فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

کاسه زهر

چون سخن به اینجا رسید مأموری با کاسه زهر آمد ولی از شرم کاسه را بیرون زندان گذاشت و وارد زندان شد و عرضه داشت: ای حکیم من می دانم که شما امروز داناترین مردم هستید ولی من مأمورم که این زهر را به شما بخورانم، من حقوق می گیرم که غلام حلقه به گوش آنها باشم، وجدان و عاطفه و دین در من مفهومی ندارد و چون مأمور شده ام باید همانند چهارپایان از هر طرف مرا کشاندند بروم چون من فقط حقوق و پول را می شناسم بنابراین این کاسه زهر را به من داده اند که به شما بخورانم و باید بیاشامید.
سقراط گفت: مانعی ندارد می آشامم. مأمور از زندان خارج شد، یکی از دوستان سقراط در کنار زندان بود به فریاد آمد و گفت: ای مأمور بدبخت نمی دانی، مأموریت تو تا حدودی است که آسایش و سلامتی، مال، ناموس و آبروی کسی را در معرض خطر قرار ندهی اکنون که پای خون بنده خدایی به میان آمده است باید احتیاط کنی و دست از مأموریت خویش برداری.
این حساب مردم عادی است، اما ای مأمور سیاه دل تو نمی دانی که اگر به جرم نافرمانی کشته شوی مانعی ندارد؛ زیرا امثال تو فقط برای مختصری حقوق تسلیم شده اند، فراوانند. اما امثال سقراط که دیگر، تاریخ یونان مانندش را تحویل نخواهد داد بزرگترین ذخیره های علمی هستند که اگر برای حفظ آنان مملکتی به کشتن برود باز هم ارزش دارد چه رسد به تو که یک مأمور جزئی.
این بود فکر یک ارادتمند سقراط، اما سقراط گفت: به مأمور بگوئید کاسه زهر را بیاورد، مأمور با زهر وارد شد و سقراط آن را گرفته با دست خود یکجا آشامید و شاگردان با کمال تعجب به او می نگریستند و از این روح بزرگ و فداکاری سقراط و مظلومیت او بی اندازه منقلب شدند و آنچنان زار زار می گریستند، سقراط بر آنها نهیب زد که من زنان را دستور دادم که به خانه بروند که در نزد من گریه نکنند اکنون شما شغل زنان و کودکان را پیش گرفته اید، سقراط برخاست و در اطراف زندان قدم می زد و شاگردان را پند و اندرز می داد، کم کم پاهایش سست شد و رنگش متغیر گردیده روی زمین خوابید و افریطون او را مالش می داد، سقراط ناگهان چشمانش را باز کرد نظری به آسمان افکند و گفت: روح خود را به قبض کننده ارواح حکما تسلیم نمودم، این جمله را گفت و در هفتاد سالگی بدرود حیات گفت.
راستی جان تأسف است که جمعی فقط به خاطر منافع شخصی تمام اصول انسانی را کنار گذاشته و زورمندانه به زندگی چنین فیلسوف و نابغه ای فقط به جرم حقگوئی و آزادمنشی و فداکاری خاتمه بدهند.
سقراط با یک دنیا عظمت و پایمردی و مظلومیت در گوشه زندان جان داد ولی دست انتقام و اقتضای قانون جزای اعمال کار خود را کرد، کم کم زمزمه ای در افکار عمومی شهر آتن پدید آمد و سرانجام متحد گشتند و مسببین قتل سقراط را گرفته تمام آنها را مجازات کردند.(625)
- حق گوئی

اعدام سقراط حکیم به جرم حقگوئی او

سقراط از حکمای یونان است که در سال 470 قبل از میلاد به دنیا آمد و در شهر آتن زندگی می کرد و 12 هزار شاگرد داشت؛ چون او از بزرگترین دانشمندان عصر خود بود، شهر آتن زیر نظر (هیأت) مشورتخانه اداره می شد و سقراط نیز یکی از آنان بشمار می رفت ولی هیچ گاه با آنها انس نمی گرفت و از تشریفات و مزایای آن دوری می نمود وی شبها در مکان محقر و ساده ای بسر می برد و روزها در میان آفتاب زندگی می کرد.
روزی سرکنسول که رئیس مشورتخانه بود از کنار سقراط گذشت و گفت: ای حکیم! چرا از مجالست ما دوری می کنی؟
سقراط گفت: اشتغال به آنچه مقدم و حیاتبخش است مرا از معاشرت با شما بازداشته است.
سرکنسول گمان کرد منظورش تأمین معاش است لذا گفت: ای حکیم! بفرما تا آنچه مورد نیاز است مهیا کنم.
سقراط گفت: اگر آن را در قدرت داشتید از معاشرت من محروم نمی گشتید.
سرکنسول گفت: من شنیده ام که مردم را از عبادت بتها و ستایش ستارگان منع می کنی و این بر خلاف مصالح مملکت است.
سقراط گفت: من گفته ام پرستش و عبادت این بتها و ستارگان بی جان و اراده به حال سقراط سودی ندارد، ولی البته به سود شما هست؛ زیرا اگر مردم خداپرست و روشنفکر شدند از حیوانیت، ذلت، بی ارادگی، پیروی کورکورانه بیرون می آیند و به کمالات انسانی و فضایل درآمده روح آزادیخواهی و حق طلبی در آنان زنده می گردد و مسلم است که در این صورت، دیگر زیر بار اسارت و جنایات و خلافکاریهای شما نمی روند و این مطلب بدون تردید بر خلاف مصالح شما است.
سرکنسول گفت: ای سقراط اگر حاجتی داری بفرما تا اوامری در مورد آنها صادر گردد.
سقراط گفت: مرا به این خلعتها و لباسهای دیبا و کیسه های زر و حقه های گوهر و جواهرات شما که همه از سنگهای زمین و آب دهان کرمها و گیاهان خشکیده است احتیاجی نیست فقط خواهش من این است که افسار مرکب خود را گردانده از اینجا بروی که تابش آفتاب را از من گرفته ای.

پرونده سازان

کم کم آوازه سقراط و نام و سخنان او در یونان بالا گرفت (مخصوصاً بیانات وی در مورد منع پرستش بتها و ستارگان) از این رو قضات یونان و رهبران بتکده ها که وجود سقراط و حقگوئیهای او را بر خلاف منافع خود می دانستند بر او حسد بردند و پرونده ای به امضای یازده نفر از قضات بزرگ و هفتاد نفر از پیشوایان بتخانه ها مبنی بر اینکه سقراط اخلال گر است و واجب القتل می باشد تشکیل دادند و به مشورتخانه فرستادند.
هیأت مشورتخانه که خود دل خوشی از سقراط نداشتند برای بازجوئی و تکمیل پرونده وی را به مشورتخانه احضار نمودند، نخست رئیس مشورتخانه (سرکنسول) رو به سقراط کرده گفت: تو همردیف مائی ولی با این روشی که در پیش گرفته ای ما از کشتن تو ناگزیریم. اکنون من رسماً به تو اعلام می کنم که دست از این گفتار و کردارت بردار آخر تو هم بیا مانند یکی از ما باش پول و حقوق و ریاستی داشته باش چه کار داری که مردم راه گمراهی را می پیمایند یا راه راست را، بتها را که می پرستند برای آنها سود دارند یا ندارند به من و تو چه؟!
هر چه باشند به حال ما که سود دارند چون تا مردم اینها را ستایش می کنند برای ما هم شخصیت و عظمتی قائلند و از ما بهتر اطاعت می کنند.
سقراط گفت: این نظریات و بیانات ممکن است از نظر شما که پول و ریاست و حقوق، چشم و مغزتان را کور کرده و جز ثروت و آپارتمانهای آسمانخراش و زنان زیبا و خوشگذرانی و شهوت چیز دیگری در نظرتان ارزش ندارد تا حدودی صحت داشته باشد و از مردن و کشته شدن بترسید. ولی از نظر من صد در صد غلط است؛ زیرا من آخر بشرم عقل و وجدان دارم و خود را در برابر جنایات شما و انحرافات مردم مسؤل می دانم و ارشاد و حقگوئی و مبارزه با مفاسد را واجب می دانم، از نظر من مرگ و کشته شدن در این راه سعادت است، چه من هم وظیفه خود را در مقابل پروردگار و وجدانم انجام داده ام و هم به واسطه مرگ از زندان مادیت و طبیعت و تعلق و این لباس ظلمانی جسم نجات یافته و به عالم نورانی و مجالست نیکان و جوار رحمت پروردگار می شتابم؛ من هرگز دست از گفتار و کردار خودم که حق مشروع است برنمی دارم
حقایقی که سقراط می گفت در واقع مبارزه ای بود با قضات، شعراء، استادان، سخنوران، رهبران بتخانه ها، صاحبان اصناف، که همه مردمی بودند نادان و نالایق که این منصبها را اشغال کرده بودند.
از این رو همگی برای کوبیدن سقراط همدست شدند و از آنجا که نمی خواستند واقع مطلب را بگویند دست به شایعه سازی و تهمت زده گفتند سقراط منکر خدا است و در چیزهای زمینی و آسمانی کاوش می کند، حق را ناحق جلوه می دهد و جوانان را فاسد و گمراه می کند سقراط در مقام دفاع در محکمه گفت: این سخنان همه تهمت و دروغ است من منکر خدا نیستم و تاکنون سخنی بر خلاف حق و قانون نگفته ام، من اگر جوانان را فاسد کرده بودم خوب بود آنان خود یا خویشانشان بر ضد من قیام می کردند در صورتی که می بینید همه از طرفداران من هستند.
من از طرف خداوند مأمورم که حقایق را بگویم و مردم را به انحرافشان آگاه سازم. از این رو سالهاست که به دنبال پیر و جوان رفته و آنها را هدایت می کنم و یک عمر است که با کمال فقر و ناراحتی در این راه و هدف مقدس مجاهده کرده ام.
من هرگز در کارهای شما شرکت نداشته ام چون می دانم که هر کس شرکت داشته باشد و بخواهد از قانون و حق حمایت کند بزودی او را از بین می برند و مدت کمی هم که به حکم اجبار از اعضای انجمن بودم از آنها کناره می گرفتم و روزی که حکم قتل ده نفر را صادر کردند چون بر خلاف قانون بود فقط من مخالفت کردم و روز دیگری که مرا با چهار نفر مأمور به قتل یک نفر دیگر کردند چون او بی گناه بود من از آنها جدا شده و به خانه خود رفتم. من عملاً به همگی ثابت کردم که از مرگ هیچگاه ترس نداشته بلکه مرگ را موجب سعادت خود می دانم و فقط از چیزی که وحشت دارم ظلم نمودن و خلاف قانون و حق رفتار کردن است.
باری این مدعیان فرومایه خیلی پافشاری کردند که مرا از این هدف مقدس بازدارند ولی حریف نشدند. و اگر شما نمایندگان آتن بخواهید مرا آزاد کنید به این شرط که من از رفتار و کردارم دست بردارم من هرگز قبول نمی کنم بلکه تا آخرین لحظات زندگی خویش در این راه مقدس فداکاری می کنم و معتقدم در هر حال خدا یار و یاور من خواهد بود.
بالاخره پرونده سقراط تکمیل شد و قضات حکم اعدام او را صادر کردند ولی تنها یک مانع در قتل فوری او بود و آن این بود که رسم مردم شهر آتن این بود که تا وقتی که کشتی های تجارتیشان نرسیده بود مبارک نبود کسی را بکشند از این رو سقراط را در غل و زنجیر کردند و برای چند روز که کشتیها نرسیده بودند او را به زندان انداختند.