فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

مکاشفه علامه حلی و جریان مردن یک طلبه ای را که خود شرح می دهد

مرحوم شیخ محمود عراقی در دارالسلام می گوید: بعضی از افاضل عصر از خط علامه حلی در پشت بعضی مؤلفات او نقل کرده (که نوشته) روزی در بلد حله خود را مهموم دیدم و برای رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر را می دانستم که کیست و حالت آن چگونه بوده و الان چیست تا آنکه در آن زمان و مکان خوابیده و در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوشرو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد، پس گفت: بدان که این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمدم و فقیر و بی کس بودم اتفاقاً مریض شدم. چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مریض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در حین طغیان مرض شخصی خوشرو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من نشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد، از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم، مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد. پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟ گفتم منت دارم بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو برگشت و گفت این طبیب است می خواهد تو را معالجه کند، پس آن طبیب نزد پاهای من نشست و انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا دست می کشید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش می آمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او به حلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام آن شخص دوم رفت و شخص اولی به نزد من آمده و مرا تسلی می داد و دیدم در بستر من جنازه ای افتاده ناگاه شخصی از در درآمد و گفت آه این بیچاره مرده است، پس بزودی رفت و تخته و حمال آورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند. آن شخص به من گفت تو هم به تشییع این جنازه بیا من هم کرهاً روانه شدم تا اینکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن به آن وحشت من زیاد می شد تا آنکه دیگران برگشتند، من هم اراده رجوع کردم، آن شخص مانع شد و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم، پس به بالای قبر رفته ناگاه دیدم قبر شکافته شد و آن شخص مرا به دخول در قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم، متحیر ماندم، پس آن شخص به من گفت تو آن بودی که مردی، گفتم تو کیستی؟ گفت عمل صالح تو، گفتم آن شخص دیگر، گفت: عزرائیل بود، گفتم پس چه می شود؟ گفت: خیر است. پس اشاره کرد دری از قبر گشاده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری درآمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد، با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم. این بگفت و دیگر بار داخل قبر شد و من بیدار شدم.
این است حال اخیار.(651)
- مرگ

مکاشفه علامه حلی و جریان مردن یک طلبه ای را که خود شرح می دهد

مرحوم شیخ محمود عراقی در دارالسلام می گوید: بعضی از افاضل عصر از خط علامه حلی در پشت بعضی مؤلفات او نقل کرده (که نوشته) روزی در بلد حله خود را مهموم دیدم و برای رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر را می دانستم که کیست و حالت آن چگونه بوده و الان چیست تا آنکه در آن زمان و مکان خوابیده و در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوشرو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد، پس گفت: بدان که این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمدم و فقیر و بی کس بودم اتفاقاً مریض شدم. چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مریض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در حین طغیان مرض شخصی خوشرو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من نشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد، از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم، مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد. پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟ گفتم منت دارم بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو برگشت و گفت این طبیب است می خواهد تو را معالجه کند، پس آن طبیب نزد پاهای من نشست و انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا دست می کشید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش می آمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او به حلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام آن شخص دوم رفت و شخص اولی به نزد من آمده و مرا تسلی می داد و دیدم در بستر من جنازه ای افتاده ناگاه شخصی از در درآمد و گفت آه این بیچاره مرده است، پس بزودی رفت و تخته و حمال آورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند. آن شخص به من گفت تو هم به تشییع این جنازه بیا من هم کرهاً روانه شدم تا اینکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن به آن وحشت من زیاد می شد تا آنکه دیگران برگشتند، من هم اراده رجوع کردم، آن شخص مانع شد و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم، پس به بالای قبر رفته ناگاه دیدم قبر شکافته شد و آن شخص مرا به دخول در قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم، متحیر ماندم، پس آن شخص به من گفت تو آن بودی که مردی، گفتم تو کیستی؟ گفت عمل صالح تو، گفتم آن شخص دیگر، گفت: عزرائیل بود، گفتم پس چه می شود؟ گفت: خیر است. پس اشاره کرد دری از قبر گشاده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری درآمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد، با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم. این بگفت و دیگر بار داخل قبر شد و من بیدار شدم.
این است حال اخیار.(652)
- برزخ

مکاشفه علامه حلی و جریان مردن یک طلبه ای را که خود شرح می دهد

مرحوم شیخ محمود عراقی در دارالسلام می گوید: بعضی از افاضل عصر از خط علامه حلی در پشت بعضی مؤلفات او نقل کرده (که نوشته) روزی در بلد حله خود را مهموم دیدم و برای رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر را می دانستم که کیست و حالت آن چگونه بوده و الان چیست تا آنکه در آن زمان و مکان خوابیده و در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوشرو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد، پس گفت: بدان که این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمدم و فقیر و بی کس بودم اتفاقاً مریض شدم. چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مریض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در حین طغیان مرض شخصی خوشرو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من نشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد، از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم، مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد. پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟ گفتم منت دارم بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو برگشت و گفت این طبیب است می خواهد تو را معالجه کند، پس آن طبیب نزد پاهای من نشست و انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا دست می کشید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش می آمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او به حلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام آن شخص دوم رفت و شخص اولی به نزد من آمده و مرا تسلی می داد و دیدم در بستر من جنازه ای افتاده ناگاه شخصی از در درآمد و گفت آه این بیچاره مرده است، پس بزودی رفت و تخته و حمال آورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند. آن شخص به من گفت تو هم به تشییع این جنازه بیا من هم کرهاً روانه شدم تا اینکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن به آن وحشت من زیاد می شد تا آنکه دیگران برگشتند، من هم اراده رجوع کردم، آن شخص مانع شد و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم، پس به بالای قبر رفته ناگاه دیدم قبر شکافته شد و آن شخص مرا به دخول در قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم، متحیر ماندم، پس آن شخص به من گفت تو آن بودی که مردی، گفتم تو کیستی؟ گفت عمل صالح تو، گفتم آن شخص دیگر، گفت: عزرائیل بود، گفتم پس چه می شود؟ گفت: خیر است. پس اشاره کرد دری از قبر گشاده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری درآمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد، با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم. این بگفت و دیگر بار داخل قبر شد و من بیدار شدم.
این است حال اخیار.(653)
- شعر