فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

شیخ انصاری دعا کرد که حاج سید علی زنده بماند که نمازش را بخواند

مرحوم شیخ محمود عراقی از محقق رشتی از حاج سید علی شوشتری نقل می کند که گفت: در سال 1260 که مرض وبا در نجف اشرف بود اواسط شب مرحوم والد به این مرض مبتلا شد و چون حالت وی را پریشان دیدیم از ترس آنکه مبادا فوت گردد و شیخ مرتضی انصاری از ما مؤاخذه نماید که چرا جهت عیادت به او اطلاع نداده ایم به سید گفتیم که می خواهیم برویم و شیخ را از بیماری شما اطلاع دهیم.
سید گفت: لازم نیست او الان خودش تشریف می آورد لحظه ای نگذشت که درب منزل کوبیده شد، سید فرمود: شیخ است چون در را باز کردند شیخ با ملا رحمت الله وارد شد، شیخ فرمود: حال حاج سید علی چگونه است؟ گفتیم خدا رحمت کند حالا که مبتلا است. فرمود: باکی نیست انشاء الله و داخل خانه شد، سید را مضطرب و پریشان دید به او فرمود مضطرب نباش انشاء الله خوب می شوی.
سید گفت: از کجا می گوئی؟ فرمود: من از خدا خواسته ام که تو بعد از من باشی و بر جنازه ام نماز بخوانی.
سید گفت: چرا این را خواستی؟ فرمود: حال که شد و به اجابت نیز رسید. سپس نشست و قدری سؤال و جواب و مطایبه کردند بعد شیخ برخاست و برفت.
فردای آن روز شیخ پس از خاتمه درس در بالای منبر فرمود: می گویند حاج سید علی مریض است هر کس می خواهد به عیادت برود با من بیاید پس شیخ با جمعی از طلاب تشریف بردند و مانند کسی که خبر نداشته باشد احوالپرسی نمود.
من خواستم عرض کنم شیخنا دیشب اینجا تشریف آوردید و از حال سید اطلاع دارید ناگاه سید انگشت به دندان گزید و اشاره کرد، من هم سکوت کردم و سید حالش خوب شد و زنده بود تا شیخ از دنیا رحلت فرمود و او بر جنازه اش بنا به وصیت شیخ نماز گذاشت.
نگارنده گوید: این حکایت بر بزرگواری و جلالت شأن سید هم دلالت دارد و از کرامات او نیز محسوب می شود.(786)
- دعا

شیخ انصاری دعا کرد که حاج سید علی زنده بماند که نمازش را بخواند

مرحوم شیخ محمود عراقی از محقق رشتی از حاج سید علی شوشتری نقل می کند که گفت: در سال 1260 که مرض وبا در نجف اشرف بود اواسط شب مرحوم والد به این مرض مبتلا شد و چون حالت وی را پریشان دیدیم از ترس آنکه مبادا فوت گردد و شیخ مرتضی انصاری از ما مؤاخذه نماید که چرا جهت عیادت به او اطلاع نداده ایم به سید گفتیم که می خواهیم برویم و شیخ را از بیماری شما اطلاع دهیم.
سید گفت: لازم نیست او الان خودش تشریف می آورد لحظه ای نگذشت که درب منزل کوبیده شد، سید فرمود: شیخ است چون در را باز کردند شیخ با ملا رحمت الله وارد شد، شیخ فرمود: حال حاج سید علی چگونه است؟ گفتیم خدا رحمت کند حالا که مبتلا است. فرمود: باکی نیست انشاء الله و داخل خانه شد، سید را مضطرب و پریشان دید به او فرمود مضطرب نباش انشاء الله خوب می شوی.
سید گفت: از کجا می گوئی؟ فرمود: من از خدا خواسته ام که تو بعد از من باشی و بر جنازه ام نماز بخوانی.
سید گفت: چرا این را خواستی؟ فرمود: حال که شد و به اجابت نیز رسید. سپس نشست و قدری سؤال و جواب و مطایبه کردند بعد شیخ برخاست و برفت.
فردای آن روز شیخ پس از خاتمه درس در بالای منبر فرمود: می گویند حاج سید علی مریض است هر کس می خواهد به عیادت برود با من بیاید پس شیخ با جمعی از طلاب تشریف بردند و مانند کسی که خبر نداشته باشد احوالپرسی نمود.
من خواستم عرض کنم شیخنا دیشب اینجا تشریف آوردید و از حال سید اطلاع دارید ناگاه سید انگشت به دندان گزید و اشاره کرد، من هم سکوت کردم و سید حالش خوب شد و زنده بود تا شیخ از دنیا رحلت فرمود و او بر جنازه اش بنا به وصیت شیخ نماز گذاشت.
نگارنده گوید: این حکایت بر بزرگواری و جلالت شأن سید هم دلالت دارد و از کرامات او نیز محسوب می شود.(787)
- شیخ انصاری

پذیرائی شیخ انصاری از میهمانش در مقبره اش

عالم بزرگوار سید احمد ارجزینی پیرمردی بود متقی که مرحوم شیخ مرتضی انصاری را درک نموده فرمود: مادامی که شیخ انصاری زنده بود متکفل مخارج من بودند پس از رحلت آن بزرگوار امر معیشت بر من سخت شد، روزی از خانه بیرون رفتم و در صدد تهیه برای اهل و عیال شدم چیزی گیرم نیامد تا آنکه روز نزدیک به پایان رسید ایام تابستان و هوا در نهایت گرما بود، درب حرم مطهر را هم بستند و آشنائی را هم پیدا نکردم با کمال یأس و ناامیدی از اسباب ظاهری به مقبره شیخ انصاری آمدم و به ایشان عرض کردم حضرت شیخ شما از حاتم طائی کمتر نیستی، جمعی بر سر مقبره حاتم وارد شدند و طلب ضیافت کردند چیزی نگذشت که عده ای از خویشان حاتم به تعجیل آمدند و شتری نحر کرده مهمانی نیکو به ایشان نمودند، گفتند حاتم به خواب ما آمده و گفت (میهمانهای مرا دریابید) من هم الساعه میهمان شما هستم، مشغول خواندن فاتحه شدم زمانی نگذشت دیدم میرزای شیرازی اعلی الله مقامه با کمال سرعت می آید و از شدت حرارت هوا غرق عرق شده، رسید نزدیک مقبره دست از شباک پنجره داخل نموده به طرف من دراز کرد و به سرعت وجهی به من داد و فوری برگشت، از شدت گرما فاتحه هم نخواند و هرگز کسی گمان نداشت که در آن وقت از خانه بیرون بیاید من با آن پول هر چه لازم داشتم خریدم و به منزل بردم و از پذیرائی شیخ متشکر شدم.(788)
- کرامات