بالاخره کار به جائی رسید که قوای من ضعیف شد و طبیب من که سیدالفقهاء و المجتهدین آقای حاج سید علی شوشتری که شغل ایشان طبابت نبود و غیر از شیخ مرحوم دیگری را معالجه نمی کرد از من مأیوس شد لیکن به جهت تسلی خاطر من بعض دواهای جزئی به من می داد. اتفاقاً روزی یکی از رفقا نزد من آمد و گفت برخیز برویم به وادی السلام، گفتم تو خود می بینی که قدرت بر حرکت ندارم، اصرار کرد تا آنکه مرا حرکت داد رفتیم تا آنکه به وادی السلام رسیدیم ناگاه در طرف مقابل خود مردی را با لباس عرب با مهابت و جلال مشاهده کردم که رو به من آورد و چون به من رسید دستهای خود را دراز نموده فرمود بگیر من با ادب تمام دست برآورده گرفتم دیدم بقدر پشت ناخن ورق روی نان بود که از حرارت آتش از پشت نان جدا شده بود آن را به من داد و از نظر من رفت، پس قدری راه رفته آن را بوسیده بر دهان خود نهاده خوردم چون آن نان به درون من رسید دل مرده من زنده شد و خفگی و دلتنگی و شکستگی از من زایل شد و زندگی تازه به من بخشید و حزن و اندوه از من زایل گردید و فرح بی اندازه به من عارض شد و هیچ شک نکردم در اینکه آن شخص قبله مقصود و ولی معبود بود، پس مسرور و شادمان به منزل خود برگشتم و آن روز و آن شب دیگر در خود اثری از مرض ندیدم چون صبح آن شب برآمد به عادت هر روز نزد سید جلیل جناب سید علی رفته دست خود را به او دادم چون دستم را گرفت و نبضم را دید تبسم کرد و بر رویم خندید و فرمود: چه کار کردی؟
عرض کردم که کاری نکردم، فرمود راست بگو و از من پنهان مکن چون واقعه را عرض کردم فرمود دانستم که نفس عیسی آل محمد به تو رسیده جانم را خلاص کن برخیز دیگر حاجت به طبیب نداری و سالم شده ای.
راوی گوید که دیگر آن آقا را ندیدم مگر یک روز در حرم امیرالمؤمنین - علیه السلام - که چشمم به جمال او روشن شد رفتم نزدیکش که زیارتش کنم که ناگاه از نظرم پنهان شد و دیگر او را ندیدم.(792)
- امام زمان

بقدر کمی نان سوخته از دست آن بزرگوار در قبرستان وادی السلام مرا شفا داد

مرحوم شیخ محمودی عراقی در دارالسلام نقل کرده از فاضل عادل آقا سید محمد بن سید احمد بروجردی که داستان را نوشته به مرحوم عراقی داده است. داستان از این قرار است که سید مذکور می گوید: روزی در حجره ای از حجرات صحن مقدس حضرت امیرالمؤمنین - علیه السلام - نقل کرد حاج ملا علی محمد بزرگ که مرتبه تقوی و تقدس او بر اهل نجف اشرف مخفی نیست که وقتی از اوقات مبتلا شدم به مرض تب لازم بعد بطول انجامید بالاخره کار به جائی رسید که قوای من ضعیف شد و طبیب من که سیدالفقهاء و المجتهدین آقای حاج سید علی شوشتری که شغل ایشان طبابت نبود و غیر از شیخ مرحوم دیگری را معالجه نمی کرد از من مأیوس شد لیکن به جهت تسلی خاطر من بعض دواهای جزئی به من می داد. اتفاقاً روزی یکی از رفقا نزد من آمد و گفت برخیز برویم به وادی السلام، گفتم تو خود می بینی که قدرت بر حرکت ندارم، اصرار کرد تا آنکه مرا حرکت داد رفتیم تا آنکه به وادی السلام رسیدیم ناگاه در طرف مقابل خود مردی را با لباس عرب با مهابت و جلال مشاهده کردم که رو به من آورد و چون به من رسید دستهای خود را دراز نموده فرمود بگیر من با ادب تمام دست برآورده گرفتم دیدم بقدر پشت ناخن ورق روی نان بود که از حرارت آتش از پشت نان جدا شده بود آن را به من داد و از نظر من رفت، پس قدری راه رفته آن را بوسیده بر دهان خود نهاده خوردم چون آن نان به درون من رسید دل مرده من زنده شد و خفگی و دلتنگی و شکستگی از من زایل شد و زندگی تازه به من بخشید و حزن و اندوه از من زایل گردید و فرح بی اندازه به من عارض شد و هیچ شک نکردم در اینکه آن شخص قبله مقصود و ولی معبود بود، پس مسرور و شادمان به منزل خود برگشتم و آن روز و آن شب دیگر در خود اثری از مرض ندیدم چون صبح آن شب برآمد به عادت هر روز نزد سید جلیل جناب سید علی رفته دست خود را به او دادم چون دستم را گرفت و نبضم را دید تبسم کرد و بر رویم خندید و فرمود: چه کار کردی؟
عرض کردم که کاری نکردم، فرمود راست بگو و از من پنهان مکن چون واقعه را عرض کردم فرمود دانستم که نفس عیسی آل محمد به تو رسیده جانم را خلاص کن برخیز دیگر حاجت به طبیب نداری و سالم شده ای.
راوی گوید که دیگر آن آقا را ندیدم مگر یک روز در حرم امیرالمؤمنین - علیه السلام - که چشمم به جمال او روشن شد رفتم نزدیکش که زیارتش کنم که ناگاه از نظرم پنهان شد و دیگر او را ندیدم.(793)
- ظالم