فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

داستان رحلت و وصایای عالم و عارف آقای شیخ حسنعلی اصفهانی (قدس سره)

آقای علی مقدادی فرزند حکیم و عارف فرزانه و عالم متعهد مرحوم آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (معروف به نخودکی) در کتاب نشان از بی نشانها نوشته است: مدتها بود که پدرم بنا به مقتضیاتی در شهر مشهد سکونت نداشتند و معمولاً در حومه شهر ابتدا در ده نخودک و سپس در ده سمرقند ساکن بودیم. روزی در ایام کسالت ایشان که من برای درس به شهر رفته بودم هنگام ظهر بوسیله شخصی احضارم نمودند و فرمودند: امروز روح مرا از جسدم پرواز دادند و به حضور حضرت ثامن الائمه - علیه السلام - تشرف حاصل کردم و دیدم که استادم مرحوم حاج محمد صادق تخت فولادی هم شرف حضور دارند از او درخواست کردم از امام - علیه السلام - استدعا کند که اجازه فرمایند که برای ابراز وصایای خود روحم بار دیگر به کالبدم بازگردد.
امام رخصت فرمودند، اکنون پسرم، باید که مراقب حال من باشی و به شهر بازنگردی. خلاصه آنکه به کوشش طبیبان حال پدرم بهبود پذیرفت اما آن مرد جلیل القدر در برابر شادمانی طبیب معالج خود فرمود: بهبود من شادمانی ندارد زیرا که ما رفتنی هستیم پزشک پرسید: پس تکلیف چیست؟ فرمود: تکلیف شما این است که تا من در قید حیاتم به تدابیر پزشکی ادامه دهید و من نیز آنچه دستور شما باشد تمکین کنم، تا واپسین ساعات عمر ایشان همین روش بود.
در این اوقات نیز پدرم، مانند سالهای دیگر حیاتش، همه شب تا بامداد بیدار می ماند و گاه گاه در دل شبها این دو بیت را ترنم می کرد:
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی - کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی
گشاد کار دو عالم به یک اشارت توست - به کار ما چه درنگ است یا علی مددی
به دستور پزشکان معالج پدرم به بیمارستان منتصریه مشهد انتقال یافت و در آنجا بستری گردید، به خاطر دارم روزی در راه بیمارستان چشمم به درشکه ای افتاد که در آن مردی و زنی بی حجاب نشسته بودند چون به خدمت پدرم رفتم فرمود: دیگر رفتن ما نزدیکست، اما تو چرا خود را حفظ نکردی؟
عرض کردم: به عمد خطائی مرتکب نشدم. فرمود: می دانم ولی تو که در خیابان جویای کسی نبودی پس چرا چشم به داخل درشکه انداختی که نگاهت به نامحرمی تصادف کند.
امیرالمؤمنین - علیه السلام فرموده است: النظرة سهم مسموم من سهام الشیطان.
تیر زهرآلود و قلب آدمی - کاش مادر مر مرا نازادمی
هر نظر ناوکیست زهرآلود - که ز شست و کمان ابلیس است
دیدن زلف و خاک نامحرم - دانه کید و دام ابلیس است
پس از آن فرمودند: دیشب در عالم رؤیا مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی را دیدم که می گفت: بیا که ما در انتظار توئیم.
روز دیگر به رئیس بیمارستان فرمود: مرگ من نزدیک است و اگر فوت من در این بیمارستان اتفاق افتد، ازدحام مردم نظم اینجا را در مه خواهد ریخت، لذا مصمم شده ام که از بیمارستان به خاه روم و اصرار رئیس بیمارستان در نگهداشتن ایشان سودی نداد و بالاخره به منزل یکی از ارادتمندان خود، آقای حاج عبدالحمید مولوی منتقل و بستری شدند و یکماه آخر عمر را در منزل ایشان بستری بودند تا آنکه دعوت حق را لبیک گفتند...
خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند من صبح یکشنبه خواهم مرد و پس از آن وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند: و لقد وصینا الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله...(728)
نیست جز تقوا در این ره توشه ای - نان و حلوا را بنه در گوشه ای
بالتقوی بلغنا ما بلغنا. اگر در این راه، تقوی نباشد ریاضات و مجاهدات را هرگز اثری نیست و جز از خسران ثمری ندارد و نتیجه ای جز دوری از درگاه حق تعالی نخواهد داشت.
حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام می فرمایند:
ان العلم اذا یعمل به لم یزدد صاحبه الا کفروا و لم یزدد من الله الا بعدا.
(یعنی اگر به مقتضای علم عمل نشود جز افزایش کفر و بعد از درگاه خداوندی ثمره آن نخواهد بود).
اگر آدمی، یک اربعین به ریاضت پردازد اما یک نماز صبح از او قضا شود نتیجه آن اربعین، هباءاً منثوراً خواهد بود. بدان که در تمام عمر خود، تنها یک روز نماز صبح من قضا شد.
پسر بچه ای داشتم که شب آن روز از دست رفت. سحرگاه مرا گفتند که این رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح مستحق شده ای. اینک اگر شبی تهجدم ترک گردد، صبح آن شب انتظار بلائی می کشم. بدان که انجام امور مکروه موجب تنزل مقام بنده خدا می شود و به عکس اتیان مستحبات مرتبه او را ترقی می بخشد. بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جائی رسیده ام، به برکت بیداری شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است ولی اصل و روح همه این اعمال خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - است.
اکنون پسرم، ترا به این چیزها وصیت و سفارش می کنم:
اول: آنکه نمازهای یومیه خویش را در اول وقت به جای آری.
دوم: آنکه در انجام حوائج مردم هر قدر که می توانی، بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد، خداوند نیز او را کمک خواهد فرمود.
در اینجا عرضه داشتم: پدر جان گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران موجب رسوائی آدمی می گردد.
فرمودند: چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود.
سوم: آنکه سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، در راه ایشان صرف و خرج کنی و از فقر و درویشی در این کار پروا منمائی، اگر تهیدست گشتی، دیگر ترا وظیفه ای نیست.
چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز.
پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی. در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردم کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن بازمی دارد اما ناگهان پدرم چشم خود را بگشودند و فرمودند تصور بیهوده مکن، تکلیف، و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است.
بعد از آن فرمودند: چون صبحگاه روز یکشنبه کار من پایان یافت اگر حالت مساعد بود، خودت مرا غسل بده و کفن و دفن مرا مباشرت کن و همچنین سفارش کردند که مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب مخصوص و معالجشان بود ایشان را رو به قبله نمایند و آداب میت را اجرا نمایند...
باری از روز پنجشنبه تا روز یکشنبه که فوت خود را در آن روز پیش بینی فرموده بودند، دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند: (ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی پر شده ام دست نخواهی یافت).
ابیات زیر وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نیز گاه گاهی به آنها ترنم می فرمودند.
ای به ولای تو تولای من - از خود و اغیار تبرای من
سود تو سرمایه سودای من - گر بشکافند سراپای من
جز تو نجویند در اعضای من - ناد علیا علیا یا علی
روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: کار رفتن را بر من دشوار گرفته ای و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا - علیه السلام - را در این جهان آرزو داشتی از چه رو گاه گاهی لب به خنده می گشودی؟
بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید به دستور پدرم گوسفندی به عنوان نذر حضرت زهرا - سلام الله علیها - قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که خورشید روحش در افق مغرب زندگانی فرو شد.(729) رحمة الله علیه.
- رحلت

داستان رحلت و وصایای عالم و عارف آقای شیخ حسنعلی اصفهانی (قدس سره)

آقای علی مقدادی فرزند حکیم و عارف فرزانه و عالم متعهد مرحوم آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (معروف به نخودکی) در کتاب نشان از بی نشانها نوشته است: مدتها بود که پدرم بنا به مقتضیاتی در شهر مشهد سکونت نداشتند و معمولاً در حومه شهر ابتدا در ده نخودک و سپس در ده سمرقند ساکن بودیم. روزی در ایام کسالت ایشان که من برای درس به شهر رفته بودم هنگام ظهر بوسیله شخصی احضارم نمودند و فرمودند: امروز روح مرا از جسدم پرواز دادند و به حضور حضرت ثامن الائمه - علیه السلام - تشرف حاصل کردم و دیدم که استادم مرحوم حاج محمد صادق تخت فولادی هم شرف حضور دارند از او درخواست کردم از امام - علیه السلام - استدعا کند که اجازه فرمایند که برای ابراز وصایای خود روحم بار دیگر به کالبدم بازگردد.
امام رخصت فرمودند، اکنون پسرم، باید که مراقب حال من باشی و به شهر بازنگردی. خلاصه آنکه به کوشش طبیبان حال پدرم بهبود پذیرفت اما آن مرد جلیل القدر در برابر شادمانی طبیب معالج خود فرمود: بهبود من شادمانی ندارد زیرا که ما رفتنی هستیم پزشک پرسید: پس تکلیف چیست؟ فرمود: تکلیف شما این است که تا من در قید حیاتم به تدابیر پزشکی ادامه دهید و من نیز آنچه دستور شما باشد تمکین کنم، تا واپسین ساعات عمر ایشان همین روش بود.
در این اوقات نیز پدرم، مانند سالهای دیگر حیاتش، همه شب تا بامداد بیدار می ماند و گاه گاه در دل شبها این دو بیت را ترنم می کرد:
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی - کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی
گشاد کار دو عالم به یک اشارت توست - به کار ما چه درنگ است یا علی مددی
به دستور پزشکان معالج پدرم به بیمارستان منتصریه مشهد انتقال یافت و در آنجا بستری گردید، به خاطر دارم روزی در راه بیمارستان چشمم به درشکه ای افتاد که در آن مردی و زنی بی حجاب نشسته بودند چون به خدمت پدرم رفتم فرمود: دیگر رفتن ما نزدیکست، اما تو چرا خود را حفظ نکردی؟
عرض کردم: به عمد خطائی مرتکب نشدم. فرمود: می دانم ولی تو که در خیابان جویای کسی نبودی پس چرا چشم به داخل درشکه انداختی که نگاهت به نامحرمی تصادف کند.
امیرالمؤمنین - علیه السلام فرموده است: النظرة سهم مسموم من سهام الشیطان.
تیر زهرآلود و قلب آدمی - کاش مادر مر مرا نازادمی
هر نظر ناوکیست زهرآلود - که ز شست و کمان ابلیس است
دیدن زلف و خاک نامحرم - دانه کید و دام ابلیس است
پس از آن فرمودند: دیشب در عالم رؤیا مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی را دیدم که می گفت: بیا که ما در انتظار توئیم.
روز دیگر به رئیس بیمارستان فرمود: مرگ من نزدیک است و اگر فوت من در این بیمارستان اتفاق افتد، ازدحام مردم نظم اینجا را در مه خواهد ریخت، لذا مصمم شده ام که از بیمارستان به خاه روم و اصرار رئیس بیمارستان در نگهداشتن ایشان سودی نداد و بالاخره به منزل یکی از ارادتمندان خود، آقای حاج عبدالحمید مولوی منتقل و بستری شدند و یکماه آخر عمر را در منزل ایشان بستری بودند تا آنکه دعوت حق را لبیک گفتند...
خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند من صبح یکشنبه خواهم مرد و پس از آن وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند: و لقد وصینا الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله...(730)
نیست جز تقوا در این ره توشه ای - نان و حلوا را بنه در گوشه ای
بالتقوی بلغنا ما بلغنا. اگر در این راه، تقوی نباشد ریاضات و مجاهدات را هرگز اثری نیست و جز از خسران ثمری ندارد و نتیجه ای جز دوری از درگاه حق تعالی نخواهد داشت.
حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام می فرمایند:
ان العلم اذا یعمل به لم یزدد صاحبه الا کفروا و لم یزدد من الله الا بعدا.
(یعنی اگر به مقتضای علم عمل نشود جز افزایش کفر و بعد از درگاه خداوندی ثمره آن نخواهد بود).
اگر آدمی، یک اربعین به ریاضت پردازد اما یک نماز صبح از او قضا شود نتیجه آن اربعین، هباءاً منثوراً خواهد بود. بدان که در تمام عمر خود، تنها یک روز نماز صبح من قضا شد.
پسر بچه ای داشتم که شب آن روز از دست رفت. سحرگاه مرا گفتند که این رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح مستحق شده ای. اینک اگر شبی تهجدم ترک گردد، صبح آن شب انتظار بلائی می کشم. بدان که انجام امور مکروه موجب تنزل مقام بنده خدا می شود و به عکس اتیان مستحبات مرتبه او را ترقی می بخشد. بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جائی رسیده ام، به برکت بیداری شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است ولی اصل و روح همه این اعمال خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - است.
اکنون پسرم، ترا به این چیزها وصیت و سفارش می کنم:
اول: آنکه نمازهای یومیه خویش را در اول وقت به جای آری.
دوم: آنکه در انجام حوائج مردم هر قدر که می توانی، بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد، خداوند نیز او را کمک خواهد فرمود.
در اینجا عرضه داشتم: پدر جان گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران موجب رسوائی آدمی می گردد.
فرمودند: چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود.
سوم: آنکه سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، در راه ایشان صرف و خرج کنی و از فقر و درویشی در این کار پروا منمائی، اگر تهیدست گشتی، دیگر ترا وظیفه ای نیست.
چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز.
پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی. در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردم کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن بازمی دارد اما ناگهان پدرم چشم خود را بگشودند و فرمودند تصور بیهوده مکن، تکلیف، و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است.
بعد از آن فرمودند: چون صبحگاه روز یکشنبه کار من پایان یافت اگر حالت مساعد بود، خودت مرا غسل بده و کفن و دفن مرا مباشرت کن و همچنین سفارش کردند که مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب مخصوص و معالجشان بود ایشان را رو به قبله نمایند و آداب میت را اجرا نمایند...
باری از روز پنجشنبه تا روز یکشنبه که فوت خود را در آن روز پیش بینی فرموده بودند، دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند: (ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی پر شده ام دست نخواهی یافت).
ابیات زیر وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نیز گاه گاهی به آنها ترنم می فرمودند.
ای به ولای تو تولای من - از خود و اغیار تبرای من
سود تو سرمایه سودای من - گر بشکافند سراپای من
جز تو نجویند در اعضای من - ناد علیا علیا یا علی
روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: کار رفتن را بر من دشوار گرفته ای و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا - علیه السلام - را در این جهان آرزو داشتی از چه رو گاه گاهی لب به خنده می گشودی؟
بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید به دستور پدرم گوسفندی به عنوان نذر حضرت زهرا - سلام الله علیها - قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که خورشید روحش در افق مغرب زندگانی فرو شد.(731) رحمة الله علیه.
- وصیت

داستان رحلت و وصایای عالم و عارف آقای شیخ حسنعلی اصفهانی (قدس سره)

آقای علی مقدادی فرزند حکیم و عارف فرزانه و عالم متعهد مرحوم آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (معروف به نخودکی) در کتاب نشان از بی نشانها نوشته است: مدتها بود که پدرم بنا به مقتضیاتی در شهر مشهد سکونت نداشتند و معمولاً در حومه شهر ابتدا در ده نخودک و سپس در ده سمرقند ساکن بودیم. روزی در ایام کسالت ایشان که من برای درس به شهر رفته بودم هنگام ظهر بوسیله شخصی احضارم نمودند و فرمودند: امروز روح مرا از جسدم پرواز دادند و به حضور حضرت ثامن الائمه - علیه السلام - تشرف حاصل کردم و دیدم که استادم مرحوم حاج محمد صادق تخت فولادی هم شرف حضور دارند از او درخواست کردم از امام - علیه السلام - استدعا کند که اجازه فرمایند که برای ابراز وصایای خود روحم بار دیگر به کالبدم بازگردد.
امام رخصت فرمودند، اکنون پسرم، باید که مراقب حال من باشی و به شهر بازنگردی. خلاصه آنکه به کوشش طبیبان حال پدرم بهبود پذیرفت اما آن مرد جلیل القدر در برابر شادمانی طبیب معالج خود فرمود: بهبود من شادمانی ندارد زیرا که ما رفتنی هستیم پزشک پرسید: پس تکلیف چیست؟ فرمود: تکلیف شما این است که تا من در قید حیاتم به تدابیر پزشکی ادامه دهید و من نیز آنچه دستور شما باشد تمکین کنم، تا واپسین ساعات عمر ایشان همین روش بود.
در این اوقات نیز پدرم، مانند سالهای دیگر حیاتش، همه شب تا بامداد بیدار می ماند و گاه گاه در دل شبها این دو بیت را ترنم می کرد:
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی - کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی
گشاد کار دو عالم به یک اشارت توست - به کار ما چه درنگ است یا علی مددی
به دستور پزشکان معالج پدرم به بیمارستان منتصریه مشهد انتقال یافت و در آنجا بستری گردید، به خاطر دارم روزی در راه بیمارستان چشمم به درشکه ای افتاد که در آن مردی و زنی بی حجاب نشسته بودند چون به خدمت پدرم رفتم فرمود: دیگر رفتن ما نزدیکست، اما تو چرا خود را حفظ نکردی؟
عرض کردم: به عمد خطائی مرتکب نشدم. فرمود: می دانم ولی تو که در خیابان جویای کسی نبودی پس چرا چشم به داخل درشکه انداختی که نگاهت به نامحرمی تصادف کند.
امیرالمؤمنین - علیه السلام فرموده است: النظرة سهم مسموم من سهام الشیطان.
تیر زهرآلود و قلب آدمی - کاش مادر مر مرا نازادمی
هر نظر ناوکیست زهرآلود - که ز شست و کمان ابلیس است
دیدن زلف و خاک نامحرم - دانه کید و دام ابلیس است
پس از آن فرمودند: دیشب در عالم رؤیا مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی را دیدم که می گفت: بیا که ما در انتظار توئیم.
روز دیگر به رئیس بیمارستان فرمود: مرگ من نزدیک است و اگر فوت من در این بیمارستان اتفاق افتد، ازدحام مردم نظم اینجا را در مه خواهد ریخت، لذا مصمم شده ام که از بیمارستان به خاه روم و اصرار رئیس بیمارستان در نگهداشتن ایشان سودی نداد و بالاخره به منزل یکی از ارادتمندان خود، آقای حاج عبدالحمید مولوی منتقل و بستری شدند و یکماه آخر عمر را در منزل ایشان بستری بودند تا آنکه دعوت حق را لبیک گفتند...
خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند من صبح یکشنبه خواهم مرد و پس از آن وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند: و لقد وصینا الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله...(732)
نیست جز تقوا در این ره توشه ای - نان و حلوا را بنه در گوشه ای
بالتقوی بلغنا ما بلغنا. اگر در این راه، تقوی نباشد ریاضات و مجاهدات را هرگز اثری نیست و جز از خسران ثمری ندارد و نتیجه ای جز دوری از درگاه حق تعالی نخواهد داشت.
حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام می فرمایند:
ان العلم اذا یعمل به لم یزدد صاحبه الا کفروا و لم یزدد من الله الا بعدا.
(یعنی اگر به مقتضای علم عمل نشود جز افزایش کفر و بعد از درگاه خداوندی ثمره آن نخواهد بود).
اگر آدمی، یک اربعین به ریاضت پردازد اما یک نماز صبح از او قضا شود نتیجه آن اربعین، هباءاً منثوراً خواهد بود. بدان که در تمام عمر خود، تنها یک روز نماز صبح من قضا شد.
پسر بچه ای داشتم که شب آن روز از دست رفت. سحرگاه مرا گفتند که این رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح مستحق شده ای. اینک اگر شبی تهجدم ترک گردد، صبح آن شب انتظار بلائی می کشم. بدان که انجام امور مکروه موجب تنزل مقام بنده خدا می شود و به عکس اتیان مستحبات مرتبه او را ترقی می بخشد. بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جائی رسیده ام، به برکت بیداری شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است ولی اصل و روح همه این اعمال خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - است.
اکنون پسرم، ترا به این چیزها وصیت و سفارش می کنم:
اول: آنکه نمازهای یومیه خویش را در اول وقت به جای آری.
دوم: آنکه در انجام حوائج مردم هر قدر که می توانی، بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد، خداوند نیز او را کمک خواهد فرمود.
در اینجا عرضه داشتم: پدر جان گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران موجب رسوائی آدمی می گردد.
فرمودند: چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود.
سوم: آنکه سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، در راه ایشان صرف و خرج کنی و از فقر و درویشی در این کار پروا منمائی، اگر تهیدست گشتی، دیگر ترا وظیفه ای نیست.
چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز.
پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی. در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردم کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن بازمی دارد اما ناگهان پدرم چشم خود را بگشودند و فرمودند تصور بیهوده مکن، تکلیف، و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است.
بعد از آن فرمودند: چون صبحگاه روز یکشنبه کار من پایان یافت اگر حالت مساعد بود، خودت مرا غسل بده و کفن و دفن مرا مباشرت کن و همچنین سفارش کردند که مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب مخصوص و معالجشان بود ایشان را رو به قبله نمایند و آداب میت را اجرا نمایند...
باری از روز پنجشنبه تا روز یکشنبه که فوت خود را در آن روز پیش بینی فرموده بودند، دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند: (ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی پر شده ام دست نخواهی یافت).
ابیات زیر وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نیز گاه گاهی به آنها ترنم می فرمودند.
ای به ولای تو تولای من - از خود و اغیار تبرای من
سود تو سرمایه سودای من - گر بشکافند سراپای من
جز تو نجویند در اعضای من - ناد علیا علیا یا علی
روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: کار رفتن را بر من دشوار گرفته ای و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا - علیه السلام - را در این جهان آرزو داشتی از چه رو گاه گاهی لب به خنده می گشودی؟
بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید به دستور پدرم گوسفندی به عنوان نذر حضرت زهرا - سلام الله علیها - قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که خورشید روحش در افق مغرب زندگانی فرو شد.(733) رحمة الله علیه.
- شیخ حسنعلی نخودکی