فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

مبارزات و شهادت مرحوم شیخ فضل الله نوری به نقل دیگر

مخالفتهای مرحوم شیخ فضل الله نوری با مشروطیت و غربزدگان مشروطه خواه و وجود شخصیتی به سان شیخ شهید مجتهد والای تهران و اعلم علمای عصر که رهبری حرکتی بر علیه جریان مشروطه مورد پسند انگلیس و شیفتگان تمدن غرب را بر عهده گرفته و در اندیشه تشکیل حکومتی مبتنی بر دستورات دین و احکام شرع بود، بر فرنگ باوران و خدمتگذاران سیاستهای پشت پرده انگلیس سخت می آمد.
از سوی دیگر شکست پیر استعمار در جریان رژی از روحانیت تشیع ضربه ای سخت و گیج کننده برای امپراتوری انگلیس به شمار می رفت و باید به هر صورت انتقام می گرفتند و اتحاد مسلمانان را به دنبال پیروی یکپارچه ایشان از فتوای تحریم تنباکو پدید آمده بود در هم بشکنند... و با تضعیف روحانیت اندک اندک نور اسلام را کمرنگ نمایند و... و بدین سان بود که فتح تهران در ربیع الثانی 1372 ق باید یک قربانی می گرفت و چه کسی بهتر از شاگرد اول فاتح تنباکو و مخترع و علمدار مشروطه مشروعه.(706)
هر چند پیش از فتح تهران و ورود نیروهای مجاهدین بسیاری از مخالفین مشروطه همچون محمد علی شاه و امام جمعه و اطرافیانشان برای حفظ جان خویش به سفارتخانه های بیگانه پناه بردند و جان خود را از خطر نگاهداشتند و مدتی بیشتر زندگی کردند، اما شیخ شهید نمی توانست این ننگ و عار را بر خود بپسندد و برای چند صباحی زندگی بیشتر به زیر پرچم بیگانه رود، شیخ با یک جهان رشادت و شجاعت با پایمردی و استقامت بر بالای دار رفت اما بیرق بیگانه را بر بالای سر خود نصب نکرد.
شیخ با عزت و سربلندی شهادت را پذیرفت اما ننگ و ذلت را نپذیرفت، شیخ نه به سفارت پناه برد، نه در خانه پنهان شد و نه به گوشه ای خزید. شیخ در آن روزهای رعب و وحشت با کمال شهامت و صلابت در خانه خود را باز گذاشت، درس را ادامه داد و نماز جماعت را بر پا نمود. گوئی هیچ رویدادی اتفاق نیفتاده بود.
شیخ در جواب کارمند سفارت روس که او را به سفارت دعوت می کرد فرمود: مسلمان نباید پناهنده کفر شود آن هم مثل من. و وقتی که کارمند اجازه نصب پرچم سفارت بر فراز خانه را درخواست نمود شیخ فرمود: اسلام زیر بیرق کفر نخواهد رفت. و زمانی که به او خطر جانی و کشته شدن را یادآور شدند، گفت: زهی شرافت و آرزومندم.(707)
او می فرمود: آیا رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کردم حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر.(708)
مرحوم شیخ پس از شنیدن خبر پناهنده شدن امام جمعه به سفارت بسیار اندوهگین شده فرمود: ای وای بر اسلام دیگر چه باقی مانده که اجانب بگویند علمای اسلام که سنگ دیانت به سینه می زنند و از خودگذشتگی نشان می دهند پای جان که در کار می آید می روند به کفر پناهنده می شوند. آنگاه فرمود: از طرف عثمانی برای من پیغام آوردند که ما می خواهیم بیرق بیاوریم بر در منزل شما بزنیم مبادا به شما آزاری برسانند، من قبول نکردم حالا امام جمعه به سفارت روس پناهنده می شود؟ یکی از حضار گفت: حضرت آقا دولت عثمانی که مسلمان است چرا قبول نکردید؟ فرمود: از علی - علیه السلام - چه بدی دیدم که به عمر پناه ببرم؟ بر فرض مرا نکشند و بمانم و در دنیا دو سه خروار گندم هم خوردم آخر چه؟ پس وقتی انسان بمیرد به شرافت مندی بمیرد.(709)
همچنین شیخ در جواب سعدالدوله که نصب پرچم سفارت هلند را پیشنهاد می نمود فرمود: آقای سعدالدوله بیرق ما را باید روی سفارت اجنبی بزنند، چطور ممکن است صاحب شریعت به من که یکی از مبلغین احکام آن هستم اجازه فرماید پناهنده به خارج از شریعت آن شوم مگر قرآن نخوانده اید؟ جزء محکمات است، می فرماید: لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا. و مگر آیه لاتتخذوا الیهود و النصاری اولیاء را فراموش کرده اید؟ من راضی هستم که صد مرتبه زنده شوم و مسلمین و ایرانیان مرا مثله کرده بسوزانند و پناهنده به اجنبی نشده و بر خلاف امر شارع مقدس اسلام رفتار نکرده باشم.(710)
در پاسخ کسی دیگر فرمود: در ابتدا من هم طرفدار مشروطه بودم بعد ملتفت شدم که این نغمه، نغمه بیگانه است و هیچ مربوط به آشنا نیست، فوراً عقیده دیانتی مرا بازداشته از رفقا گسیختم و در منزل خود منزوی شدم. اما اینکه خود را به مأمنی برسانم هر چه فکر می کنم این هم برای من میسر نیست. در سفارتخانه های فرنگ هم برای عالم اسلامیت ننگ می دانم که در تاریخ کفر و اسلام بنویسند یک نفر از علمای اسلام پس از هفتاد سال خدمت به عالم اسلامیت از ترس مرگ به سفارتخانه فرنگ پناهنده شد، برای من مرگ از این تحصن خوشتر است.(711)
و نیز در جواب آخوند ملا محمد جواد صافی گلپایگانی فرمود: آیا جایز است برای من به جهت حفظ نسل خود به کفار پناهنده شوم و پرچم سفارت روس را بر سر منزلم بزنم؟ بالاخره من در انظار اجانب و کفار، از طراز اول علمای اسلام محسوب می شوم، باشم یا نباشم، و اگر من برای حفظ جانم پرچم کفار را بر سر خانه ام بزنم مثل این است که اسلام پناهنده به کفر شود. اینها مرا بکشند برای من آسانتر و گواراتر از این است که از بیم جان به کفار پناهنده شوم.(712)
و در جای دیگر فرمود:... اگر مرا دار بزنند، زهی سعادت من که در راه حمایت از دین اسلام شهید شوم.(713)
آری شیخ شهید با روحی بزرگ و ایمانی راسخ و توکلی خالص تسلیم قدرت و مشیت الهی در خانه خود در محله سنگلج باقی ماند و نه سالدات روسی در خانه اش گذاشت و نه تفنگچی، درسش را هم ترک نکرد.
و با شجاعت و شهامتی غیر قابل وصف در برابر انبوه مصائب و حوادث گونه گون ایستادگی کرد تا سرانجام در روز 11 رجب 1327 ق به وسیله فاتحین با وضعی بسیار رقت بار و تأسف انگیز دستگیر شد. سرانجام پس از گذشت دو روز از دستگیری، عصر روز سیزدهم رجب مطابق با 11 مرداد 1286 ش (87 سال پیش) سالروز ولادت اولین شهید مظلوم اسلام علی - علیه السلام - مظلومی دیگر بر بالای دار رفت.
بهتر است قلم را به دست (تندر کیا) نواده شیخ داده و تفصیل جریان را از او بشنویم.(714)
عصر روز سیزدهم رجب شیخ را از محبس برای استنطاق آخر به دادگاه برده بودند، از بعد از ظهر در میدان توپخانه جمعیت موج می زد و جا برای تازه واردین نبود عده ای زار زار گریه می کردند و عده ای فقط اشکشان جاری بود دسته موزیک نظامی در کنار میدان نوای (آقشام) را می نواخت. هوا گرم و کثیف و غبارآلود بود و آب پاشی زمین تأثیری نداشت... انتظار پایان یافت آقا با آرامش و عصازنان جلوی در نظمیه ظاهر شد... مجاهدین مسلح مردم را پس و پیش کرده راه را باز کردند، آقا همانطور که زیر در ایستاده بود نگاهی پرمعنی به جمعیت انداخته و سر به آسمان بلند کرد و این آیه را تلاوت نمود: افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد کارم را به خدا وامی گذارم که همانا او به امور بندگانش بینا است. و به طرف دار به راه افتاد... یکساعت و نیم به غروب مانده بود در همین گیر و دار باد هم گرفت و هوا بهم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفید شده بود همین طور عصازنان با آرامی و طمأنینه به طرف دار می رفت و مردم را تماشا می کرد تا نزدیک چهارپایه دار رسید، یک مرتبه به عقب برگشت و پیشکار خود را صدا زد: نادعلی و او هم فوری خود را به آقا رساند و گفت: بله آقا؟ مردم یک مرتبه ساکت شدند و می خواستند ببینند آقا چه می گوید، دست آقا رفت توی جیب و کیسه ای درآورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: علی این مهرها را خرد کن (نقش مهر شیخ شهید این بود: ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء) نمی خواست مهرهایش بعد از خودش به دست دشمنانش بیفتد تا سندسازی کنند... نادعلی همانجا چند تا مهر از کیسه درآورد و جلو چشم آقا خرد کرد. آقا دوباره به راه افتاد و به پای چهارپایه زیر دار رسید و پهلوی چهارپایه ایستاد اول عصایش را به جلو میان جمعیت پرتاب کرد، قاپیدند، عبای نازک مشکی تابستانی بر دوشش بود همانطور پرتاب کرد آن را هم قاپیدند، زیر بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روی چهارپایه... نزدیک ده دقیقه برای مردم صحبت کرد چیزهائی که به یادم مانده این جمله ها هستند: خدایا تو خودت شاهد باش که من آنچه را باید بگویم گفتم، خدایا تو شاهد باش که من برای این مردم به قرآن تو سوگند یاد کردم، گفتند: قوطی سیگارش بود... خدایا تو خودت شاهد باش در این دم آخر هم باز به این مردم می گویم که مؤسسین این اساس لامذهبین هستند که مردم را فریب داده اند... این اساس مخالف اسلام است... محاکمه من و شما مردم بماند نزد پیغمبر خدا محمد بن عبدالله - صلی الله علیه و آله -(715)...
پیش از آنکه ریسمان را به گردن آن مرحوم بیندازند یکی از رجال وقت با عجله برای او پیام آورد که: شما این مشروطه را امضا کنید و خود را از کشتن نجات دهید. فرمود: من دیشب رسول خدا را در خواب دیدم فرمود: فردا شب میهمان منی... و من چنین امضائی نخواهم کرد.
هنوز آقا صحبتش تمام نشده بود که یوسف خان ارمنی عمامه از سر شیخ برداشته و به طرف جمعیت پرتاب کرد. شیخ شهید که انتظار چنین رفتاری را از دشمنان دین داشت (مرحوم ملا فتحعلی سلطان آبادی از علمای معروف اخلاق بدو گفته بود ترا در پایان عمر به دار می آویزند) بدون ذره ای واهمه و با آهنگی پر ابهت و صدائی قوی که لرزه بر اندام مردم می انداخت فرمود: این عمامه را از سر من برداشتند، از سر همه خواهند برداشت.
پس از آن روی خود را به سوی مردم نمود، صحنه غریبی بود... گروهی برای تبرک و یا دشمنی عمامه را تکه تکه کردند، گروهی با صدای بلند گریه می کردند چرا که می دیدند مرجع تقلیدشان و پیشوای دینی شان با وضعی اسفبار سر و پای برهنه و در محاصره عده ای از خدا بی خبر بر بالای دار می رود، جمعی هم هلهله و هورا می کشیدند، شیخ شهید در حالی که با انگشت رو به قبله اشاره می کرد شهادتین را بر زبان جاری کرد و سخنی گفت که فقط اندکی شنیدند، آقا گفت: هذه کوفة صغیرة و به دنبال آن فرمود:
اگر بار گران بودیم رفتیم - اگر نامهربان بودیم رفتیم
و به دژخیمان گفت: کار خود را بکنید. و طناب دار به گردن اعلم عصر و مجتهد پایتخت انداخته شد و چهارپایه را از زیر پای شیخ شهید کشیدند، دیگر از آقا کوچکترین حرکتی مشاهده نشد در این بین هوا طوفانی شد و باد و غبار تمام فضا را پر کرده بود جسد آقا بر بالای دار تکان می خورد که ناگهان طناب دار پاره شده و جسد به زمین افتاد جنازه را به حیاط نظمیه بردند و روی نیمکتی گذاشتند اما با وحشیگری تمام چنان با قنداقه تفنگ و لگد بر جسد حمله آوردند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهان به روی گونه ها و محاسن شریف آقا جاری شد آنها هم که دستشان نمی رسید آب دهان می انداختند بر اثر این ضربات جسد بر روی زمین افتاد... هر لحظه بر تعداد جمعیت و اهانتهایشان افزوده می شد که ناگاه یک نفر از سران مخالفین که مرد تنومند و چهارشانه ای بود، وارد حیاط نظمیه شد، مردم راه را برایش باز کردند و بسیار احترامش نمودند، آمد و بالای جنازه ایستاد، این بی حیا با بی شرمی هر چه تمامتر هنوز نرسیده جلوی این همه چشم دکمه های شلوارش را باز کرد و... به سر و صورت مبارک آقا... پس از چندی کاردار عثمانی وارد حیاط شد و عصا به دست مقابل سر آقا ایستاد با عصا چادر نماز را از روی جسد کنار زد و همین طور که تماشا می کرد به ترکی فحش داد او هم رفت... کم کم هوا تاریک شد و جمعیت پراکنده گشتند، یپرم از تحویل جنازه خودداری نموده و سرسختی کرد و می گفت: این لاشه باید سوزانده شود اما با اندیشه عواقب وخیم این کار زشت و اینکه کینه سختی از ارامنه در دل مسلمانان ایجاد می شود، حاضر به تحویل جنازه شدند.
جنازه را شیخ ابراهیم نوری که از شاگردان و از خویشان شیخ شهید بود غسل داد و کفن نمود و در اتاقی در حیاط خلوتخانه آقا پنهان نمودند و تابوتی را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر نموده و همراه مأمورین نظمیه به گورستان فرستادند و با تبانی قبلی اقوام و خویشان شیخ با متولی قبرستان همان را دفن نمودند مأمورین با تابوت خالی و با مشیعین برگشتند و گزارش کفن و دفن را به نظمیه دادند، بستگان شیخ شهید درهای غرفه ای را جسد را در آن گذاشته بودند تیغه و بنائی کردند و پس از دو ماه دیوار را شکافته و جنازه را در اطاق کوچکی در همان حیاط به امانت گذاشتند (جالب آنکه پیکر پاک شیخ پس از دو ماه در هوای گرم تابستان و در اتاق بسته کوچکترین عیبی نیافته تازه تازه مانده بود) روزها می گذشت و این چیزی نبود که پنهان بماند کم کم مردم فهمیدند که جنازه شیخ در خانه اوست، از صبح تا شب می آمدند و پشت دیوار خانه فاتحه می خواندند و می رفتند پس از چندی سر و صدای بدخواهان بلند شده بود و از گوشه و کنار پیام می دادند: امام زاده درست کرده اید؟ از این رو جنازه شیخ شهید را که در خانه خود موقتاً دفن شده بود با مشکلاتی به قم انتقال دادند و در مقبره ای از صحن حضرت معصومه سلام الله علیها که پیش از شهادت برای خود تهیه کرده بود و گفته بود: این زمین ناشناس روزی معروف خواهد شد به خاک سپرده شد(716)...
صدر الافضل دانش در رثایش سروده است:
کفر دیدی چه کرد با اسلام - ای عجب لا اله الا الله
اعلم عصر را به دار زدند - در کجا پای تخت شاهنشاه
کفر شد آشکار و دین پنهان - گشت اسلام خوار و علم تباه
رفت منصوروار بر سر دار - آنکه حق گفت و شد ز حق آگاه
داد از خواب غفلت امروز - آه از انتقام فردا آه
پی تاریخ این بلیه ز غیب - گفته شد الشهید فضل الله
1327 ه
در حقیقت اعدام شیخ، به دار کشیدن دین و مذهب بود، به دار زدن روح آزادگی، استقلال، مردانگی و دمیدن روح وابستگی، غربزدگی، نوکرپیشگی در کالبد نهضت بود.
حماسه شهادت و پایمردی شیخ بینش ضد استعماری و بیگانه ستیزی شیعه را ثابت کرد، او آنچنان قوی و با صلابت این فراز سترک از تاریخ زندگانی پر جوش و خروش خویش را پشت سر گذاشت که تا قرنهای متمادی نام خونرنگش بر تارک تاریخ سرخ تشیع خوش خواهد درخشید.
- مشروطیت

مبارزات و شهادت مرحوم شیخ فضل الله نوری به نقل دیگر

مخالفتهای مرحوم شیخ فضل الله نوری با مشروطیت و غربزدگان مشروطه خواه و وجود شخصیتی به سان شیخ شهید مجتهد والای تهران و اعلم علمای عصر که رهبری حرکتی بر علیه جریان مشروطه مورد پسند انگلیس و شیفتگان تمدن غرب را بر عهده گرفته و در اندیشه تشکیل حکومتی مبتنی بر دستورات دین و احکام شرع بود، بر فرنگ باوران و خدمتگذاران سیاستهای پشت پرده انگلیس سخت می آمد.
از سوی دیگر شکست پیر استعمار در جریان رژی از روحانیت تشیع ضربه ای سخت و گیج کننده برای امپراتوری انگلیس به شمار می رفت و باید به هر صورت انتقام می گرفتند و اتحاد مسلمانان را به دنبال پیروی یکپارچه ایشان از فتوای تحریم تنباکو پدید آمده بود در هم بشکنند... و با تضعیف روحانیت اندک اندک نور اسلام را کمرنگ نمایند و... و بدین سان بود که فتح تهران در ربیع الثانی 1372 ق باید یک قربانی می گرفت و چه کسی بهتر از شاگرد اول فاتح تنباکو و مخترع و علمدار مشروطه مشروعه.(717)
هر چند پیش از فتح تهران و ورود نیروهای مجاهدین بسیاری از مخالفین مشروطه همچون محمد علی شاه و امام جمعه و اطرافیانشان برای حفظ جان خویش به سفارتخانه های بیگانه پناه بردند و جان خود را از خطر نگاهداشتند و مدتی بیشتر زندگی کردند، اما شیخ شهید نمی توانست این ننگ و عار را بر خود بپسندد و برای چند صباحی زندگی بیشتر به زیر پرچم بیگانه رود، شیخ با یک جهان رشادت و شجاعت با پایمردی و استقامت بر بالای دار رفت اما بیرق بیگانه را بر بالای سر خود نصب نکرد.
شیخ با عزت و سربلندی شهادت را پذیرفت اما ننگ و ذلت را نپذیرفت، شیخ نه به سفارت پناه برد، نه در خانه پنهان شد و نه به گوشه ای خزید. شیخ در آن روزهای رعب و وحشت با کمال شهامت و صلابت در خانه خود را باز گذاشت، درس را ادامه داد و نماز جماعت را بر پا نمود. گوئی هیچ رویدادی اتفاق نیفتاده بود.
شیخ در جواب کارمند سفارت روس که او را به سفارت دعوت می کرد فرمود: مسلمان نباید پناهنده کفر شود آن هم مثل من. و وقتی که کارمند اجازه نصب پرچم سفارت بر فراز خانه را درخواست نمود شیخ فرمود: اسلام زیر بیرق کفر نخواهد رفت. و زمانی که به او خطر جانی و کشته شدن را یادآور شدند، گفت: زهی شرافت و آرزومندم.(718)
او می فرمود: آیا رواست که من پس از هفتاد سال که محاسنم را برای اسلام سفید کردم حالا بیایم و بروم زیر بیرق کفر.(719)
مرحوم شیخ پس از شنیدن خبر پناهنده شدن امام جمعه به سفارت بسیار اندوهگین شده فرمود: ای وای بر اسلام دیگر چه باقی مانده که اجانب بگویند علمای اسلام که سنگ دیانت به سینه می زنند و از خودگذشتگی نشان می دهند پای جان که در کار می آید می روند به کفر پناهنده می شوند. آنگاه فرمود: از طرف عثمانی برای من پیغام آوردند که ما می خواهیم بیرق بیاوریم بر در منزل شما بزنیم مبادا به شما آزاری برسانند، من قبول نکردم حالا امام جمعه به سفارت روس پناهنده می شود؟ یکی از حضار گفت: حضرت آقا دولت عثمانی که مسلمان است چرا قبول نکردید؟ فرمود: از علی - علیه السلام - چه بدی دیدم که به عمر پناه ببرم؟ بر فرض مرا نکشند و بمانم و در دنیا دو سه خروار گندم هم خوردم آخر چه؟ پس وقتی انسان بمیرد به شرافت مندی بمیرد.(720)
همچنین شیخ در جواب سعدالدوله که نصب پرچم سفارت هلند را پیشنهاد می نمود فرمود: آقای سعدالدوله بیرق ما را باید روی سفارت اجنبی بزنند، چطور ممکن است صاحب شریعت به من که یکی از مبلغین احکام آن هستم اجازه فرماید پناهنده به خارج از شریعت آن شوم مگر قرآن نخوانده اید؟ جزء محکمات است، می فرماید: لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا. و مگر آیه لاتتخذوا الیهود و النصاری اولیاء را فراموش کرده اید؟ من راضی هستم که صد مرتبه زنده شوم و مسلمین و ایرانیان مرا مثله کرده بسوزانند و پناهنده به اجنبی نشده و بر خلاف امر شارع مقدس اسلام رفتار نکرده باشم.(721)
در پاسخ کسی دیگر فرمود: در ابتدا من هم طرفدار مشروطه بودم بعد ملتفت شدم که این نغمه، نغمه بیگانه است و هیچ مربوط به آشنا نیست، فوراً عقیده دیانتی مرا بازداشته از رفقا گسیختم و در منزل خود منزوی شدم. اما اینکه خود را به مأمنی برسانم هر چه فکر می کنم این هم برای من میسر نیست. در سفارتخانه های فرنگ هم برای عالم اسلامیت ننگ می دانم که در تاریخ کفر و اسلام بنویسند یک نفر از علمای اسلام پس از هفتاد سال خدمت به عالم اسلامیت از ترس مرگ به سفارتخانه فرنگ پناهنده شد، برای من مرگ از این تحصن خوشتر است.(722)
و نیز در جواب آخوند ملا محمد جواد صافی گلپایگانی فرمود: آیا جایز است برای من به جهت حفظ نسل خود به کفار پناهنده شوم و پرچم سفارت روس را بر سر منزلم بزنم؟ بالاخره من در انظار اجانب و کفار، از طراز اول علمای اسلام محسوب می شوم، باشم یا نباشم، و اگر من برای حفظ جانم پرچم کفار را بر سر خانه ام بزنم مثل این است که اسلام پناهنده به کفر شود. اینها مرا بکشند برای من آسانتر و گواراتر از این است که از بیم جان به کفار پناهنده شوم.(723)
و در جای دیگر فرمود:... اگر مرا دار بزنند، زهی سعادت من که در راه حمایت از دین اسلام شهید شوم.(724)
آری شیخ شهید با روحی بزرگ و ایمانی راسخ و توکلی خالص تسلیم قدرت و مشیت الهی در خانه خود در محله سنگلج باقی ماند و نه سالدات روسی در خانه اش گذاشت و نه تفنگچی، درسش را هم ترک نکرد.
و با شجاعت و شهامتی غیر قابل وصف در برابر انبوه مصائب و حوادث گونه گون ایستادگی کرد تا سرانجام در روز 11 رجب 1327 ق به وسیله فاتحین با وضعی بسیار رقت بار و تأسف انگیز دستگیر شد. سرانجام پس از گذشت دو روز از دستگیری، عصر روز سیزدهم رجب مطابق با 11 مرداد 1286 ش (87 سال پیش) سالروز ولادت اولین شهید مظلوم اسلام علی - علیه السلام - مظلومی دیگر بر بالای دار رفت.
بهتر است قلم را به دست (تندر کیا) نواده شیخ داده و تفصیل جریان را از او بشنویم.(725)
عصر روز سیزدهم رجب شیخ را از محبس برای استنطاق آخر به دادگاه برده بودند، از بعد از ظهر در میدان توپخانه جمعیت موج می زد و جا برای تازه واردین نبود عده ای زار زار گریه می کردند و عده ای فقط اشکشان جاری بود دسته موزیک نظامی در کنار میدان نوای (آقشام) را می نواخت. هوا گرم و کثیف و غبارآلود بود و آب پاشی زمین تأثیری نداشت... انتظار پایان یافت آقا با آرامش و عصازنان جلوی در نظمیه ظاهر شد... مجاهدین مسلح مردم را پس و پیش کرده راه را باز کردند، آقا همانطور که زیر در ایستاده بود نگاهی پرمعنی به جمعیت انداخته و سر به آسمان بلند کرد و این آیه را تلاوت نمود: افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد کارم را به خدا وامی گذارم که همانا او به امور بندگانش بینا است. و به طرف دار به راه افتاد... یکساعت و نیم به غروب مانده بود در همین گیر و دار باد هم گرفت و هوا بهم خورد. آقا هفتاد ساله بود و محاسنش سفید شده بود همین طور عصازنان با آرامی و طمأنینه به طرف دار می رفت و مردم را تماشا می کرد تا نزدیک چهارپایه دار رسید، یک مرتبه به عقب برگشت و پیشکار خود را صدا زد: نادعلی و او هم فوری خود را به آقا رساند و گفت: بله آقا؟ مردم یک مرتبه ساکت شدند و می خواستند ببینند آقا چه می گوید، دست آقا رفت توی جیب و کیسه ای درآورد و انداخت جلوی نادعلی و گفت: علی این مهرها را خرد کن (نقش مهر شیخ شهید این بود: ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء) نمی خواست مهرهایش بعد از خودش به دست دشمنانش بیفتد تا سندسازی کنند... نادعلی همانجا چند تا مهر از کیسه درآورد و جلو چشم آقا خرد کرد. آقا دوباره به راه افتاد و به پای چهارپایه زیر دار رسید و پهلوی چهارپایه ایستاد اول عصایش را به جلو میان جمعیت پرتاب کرد، قاپیدند، عبای نازک مشکی تابستانی بر دوشش بود همانطور پرتاب کرد آن را هم قاپیدند، زیر بغل آقا را گرفتند و از دست چپ رفت روی چهارپایه... نزدیک ده دقیقه برای مردم صحبت کرد چیزهائی که به یادم مانده این جمله ها هستند: خدایا تو خودت شاهد باش که من آنچه را باید بگویم گفتم، خدایا تو شاهد باش که من برای این مردم به قرآن تو سوگند یاد کردم، گفتند: قوطی سیگارش بود... خدایا تو خودت شاهد باش در این دم آخر هم باز به این مردم می گویم که مؤسسین این اساس لامذهبین هستند که مردم را فریب داده اند... این اساس مخالف اسلام است... محاکمه من و شما مردم بماند نزد پیغمبر خدا محمد بن عبدالله - صلی الله علیه و آله -(726)...
پیش از آنکه ریسمان را به گردن آن مرحوم بیندازند یکی از رجال وقت با عجله برای او پیام آورد که: شما این مشروطه را امضا کنید و خود را از کشتن نجات دهید. فرمود: من دیشب رسول خدا را در خواب دیدم فرمود: فردا شب میهمان منی... و من چنین امضائی نخواهم کرد.
هنوز آقا صحبتش تمام نشده بود که یوسف خان ارمنی عمامه از سر شیخ برداشته و به طرف جمعیت پرتاب کرد. شیخ شهید که انتظار چنین رفتاری را از دشمنان دین داشت (مرحوم ملا فتحعلی سلطان آبادی از علمای معروف اخلاق بدو گفته بود ترا در پایان عمر به دار می آویزند) بدون ذره ای واهمه و با آهنگی پر ابهت و صدائی قوی که لرزه بر اندام مردم می انداخت فرمود: این عمامه را از سر من برداشتند، از سر همه خواهند برداشت.
پس از آن روی خود را به سوی مردم نمود، صحنه غریبی بود... گروهی برای تبرک و یا دشمنی عمامه را تکه تکه کردند، گروهی با صدای بلند گریه می کردند چرا که می دیدند مرجع تقلیدشان و پیشوای دینی شان با وضعی اسفبار سر و پای برهنه و در محاصره عده ای از خدا بی خبر بر بالای دار می رود، جمعی هم هلهله و هورا می کشیدند، شیخ شهید در حالی که با انگشت رو به قبله اشاره می کرد شهادتین را بر زبان جاری کرد و سخنی گفت که فقط اندکی شنیدند، آقا گفت: هذه کوفة صغیرة و به دنبال آن فرمود:
اگر بار گران بودیم رفتیم - اگر نامهربان بودیم رفتیم
و به دژخیمان گفت: کار خود را بکنید. و طناب دار به گردن اعلم عصر و مجتهد پایتخت انداخته شد و چهارپایه را از زیر پای شیخ شهید کشیدند، دیگر از آقا کوچکترین حرکتی مشاهده نشد در این بین هوا طوفانی شد و باد و غبار تمام فضا را پر کرده بود جسد آقا بر بالای دار تکان می خورد که ناگهان طناب دار پاره شده و جسد به زمین افتاد جنازه را به حیاط نظمیه بردند و روی نیمکتی گذاشتند اما با وحشیگری تمام چنان با قنداقه تفنگ و لگد بر جسد حمله آوردند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهان به روی گونه ها و محاسن شریف آقا جاری شد آنها هم که دستشان نمی رسید آب دهان می انداختند بر اثر این ضربات جسد بر روی زمین افتاد... هر لحظه بر تعداد جمعیت و اهانتهایشان افزوده می شد که ناگاه یک نفر از سران مخالفین که مرد تنومند و چهارشانه ای بود، وارد حیاط نظمیه شد، مردم راه را برایش باز کردند و بسیار احترامش نمودند، آمد و بالای جنازه ایستاد، این بی حیا با بی شرمی هر چه تمامتر هنوز نرسیده جلوی این همه چشم دکمه های شلوارش را باز کرد و... به سر و صورت مبارک آقا... پس از چندی کاردار عثمانی وارد حیاط شد و عصا به دست مقابل سر آقا ایستاد با عصا چادر نماز را از روی جسد کنار زد و همین طور که تماشا می کرد به ترکی فحش داد او هم رفت... کم کم هوا تاریک شد و جمعیت پراکنده گشتند، یپرم از تحویل جنازه خودداری نموده و سرسختی کرد و می گفت: این لاشه باید سوزانده شود اما با اندیشه عواقب وخیم این کار زشت و اینکه کینه سختی از ارامنه در دل مسلمانان ایجاد می شود، حاضر به تحویل جنازه شدند.
جنازه را شیخ ابراهیم نوری که از شاگردان و از خویشان شیخ شهید بود غسل داد و کفن نمود و در اتاقی در حیاط خلوتخانه آقا پنهان نمودند و تابوتی را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر نموده و همراه مأمورین نظمیه به گورستان فرستادند و با تبانی قبلی اقوام و خویشان شیخ با متولی قبرستان همان را دفن نمودند مأمورین با تابوت خالی و با مشیعین برگشتند و گزارش کفن و دفن را به نظمیه دادند، بستگان شیخ شهید درهای غرفه ای را جسد را در آن گذاشته بودند تیغه و بنائی کردند و پس از دو ماه دیوار را شکافته و جنازه را در اطاق کوچکی در همان حیاط به امانت گذاشتند (جالب آنکه پیکر پاک شیخ پس از دو ماه در هوای گرم تابستان و در اتاق بسته کوچکترین عیبی نیافته تازه تازه مانده بود) روزها می گذشت و این چیزی نبود که پنهان بماند کم کم مردم فهمیدند که جنازه شیخ در خانه اوست، از صبح تا شب می آمدند و پشت دیوار خانه فاتحه می خواندند و می رفتند پس از چندی سر و صدای بدخواهان بلند شده بود و از گوشه و کنار پیام می دادند: امام زاده درست کرده اید؟ از این رو جنازه شیخ شهید را که در خانه خود موقتاً دفن شده بود با مشکلاتی به قم انتقال دادند و در مقبره ای از صحن حضرت معصومه سلام الله علیها که پیش از شهادت برای خود تهیه کرده بود و گفته بود: این زمین ناشناس روزی معروف خواهد شد به خاک سپرده شد(727)...
صدر الافضل دانش در رثایش سروده است:
کفر دیدی چه کرد با اسلام - ای عجب لا اله الا الله
اعلم عصر را به دار زدند - در کجا پای تخت شاهنشاه
کفر شد آشکار و دین پنهان - گشت اسلام خوار و علم تباه
رفت منصوروار بر سر دار - آنکه حق گفت و شد ز حق آگاه
داد از خواب غفلت امروز - آه از انتقام فردا آه
پی تاریخ این بلیه ز غیب - گفته شد الشهید فضل الله
1327 ه
در حقیقت اعدام شیخ، به دار کشیدن دین و مذهب بود، به دار زدن روح آزادگی، استقلال، مردانگی و دمیدن روح وابستگی، غربزدگی، نوکرپیشگی در کالبد نهضت بود.
حماسه شهادت و پایمردی شیخ بینش ضد استعماری و بیگانه ستیزی شیعه را ثابت کرد، او آنچنان قوی و با صلابت این فراز سترک از تاریخ زندگانی پر جوش و خروش خویش را پشت سر گذاشت که تا قرنهای متمادی نام خونرنگش بر تارک تاریخ سرخ تشیع خوش خواهد درخشید.
- شیخ حسنعلی نخودکی

داستان رحلت و وصایای عالم و عارف آقای شیخ حسنعلی اصفهانی (قدس سره)

آقای علی مقدادی فرزند حکیم و عارف فرزانه و عالم متعهد مرحوم آقای حاج شیخ حسنعلی اصفهانی (معروف به نخودکی) در کتاب نشان از بی نشانها نوشته است: مدتها بود که پدرم بنا به مقتضیاتی در شهر مشهد سکونت نداشتند و معمولاً در حومه شهر ابتدا در ده نخودک و سپس در ده سمرقند ساکن بودیم. روزی در ایام کسالت ایشان که من برای درس به شهر رفته بودم هنگام ظهر بوسیله شخصی احضارم نمودند و فرمودند: امروز روح مرا از جسدم پرواز دادند و به حضور حضرت ثامن الائمه - علیه السلام - تشرف حاصل کردم و دیدم که استادم مرحوم حاج محمد صادق تخت فولادی هم شرف حضور دارند از او درخواست کردم از امام - علیه السلام - استدعا کند که اجازه فرمایند که برای ابراز وصایای خود روحم بار دیگر به کالبدم بازگردد.
امام رخصت فرمودند، اکنون پسرم، باید که مراقب حال من باشی و به شهر بازنگردی. خلاصه آنکه به کوشش طبیبان حال پدرم بهبود پذیرفت اما آن مرد جلیل القدر در برابر شادمانی طبیب معالج خود فرمود: بهبود من شادمانی ندارد زیرا که ما رفتنی هستیم پزشک پرسید: پس تکلیف چیست؟ فرمود: تکلیف شما این است که تا من در قید حیاتم به تدابیر پزشکی ادامه دهید و من نیز آنچه دستور شما باشد تمکین کنم، تا واپسین ساعات عمر ایشان همین روش بود.
در این اوقات نیز پدرم، مانند سالهای دیگر حیاتش، همه شب تا بامداد بیدار می ماند و گاه گاه در دل شبها این دو بیت را ترنم می کرد:
زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی - کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی
گشاد کار دو عالم به یک اشارت توست - به کار ما چه درنگ است یا علی مددی
به دستور پزشکان معالج پدرم به بیمارستان منتصریه مشهد انتقال یافت و در آنجا بستری گردید، به خاطر دارم روزی در راه بیمارستان چشمم به درشکه ای افتاد که در آن مردی و زنی بی حجاب نشسته بودند چون به خدمت پدرم رفتم فرمود: دیگر رفتن ما نزدیکست، اما تو چرا خود را حفظ نکردی؟
عرض کردم: به عمد خطائی مرتکب نشدم. فرمود: می دانم ولی تو که در خیابان جویای کسی نبودی پس چرا چشم به داخل درشکه انداختی که نگاهت به نامحرمی تصادف کند.
امیرالمؤمنین - علیه السلام فرموده است: النظرة سهم مسموم من سهام الشیطان.
تیر زهرآلود و قلب آدمی - کاش مادر مر مرا نازادمی
هر نظر ناوکیست زهرآلود - که ز شست و کمان ابلیس است
دیدن زلف و خاک نامحرم - دانه کید و دام ابلیس است
پس از آن فرمودند: دیشب در عالم رؤیا مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی را دیدم که می گفت: بیا که ما در انتظار توئیم.
روز دیگر به رئیس بیمارستان فرمود: مرگ من نزدیک است و اگر فوت من در این بیمارستان اتفاق افتد، ازدحام مردم نظم اینجا را در مه خواهد ریخت، لذا مصمم شده ام که از بیمارستان به خاه روم و اصرار رئیس بیمارستان در نگهداشتن ایشان سودی نداد و بالاخره به منزل یکی از ارادتمندان خود، آقای حاج عبدالحمید مولوی منتقل و بستری شدند و یکماه آخر عمر را در منزل ایشان بستری بودند تا آنکه دعوت حق را لبیک گفتند...
خلاصه در آن وقت بود که اظهار داشتند من صبح یکشنبه خواهم مرد و پس از آن وصایای خویش را به شرح زیر به من فرمودند: و لقد وصینا الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله...(728)
نیست جز تقوا در این ره توشه ای - نان و حلوا را بنه در گوشه ای
بالتقوی بلغنا ما بلغنا. اگر در این راه، تقوی نباشد ریاضات و مجاهدات را هرگز اثری نیست و جز از خسران ثمری ندارد و نتیجه ای جز دوری از درگاه حق تعالی نخواهد داشت.
حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام می فرمایند:
ان العلم اذا یعمل به لم یزدد صاحبه الا کفروا و لم یزدد من الله الا بعدا.
(یعنی اگر به مقتضای علم عمل نشود جز افزایش کفر و بعد از درگاه خداوندی ثمره آن نخواهد بود).
اگر آدمی، یک اربعین به ریاضت پردازد اما یک نماز صبح از او قضا شود نتیجه آن اربعین، هباءاً منثوراً خواهد بود. بدان که در تمام عمر خود، تنها یک روز نماز صبح من قضا شد.
پسر بچه ای داشتم که شب آن روز از دست رفت. سحرگاه مرا گفتند که این رنج فقدان را به علت فوت نماز صبح مستحق شده ای. اینک اگر شبی تهجدم ترک گردد، صبح آن شب انتظار بلائی می کشم. بدان که انجام امور مکروه موجب تنزل مقام بنده خدا می شود و به عکس اتیان مستحبات مرتبه او را ترقی می بخشد. بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جائی رسیده ام، به برکت بیداری شبها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است ولی اصل و روح همه این اعمال خدمت به ذراری ارجمند رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - است.
اکنون پسرم، ترا به این چیزها وصیت و سفارش می کنم:
اول: آنکه نمازهای یومیه خویش را در اول وقت به جای آری.
دوم: آنکه در انجام حوائج مردم هر قدر که می توانی، بکوشی و هرگز میندیش که فلان کار بزرگ از من ساخته نیست زیرا اگر بنده خدا در راه حق گامی بردارد، خداوند نیز او را کمک خواهد فرمود.
در اینجا عرضه داشتم: پدر جان گاه هست که سعی در رفع حاجت دیگران موجب رسوائی آدمی می گردد.
فرمودند: چه بهتر که آبروی انسان در راه خدا بر زمین ریخته شود.
سوم: آنکه سادات را بسیار گرامی و محترم شماری و هر چه داری، در راه ایشان صرف و خرج کنی و از فقر و درویشی در این کار پروا منمائی، اگر تهیدست گشتی، دیگر ترا وظیفه ای نیست.
چهارم: از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوا و پرهیز پیشه خود ساز.
پنجم: به آن مقدار تحصیل کن که از قید تقلید وارهی. در این وقت از خاطرم گذشت که بنابراین لازم است که از مردم کناره گیرم و در گوشه انزوا نشینم که مصاحبت و معاشرت آدمی را از ریاضت و عبادت و تحصیل علوم ظاهر و باطن بازمی دارد اما ناگهان پدرم چشم خود را بگشودند و فرمودند تصور بیهوده مکن، تکلیف، و ریاضت تو تنها خدمت به خلق خدا است.
بعد از آن فرمودند: چون صبحگاه روز یکشنبه کار من پایان یافت اگر حالت مساعد بود، خودت مرا غسل بده و کفن و دفن مرا مباشرت کن و همچنین سفارش کردند که مرحوم دکتر شیخ حسن خان عاملی که طبیب مخصوص و معالجشان بود ایشان را رو به قبله نمایند و آداب میت را اجرا نمایند...
باری از روز پنجشنبه تا روز یکشنبه که فوت خود را در آن روز پیش بینی فرموده بودند، دیگر با کسی سخن نگفتند و پیوسته در حال مراقبه بودند شب جمعه بود که ناگهان سر از بالین برداشتند و دیده بر در گشودند و فرمودند: (ای شیطان، بر من که سراپا از محبت علی پر شده ام دست نخواهی یافت).
ابیات زیر وصف حال و شرح مآل آن مرد بزرگ بود و خود نیز گاه گاهی به آنها ترنم می فرمودند.
ای به ولای تو تولای من - از خود و اغیار تبرای من
سود تو سرمایه سودای من - گر بشکافند سراپای من
جز تو نجویند در اعضای من - ناد علیا علیا یا علی
روز شنبه فرا رسید. زیر لب فرمودند: کار رفتن را بر من دشوار گرفته ای و عتاب دارند: تو که حضور محضر حضرت رضا - علیه السلام - را در این جهان آرزو داشتی از چه رو گاه گاهی لب به خنده می گشودی؟
بالاخره صبح روز یکشنبه و ساعت آخر عمر ایشان فرا رسید به دستور پدرم گوسفندی به عنوان نذر حضرت زهرا - سلام الله علیها - قربانی گردید و یکی دو ساعت از طلوع آفتاب روز هفدهم شعبان سال 1361 هجری قمری گذشته بود که خورشید روحش در افق مغرب زندگانی فرو شد.(729) رحمة الله علیه.
- رحلت