فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

رد الشمس برای ذکر فضائل علی علیه السلام

ابن حجر عسقلانی که از متعصبین علمای عامه است بعد از تصحیح نمودن و قبول کردن روایات رد الشمس را (برای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام) نقل نموده است حکایت واعظ را و می گوید مشایخ ما گفته اند که ما حاضر بودیم در مجمع وعظ ابومنصور مظفر بن اردشیر عبادی رحمه الله که بعد از عصری آن واعظ بر بالای منبر رفته مشغول وعظ شد تا آنکه در مدح آن حضرت حدیث رد الشمس را به گوش هوش سامعان می رسانید و سخن در مدح علی و اهل بیت او می راند تا اینکه آفتاب به حوالی مغرب رسید و افق تاریک گردید و چون سخن واعظ ناتمام ماند آن واعظ در بالای منبر ایستاد و به آفتاب اشاره نمود و این سه بیت را ایستاده بالبداهة خواند و گفت:
لاتغربی یا شمس حتی ینتهی - مدحی لال المصطفی ولنجله
و اثنی عنانک اذ غرمت ثنائهم - انسیت یومک اذ رددت لاجله
ان کان للمولا وقوفک فلیکن - هذا لوقوف لخیله و لرجله
پس مدتی آفتاب در آسمان توقف کرد تا آن واعظ به حظ خود وعظ را تمام نمود.(775)
- عجائب

رد الشمس برای ذکر فضائل علی علیه السلام

ابن حجر عسقلانی که از متعصبین علمای عامه است بعد از تصحیح نمودن و قبول کردن روایات رد الشمس را (برای حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام) نقل نموده است حکایت واعظ را و می گوید مشایخ ما گفته اند که ما حاضر بودیم در مجمع وعظ ابومنصور مظفر بن اردشیر عبادی رحمه الله که بعد از عصری آن واعظ بر بالای منبر رفته مشغول وعظ شد تا آنکه در مدح آن حضرت حدیث رد الشمس را به گوش هوش سامعان می رسانید و سخن در مدح علی و اهل بیت او می راند تا اینکه آفتاب به حوالی مغرب رسید و افق تاریک گردید و چون سخن واعظ ناتمام ماند آن واعظ در بالای منبر ایستاد و به آفتاب اشاره نمود و این سه بیت را ایستاده بالبداهة خواند و گفت:
لاتغربی یا شمس حتی ینتهی - مدحی لال المصطفی ولنجله
و اثنی عنانک اذ غرمت ثنائهم - انسیت یومک اذ رددت لاجله
ان کان للمولا وقوفک فلیکن - هذا لوقوف لخیله و لرجله
پس مدتی آفتاب در آسمان توقف کرد تا آن واعظ به حظ خود وعظ را تمام نمود.(776)
- مکاشفه

مکاشفه مرحوم ملا قاسم رشتی در خصوص اصلاح دعای فرج به وسیله امام

مرحوم شیخ محمود عراقی در کتاب دارالسلام می گوید: مرحوم ملا قاسم رشتی طاب ثره می فرمودند در زمان مرحوم فتحعلی شاه برای اصلاح میان حاج محمد ابراهیم کلباسی و آقا میر محمد مهدی بر سر مسجد حکیم به مناسبت دوستی قدیم با مرحوم حاجی کلباسی مأمور اصفهان شدم... پس از اصلاح بین آن بزرگواران یک روز غیر جمعه و پنجشنبه تفرج کنان از شهر رو به قبرستان تخت فولاد که از اماکن متبرکه است بیرون رفتم چون نمی دانستم که جز شب جمعه که مردم به زیارت اهل قبور آنجا می روند و همه چیز یافت می شود و سایر ایام خلوت است و چیزی یافت نمی شود، همانطور که می رفتم آرزوی قلیان کردم، نوکرم که همراهم بود گفت اگر این خیال را داشتید می بایست می گفتید که قلیان همراه برداریم این روزها چیزی پیدا نمی شود بالاخره رفتیم تا رسیدیم به آن تکیه ای که قبر مرحوم میرداماد اعلی الله مقامه است از در داخل شدم ایستادم و مشغول خواندن سوره فاتحه شدم شخصی را دیدم در زاویه حیاط تکیه نشسته است که بصورت درویشها بود اگرچه تاج و بوق و پوستی نداشت خطاب به من کرد و گفت ملا قاسم چرا وارد اینجا که شدی به دستور حضرت رسالت پناه ارواح العالمین له الفدا سلام نکردی؟
از این حرف خجالت کشیدم و عذر آوردم که چون دور بودم خواستم نزدیکتر شوم آنوقت سلام کنم، فرمودند شما ملاها ادب ندارید، من از آن شخص هیبتی عظیم بر دلم نشست پیش رفتم و سلام کردم جواب داده پدر و مادرم را اسم بردند که فلان و فلان بودند و چون فرزند ذکور از آنها نمی ماند پدرت نذری کرده بود که خداوند به او فرزند ذکوری عنایت فرماید که اهل حدیث و خبر شود خدا تو را به او کرامت فرمود و او هم به نذرش وفا نمود.
عرض کردم: بلی صحیح است این تفصیل را شنیده ام، بعد فرمودند حالا خیلی میل به قلیان پیدا کرده ای در این کیسه من قلیان است بیرون بیاور و درست کن منهم می کشم خواستم نوکرم را دستور بدهم که قلیان درست کند به محض خطور این خیال فرمودند نه خودت بساز عرض کردم چشم، دست در کیسه کردم قلیانی بود آب تازه ریخته بدر آوردم و تنباکو و ذغال مو وقو و سنگ و چخماق به قدر همان یکدفعه ساختن بود، ساختم خودم کشیدم به ایشان هم دادم پس از چند بار تعاطی فرمودند آتش قلیان را بریز و در کیسه بگذار، اطاعت کردم فرمودند چند روز است وارد این مکان شده ام و از اهل این شهر خوشم نمی آید و میل نکردم وارد شهر شوم اکنون اراده مازندران کرده ام که به دیدن دوستی در آنجا بروم و فرمودند در این قبرستان چند پیغمبر (نبی) مدفون شده اند که کسی نمی داند بیا آنها را با من زیارت کن پس برخاسته کیسه را بدست گرفته روانه شدند رسیدیم به جائی فرمودند اینجاست قبور آن انبیاء و زیارتی خواندند که به آن عبارات در کتب ندیده بودم، من هم همراهی نمودم پس از آن قبور دور شدند و فرمودند عازم مازندران شده ام از من چیزی به یادگار بخواه من زادالمسافرین خواستم فرمودند نمی آموزم، اصرار کردم گفتند: روزی مقدر است تا هستی روزی تو می رسد گفتم چه شود که از دربدری نرسد.
فرمودند دنیا این قدر قابل نیست، عرض کردم این استدعا نه از برای دنیا دوستی است. فرمودند: پس چرا از چیزهای منتخبه دنیا خواستی؟
باز استدعای خود را تکرار کردم فرمودند اگر مرا در مسجد سهله دیدی به تو می آموزم، عرض کردم: پس دعائی به من بیاموزید فرمودند دو دعا می آموزم یکی مخصوص خودت و یکی دیگر که نفعش عام باشد که اگر مؤمنی در بلیه ای افتد بخواند مجرب است و هر دو دعا را قرائت فرمودند.
عرض کردم: افسوس که قلمدان با خود ندارم که بنویسم و نمی توانم حفظ نمایم، فرمودند: من قلمدان دارم از کیسه بدر آورده دیدم در کیسه نه قلیانی بود و نه لوازم ساختن قلیانی فقط قلمدانی با یک قلم و یک دوات و قطعه کاغذی بقدر نوشتن آن دعاها تأمل کردم و متعجب شدم، به من تندی فرمودند زود باش مرا معطل مکن که می خواهم بروم، من هم به اضطرار سر به زیر افکنده مهیای نوشتن شدم اول دعای مخصوص را املا کردند و نوشتم و چون به دعای دیگر رسیدند و خواندند: یا محمد یا علی یا فاطمة یا صاحب الزمان ادرکنی و لاتهلکنی قدری صبر کردم فرمودند این عبارت را غلط می دانی، عرض کردم بلی، چون خطاب به چهار نفر است فعل بد از آنها باید جمع گفته شود، فرمودند: خطا اینجاست چون ناظم کل حضرت صاحب الامر است، و غیر را در ملک او تصرفی نیست، محمد و علی و فاطمه را به شفاعت نزد آن حضرت می خواهم و از او به تنهائی استمداد می کنم.
دیدم جواب متینی است و نوشتم همین که تمام شده سر بلند کردم ایشان را دیگر ندیدم از نوکرم پرسیدم، او هیچ ندیده بود با آن حال که مثل آن در من پیدا نشده بود آمدم به خانه حاجی کلباسی حاجی در کتابخانه بودند فرمودند آخوند مگر تب کرده ای؟ گفتم: نه بلکه واقعه ای برایم پیش آمده پس نشستم و واقعه را برای ایشان حکایت کردم، گفتند این دعا را آقای بیدآبادی آقا محمد به من آموخته اند و در پشت کتاب دعا نوشته ام، برخاستند کتاب مذکور را آورده دیدند ادرکونی و لاتهلکونی است هر دو را پاک کرده فعل مفرد نوشتند ادرکنی و لاتهلکنی و دیگر با کسی این واقعه را به میان نیاوردم چند روز دیگر عازم طهران شدم و در رفتن چون در کاشان دیدن از مرحوم حاجی سید محمد تقی پشت مهدی نکرده بودم در برگشتن خواستم تلافی کنم عصر پنجشنبه بود رفتم به پشت مشهد و از ایشان دیدن کردم مجلس روضه خوانی داشتند به من هم تکلیف کردند به منبر رفتم چون شب شد خواستم به منزل برگردم مانع شده نگه داشتند و شب موقع خواب دستور داد بسترش را در کنار بستر من در همان اطاق بیرونی انداختند بعد از خوابیدن و لحظه ای آرام گرفتن جناب سید فرمودند آخوند اگر اصرار کرده بودی از زادالمسافرین هم محروم نمی ماندی از شنیدن این سخن برخاستم و عرض کردم بلی فرمودند بخواب من با آن شخص دوستم و اگر تا زنده ام این سخن را از من بازگو نمائی معفو نخواهی بود از من مادام که سید زنده بود من آن راز را فاش نکردم.(777)
- اولیاء خدا