فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 4

سید نعمت الله حسینی‏‏‏‏‏‏

اعدام سقراط حکیم به جرم حقگوئی او

سقراط از حکمای یونان است که در سال 470 قبل از میلاد به دنیا آمد و در شهر آتن زندگی می کرد و 12 هزار شاگرد داشت؛ چون او از بزرگترین دانشمندان عصر خود بود، شهر آتن زیر نظر (هیأت) مشورتخانه اداره می شد و سقراط نیز یکی از آنان بشمار می رفت ولی هیچ گاه با آنها انس نمی گرفت و از تشریفات و مزایای آن دوری می نمود وی شبها در مکان محقر و ساده ای بسر می برد و روزها در میان آفتاب زندگی می کرد.
روزی سرکنسول که رئیس مشورتخانه بود از کنار سقراط گذشت و گفت: ای حکیم! چرا از مجالست ما دوری می کنی؟
سقراط گفت: اشتغال به آنچه مقدم و حیاتبخش است مرا از معاشرت با شما بازداشته است.
سرکنسول گمان کرد منظورش تأمین معاش است لذا گفت: ای حکیم! بفرما تا آنچه مورد نیاز است مهیا کنم.
سقراط گفت: اگر آن را در قدرت داشتید از معاشرت من محروم نمی گشتید.
سرکنسول گفت: من شنیده ام که مردم را از عبادت بتها و ستایش ستارگان منع می کنی و این بر خلاف مصالح مملکت است.
سقراط گفت: من گفته ام پرستش و عبادت این بتها و ستارگان بی جان و اراده به حال سقراط سودی ندارد، ولی البته به سود شما هست؛ زیرا اگر مردم خداپرست و روشنفکر شدند از حیوانیت، ذلت، بی ارادگی، پیروی کورکورانه بیرون می آیند و به کمالات انسانی و فضایل درآمده روح آزادیخواهی و حق طلبی در آنان زنده می گردد و مسلم است که در این صورت، دیگر زیر بار اسارت و جنایات و خلافکاریهای شما نمی روند و این مطلب بدون تردید بر خلاف مصالح شما است.
سرکنسول گفت: ای سقراط اگر حاجتی داری بفرما تا اوامری در مورد آنها صادر گردد.
سقراط گفت: مرا به این خلعتها و لباسهای دیبا و کیسه های زر و حقه های گوهر و جواهرات شما که همه از سنگهای زمین و آب دهان کرمها و گیاهان خشکیده است احتیاجی نیست فقط خواهش من این است که افسار مرکب خود را گردانده از اینجا بروی که تابش آفتاب را از من گرفته ای.

پرونده سازان

کم کم آوازه سقراط و نام و سخنان او در یونان بالا گرفت (مخصوصاً بیانات وی در مورد منع پرستش بتها و ستارگان) از این رو قضات یونان و رهبران بتکده ها که وجود سقراط و حقگوئیهای او را بر خلاف منافع خود می دانستند بر او حسد بردند و پرونده ای به امضای یازده نفر از قضات بزرگ و هفتاد نفر از پیشوایان بتخانه ها مبنی بر اینکه سقراط اخلال گر است و واجب القتل می باشد تشکیل دادند و به مشورتخانه فرستادند.
هیأت مشورتخانه که خود دل خوشی از سقراط نداشتند برای بازجوئی و تکمیل پرونده وی را به مشورتخانه احضار نمودند، نخست رئیس مشورتخانه (سرکنسول) رو به سقراط کرده گفت: تو همردیف مائی ولی با این روشی که در پیش گرفته ای ما از کشتن تو ناگزیریم. اکنون من رسماً به تو اعلام می کنم که دست از این گفتار و کردارت بردار آخر تو هم بیا مانند یکی از ما باش پول و حقوق و ریاستی داشته باش چه کار داری که مردم راه گمراهی را می پیمایند یا راه راست را، بتها را که می پرستند برای آنها سود دارند یا ندارند به من و تو چه؟!
هر چه باشند به حال ما که سود دارند چون تا مردم اینها را ستایش می کنند برای ما هم شخصیت و عظمتی قائلند و از ما بهتر اطاعت می کنند.
سقراط گفت: این نظریات و بیانات ممکن است از نظر شما که پول و ریاست و حقوق، چشم و مغزتان را کور کرده و جز ثروت و آپارتمانهای آسمانخراش و زنان زیبا و خوشگذرانی و شهوت چیز دیگری در نظرتان ارزش ندارد تا حدودی صحت داشته باشد و از مردن و کشته شدن بترسید. ولی از نظر من صد در صد غلط است؛ زیرا من آخر بشرم عقل و وجدان دارم و خود را در برابر جنایات شما و انحرافات مردم مسؤل می دانم و ارشاد و حقگوئی و مبارزه با مفاسد را واجب می دانم، از نظر من مرگ و کشته شدن در این راه سعادت است، چه من هم وظیفه خود را در مقابل پروردگار و وجدانم انجام داده ام و هم به واسطه مرگ از زندان مادیت و طبیعت و تعلق و این لباس ظلمانی جسم نجات یافته و به عالم نورانی و مجالست نیکان و جوار رحمت پروردگار می شتابم؛ من هرگز دست از گفتار و کردار خودم که حق مشروع است برنمی دارم
حقایقی که سقراط می گفت در واقع مبارزه ای بود با قضات، شعراء، استادان، سخنوران، رهبران بتخانه ها، صاحبان اصناف، که همه مردمی بودند نادان و نالایق که این منصبها را اشغال کرده بودند.
از این رو همگی برای کوبیدن سقراط همدست شدند و از آنجا که نمی خواستند واقع مطلب را بگویند دست به شایعه سازی و تهمت زده گفتند سقراط منکر خدا است و در چیزهای زمینی و آسمانی کاوش می کند، حق را ناحق جلوه می دهد و جوانان را فاسد و گمراه می کند سقراط در مقام دفاع در محکمه گفت: این سخنان همه تهمت و دروغ است من منکر خدا نیستم و تاکنون سخنی بر خلاف حق و قانون نگفته ام، من اگر جوانان را فاسد کرده بودم خوب بود آنان خود یا خویشانشان بر ضد من قیام می کردند در صورتی که می بینید همه از طرفداران من هستند.
من از طرف خداوند مأمورم که حقایق را بگویم و مردم را به انحرافشان آگاه سازم. از این رو سالهاست که به دنبال پیر و جوان رفته و آنها را هدایت می کنم و یک عمر است که با کمال فقر و ناراحتی در این راه و هدف مقدس مجاهده کرده ام.
من هرگز در کارهای شما شرکت نداشته ام چون می دانم که هر کس شرکت داشته باشد و بخواهد از قانون و حق حمایت کند بزودی او را از بین می برند و مدت کمی هم که به حکم اجبار از اعضای انجمن بودم از آنها کناره می گرفتم و روزی که حکم قتل ده نفر را صادر کردند چون بر خلاف قانون بود فقط من مخالفت کردم و روز دیگری که مرا با چهار نفر مأمور به قتل یک نفر دیگر کردند چون او بی گناه بود من از آنها جدا شده و به خانه خود رفتم. من عملاً به همگی ثابت کردم که از مرگ هیچگاه ترس نداشته بلکه مرگ را موجب سعادت خود می دانم و فقط از چیزی که وحشت دارم ظلم نمودن و خلاف قانون و حق رفتار کردن است.
باری این مدعیان فرومایه خیلی پافشاری کردند که مرا از این هدف مقدس بازدارند ولی حریف نشدند. و اگر شما نمایندگان آتن بخواهید مرا آزاد کنید به این شرط که من از رفتار و کردارم دست بردارم من هرگز قبول نمی کنم بلکه تا آخرین لحظات زندگی خویش در این راه مقدس فداکاری می کنم و معتقدم در هر حال خدا یار و یاور من خواهد بود.
بالاخره پرونده سقراط تکمیل شد و قضات حکم اعدام او را صادر کردند ولی تنها یک مانع در قتل فوری او بود و آن این بود که رسم مردم شهر آتن این بود که تا وقتی که کشتی های تجارتیشان نرسیده بود مبارک نبود کسی را بکشند از این رو سقراط را در غل و زنجیر کردند و برای چند روز که کشتیها نرسیده بودند او را به زندان انداختند.

در زندان چه گذشت؟

سقراط به زندان افتاد ولی شاگردانش پروانه وار دورش می چرخیدند و مشکلات خویش را می پرسیدند و سقراط به آنان جواب می گفت: روزی افریطون که یکی از شاگردانش بود گفت: ای استاد زمان رسیدن کشتیها نزدیک شده است ما زندانبان را راضی کرده ایم که چهارصد درهم به او بدهیم و شما را برداشته به روم ببریم و از اینجا خلاص کنیم.
سقراط گفت: ای افریطون تو خود می دانی که سبب گرفتاری من حقگوئی من است و آنجا هم اگر بروم دست از کار خود بر نمی دارم و در روم که یک شهر بیگانه است مرا زودتر خواهند کشت.
افریطون گفت: ما از آن متأثریم که شما را ناحق می کشند، سقراط گفت: پس میل داشتید که به حق کشته شوم؟
کشتیها رسیدند چهار نفر از قضات وارد شدند به زندان و پس از مدتی خارج شدند و به زندانبان گفتند موقع قتلش فرا رسیده است و رفتند.
در این هنگام سقراط به شاگردانش گفت: خوب است که در این هنگام به حمام رفته غسل و نظافتی انجام دهیم که بعد از مرگ مشکلی بر کسی نباشد و آن چه ممکن است عبادت انجام دهیم. سپس حمام رفت و برگشت و مشغول عبادت شد در این هنگام همسر و فرزندان او را در حالی که گریه می کردند به زندان آوردند.
سقراط به شاگردانش گفت: این آخرین دیدار شماست از سقراط، شاگردان نیز گریان شدند سقراط از نماز فارغ شد و دستور داد اهل و عیالش را به خانه برگردانیدند.
افریطون گفت: ای حکیم ما را در مورد بازماندگانت چه امر می فرمایی؟
سقراط فرمود: شما را به تزکیه نفس و اصلاح خود توصیه می کنم و بازماندگان مرا هم به همین امر کنید.