فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

داستان مردن شیخ مرتضی طالقانی در مدرسه

آقای سید عبدالحسین حسینی تهرانی در کتاب معادشناسی می گوید: من دوستی داشتم صاحب ضمیر و روشن دل و متقی و دلسوخته و حقاً از عاشقان حسینی به نام حاج هادی خان صنمی ابهری و من با او صیغه اخوت خوانده بودم، او نقل می کرد: در یک سفر که به عتبات عالیات مشرف شدم و چند روزی در نجف اشرف زیارت می کردم کسی را نیافتم که با او مأنوس باشم و با او درد دل کنم روزی به حرم مطهر مشرف شدم، زیارت کردم مدتی در حرم ایستادم و به حضرت امیر(ع) عرض کردم مولی جان ما مهمان شمائیم چند روز است من در نجف می گردم کسی را نیافتم (که با او مأنوس باشم) حاشا به کرم شما.
از حرم بیرون آمدم و بدون اختیار در بازار (حویش) وارد شدم و به مدرسه مرحوم سید محمد کاظم یزدی درآمدم و در صحن مدرسه روی سکوئی نشستم. ظهر شد دیدم از مقابل من از طبقه فوقانی شیخی خارج شد بسیار زیبا و با طراوت و زنده دل رفت به بام مدرسه و اذان گفت و همین که خواست داخل حجره اش برود چشمم به صورتش افتاد دیدم در اثر اذان دو گونه اش مانند دو حقه نور می درخشد، درون حجره رفت و در را بست، من شروع کردم به گریه کردن و عرض کردم یا امیرالمؤمنین! پس از چند روز یک مرد یافتم آن هم به من اعتنائی نکرد. فوراً شیخ در حجره را باز کرد و رو به من نمود و اشاره کرد: بیا بالا، از جا برخاستم و به طبقه فوقانی رفته و به حجره اش وارد شدم. هر دو یکدیگر را به آغوش گرفتیم و مدتی گریه کردیم و سپس از همدیگر جدا شدیم.
این شیخ روشن ضمیر مرحوم شیخ مرتضی طالقانی - اعلی الله مقامه - بوده است دارای ملکات فاضله نفسانی بوده است و تا آخر عمر در مدرسه زیست نمود و مانند حکیم هیدجی به تدریس اشتغال داشت.
طلاب مدرسه سید می گویند: در شب رحلتش همه را در حجره جمع کرد و شب تا به صبح خوش و خرم بود. با همه مزاح و شوخی می کرد و می خندید. هر چه طلاب مدرسه می خواستند بروند مانع می شد و می گفت یک امشب است غنیمت است هنگام طلوع صبح صادق شیخ بر بام مدرسه رفت و اذان گفت و پائین آمد به حجره خود رفت هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که دیدند شیخ در حجره رو به قبله خوابیده و پارچه ای روی خود کشیده و جان تسلیم کرده است.
خادم مدرسه سید می گوید: در عصر همان روز که شیخ فردا صبحش رحلت نمود با من در صحن مدرسه در حین عبور برخورد کرد و به من گفت: تو امشب می خوابی و صبح از خواب بیدار می شوی و می روی دست به آب و می آئی کنار حوض وضو بگیری می گویند شیخ مرتضی مرده است خادم می گوید من اصلا مقصود او را نفهمیدم و این جملات را یک کلام ساده و مزاح و سخن فکاهی تلقی کردم، صبح که از خواب بیدار شدم و آمدم کنار حوض وضو بگیرم دیدم طلاب مدرسه می گویند: شیخ مرتضی مرده است - رحمة الله علیه - (این مرحوم درس جامع المقدمات، مغنی، مطول، شرح لمعه، مکاسب شیخ شرح منظومه، اسفار می گفت و قاعده اش این بود طلاب عبارت را می خواندند و او معنی و شرح می داد.(649)
- زهد

داستان مردن شیخ مرتضی طالقانی در مدرسه

آقای سید عبدالحسین حسینی تهرانی در کتاب معادشناسی می گوید: من دوستی داشتم صاحب ضمیر و روشن دل و متقی و دلسوخته و حقاً از عاشقان حسینی به نام حاج هادی خان صنمی ابهری و من با او صیغه اخوت خوانده بودم، او نقل می کرد: در یک سفر که به عتبات عالیات مشرف شدم و چند روزی در نجف اشرف زیارت می کردم کسی را نیافتم که با او مأنوس باشم و با او درد دل کنم روزی به حرم مطهر مشرف شدم، زیارت کردم مدتی در حرم ایستادم و به حضرت امیر(ع) عرض کردم مولی جان ما مهمان شمائیم چند روز است من در نجف می گردم کسی را نیافتم (که با او مأنوس باشم) حاشا به کرم شما.
از حرم بیرون آمدم و بدون اختیار در بازار (حویش) وارد شدم و به مدرسه مرحوم سید محمد کاظم یزدی درآمدم و در صحن مدرسه روی سکوئی نشستم. ظهر شد دیدم از مقابل من از طبقه فوقانی شیخی خارج شد بسیار زیبا و با طراوت و زنده دل رفت به بام مدرسه و اذان گفت و همین که خواست داخل حجره اش برود چشمم به صورتش افتاد دیدم در اثر اذان دو گونه اش مانند دو حقه نور می درخشد، درون حجره رفت و در را بست، من شروع کردم به گریه کردن و عرض کردم یا امیرالمؤمنین! پس از چند روز یک مرد یافتم آن هم به من اعتنائی نکرد. فوراً شیخ در حجره را باز کرد و رو به من نمود و اشاره کرد: بیا بالا، از جا برخاستم و به طبقه فوقانی رفته و به حجره اش وارد شدم. هر دو یکدیگر را به آغوش گرفتیم و مدتی گریه کردیم و سپس از همدیگر جدا شدیم.
این شیخ روشن ضمیر مرحوم شیخ مرتضی طالقانی - اعلی الله مقامه - بوده است دارای ملکات فاضله نفسانی بوده است و تا آخر عمر در مدرسه زیست نمود و مانند حکیم هیدجی به تدریس اشتغال داشت.
طلاب مدرسه سید می گویند: در شب رحلتش همه را در حجره جمع کرد و شب تا به صبح خوش و خرم بود. با همه مزاح و شوخی می کرد و می خندید. هر چه طلاب مدرسه می خواستند بروند مانع می شد و می گفت یک امشب است غنیمت است هنگام طلوع صبح صادق شیخ بر بام مدرسه رفت و اذان گفت و پائین آمد به حجره خود رفت هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که دیدند شیخ در حجره رو به قبله خوابیده و پارچه ای روی خود کشیده و جان تسلیم کرده است.
خادم مدرسه سید می گوید: در عصر همان روز که شیخ فردا صبحش رحلت نمود با من در صحن مدرسه در حین عبور برخورد کرد و به من گفت: تو امشب می خوابی و صبح از خواب بیدار می شوی و می روی دست به آب و می آئی کنار حوض وضو بگیری می گویند شیخ مرتضی مرده است خادم می گوید من اصلا مقصود او را نفهمیدم و این جملات را یک کلام ساده و مزاح و سخن فکاهی تلقی کردم، صبح که از خواب بیدار شدم و آمدم کنار حوض وضو بگیرم دیدم طلاب مدرسه می گویند: شیخ مرتضی مرده است - رحمة الله علیه - (این مرحوم درس جامع المقدمات، مغنی، مطول، شرح لمعه، مکاسب شیخ شرح منظومه، اسفار می گفت و قاعده اش این بود طلاب عبارت را می خواندند و او معنی و شرح می داد.(650)
- مکاشفه

مکاشفه علامه حلی و جریان مردن یک طلبه ای را که خود شرح می دهد

مرحوم شیخ محمود عراقی در دارالسلام می گوید: بعضی از افاضل عصر از خط علامه حلی در پشت بعضی مؤلفات او نقل کرده (که نوشته) روزی در بلد حله خود را مهموم دیدم و برای رفع هموم به زیارت قبور بیرون رفتم و در اثنای عبور بر قبور نظرم بر قبر مخروبه مندرسه افتاد و در خاطرم گذشت که کاش حالات صاحب این قبر را می دانستم که کیست و حالت آن چگونه بوده و الان چیست تا آنکه در آن زمان و مکان خوابیده و در خواب دیدم که بر آن قبر ایستاده ام ناگاه دیدم که آن قبر شکافته شد و جوانی خوشرو از آن قبر بیرون آمد و بر من سلام کرد، پس گفت: بدان که این قبر از آن من است و من شخصی بودم از طلاب شروق که به طلب علم به حله آمدم و فقیر و بی کس بودم اتفاقاً مریض شدم. چند روز اول که مرض شدید نبود از برای دوا و غذا و طبیب بیرون می رفتم تا آنکه مریض شدید و بستری شدم و کار مشکل شد روزی در حین طغیان مرض شخصی خوشرو و نورانی را دیدم که از خارج آمد و بر من سلام کرد و بر بالین من نشست و پرسش حال نمود و ملاطفت کرد، از شدت مرض و بیکسی و غربت خود به او شکایت کردم، مرا دلداری داد و تسلیت نمود و امر به صبر کرد. پس گفت: می خواهی که از برای تو طبیبی بیاورم که تو را معالجه کند؟ گفتم منت دارم بزودی برفت و با شخصی دیگر نیکو برگشت و گفت این طبیب است می خواهد تو را معالجه کند، پس آن طبیب نزد پاهای من نشست و انگشتان پاها را بمالید و همچنین خورده خورده دست بالا آورد و هر جا دست می کشید مرض از آن موضع دور می گردید و مرا از آن خوش می آمد و آسوده می گردیدم تا آنکه دست او به حلقوم من رسید ناگاه خود را دیدم که در کنج آن منزل ایستاده ام آن شخص دوم رفت و شخص اولی به نزد من آمده و مرا تسلی می داد و دیدم در بستر من جنازه ای افتاده ناگاه شخصی از در درآمد و گفت آه این بیچاره مرده است، پس بزودی رفت و تخته و حمال آورد و آن جنازه را برداشته روانه شدند. آن شخص به من گفت تو هم به تشییع این جنازه بیا من هم کرهاً روانه شدم تا اینکه آن را بردند و غسل داده کفن کردند و به قبرستان آورده دفن کردند و آن به آن وحشت من زیاد می شد تا آنکه دیگران برگشتند، من هم اراده رجوع کردم، آن شخص مانع شد و گفت: بمان تا آنکه این جنازه را تلقین کنیم، پس به بالای قبر رفته ناگاه دیدم قبر شکافته شد و آن شخص مرا به دخول در قبر امر کرد من ابا کردم کرهاً مرا به قبر برد و قبر بهم آمد و من خود را در آن قبر خوابیده دیدم، متحیر ماندم، پس آن شخص به من گفت تو آن بودی که مردی، گفتم تو کیستی؟ گفت عمل صالح تو، گفتم آن شخص دیگر، گفت: عزرائیل بود، گفتم پس چه می شود؟ گفت: خیر است. پس اشاره کرد دری از قبر گشاده شد و ملکی نمایان گردید و من داخل آن ملک شدم و در باغ و قصوری درآمدم و حوریه ای مرا استقبال کرد، با او مشغول مطایبه و معانقه بودم که مأمور به ملاقات و مکالمه با تو شدم. این بگفت و دیگر بار داخل قبر شد و من بیدار شدم.
این است حال اخیار.(651)
- مرگ